۱۳۸۹/۰۳/۰۷

نامه عمر ابن خطاب به یزدگرد سوم پادشاه ساسانی و پاسخ یزدگرد سوم


اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد


 
از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین

به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس


یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم... شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است.. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است.. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید... اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

محل امضای عمر

خلیفه المسلمین عمربن الخطاب



پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.

به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی


به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ' پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ' را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند .. پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این 'جانوران قسی القلب ' را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ' خیلی مهیب ' و رفتارت ' بسیار وحشیانه ' می باشد.

محل امضای یزدگرد سوم

شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

۱۳۸۹/۰۳/۰۲

خردادماه هم رسید ...


 سلام دوستان ماه خرداد هم رسید !!! چقدر زود گذشت این یکسال !!! جدا از تمام رنج و درد و ظلمی که بر مردم روا داشته شده و هنوز هم در حیرتم از این همه وقاحت  و سنگدلی ، حالا  دارم خودم رو برای یه سفر آماده میکنم که فارق از همه کس و همه چیز برم توی دل طبیعت و  برای دلم عکاسی کنم ... خیلی دوست دارم برم سوباتان اونم از جاده اسالم - خلخال ....  دو سال پیش بود  که با تعدادی از دوستان خوبم رفتیم سوباتان و هنوز هم فکر میکنم بهترین سفری بود که رفتم با اینکه  در این سفر مورد حمله یک فروند سگ گله قرار گرفتم و کمرم آسیب دید  و اگه راستشو بخواین کلی ترسیده بودم ( ...ه بودم .......... ) هم اینکه یکی از دوربین هایم هم به ملکوت پیوست !!! واقعا دلم میخواد دوباره با همون دوستان خوب همکلاسیم این سفر رو برم و  یکسری اشتباهات  اخلاقی رو در حق یکی از دوستانم جبران کنم ... دلم میخواد برم قلعه بابک ....  دلم میخواد برم خیلی جاها که نرفتم و آرزوی دیدنشون رو دارم  ... باید خودم رو آماده کنم برای یه سفر با دوستان همیشه خوبم و به همراه کوله پشتی و دوربینهام ... 

این مطلب که از استاد شجریان قرار دادم کلا برایم خوشایند هست که هنرمندی با این آوازه در کنار مردم بوده، هست و خواهد بود و خوشحالم از اینکه در روزگاری بسر میکنم که تونستم با  آواز ایشون زندگی کنم ...
آواز خوانی برای همیشه مردمی

اگر بخواهيم در عالم موسيقي، شخصي را انتخاب کنيم که مردمي تر از ديگران بوده بي شک نام استاد محمد رضا شجريان به ذهنمان خطور مي کند.
در اين يادداشت به زحمت هايي که استاد براي موسيقي کشيده اند ويا موفقيت هايي که به دست آورده اند نمي پردازم ، زيرا که نه سواد کافي براي پرداختن به اين مقوله ي مهم و تخصصي را دارم و نه در اين بحبوحه جاي اين گونه سخنان است.
در اين يادداشت تنها به موقيعت اجتماعي استاد اشاراتي مي کنم.
فارغ از استعداد و پشتکار هنري استاد که باعث شده است که ايشان ساليان سال در دل مردم خانه داشته باشند،از منظر اجتماعي اولين واکنش استاد برمي گردد به سال 56 که ايشان همراه اعضاي شيدا و عارف و استاد بي نظير غزل پارسي ه.ا.سايه در واکنش به حضور نيروهاي نظامي از راديو استعفا دادند.
واکنش دوم در همان سالهاي 56-57 بود که ايشان همراه افراد نام برده اقدام به تاسيس کانون فرهنگي-هنري چاووش کردند.
در اين کانون که مصادف شد با انقلاب 57 تصنيف هاي بسيار زيبا و به خصوص ميهني در توصيف مجاهدتهاي مردم در آن سالها ضبط و اجرا شده در دسترس عموم قرار گرفت.
اشاره اي ميکنم به چند تصنيف آن دوران:
1.تصنيف زيباي "اي سراي اميد" با شعري از هوشنگ ابتهاج و آهنگي از محمد رضا لطفي که تا هزاران سال ديگر هم اين تصنيف بي شک در دل ايرانيان خواهد ماند:
ايران اي سراي اميد
بربامت سپيده دميد
بنگر کزين ره پر خون
خورشيدي خجسته رسيد
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شاهدي افزون است
…
2.تصنيف ماندگار "ميهن" با شعري از دکتر احسان طبري(در آن سال بنا به ملاحظاتي بر روي کاست شاعر با نام "ا.سپهر" معرفي شد) و آهنگي از حسين عليزاده که کاري ماندگاز از آب درآمد:
ايران خورشيدي تابان دارد
با جان پيوندي پنهان دارد
مهرش جاويدان با دل پيمان دارد
دل پاس پيمان دارد تا جان دارد
…
3.تصنيف حماسي و خروشي "شبنورد" با شعري از اصلان اصلانيان و آهنگي از محمد رضا لطفي که در سالهاي آغازين جنگ و براي توصيف آن روزگار سروده و اجرا شده و البته کماکان هم طراوت و شيوايي خود را از دست نداده:
شب است و چهره ي ميهن سياهه
نشستن در سياهي ها گناه
تفنگم را بده تا ره بجويم
که هر که عاشقه پايش به راهه
برادر بي قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سينه اش لاله زاره
…
واکنش سوم زماني بود که استاد در سال 62 آوازي در بيداد همايون با غزلي شيوا و مناسب با حال ايام از خواجه حافظ شيرازي بر آهنگي از پرويز مشکاتيان خواند که به تعبير بسياراني شرح بيدادي بود که بر مردم و به خصوص احزاب سياسي در دهه ي 60 رفت که کار اين بيداد به مجلس هم کشيد به خصوص که در گوشه ي بيداد در دستگاه همايون هم خوانده شده بود که به تعبير يکي از اساتيد از اين آواز مردم به نام "بيداد زمانه" ياد مي کنند:
ياري اندر کس نمي بينم،ياران را چه شد؟
دوستي کي آخر آمد،دوستداران را چه شد؟
آب حيوان تيره گون شد،خضر فرخ پي کجاست؟
خون چکيد از شاخ گل،ابر بهاران را چه شد؟
...
واکنش چهارم در سال 73 بود که استاد آواز جگر سوز و غم انگيز ديگري در دستگاه "دشتي" خواند که باز هم به تعبير بسياراني شرح درد خانواده هايي بود که عزيز خود را چه در جنگ و چه در اعدامهاي دسته جمعي سال 67 از دست داده بودند و همچنين شرح درد رزمندگاني بود که از جبهه هاي جنگ برگشته بودند و به نوعي اين شعر وآهنگ را توصيف دربه دري هاي خود مي دانستند:
آه از آن نرگس جادو که چه بازي افکند
واي از آن مست که با مردم هوشيار چه کرد!
...
در همان سالها بود که استاد از مدير وقت صدا و سيما خواستند که ديگر صداي ايشان را پخش نکنند که متاسفانه اين اعتراض به جايي نرسيد.
واکنش بعدي در دومين دوره آقاي خاتمي بود که متاسفانه مشخص نيست به چه دلايلي به يکي از آلبوم هاي استاد اجازه ي پخش داده نشد که ايشان مصاحبه اي جنجال برانگيز با روزنامه ي "شرق" انجام دادند که در ان مصاحبه گفتند:"وزارت ارشاد به چه حقي به خود اجازه مي دهد که مجوز بدهد يا ندهد!"
اعتراض بعدي بر مي گردد به همين يکي-دو سال قبل که زمان اجراي کنسرت همايون شجريان و گروه دستان در تالار وزارت کشور بود. که در قسمتي از کنسرت برق تالار در حالي که تمامي منطقه برق داشت،قطع شد.و همين امر باعث شد ايشان به روي سن رفته و از پشت ميکروفون سخنان اعتراض آميزي ادا کردند.متن سخنان اينگونه بود:
"دست يکايک شما عزيزان عزيز را مي بوسم،که اين گونه رفتارها را که جز شيطنت چيزي نيست تحمل مي کنيد.بايد از  وزارت کشور که صاحب خانه است سوال کرد که چرا بايد در چنين وضيعتي برقش برود؟هيچکس جواب گوي ما نيست.
از دشمنان برم شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا برم؟
کساني که فکر مي کنند مي توانند جلوي اين برنامه ها و جمع ها را بگيرند،سخت در اشتباهند.
تا زبان پارسي هست،موسيقي اين زبان هم هست.
جلوي اين زبان و موسيقي را نمي توان گرفت،حواسشان را جمع کنند!"
و سرانجام مي رسيم به انتخابات پر حاشيه امسال که اينبار هم استاد ثابت کردند که همچنان مردمي هستند و در واکنش به وقايع ناگوار پس از انتخابات در مصاحبه با شبکه ي فارسي زبان "بي بي سي" اينگونه سخن گفتند:
"در شرايطي‌که مردم ما در بهت و حيرت فرورفته‌اند و در شرايطي‌که اين خس و خاشاک با طوفاني که آقاي احمدي‌نژاد به ‌پا کرده به حرکت درآمده‌اند،صداي من جايي در تلويزيون و راديوي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ندارد؛ و اين هست مؤکداً خواستم  که ديگر صداي من را پخش نکنند و به حق وحقوق من تجاوز نکنند و باعث ناراحتي من نشوند.اين صدا، صداي خس و خاشاک است و هميشه هم براي خس و خاشاک خواهد ماند.
من بارها و بارها گفته‌ام و سال ???? از رئيس وقت صدا و سيما خواستم که صداي مرا پخش نکنيد، ولي باز هم بعد از چند وقت خواست مرا نديده گرفتند و به حق و حقوق من تجاوز کردند و من هر بار که صداي خودم را از اين رسانه ، مي‌شنوم، بدنم مي‌لرزد و احساس شرم مي‌کنم؛اين است که مؤکداً از اين رئيس جديد هم خواستم که ديگر به حقوق من تجاوز نکنند و صداي مرا ديگر از اين رسانه پخش نکنند. اين سرودهايي که من خوانده‌ام در سال ???? و ?? به‌خاطر آن حرکت رستاخيزي بود که مردم انجام داده بودند و براي آن حرکت بود؛ ولي حالا مي‌بينم که دارند اين سرودها را در صورت من، امثال من و مردماني که من برايشان خواندم، مي‌زنند؛ اين هست که من ديگر اجازه نمي‌دهم اين‌ها اين سرودها را همين‌جور پخش بکنند، چون اين‌ها هيچ حقي در اين سرودها و صداي من ندارند"
مردم نيز به پاس اين همراهي در اقدامي بي سابقه دست به تهيه نسخه ي اصلي آلبوم زيباي رندان مست، آخرين محصول به بازار ارايه شده ي استاد زدند که فروش اين آلبوم رکوردي جديد در کارهاي استاد به جا گذاشته است.
اما آخرين کار استاد تا اين لحظه، تصنيفي است به نام "زبان آتش" با شعري از زنده ياد فريدون مشيري و آهنگي از خود استاد که به صورت رايگان در اينترنت براي دانلود گذاشته شده،خطاب اين شعر به سرکوب گران و کساني است که مي خواهند به زور اسلحه حرف خويش را به کرسي بنشانند:
تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد.
برادر! گر که مي خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان کش برون آيد.
تو از آيين انساني چه مي داني؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد که با يک لحظه غفلت، اين برادر را
به خاک و خون بغلطاني؟
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...
اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
. تفنگت را زمين بگذار ..
و اينگونه است راز ماندگاري هنرمندي که هرگز از دل مردمانش بيرون نخواهد رفت.عمر پر ثمرش درازتر باد.
توضيح:اين يادداشت در تابستان 1388 در پي اعتراض استاد شجريان به نتايج انتخابات و عملکرد صدا و سيما نگاشته شد،اينک با مصاحبه ي جنجالي استاد با بي بي سي فارسي نياز به بازخواني ديدم اميد است که مورد قبول افتد.(ف.م.فریاد،منبع:جرس)

۱۳۸۹/۰۲/۳۱

شجریان شجاع در مردم داری ، دیگران مهر سکوت بر لب ...


شجریان، شجاع در عرصه مردم داری، دیگران، مهر سکوت بر لب


1. شاید برای خیلی ها متصور نبود که استاد شجریان ، این روزها این چنین بی مهابا و متهورانه سخنانی را بر زبان بیاورد که حرف دل بیشتر مردم باشد.استاد شجریان در مستندی که چند روز گذشته پخش شد، بسیاری از مطالب را صریح تر از قبل بیان کرد و به همین دلیل با استقبال بسیاری از مردم رو به رو شد.
2. تهیه اینگونه مستندها در باره هنرمندان ، کاری است که باید از سوی رسانه به اصطلاح ملی صورت بگیرد، نه اینکه تلویزیون های برون مرزی تصاویری از هنرمندان پخش نمایند که تا کنون حتی به چشم دوستدارن و مردم کشورمان نخورده است. کوتاهی و قصور آنها در این باره اصلا قابل توجیه نیست. به همین خاطر وقتی استاد با شبکه بی بی سی مصاحبه میکند و حرف دل خود را می زند، جار و جنجال و هیاوهو به پا کرده و وی را متهم به انواع توهین هایی که خودشان بیشتر لایق آن هستند میکنند.
3. در این مستند تقریبا هر آنچه را که مایل بودیم، از استاد پرسیده شد . استاد شجریان حرف هایی بر زبان آورد که ممکن است به سبب آنها در کشور آزادمان، دچار مشکلاتی شود. ولی وی در پاسخ سوال مجری اذعان میدارد که حتی حاضر است برای مردم به زندان برود . اینگونه موضع گیری در یکسالی که اکثریت مردم نتوانستند حرفشان را براحتی بزنند بسیار شجاعانه و قابل تحسین است. در جایی که رسانه غیر ملی جای اکثریت و اقلیت را عوض کرده و با ترفندهای متعدد و مکارانه وانمود کرد که طیف اکثریت با او هستند، استاد شجریان براحتی و قاطعانه حرف دل همه را زد.
4. واما سکوت، رخوت و واهمه بقیه هنرمندان باعث تاسف و تاثر است . از امثال افتخاری و... که بقای کارشان توسط رسانه غیر ملی و دولتی رقم میخورد و در آغوش اغیار چهره ماندگار می شوند انتظاری نیست ، اما چرا ناظری، علیزاده، لطفی، سریر و بسیاری دیگر که مطمئن هستیم به وضع فعلی معترضند دم بر نمی آورند و حتی یک پشتبانی لفظی نیز از استاد نمی کنند.
5. باز هم مشاهده کردیم که بسیاری، علیرغم بازتاب گسترده این مستند و سخنان شجریان در وبلاگها و سایتها، مهر خاموشی بر لب زدند و برای مخاطبان فراوان خود سخنی از این موضوع بر زبان نیاوردند.
6. آنچه که مایه مسرت بیشتر شد، این است که شجریان تنها در حیطه هنر و فرهنگ، باعث تحول نگریده است . وی نشان داد هنرمند باید متعهد باشد. تعهد به مردمی که ممکن است به علتهایی نتوانند سخن بگویند و به همین خاطر احساس وظیفه کرد که در این مقطع حساس، همراهی و همدلی با مردم ، لازم است.

http://bydad.blogfa.com/

۱۳۸۹/۰۲/۲۹

پژواک روزگار



   تلویزیون فارسی بی بی سی در روز یکشنبه ۱۶ مه (بیست و ششم اردیبهشت ماه) برای اولین بار فیلم مستندی در باره استاد محمد رضا شجریان پخش کرد که او در آن از زندگی، آثار و همچنین نظراتش در باره تحولات سیاسی اخیر در ایران بی پرده سخن می گوید.
  شجریان به عنوان یکی از استادان مسلم موسیقی اصیل ایرانی همیشه در دل میلیون ها نفر از دوستداران موسیقی جایگاه ویژه ای داشته، ولی پس از رویدادهای انتخابات مناقشه برانگیزخرداد ماه سال گذشته در ایران و مخالفت صریح او با سیاست های محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران، محبوبیت او باز هم افزوده تر شده است.
   شجریان یکی از معدود خوانندگان موسیقی اصیل است که همیشه با زمانه حرکت کرده و خودش در این فیلم مستند می گوید که اگر کسی شعرهایی را که او در سی سال اخیر اجرا کرده مطالعه کند، تاریخ معاصر ایران را بهتر درک می کند.
   درواقع کارهای شجریان در سی سال اخیر پژواک روزگار است.
   ما برای ساختن این فیلم تقریبا یک ساعته حدود یک هفته را با شجریان در قونیه از شهرهای ترکیه به سر بردیم. او در این فیلم توضیح می دهد که چگونه شورای موسیقی رادیو تهران در اواسط دهه چهل شمسی او را در امتحان آواز خوانی رد کرد و سرانجام چگونه به رادیو راه یافت و اولین باری که صدایش از رادیو ایران پخش شد چه احساسی داشت.
      شجریان که درجوانی کار خود را با قرائت قران آغاز کرده بود و با پدرش در جلسات قرائت قران شرکت می کرد، در این فیلم مستند آشکار می کند که پدرش با خواننده شدنش مخالف بود و او برای اجتناب از دلگیر شدن پدرش در ابتدا با نام مستعار سیاوش بیدکانی آواز می خواند.
   در این فیلم با زوایایی از شخصیت شجریان آشنا می شنویم که کمتر شناخته شده است. او با آنکه از لحاظ هنری در اوج شهرت و محبوبیت قرار دارد، ولی شخصیتی متواضع و دوست شدنی دارد و به خصوص رفتارش با اعضای گروه موسیقی اش که اکثرا جوان هستند بسیار دوستانه است.
   یکی از لحظه های شاد این سفر برای من نبرد با استاد شجریان در صحنه تخته نرد در یکی از قهوه خانه های قونیه بود. باید بگویم که شجریان در خوانندگی عالی است ولی نه در تخته نرد !!!
   در این فیلم مستند، ما برای اولین بار تصاویری را از شجریان نشان می دهیم که تا به حال هیچ جا دیده نشده است، از جمله تصاویر اجرای آخرین کار او یعنی "تفنگت را زمین بگذار". او می گوید که هدفش از اجرای این ترانه این بوده که به حاکمیت بگوید نباید به صدای اعتراض مردم با گلوله پاسخ بدهد. همچنین در این فیلم برای اولین بار ترانه ای را با صدای همایون و مژگان شجریان بر اساس شعری از اسماعیل خویی (صدایت را دوست دارم) می شنویم که آن را برای آغاز هفتادمین سال زندگی پدرشان اجرا کرده اند.
   شجریان در این فیلم توضیح می دهد که در زندگی اش هیچ گاه گرایش سیاسی خاصی نداشته، ولی می گوید که همیشه با خواسته های مردم برای آزادی و دموکراسی همسو بوده است. او معتقد است که هنرمند باید با روزگار خود حرکت کند و با مردم همراه باشد .شجریان در این فیلم بی پرده تر از همیشه نظراتش را در باره حکومت ایران، جنبش اعتراضی در کشور و برخورد حکومت با این جنبش بیان می کند.   او معتقد است که مردم ایران برای رسیدن به آزادی، گذار دشواری را در پیش دارند ولی تاکید می کند که مردم سرانجام پیروز خواهند شد.
او خود را ترانه خوان مردم ایران می داند و می گوید که باکی ندارد که اگر مقامات او را برای بیان صریح نظراتش به زندان بیندازند.(منبع:بی بی سی)
 لینک دانلود این مستند در یوتیوب موجود است .

۱۳۸۹/۰۲/۲۷

گرز فریدونی کشم ، ضحاک را سر بشکنم !

استاد شجریان در طی کنسرتهای بی نظیر استرالیا: گرز فریدونی کشم، ضحاک را سر بشکنم!

تور کنسرت استاد محمد رضا شجریان و گروه شهناز در استرالیا که فردا شب با کنسرت سیدنی به پایان می رسد، از بسیاری لحاظ بی نظیر بوده است و این را نه تنها ایرانیان مقیم استرالیا و هواداران دیرینه استاد شجریان میگویند بلکه دو گزارش مهم شبکه های تلویزیونی استرالیا و گزارشهایی که برای ما از کنسرتها فرستاده شده نیز تایید میکنند (تصاویر زیر با مجوز مدیریت نشریه خلیج فارس در استرالیا، از اجرای کنسرت در برزبان میباشد):



•به همت آقای وحید گواهی، مدیر نشریه خلیج فارس چاپ استرالیا و برنامه گذار موفق این کنسرتها، برای اولین بار بلیط مجموعه کنسرتها در روی اینترنت، با کمترین هزینه پردازش و براحتی با استفاده از سیستم پیشرفته فروش آنلاین بلیط فارسی (لینک اینجا) در اختیار هزاران خریدار قرار گرفت.
•نظم و انضباط کنسرتها به گفته حاضرین و حتی مدیریت استرالیایی سالنها کم نظیر بوده است. کنسرتها با تاخیر حداکثر ۱۰ تا ۱۵ دقیقه ای آغاز شده و درب سالنها پس از شروع کنسرت بسته شده و هنگام اجرای ترانه ها رفت و آمدی در جریان نبوده است و تنها هنگام تنفس و یا بین ترانه ها تردد ممکن بوده است که این امر منجر به آرامش و نظم سالن گردید. در هیچ یک از این کنسرتها از نیروی انتظامی و امنیتی و پلیس استفاده نگردید و مراسم با آرامش و نظم آغاز شده و پایان یافت.


•استاد شجریان بر طبق کنسرتهای قبلی ترانه سیاسی و انقلابی “مرغ سحر” را که محبوب حامیان جنبش “سبز” ایران میباشد، در کنسرتها اجرا کرد (در گذشته پسر وی، همایون شجریان به علت فشارهای امنیتی سیاسی در ایران نتوانسته بود این ترانه را اجرا کند).
•در شهر برزبان، استاد شجریان برای اولین بار شعری زیبا و حماسی از مولانا را بروی صحنه اجرا کرد که اجرای این قطعه ، ایرانیان مقیم شهر بریزبن را در سالن زیبای دانشگاه بریزبن به وجد آورد:
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم**** گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم**** ساقی و مطرب هردو را من کاسه سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را بر کنم**** گر طعنه بر جانم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم**** چون پای بر گردون نهم نه چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا****من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو**** گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم



شبکه های تلویزیونی استرالیا به صورت گسترده ای این کنسرتها را پوشش دادند. در مصاحیه ای با برنامه دیتلاین شبکه اس بی اس استرالیا (SBS Program DATELINE) که روز یکشنبه ساعت ۸:۳۰ از این شبکه پخش خواهد شد، استاد شجریان با صراحت به سوال خبرنگار که چرا وی با حامیان جنبش سبز همزبان است پاسخ خواهد داد. وی میگوید: با زبان گلوله و آتش نمیتوان هیچ حرفی را بر کرسی نشاند. منطق در صحبت است
تلویزیون استرالیا هنگام برگزاری کنسرتهای استاد محمدرضا شجريان در این کشور، گفت و گوئی با وي داشت که استاد بی بدیل آواز ایرانی و بقول مجری آن برنامه "سوپر استار موسیقی سنتی ایران" بی پروا می گفت: "ما هنرمان را برای مردم نگه می داریم و برای مردمی که دوستشان داریم زندگی می کنیم. برایم خیلی لذت بخش است که با مردمی زندگی می کنم که آنها را دوست دارم و آنان نیز مرا دوست دارند. من هنگامی آواز می خوانم که حرفی برای گفتن به این مردم داشته باشم. روی صحنه می روم و هر آنچه را که در درونم انباشته شده، بیرون می ریزم." شجریان از این "فریب" به روشنی صحبت می کند و از رای و خواست مردم که دگرگون شد: " رئیس جمهوری آمد و به مردم معترض توهین کرد و آنان را {خس و خاشاک} خواند. گفتم منهم یکی از همین خس و خاشاکم و برای همین خس و خاشاک می خوانم و شما حق ندارید صدای مرا از رادیو و تلویزیونتان پخش کنید." او با تاکید بر این مطلب که چون تلفیق دین و حکومت برای مردم ایران نتیجه خوبی نداشته، حالا مردم با آن مخالفند، می گوید: "حکومت قوانین تغییر ناپذیری دارد که می گوید قوانین الهی است و راه خودش را می رود. ما هم راه خودمان را می رویم"! متن کامل مصاحبه به انگلیسی در لینک شبکه ای بی سی استرالیا.

۱۳۸۹/۰۲/۲۲

بسیار دور از هم قد کشیده ایم ...

بسیار دور از هم قد کشیده ایم ...
از زبان يك جنس مخالف، اما هم نوع....


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد....

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت ...

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ دخترانه و تو را پسرانه ....

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی ....

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد ....

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم ....

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی ....

و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قد کشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را ....

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .



اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور....

بهتان بر نخورد...

آخر سالیان است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند ........

۱۳۸۹/۰۲/۲۰

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک…

«شاعر:گمنام»

۱۳۸۹/۰۲/۱۸

انسانها هميشه در پی تماس با انسانهای ديگه هستن . صحبت ، بی واسطه ترين ، طبيعی ترين و انسانی ترين شكل اونه .در صحبت خصوصی آدم می تونه به هم صحبتش ، احساساتش ، آرزوی دلش و عقيدش رو برسونه البته هميشه بايد يه شخصی حضور داشته باشه ...
دنيای ما دنيای عجيبی شده همه چيز مجازيه . محيط گفتگو از حالت رو در رو به اتاقك های مجازی تبديل شده و همه چيز به جای ارتباط كلامی داره به ارتباط نوشتاری تبديل می شه . از زمانهای قديم امكان اين بود كه تماس ها مكالمه ای باشه و نوشتاری اما اون كسی كه فرستنده نامه بود هيچ وقت نمی دونست در كدام وضعيت و موقعيت روحی نامه به دست گيرنده می رسه و گيرنده نامه احساسات فرستنده رو به خاطر مسير پستی هميشه با تأخير درك می كرد . اما حالا همه چيز عوض شده و تكنيك های جديد مثل موبایل و اس- ام – اس . ای ميل و حتی محيط های مجازی مثل چت روم ها و حتی محیطهای وبلاگ نویسی هم به ما كمك كرده و اين امكان رو داده با كساني كه دوستشون داريم و در زمانهايی كه در كنارمون نيستنن تماس داشته باشيم گرچه پيششون نيستيم . چندین سال از زندگی مون رو بدون امکانات ارتباطی گذروندیم و اتفاقی نمی افتاد اما الان فقط کافیه موبایلمون در دسترس نباشه یا یکروز نه اس ام اس دریافت کنیم نه موبایلمون زنگ بخوره اونوقته که .....حالا نمی دونم بايد خوشحال بود يا ناراحت ...آيا محيط های مجازی كمك كننده هستند يا نابود كننده ...

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

ابرهای سربی بی باران

چه کسی می گوید سرتاسر فصل را باید

چون تگرگ های خونین بربام کوهستان ها بارید؟

چه کسی می گوید خرمن کهکشان در دشت های خالی شب نباید شد

این مردمان ساده می توانند ابر های سربی بی باران را از جلگه آسمان بروبند

حلقه ای از بافه های ذرت و میخک برگردن نسیم بهاره بیاویزند

و ستاره ها را حتی اگر شده با گلمیخ برسینه آسمان بدوزند

چه کسی می گوید پرده تودرتوی تاریکی را به سرپنجه نمی توان درید ؟

ماهمین مردم ساده هرشب ماه را به شب نشینی و هر صبح خورشید را

به صبحانه دعوت می کنیم و باهمین دست های ساده مان آینده را خشت خشت برپا می داریم

هرچه می گویی بگو! اما نگو که کودکان پا برهنه ما بی فردایند!

"از کتاب شعرهای ممنوعه آمریکا لاتین"

۱۳۸۹/۰۲/۰۸

زن عشق میکارد و کینه درو میکند ...


زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است ...
شهید دکتر شریعتی

۱۳۸۹/۰۱/۲۳

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

خیلی وقت بود که دو بیت از شاهنامه فردوسی توسی ذهنم رو مشغول میکرد اما هرچی توی شاهنامه میگشتم پیدا نمی کردم شاید شاهنامه ای که به دستم رسیده بود دچار سانسور شده بود یا شاید اصلا این ابیات از فردوسی نیست!!! اما امروز یکی از دوستان خوبم ابیات کاملش رو برام ای میل کرد اما بازم قلقلکم اومد و توی اینترنت گشتم دنبال دلایل و جزییات کاملتر ... اما اکثرا"  فیلتر شده بود اما توی یکی از این وبلاگها متنی رو دیدم  که بدم نیومد اینجا بیارمش ...


"ز شیر شتر خوردن..." از آن کیست؟
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده ست کار

که تخت عجم را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

این دو بیت با وجود شهرت فراوانی که دارند و با آنکه در برخی چاپهای متداول شاهنامه ، در بخش "نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص" نقل شده اند ، به دلایل متعدد از استاد طوس نیستند. به همین علت است که در چاپ خالقی مطلق نیز به نشانه الحاقی بودن در میان [ ] آمده اند.

آقای ابوالفضل خطیبی - از شاهنامه شناسان معتبر این روزگار- در مقاله ای که پیش از این در نشر دانش منتشر کرده اند ، دلایل متعددی بر الحاقی بودن این بیتها اقامه کرده اند ، از این قبیل که (۱)این ابیات را در نسخه های کهن تر شاهنامه نمی توان یافت .(۲) ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی شود (۳)"تفو" از واژه ها شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده و از همه مهم تر اینکه(۴) تحقیر قومی به بهانه نوشیدن - مثلا - شیر شتر و برپایه نگرشهای قومی و نژادپرستانه دور از شان شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساسا در سراسر شاهنامه نمی توان چیزی یافت که بر ستیزه شاعر آن با دیگر نژادها و اقوام - صرفا - به خاطر مسائل نژادی دلالت کند. از همه اینها گذشته باید توجه داشت که ابیات مورد بحث در سیاق روایت آمده اند و حتی به فرض صحت ، لزوما بیانگر دیدگاه خود شاعر نیستند و...

حال که دانستیم این ابیات، به حکیم طوس و اثر انسانی و ارجمندی چون شاهنامه تعلق ندارند ، این سوال پیش می آید که این ابیات از کجا آمده اند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید نظری بیفکنیم به کتاب قصه حمزه که ظاهرا قدیمی ترین ماخذی است که این ابیات در آن، با کمی تفاوت، آمده اند.قصه حمزه یکی از کهن ترین روایتهای عامیانه است و آن را از زمره حکایات عیاران و جوانمردان می توان شمرد. تحریرهای مختلفی از این قصه سنتی که قرنها ورد زبان نقالان و قصاصان بوده وجود دارد که از آن جمله به رموز حمزه و حمزه نامه و حمزه صاحب قران و ...می توان اشاره کرد. روایت کهنی از این قصه نیز به زبان عربی وجود دارد که هنوز در سرزمینهای عربی مشهور است.مرحوم دکتر جعفر شعار قصه حمزه را در سال ۱۳۴۷ در دو جلد منتشر کرده است.در چند موضع از قصه حمزه ابیات مورد بحث به این صورت آمده اند:

به شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدین جا رسیده ست کار

که ملک عجم شان کند آرزو
تهو باد بر چرخ گردان تهو !

همان گونه که ملاحظه می فرمایید بین متن این بیتها در حمزه نامه با بیتهای منسوب به شاهنامه تفاوت معناداری مشاهده می شود . این تفاوت این گمان را تقویت می کند که کاتبان حمزه نامه یا مولف اصلی، آن را از شاهنامه به وام نگرفته اند. در نقل حمزه نامه به جای «تفو» « تهو» آمده که واژه ای کهن به همان معنی"تفو" است و به نظر می رسد از اصالت بیشتری برخوردار است. گویا کاتبان شاهنامه بعدا "تهو " را با تعبیر مانوس تر "تفو" عوض کرده اند.سیاق کاربرد این ابیات در حمزه نامه - بخلاف شاهنامه - طبیعی به نظر می رسد و مفهوم آن نیز با روایت کاتبان شاهنامه به شکل معناداری متفاوت است.

در روایت حمزه نامه، حمزه - قهرمان داستان - وارد دربار خسرو انوشیروان می شود و به واسطه خدمات و شجاعتهایی که از خود نشان می دهد ، مورد توجه پادشاه ایران قرار می گیرد، در نتیجه جمعی از درباریان بر او رشک می برند و «تاجها بر زمین زدند که فریاد از دست عرب کشکینه خوار و پشمینه پوش به ریگ بیابان پرورده! به شیر شتر خوردن و ....» مفهوم ابیات حمزه نامه ظاهرا این است که امان از این امیر حمزه عرب که کارش به جایی رسیده که در دربار پادشاه ایران نیز جایگاه والایی یافته و در ملک عجم او را طلب و آرزو می کنند...!

تاریخ دقیق تالیف قصه حمزه دانسته نیست.دکتر ذییح الله صفا معتقد بودند که کتاب قصه حمزه به دستور حمزة بن عبدالله خارجی که در قرن دوم هجری در نواحی شرقی ایران دستگاه حکومت داشته تالیف شده است. بر اساس این دیدگاه سابقه کتاب قصه حمزه به پیش از روزگار سروده شدن شاهنامه باز می گردد ،ولی هیچ قرینه تاریخی یا درون متنی وجود ندارد که سخن نویسنده محترم تاریخ ادبیات در ایران را تایید کند. به هرحال آنچه ما در مورد ماخذ این بیتها احتمال داده ایم نیز تنها یک احتمال است و اینکه آیا کاتبان شاهنامه این دو بیت جنجالی را از حمزه نامه که افسانه ای بسیار رایج در آن روزگار بوده گرفته اند یا از جایی دیگر، یا از پیش خود آنها را افزوده اند ، معلوم نیست. به قول علما :" الله اعلم"!

http://mr-torki.blogfa.com/post-165.aspx

اما شعر فردوسی :
شکست ایرانیان و یزدگرد سوم در جنگ با اعراب
فردوسی شاعر ملی ایران سروده

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت / همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه / تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشءه و نغمه از چنگ رفت / ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال / به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی / زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت بمی / کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه گردان خام / گناه است که در گردش آریم جام
بجایی که خشکیده باشد گیاه / هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر( شاش ) شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود



http://www.avayekhial.com/
«زشـــيــر شتــر خوردن و سوسمار» //ز دســــت خــطـاهــاي ايــن روزگار
«عرب را به جــایي رسيده است كار» //كه گشته است بر دوش ايران سوار
«تــفــو بــر تــو اي چرخ گردون تفو»//بـــرایـــــن شوربــختـان مجنون تـفو
سه پاره از این خاک پر قدرمان //شــده خار چشم اماراتیان
پشه چیست ، که ادعایش چه باد ؟// ویک فوت ما بهر او تند باد
امارات ، بی خود مــكــن ادعـــا // مــروري بــكــــن درس جـــغـــرافـــيــا
زتـــاريــــخ هم دور و بــيــگانــه اي// ويـــا آن كـــه مدهوش و ديوانه اي
محال است یـــک مــتر از خـــاک مــا // جــدا گردد از مــیــهــن پـــاک مـــا
نــديـــدي مگر حال صـــدامــيـــان//چــگـونــه بــرافـــتــاد ه اند از مـيـان
اگــرچـــيـــزي از خـــاك ايــران زمـيـن// بــشــد قــســمــت آن بُت جور و كين
بـه تـــو نــيـــز خـواهـد رسد چیزکی // اگر پرسی ازمن بگویم زکی
سرافراز و « جـاويــــد» بــــادا وطـــن // ودور از وجـــودش شـــــود اهـــرمن
بــــه تاریـــخ این نکتــه مــانــَد به یاد // « چــو ايـــران نـبــاشــد تــن مـن مباد»

محمد جاوید
به نظر من اعراب هیچ گاه سر سازگاری با ایرانیان نخواهند داشت

۱۳۸۹/۰۱/۲۲

جهان سومی ...

جهان سومی ...
بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني...
داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند ، مثل همين جور سوزش هاست ...
از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ...

شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :
در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود، شادي هاي كودكي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يك...
شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آن را برانيم...
توپ پلاستيكي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و دركوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند ...
اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند...
از ديفتري ميترسيديم...
از وبا...
از جنون گاوي ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود...
تكليفهاي حجيم عيد ...
يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارميداد....


شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما :
دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي" دارند...
اينكه موقتي عاشق شوي...
دوست داشتن را امتحان كني...
اينكه لبت را با لبي آشنا كني....
اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميكرديم...
در خيالمان عاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم....
كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره ....
اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي" شادي كنيم..
به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم،او را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اينكه نگوييم "دوستت دارم" و بگوييم "امروز خانه خالي دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...
اينكه از امروز كه 15 سال داري، بايد مثل يك مرتاض روي كتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بكشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني...
بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...
تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...

شادي ها و دغدغه هاي جواني ما:
شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شايد هم اين باشد كه شادي هايت هم، شكل دغدغه به خودشان ميگيرند..
مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين ميخري ...
اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....
رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...
هدفي كه حتما بايد "جهان سومي" باشي كه آنرا داشته باشي ...
و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند...
بعضي از شادي هايت غير انساني ميشود...
با پول شهوتت را ميخري...
با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگتر ميكني و غبار آلود...

اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو ، جهان سومي ميشود...
اينكه در سال چند بار لبخند ميزني...
در روز چند بار گريه ميكني...
راهي كه تو را به بهشت و جهنم ميرساند...
و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند براحتي تو را خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد...
در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست...
لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ...
در اين جهان سوم ، كسي را نداري كه به تو بگويد چقدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و كسي قرار نيست براي اين كار به تو كمك بكند.....
اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...

گاهي فكر ميكني كه به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كني تا از جهان سومي بود ن رها شوي...
اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميكنند....

گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو "جهان سوم را درست ميكني؟

۱۳۸۹/۰۱/۲۱

میبد ، موره زندگان ...

میبد ، موزه زندگان
سرآغاز پیدایی میبد مثل خیلی از کهن شهرهای ایران، آمیخته به افسانه است. گفته‌اند که چون پس از حملۀ اعراب مسلمان به ایران، پناهگاه موبدان زرتشتی بود، مُؤْبدان، میبدان و به تدریج میبد خوانده شد. افسانه‌های دیگر، پیدایی شهر را به دوران ساسانی (سده سوم تا هفتم میلادی) رسانده‌اند. میبد اما، بسیار کهن تر از این‌هاست. کاوش‌های باستان شناسی در نارین قلعه روشن ساخته که لایه‌های زیرین این کهن دژ به هزاره چهارم پیش از میلاد تعلق دارد؛ یعنی قرن‌ها پیش از ورود آریایی‌ها به ایران و شکل‌گیری سلسله‌های ماد و هخامنشی. میبد بر بستر یکی از فرونشستگی‌های استان یزد شکل گرفته است. آب‌های زیرزمینی که از کوه‌های پیرامون – شیرکوه، سیاه کوه و کوه‌های خَرانَق - سرچشمه می‌گیرند، در این ناحیه به سطح زمین نزدیک و درون قنات‌ها جاری می‌شوند. این وضع، زمینه ساز شکل گیری میبد در این گوشه از کویر بر سر راه باستانی کرمان به ری شده است. ساختار میبد میبد نمونه کاملی از شهر ایرانی در مناطق مرکزی و کویری است. این گونه شهرها به سه بخش تقسیم می‌شوند: هسته اصلی آنها متشکل از قلعه یا کهن دژ است که بر سراسر شهر اشراف دارد و با برج و بارو و خندق از سایر بخش‌ها جدا می‌شود. این بخش جایگاه حاکم بوده است. بخش دوم، شارستان نام دارد که در پای کهن دژ شکل می‌گرفته و با محله‌های کوچک و بزرگ و مکان‌هایی چون مسجد جامع و بازار جای زندگی اهالی شهر بوده است. شارستان نیز برج و بارو و خندق دارد و تنها از طریق دروازه‌ها می‌توان به درونش راه یافت. بخش سوم بیرونه شهر یا رَبَض است. این بخش جایگاه باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی بوده و جمعیت زیادی از کشاورزان در محله‌های آن زندگی می‌کرده‌اند. بنابراین حیات اقتصادی شهر وابسته به ربض بوده است. این ساختار ریشه در جنگ‌ها و ناامنی‌هایی دارد که همواره شهرهای ایران را تهدید می‌کرده‌اند. اگر بیگانه‌ای به شهر یورش می‌برد، اهالی ربض به شارستان پناه می‌بردند و اگر شارستان تسخیر می‌شد، کهن دژ به مقاومت خویش ادامه می‌داد. شهرهایی مانند یزد و کرمان طبق همین الگو ساخته شده بودند اما در دوره معاصر دستخوش دگرگونی‌های بزرگ شدند. ارگ بم (پیش از زلزله) و ارگ راین در استان کرمان، نمونه‌های کاملی هستند که هرچند دگرگون نشده‌اند، اما کسی درونشان زندگی نمی کند؛ و میبد نمونه کمابیش سالمی است که هنوز اهالی خویش را از کف نداده. به واقع، موزه‌ای است که انسان‌ها نیز در آن زندگی می‌کنند. محله‌های میبد میبد برآمده از خشت و گل است و حیرت‌آور این که بناهای خشت و گلی اش صدها و بلکه هزاران سال دوام آورده‌اند. از همه مهمتر کهن دژ نارین قلعه با حدود شش هزار سال پیشینه تاریخی است که ساختار کنونی اش به سده چهاردهم میلادی می‌رسد. در شارستان میبد، محله بالا (جنوب شهر) با کالبد فشرده خود، جایگاه زندگی و کسب و کارصنعتگرانی بوده که دست ساخته‌های سفالینشان هنوز شهره خاص و عام است. محله پایین (شمال شهر) جایی بوده که در آن آب قنات‌ها به سطح زمین می‌رسیده و باغ‌های شهر را سیراب می‌ساخته است. این جا محل باغ- خانه‌های بزرگ و زندگی اعیان و اشراف بوده است. و بالأخره به محل کوچُک (شرق شهر) می‌رسیم که دامداران و باغداران و کشاورزان زمیندار را درخود جای می‌داده است. هرکدام از این محله‌ها، زیرمحله‌های کوچک تری داشته اند. اهمیت میبد در شارستان، عناصری چون مسجد جامع، تداوم حیات اجتماعی- اقتصادی شهر از روزگاران دور تا به امروز را گواهی می‌دهند. گمان می‌رود که مسجد جامع برجای یک آتشگاه ساسانی ساخته شده و شواهد تاریخی قدمتش را به سده‌های نخستین اسلامی (سده هشتم میلادی) می‌رساند. ساختار کنونی مسجد متعلق به سده‌های سیزدهم تا پانزدهم میلادی است و حتی زیلویی که تا سالیان اخیر زیرپای نمازگزارانش پهن بود، ۶۲۳ سال عمر دارد. در بیرونه شهر یا همان رَبَض به محله‌های دیگری همچون بیدِه و فیروزآباد برمی خوریم. آثار تاریخی این محله‌ها مانند مسجد فیروز آباد و خانه بُرونی گاه تا ششصد سال قدمت دارند. مهمترین عنصر بیرونه میبد که با گسترش شهر جزیی از آن شده، مجموعه کاروانسرا یا رباط عباسی متعلق به دوران صفوی (سده هفدهم میلادی) است. کنار این رباط ، چاپارخانه میبد خودنمایی می‌کند. این، آخرین بازمانده چاپارخانه‌هایی است که از زمان داریوش هخامنشی تا پایان دوره قاجار، سازمان پستی ایران را شکل می‌دادند. و میبد از این گونه آثار کهن بسیار دارد. همه در اوج زیبایی، در کمال سادگی، ساخته از خشت و گل و جان به در برده از گزند زمان. این شهر- موزه نخستین شهر تاریخی ایران بود که در سال ۱۳۷۹ در فهرست آثار ملی ثبت شد و با بنیاد یک پایگاه پژوهشی تحت حفاظت ویژه قرار گرفت.

۱۳۸۹/۰۱/۱۸

آواز بانوان ...

آواز بانوان
نمیدونم چرا آدمهای کج فهم و دگم ، گاهی بدجوری به پستم میخورن و کفرم رو در میارن ... روز یکشنبه با یکی از همکارانم در محل کارم صحبت میکردم درباره ظلم و اجحافی که بر آواز و موسیقی اصیل ایرانی وارد میشه . بحث بر سر نشون ندادن ساز بود و مخالفت با اجرای آواز بانوان که یکی از دوستان از اونجایی که خر مذهب تشریف داشتن فرمودن که در قرآن اومده که شنیدن صدای آواز زن برای مرد حرام است !!!!!!! من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم اگه قرار بود صدای آواز زن برای مرد حرام باشه که خدا بیکار بوده صدای زیبا رو برای خانومها گذاشته ؟؟؟ شنیدن صدای آواز  زن برای مرد حرامه اما شنیدن صدای آواز مرد برای زن حرام نیست؟؟؟ تازه اگه همچین چیزی توی قرآن اومده و خدا همچین حرفی گفته که من بعید میدونم ،من اون  خدا رو به خدایی قبول ندارم!!! کار ندارم بحث بالا کشید تا جایی که این دوستمون کم آورد گفت : غیرت تو اجازه میده که مادر و خواهرت جلوی مرد نامحرم آواز بخونن؟؟؟؟ خدایی شما بودین چی جواب میدادین؟؟؟

توی آرشیو متن هایی که دوستشون دارم و یه جورهایی سرحالم میاره این متن رو میذارم که چند وقت پیش یکی از دوستانم برام ایمیل زده بود ... شاید این بهترین جواب باشه گرچه اینجور آدمها هیچوقت کم نمیارن ...

ورزش بانوان

یکی از چیزهایی که این طرفها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آنها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن سیمای جمهوری اسلامی احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16 ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد . گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند . نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آنجایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروز ایران از چنان منطق بی پشتوانه ای برخوردارند که حتی از قانع کردن یک نوجوان 16 سالهء سوئدی هم ناتوان است. توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:

_ میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن.
_ نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
_ من این رو گفتم؟
_ آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
_ اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه اینکه آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
_ ولی اینجا که اشکال نداره.
_ خب، اونجا داره.
_ چرا؟
_ چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون میتونیم بگیم.
_ اینکه آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
_ واسه هر دو
_ اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان اینجا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
_ واسه اینکه اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم
_ اشکالش چقدره؟
_ نمی دونم
_ پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
_ احتمالا
_ ولی اینجا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن
_ کیا؟
_ ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت
_ خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن
_ مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری میرن ورزشگاه؟
_ خب اونجا به اندازهء کافی خانم هست که تشویق کنن
_ یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازهء کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟
_ نه
_ یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانومهای ایرانی رو ببینن؟
_ ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟

اما از آنجایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.

_ میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟
_ مشکل شرعی داره
_ شرعی یعنی چی؟
_ شرعی یعنی دینی
_ چرا؟
_ ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن
_ چه مشکلی؟
_ ممکنه به گناه بیافتن
_ یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟
_ مگه مامان تو ورزشکاره؟
_ آره
_ جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود
_ اونا کی هستن؟
_ اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون
_ تو کشور شما واسه اینکه بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همهء مردا رو می گیرن؟
_ آره
_ خب دیدن ورزش خانوما از تلوزیون که بیشتر میتونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلوزیون تصویر بسته تری نشون میده.
_ من گفتم که ورزش خانوما از تلوزیون پخش میشه؟
_ مگه نمیشه؟
_ نه
_ پس اون خانومی که نمیتونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو میبینه؟
_ احتمالا نمی بینه
_ این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشور علاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست میدن
_ نه بابا، این طورا هم نیست
_ من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم
_ کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟
_ مگه نمی تونن؟
_ نه
_ چرا؟
_ چون اون هم مشکل شرعی داره
_ یعنی تلوزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟
_ چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه
_ این که خانومها ورزش آقایون رو از تلوزیون ببینن که بدتره
_ چرا؟
_ وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم میبرم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلوزیون همه چیز پیدا است
_ خب، آره .... راستی بابات کجاست؟
_ اگه خانومها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانومهای ورزشکار شما وقتی میان اینجا، ورزش کردن آقایون رو میبینن
_ ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعهء اون اشکال داره
_ اشاعه یعنی چی؟
_ اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون
_ یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر میکردم که دولتها کلی پول خرج میکنن تا همه بیان سراغ ورزش.
_ نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره
_ مگه دیدن ورزش بی بند و باریه
_ ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.
_ معنی این جمله که الان گفتی چیه؟
_ یعنی اینکه من غلط بکنم دیگه بیام خونه ی شما

۱۳۸۹/۰۱/۱۶



Photo : meysam rezakhan

Soll es ein Tag kommen, wo der Mensch Natur ist der Lehrer, die Menschheit ist sein Buch und das Leben ist seine Schule?
Wird an diesem Tag sein?

۱۳۸۹/۰۱/۱۱

از ساز خود شرمنده ام ... کوتاه نوشته ای از رهام سبحانی


گاهی وقتا که در میان وبلاگها  دنبال تصنیف یا آوازی  میگردم به یه سری نوشته برمیخورم که آدم رو به فکر میبره و گاهی هم ناراحت میکنه ... داشتم توی وبلاگ شب زنده ها دنبال کارهایی که نشنیده بودم میگشتم که چشمم افتاد به اسم  رهام سبحانی ... در ادامه مطلب  که کلیک کردم نوشته ای از جناب رهام سبحانی  رو دیدم  و وقتی این متن رو خوندم خیلی ناراحت شدم چون این درد همه هنرمندانی هست که وطن پرست هستن و هنرشون رو به بهای کمی نمیفروشن ... ای کاش علیرضا قربانی میفهمید و این درد رو درک میکرد و یکساعت بعد از لحظه تحویل سال در تلویزیون برنامه اجرا نمیکرد ... یه کادر بسته از جناب عربشاهی گرفته بودن که مثلا تار ایشان دیده نشود و خدای نکرده ملت عزیز ایران دچار گناه نگردند و ساز ایرانی را نبینند تا دچار لهو لعب نگردند !!! جناب قربانی این سیاستهای غلط را میدانند و با آگاهی از این امر در برنامه تلویزیون شرکت کردند ... فقط میتونم بگم برای ایشان متاسفم ... 
خدا رحمت کنه استاد پرویز مشکاتیان رو از این سیاستهای غلط که بر هنر این مرز و بوم روا داشته میشه دق کرد ...
همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک ، هرگز جدا جدا درمان نمی شود ... همین ...
متن زیر نوشته جناب رهام سبحانی هست همون هنرمند عزیزی که " موج خون " رو آهنگسازی کرد و  آقای حسن شرقی و خانم هاله سیفی زاده در مایه اصفهان اون رو اجرا کردن .

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری
چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری
نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری
دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

از ساز خود شرمنده ام ....کوتاه نوشته ای از روهام سبحانی

پس از هجده سال هم آغوشی و عشق بی حد و اندازه ی ما به هم ، چندیست او در جعبه ی خود آرمیده و خاک می خورد و من نیز در کنج خانه ، انزوایمان را به سوگ نشسته ام !!
آهنگها و پارتیتورهایی که ماهها و سالها خلقشان به طول انجامید ، هم اکنون در قفسه ای مدفون شده و گویی می بایست در نطفه خفه شوند ! این است حاصل یک عمر ساز زدن و من امروز اعتراف می کنم که شرمسار سازم هستم !!
و چه تلخ است که این درد فقط در من خلاصه نشده و گریبان تمام دوستانی که متعهد و وطن پرستانه کار کردند را گرفته است .
گناه ما این است که نخواستیم ساز ، برایمان نان بیاورد . نخواستیم در مدح کسی ساز به دست بگیریم و آواز سر دهیم . نخواستیم برای گذران زندگی به انجام کارهایی که در شان هنر نیست تن دهیم . نخواستیم هنر فروشی کنیم . نخواستیم غم سرزمینمان را فریاد نکنیم . نخواستیم با دستان خود تاریخ درخشان فرهنگ و تمدن کشورمان را به زیر خاک فرو بریم ! نخواستیم در جایی ساز بزنیم که جلوی سازهامان گلدان بگذارند !!!
ولیک من امروز به بی چیزی خود میبالم . زیرا در گوشه ی خیابان ساز زدن را در مقابل خود فروشی هنری ، مقدس میدانم !
وقتی نمی گذارند کار کنیم چرا خودمان شمع مجلس خودمان نمی شویم ؟! چرا دور هم جمع نمی شویم ؟! چرا نمی خواهیم صدای سازهامان همچون گذشته ستونها را بلرزاند ؟! چرا برای خودمان کنسرت نمی دهیم ؟! و چرا آب در آسیاب نادانان هنر ستیز میریزیم ....؟!!
ما در مقابل یک عمر عشق بین خود و سازهامان مسئولیم !
ما نباید به این سکوت و بازنشستگی زودرس و اجباری تن دهیم !!
نگذاریم بیش از این شرمسار سازهایمان باشیم
زمستان بی برف و غم انگیز 1388

برگرفته از وبلاگ شب زنده ها
http://www.shabzendeha.blogfa.com

۱۳۸۹/۰۱/۰۸

تصویرسازی در آواز و صدا

سلام دوستان اين متن رو وقتی داشتم توی اینترنت می چرخيدم پیدا کردم خيلی برام جالب بود شما هم ازش لذت ببرید


تصویر سازی در آواز و صدا
تا بحال به به تصویری که یک خواننده از آواز و کلمه هایی که بکار میبره دقت کردید؟
منظورم از کلمه ی تصویر در آواز،شکل دهی به شعر هستش
یعنی خواننده این توانایی رو داشته باشه که با صدای خودش تصویر شعری رو که میخونه در ذهن شنونده مجسم کنه
چیزی مانند واج آرایی ولی خیلی دقیق تر و ظریف تر
بدون تعصب و اقرار باید گفت استاد شجریان بهترین خواننده ای هست که در آواز هایی که خوانده،به بهترین شکل ممکن شعر
رو با صدای خودش به تصویر میکشه

من امروز سعی میکنم چند نمونه ی زیبا و واضح رو براتون مثال بزنم و تحلیل کنم
با هم از مثال های ساده تر به سخت تر جلو میریم
1- قطعه ای از آواز آلبوم (زمستان است)
زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه . . .
در این شعر گفته شده که سقف آسمان کوتاه است.خوب خواننده چه جوری باید کوتاه بودن سقف آسمان رو نشون بده؟
استاد شجریان بسیار زیرکانه کلمه ی کوتاه رو خیلی کوتاه بیان میکنه و هیچ کش و قوسی به این کلمه نمیده.اگه دقت کنید
برای های لایت کردن و تاکید بر کوتاهی سقف آسمان،کشش خاصی به کلمه ی ((دلمرده)) که قبل از سقف آسمان میاد،میده
2- بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
تا بحال به حرکات کسی که میخواد دزدانه کار انجام بده دقت کردید؟ بدنش رو جمع میکنه و به قول معروف یواشکی کارش رو انجام میده
استاد شجریان وقتی به کلمه ی دزدیده میرسه صدای خودش رو جمع میکنه و صداش در هنگام ادای کلمه ی دزدیده شبیه کسی میشه که داره یواشکی کاری انجام میده
و در واقع با صدای خودش دزدیده در شمایل نگریدن و دید زدن رو نشون میده
3- دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
قطعه ای از تصنیف ((جان عشاق)).وقتی کلمه ی (دوش) بیان میشه،انگار به کل تصویر این تصنیف رنگ سیاه پاشیده میشه و همه چیز در تاریکی مطلق فرو میره
صدای شجریان با گفتن کلمه ی (دوش) تاریکی رو به همراه میاره
4- من به دستان پر از تاول،اینطرف را میکنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش . . .
قصه چیه؟
اگه آلبوم فریاد رو گوش نکردید نصف عمرتون رو بیهوده تلف کردید
داستان این شعر اینه که خانه ی شاعر یا راوی آتش گرفته و در شعله های آتش در حال سوختنه
تصور کنید کسی رو که داره با زحمت زیاد آتش خونه ی خودش رو با آب و پتو و . . . خاموش میکنه و از شدت گرمای
آتش ، از هوش میره
من به دستان پر از تاول اینطرف را میکنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش
شجریان وقتی به کلمه ی (هوش) میرسه صدای رفته رفته کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه،تا اینکه صدای به کل خفه میشه
دقیقا شبیه کسی که داره از هوش میره و کم کم میفته زمین

5- هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
حتما اتفاق افتاده که صبح زود و همون دم دمای سپیده دم،توی اون گرگ و میش از خواب بیدار بشید و برای کاری برید بیرون
استاد با صدای خودش دقیقا اون هوای پر از رمز و راز ((سپیده دم)) و اون گرگ و میش رو در صدای خودش به نمایش میذاره
و در آخر اندوه و افسوس خودش رو از بیخبری انسان از گذشت عمر با ناله ای نشون میده

ولی بهترین و به نظر من زیبا ترین تجسم و تصویر سازی رو در آخرین نمونه ای که معرفی میکنم میشه به وضوح
مشاهده کرد
6- ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا که حال غرق در دریا نداند خفته بر ساحل
که حال غرق در دریا نداند خفته بر ساحل
توی فیلم ها حتما صحنه ای رو دیدید که کسی توی یک دریای طوفانی غرق میشه
استاد شجریان وقتی به کلمه ی (دریا) میرسه ،برای ادای حرف الف از کلمه ی دریا موج خاصی به صداش میده
و با تکرار این موج ها دقیقا امواج دریای طوفانی رو مجسم میکنه
و جالب تر اینکه این موج ها یکی بعد از دیگریدر حال دور تر شدن و گم شدن هستند
تصور کنید کسی توی چنین موج هایی گیر افتاده و در حال غرق شدن باشه
شما با دقت به صدای شجریان این تصویر رو دقیقا میتونید مجسم کنید

کسری وحیدی

۱۳۸۹/۰۱/۰۶

روزی که معنای هر سخن ، دوست داشتن است

روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هرانسان برای هر انسان برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .

قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که هر لب ترانه ئیست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم .

حتی روزی که دیگر نباشم !!



شاملو . . .

۱۳۸۹/۰۱/۰۵

فلسفه نوروز




Photo : meysam rezakhan

فلسفه نوروز :

برخی پژوهشگران ، ریشه تاریخی این جشن را به « جمشید پیشدادی » نسبت می دهند و نوروز را « نوروز جمشیدی » می خوانند . این گروه معتقدند كه جمشید شاه بعد از یک سلسله اصلاحات اجتماعی بر تخت زرین نشست و فاصله بین دماوند تا بابل را در یک روز پیمود و آن روز (روز هرمزد یا اورمزد) از فروردین ماه بود. چون مردم این شگفتی از وی بدیدند جشن گرفتند و آن روز را «نوروز» خواندند.فردوسی شاعر بزرگ پارسی گوی نیز در شاهنامه پیدایش نوروز را به جمشید شاه نسبت مى دهد.



موسم آفرینش جهان : بارش باران های بهاری، برآمدن شکوفه ها و برگ آوردن درختان، طولانی شدن روزها و ساعات روشنایی، گذشتگان را بر این اعتقاد راسخ کرده بود که نوروز، زمان پیدایش و آفرینش جهان است. ایرانیان باستان معتقد بودند که از اولین روز فروردین، روان بهشتیان همه به این کیهان بازمی گردند و هر یک به میهن و موطن خود فرستاده می شوند. حتی دوزخیان در این روز به همراه روان بهشتیان به زمین فرستاده می شوند تا مانند کسی که به سفر برود و پس از دیر زمانی به وطن خویش بازگردد، با فرزندان خویش به خوشی پردازد و پس از ده روز به دوزخ باز گردد. جامعه ایران در گذشته به شادی به عنوان عنصر نیرو دهنده به روان انسان، توجه ویژه ای داشتند. آنها براساس آیین زرتشتی خود چهار جشن بزرگ و ویژه تیر گان، مهرگان، سده و اسپندگان را همراه با شادی و سرور و نیایش برگزار مى کردند. در این بین نوروز بنا به اصل تازگی بخشیدن به طبیعت و روح انسان همچنان پایدار ماند. گرچه با توجه به قانون تغییر پدیده های فرهنگی، نوروز هم ناگزیر نسبت به گذشته با دگرگونی هایى همراه است.» سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز هرمزد یا اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی كشد ، بر سایر جشن ها ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه ی راز وارگی می بخشد ، آیین ها ی بسیاری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام می گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می شود ، حیرت انگیز نیست چرا كه بی نظمی یکی از مظاهر آن است.



خانه تکانی : هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود كه حتی خانه ها را رنگ آمیزی می کردند و اگر میسر نمی شد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سین را در آن می چیدند ، سفید می شد. اثاثیه ی کهنه را به دور می ریختند و نو به جایش می خریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی ها و اندوه های یک ساله بود واجب می دانستند. ظرف های مسین را به رویگران می سپردند. نقره ها را جلا می دادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می کردند. فرش و گلیم ها را غاز تیرگی های یک ساله می زدودند و بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهر ها (ریشه ی کلمه ی فروردین) در این روز ها به خانه و کاشانه ی خود باز می گردند ، اگر خانه را تمیز و بستگان را شاد ببینند خوشحال می شوند و برای باز ماند گان خود دعا می فرستند و اگر نه ، غمگین و افسرده باز می گردند. از این رو چند روز به نوروز مانده در خانه مشک و عنبر می سوزاندند و شمع و چراغ می افروختند.در بعضی نقاط ایران رسم است كه زن ها شب آخرین جمعه ی سال بهترین غذا را می پختند و بر گور درگذشتگان می پاشیدند و روز پیش از نوروز را كه همان عرفه یا علفه و یا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه ای كه در طول سال در گذشته ای داشت ، می رفتند و دعا می فرستادند و می گفتند كه برای مرده عید گرفته اند.


سفره هفت سین : در آیین های باستانی ایران برای هر جشن «خوانى» گسترده مى شد كه دارای انواع خوراكى ها بود. خوان نوروزی «هفت سین» نام داشت و مى بایست از بقیه خوان ها رنگین تر باشد. این سفره معمولاً چند ساعت مانده به زمان تحویل سال نو آماده بود و بر صفحه ای بلندتر از سطح زمین چیده مى شد. همچنین میزدپان(MAYZADPAN) به منظور پخش کردن خوراكى ها در کنار سفره گماشته مى شد. این خوان نوروزی بر پایه عدد مقدس هفت بنا شده بود.

تقدس عدد هفت از آیین مهر یا میتراست و به سال های دور باز مى گردد. در این آیین هفت مرحله وجود داشت برای این که انسان به مقام عالی و آسمانی برسد. پس عدد هفت از پیش از زرتشت برای انسان عزیز بوده و در آیین های مختلف و به نمادهای گوناگون دیده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دریا، هفت گیاه و... » همچنین اسناد تاریخی از برپایی سفره هفت سین به یاد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق این اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از: اهورامزدا(به معنی سرور دانا)، و هومن (اندیشه نیک )، اردیبهشت (پاكى و راستی )، شهریور (شهریاری آرزو شده با کشور جاودانی )، سپندارمزد (عشق و پارسایی )، خرداد (رسایی و کمال ) و امرداد (نگهبان گیاهان).

در بسیاری از منابع تاریخی آمده است كه «هفت سین» نخست « هفت شین » بوده و بعدها به این نام تغییر یافته است . شمع، شراب ، شیرینی، شهد (عسل)، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات، اجزای تشکیل دهنده سفره هفت شین بودند. برخی دیگر به وجود «هفت چین» در ایران پیش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتی در این باره مى گوید: در زمان هخامنشیان در نوروز به روى هفت ظرف چینی غذا مى گذاشتند كه به آن هفت چین یا هفت چیدنى مى گفتند. بعدها در زمان ساسانیان هفت شین رسم متداول مردم ایران شد و شمشاد در کنار بقیه شین های نوروزی، به نشانه سبزی و جاودانگی بر سر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانیان وقتی که مردم ایران اسلام را پذیرفتند، سعی کردند که سنت ها و آیین های باستانی خود را هم حفظ کنند. به همین دلیل، چون در دین اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه «سرکه» مى شد انتخاب کردند و اینگونه شین به سین تغییر پیدا کرد.» بعضی نیز معتقدند در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی می داند كه به آن هفت سینی می گفتند و بعدها با حذف (یای) نسبت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفره ی هفت سینی می گویند .



سمنو : نماد زایش و باروری گیاهان است و از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه می شود. شيرين و كرم مانند بوده، از جوانه گندم درست می شود و نشانی از هنر والای آشپزی ایرانی است.

سیب : هم نماد باروری است و زایش. در گذشته سیب را در خم های ویژه ای نگهداری مى کردند و قبل از نوروز به همدیگر هدیه مى دادند. مى گویند كه سیب با زایش هم نسبت دارد، بدین صورت كه اغلب درویشی سیبی را از وسط نصف مى کرد و نیمی از آن را به زن و نیم دیگر را به شوهر مى داد و به این ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها مى شد.

سنجد : نماد عشق و دلباختگی است

سبزه : نماد شادابی و سرسبزى و نشانگر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است. سبزه كه معمولا جوانه گندم و یا عدس بوده كه نماد نوزايي و تولد دوباره است . در گذشته سبزه ها را به تعداد هفت یا دوازده ( كه شمار مقدس برج هاست ) در قاب های گرانبها سبز مى کردند. در دوران باستان در کاخ پادشاهان 20 روز پیش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام بر مى آوردند و بر هر یک از آنها یكى از غلات را مى کاشتند و خوب روئیدن هر یک را به فال نیک مى گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. ایرانیان باستان دانه ها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ، حاجیه ، ذرت ، و ماش به شماره ی هفت ( نماد هفت امشاسپند ) یا دوازده ( شماره ی مقدس برج ها ) در ستون هایی از خشت خام بر می آوردند و بالیدن هر یک را به فال نیک می گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود. خانواده ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشه ی نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوو.رشت (كردار نیک) سبز می کردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها می دانستند.

سيب : سلامتی و زيبايي است.

سير : نشان دارو و شفابخشی است.

سماق : نماد رنگ خورشيد به هنگام طلوع بوده. ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه با ظهور خورشيد نيكی بر بدی پيروز می گردد

سركه : نشان قدمت و صبر و بردباری است.

سكه : كه نماد ثروت و دارایي است . نمادی از امشاسپند شهریور (نگهبان فلزات) است و به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب شده است.

تخم مرغ : كه نشان زايندگی است. نماد نژاد و نطفه .

آب : پاکی

ماهی قرمز : طلايی رنگ در تنگ آب نشان زندگی و برکت است . به عنوان نشانه اسفند ماه بر سفره گذاشته مى شود. نماد برج سپری شده ی اسفند .

اسفند : سپند

گل سنبل

آينه : كه نماد تصوير پيدايش و روشنائی است بر سر سفره هفت سين گذاشته می شود.

آتشدان : نماد پایداری نور و گرما كه بعد ها به شمع و چراغ مبدل شد . در دو طرف آينه دو شمعدان گذاشته می شود و به تعداد فرزندان خانواده شمع روشن می گردد. شمع ها نماد شادی و روشنگری هستند.

شیر : نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره

انار : نماد تقدس

گلاب : كه باز مانده ی رسم آبریزان یا آبپاشان است . بر مبنای اشاره ی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده می شود و لذا آب پاشیدن به یکدیگر نماد پاكیزگی از آن آلایش است.

گل بید مشک : كه گل ویژه ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز

نان : پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم

کتاب مقدس

نارنج : نماد گوی زمین

و شاخه هایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، سرو و یا انجیر در دسته های سه ، هفت یا دوازده تایی



تبرک آفتاب نوروزی : به اعتقاد گروهی دیگر از ایرانیان که با نام یزدانی ها شناخته شده اند و در سرزمین های کردنشین و ارمنی نشین زندگی می کنند در این روز خداوند بر مسند خود می نشیند و در حالی که پیامبران و ملایک پیرامونش هستند، سرنوشت آینده مردم را تعیین می کند. گروهی ایرانی بر این عقیده اند که فرخنده ترین ساعات نوروز، ساعات نخستین آفتاب است و در صبح نوروز، خورشید بیشتر از هر زمان دیگر به زمین نزدیک می شود و مردم با نظر کردن به آفتاب نوروزی، خود را متبرّک می کنند. از طرفی آغاز بهار در اساطیر ایران با مفهومی ویژه همراه بوده است که بر مبنای آن، مفاهیم و وقایعی به این زمان نسبت داده می شد. در ایران باستان آیین های مختلفی از جمله آیین های سوگواری نیز انجام می گرفت و گذشتگان در آخرین روزهای زمستان به یاد ارواح درگذشتگان مراسم یادبود برگزار می کردند و روز آغاز بهار را که طبیعت زندگی دوباره می یافت جشن می گرفتند. این سنت دیرین از دیرباز تا کنون ماندگار مانده است و رسم زیارت قبور رفتگان و ادای نذر و خیرات در آخرین پنج شنبه سال از چنین مراسمی به یادگار مانده است. در ایران باستان و پیرامون آن به ویژه در شرق ایران، آیین های سوگواری برای سیاوش در پایان زمستان برگزار می شد و بلافاصله پس از آن مراسم جشن نوروز و رستاخیز طبیعت برپا می شد.



جشن آب ریزگان و سنت شست و شو : آب و لزوم بارش همواره مسئله ای بوده است که در آیین های نوروزی مورد توجه و تقدس قرار گرفته است. در سفره نوروزی و هفت سین، آب از جمله اقلام عمده است. در تمامی رسوم نوروزی، کاشت سبزه، شست و شو، غسل، پاشیدن آب و سبزه به آب دادن، آب نقش مهمی ایفا می کند و در تمامی این رسوم عقیده ای وجود دارد که برای سال جدید باران و آب کافی که مظهر آبادانی است آرزو کنند. در میان ایرانیان کهن مرسوم بوده است که هنگام سپیده دم نوروز، مردم از خواب بر می خاستند و با آب قنات یا حوض خود را شسته و گاهی با پاشیدن آب جاری، خود را متبرک کرده و از دفع آفات و بلایا دور می کردند. رسم آب ریزان نیز از همین کار شست و شوی نشأت می گیرد. گروهی گفته اند علت این کار آن بوده که زمانی در ایران برای مدت ها باران نبارید و ناگهان بارانی سخت باریدن گرفت. در آن زمان مردم با پاشیدن آب در زیر این باران خود را متبرک می کردند و این رسم از آن پس در ایران ماندگار شد و هر سال مردمان در چنین روز با پاشیدن آب بر یکدیگر، باریدن باران را گرامی می دارند.



حاجی فیروز : ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می دانستند و چه بسا كه در پاره ای از مراسم نوروزی ، آن ها را به عمد بوجود می آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند كه فروهر ها یا ارواح درگذشتگان باز می گردند ، افرادی با صورتک های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می پرداختند و بدینگونه فاصله ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می کردند. باز مانده ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود كه تا چند سال پیش نیز ادامه داشت.



میر نوروزی : از دیگر آشفتگی های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می گزیدند و سلطان موقت بر طبق قواعدی اگر فرمان های بیجا صادر می کرد ، از مقام امیری بر کنار می شد.



ششم فروردین، نوروز بزرگ : روز ششم فروردین ماه نزد ایرانیان، قرب و منزلت ویژه ای داشت و آن را عید بزرگ یا نوروز بزرگ نام نهاده بودند و وقایع و حوادث گوناگونی را به آن روز نسبت داده بودند. آن گروه از ایرانیان باستان که روز اول فروردین را روز آغاز آفرینش می پنداشتند، معتقد بودند خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد. همچنین در باور اساطیری مردم ایران زمین، در این روز کیخسرو که به پادشاهی رسیده بود و از کار این جهان غمگین گشته بود و آرزوی دنیای دیگر را داشت، موفق می شود پس از ۵ روز عبادت به دنیایی دیگر عروج کند این گروه از مردمان این روز را روزی می دانند که سعادت را میان مردم زمین تقسیم می کنند و آن را روز امید نام نهادند. زرتشتیان معتقدند که در روز ششم فروردین زرتشت متولد شده است و نیز در چنین روزی زرتشت توفیق یافت تا با خداوند مناجات کند - از دیگر وقایع نسبت داده شده به این روز می توان به پیدایی ایران زمین در این روز اشاره کرد. تهمورث دیوبند در این روز اهریمن را به بند کشید و به مدت ۳۰ سال آن را در بند نگاه داشت. فریدون در چنین روزی جهان را میان سه پسرش سلم و تور و ایرج بخش کرد. آرش کمانگیر در این روز مرز بین ایران و توران را با پرتاب تیری تعیین کرد و جانش را در این راه از دست داد. در این روز در پیکر انسان جان دمیده شد و زرتشت آیین مزدیَسنا را در این روز آشکار ساخت. تمامی این روایات به ششمین روز فروردین نسبت داده شده است و از همین رو، این روز را نوروز بزرگ نام نهاده بودند.


۱۳۸۸/۱۲/۲۹

ما ستمدیده از ظلم و جفا در طول تاریخ کهن هستیم



Photo : meysam rezakhan

نمیدونم باید سال نو رو تبریک گفت یا نه ... سال 88 سال خوبی نبود از هر نظر که میبینم سال خیلی بدی بود و حالا داره با همه غمهاش تموم میشه ... در میان ما هستند خانواده هایی که عزیزانشون رو از دست دادن برای آزادی و جاشون خالی هست در کنارمون ... در کنار این موارد جای خالی دو آهنگساز و نوازنده بزرگ سنتور؛استاد فرامرز پایور و استاد پرویز مشکاتیان احساس میشه و فقدانشون جبران ناپذیره و یاد این دو بزرگوار تا ابد در دلهای علاقمندان به موسیقی اصیل باقی میمونه روحشون شاد ...

به هر حال یادمون باشه که ایرانی هستیم و ایرانی میمونیم چون با شکوهترین جشن ها متعلق به ما ایرانیها بوده متعلق به ما ایرانیهای مهربون و ستمدیده از ظلم و جفا در طول تاریخ کهن ...


سر سال نو هرمز و فرودین

برآسوده از رنج تن جان ز کین

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آنروز را روز نو خواندند

بزرگان به شادی بیاراستند

می رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار

بمانده از آن خسروان یادگار

فردوسی توسی