۱۳۸۹/۰۱/۱۱

از ساز خود شرمنده ام ... کوتاه نوشته ای از رهام سبحانی


گاهی وقتا که در میان وبلاگها  دنبال تصنیف یا آوازی  میگردم به یه سری نوشته برمیخورم که آدم رو به فکر میبره و گاهی هم ناراحت میکنه ... داشتم توی وبلاگ شب زنده ها دنبال کارهایی که نشنیده بودم میگشتم که چشمم افتاد به اسم  رهام سبحانی ... در ادامه مطلب  که کلیک کردم نوشته ای از جناب رهام سبحانی  رو دیدم  و وقتی این متن رو خوندم خیلی ناراحت شدم چون این درد همه هنرمندانی هست که وطن پرست هستن و هنرشون رو به بهای کمی نمیفروشن ... ای کاش علیرضا قربانی میفهمید و این درد رو درک میکرد و یکساعت بعد از لحظه تحویل سال در تلویزیون برنامه اجرا نمیکرد ... یه کادر بسته از جناب عربشاهی گرفته بودن که مثلا تار ایشان دیده نشود و خدای نکرده ملت عزیز ایران دچار گناه نگردند و ساز ایرانی را نبینند تا دچار لهو لعب نگردند !!! جناب قربانی این سیاستهای غلط را میدانند و با آگاهی از این امر در برنامه تلویزیون شرکت کردند ... فقط میتونم بگم برای ایشان متاسفم ... 
خدا رحمت کنه استاد پرویز مشکاتیان رو از این سیاستهای غلط که بر هنر این مرز و بوم روا داشته میشه دق کرد ...
همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک ، هرگز جدا جدا درمان نمی شود ... همین ...
متن زیر نوشته جناب رهام سبحانی هست همون هنرمند عزیزی که " موج خون " رو آهنگسازی کرد و  آقای حسن شرقی و خانم هاله سیفی زاده در مایه اصفهان اون رو اجرا کردن .

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری
چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری
نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری
دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

از ساز خود شرمنده ام ....کوتاه نوشته ای از روهام سبحانی

پس از هجده سال هم آغوشی و عشق بی حد و اندازه ی ما به هم ، چندیست او در جعبه ی خود آرمیده و خاک می خورد و من نیز در کنج خانه ، انزوایمان را به سوگ نشسته ام !!
آهنگها و پارتیتورهایی که ماهها و سالها خلقشان به طول انجامید ، هم اکنون در قفسه ای مدفون شده و گویی می بایست در نطفه خفه شوند ! این است حاصل یک عمر ساز زدن و من امروز اعتراف می کنم که شرمسار سازم هستم !!
و چه تلخ است که این درد فقط در من خلاصه نشده و گریبان تمام دوستانی که متعهد و وطن پرستانه کار کردند را گرفته است .
گناه ما این است که نخواستیم ساز ، برایمان نان بیاورد . نخواستیم در مدح کسی ساز به دست بگیریم و آواز سر دهیم . نخواستیم برای گذران زندگی به انجام کارهایی که در شان هنر نیست تن دهیم . نخواستیم هنر فروشی کنیم . نخواستیم غم سرزمینمان را فریاد نکنیم . نخواستیم با دستان خود تاریخ درخشان فرهنگ و تمدن کشورمان را به زیر خاک فرو بریم ! نخواستیم در جایی ساز بزنیم که جلوی سازهامان گلدان بگذارند !!!
ولیک من امروز به بی چیزی خود میبالم . زیرا در گوشه ی خیابان ساز زدن را در مقابل خود فروشی هنری ، مقدس میدانم !
وقتی نمی گذارند کار کنیم چرا خودمان شمع مجلس خودمان نمی شویم ؟! چرا دور هم جمع نمی شویم ؟! چرا نمی خواهیم صدای سازهامان همچون گذشته ستونها را بلرزاند ؟! چرا برای خودمان کنسرت نمی دهیم ؟! و چرا آب در آسیاب نادانان هنر ستیز میریزیم ....؟!!
ما در مقابل یک عمر عشق بین خود و سازهامان مسئولیم !
ما نباید به این سکوت و بازنشستگی زودرس و اجباری تن دهیم !!
نگذاریم بیش از این شرمسار سازهایمان باشیم
زمستان بی برف و غم انگیز 1388

برگرفته از وبلاگ شب زنده ها
http://www.shabzendeha.blogfa.com

۱۳۸۹/۰۱/۰۸

تصویرسازی در آواز و صدا

سلام دوستان اين متن رو وقتی داشتم توی اینترنت می چرخيدم پیدا کردم خيلی برام جالب بود شما هم ازش لذت ببرید


تصویر سازی در آواز و صدا
تا بحال به به تصویری که یک خواننده از آواز و کلمه هایی که بکار میبره دقت کردید؟
منظورم از کلمه ی تصویر در آواز،شکل دهی به شعر هستش
یعنی خواننده این توانایی رو داشته باشه که با صدای خودش تصویر شعری رو که میخونه در ذهن شنونده مجسم کنه
چیزی مانند واج آرایی ولی خیلی دقیق تر و ظریف تر
بدون تعصب و اقرار باید گفت استاد شجریان بهترین خواننده ای هست که در آواز هایی که خوانده،به بهترین شکل ممکن شعر
رو با صدای خودش به تصویر میکشه

من امروز سعی میکنم چند نمونه ی زیبا و واضح رو براتون مثال بزنم و تحلیل کنم
با هم از مثال های ساده تر به سخت تر جلو میریم
1- قطعه ای از آواز آلبوم (زمستان است)
زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه . . .
در این شعر گفته شده که سقف آسمان کوتاه است.خوب خواننده چه جوری باید کوتاه بودن سقف آسمان رو نشون بده؟
استاد شجریان بسیار زیرکانه کلمه ی کوتاه رو خیلی کوتاه بیان میکنه و هیچ کش و قوسی به این کلمه نمیده.اگه دقت کنید
برای های لایت کردن و تاکید بر کوتاهی سقف آسمان،کشش خاصی به کلمه ی ((دلمرده)) که قبل از سقف آسمان میاد،میده
2- بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
تا بحال به حرکات کسی که میخواد دزدانه کار انجام بده دقت کردید؟ بدنش رو جمع میکنه و به قول معروف یواشکی کارش رو انجام میده
استاد شجریان وقتی به کلمه ی دزدیده میرسه صدای خودش رو جمع میکنه و صداش در هنگام ادای کلمه ی دزدیده شبیه کسی میشه که داره یواشکی کاری انجام میده
و در واقع با صدای خودش دزدیده در شمایل نگریدن و دید زدن رو نشون میده
3- دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
قطعه ای از تصنیف ((جان عشاق)).وقتی کلمه ی (دوش) بیان میشه،انگار به کل تصویر این تصنیف رنگ سیاه پاشیده میشه و همه چیز در تاریکی مطلق فرو میره
صدای شجریان با گفتن کلمه ی (دوش) تاریکی رو به همراه میاره
4- من به دستان پر از تاول،اینطرف را میکنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش . . .
قصه چیه؟
اگه آلبوم فریاد رو گوش نکردید نصف عمرتون رو بیهوده تلف کردید
داستان این شعر اینه که خانه ی شاعر یا راوی آتش گرفته و در شعله های آتش در حال سوختنه
تصور کنید کسی رو که داره با زحمت زیاد آتش خونه ی خودش رو با آب و پتو و . . . خاموش میکنه و از شدت گرمای
آتش ، از هوش میره
من به دستان پر از تاول اینطرف را میکنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش
شجریان وقتی به کلمه ی (هوش) میرسه صدای رفته رفته کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه،تا اینکه صدای به کل خفه میشه
دقیقا شبیه کسی که داره از هوش میره و کم کم میفته زمین

5- هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
حتما اتفاق افتاده که صبح زود و همون دم دمای سپیده دم،توی اون گرگ و میش از خواب بیدار بشید و برای کاری برید بیرون
استاد با صدای خودش دقیقا اون هوای پر از رمز و راز ((سپیده دم)) و اون گرگ و میش رو در صدای خودش به نمایش میذاره
و در آخر اندوه و افسوس خودش رو از بیخبری انسان از گذشت عمر با ناله ای نشون میده

ولی بهترین و به نظر من زیبا ترین تجسم و تصویر سازی رو در آخرین نمونه ای که معرفی میکنم میشه به وضوح
مشاهده کرد
6- ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا که حال غرق در دریا نداند خفته بر ساحل
که حال غرق در دریا نداند خفته بر ساحل
توی فیلم ها حتما صحنه ای رو دیدید که کسی توی یک دریای طوفانی غرق میشه
استاد شجریان وقتی به کلمه ی (دریا) میرسه ،برای ادای حرف الف از کلمه ی دریا موج خاصی به صداش میده
و با تکرار این موج ها دقیقا امواج دریای طوفانی رو مجسم میکنه
و جالب تر اینکه این موج ها یکی بعد از دیگریدر حال دور تر شدن و گم شدن هستند
تصور کنید کسی توی چنین موج هایی گیر افتاده و در حال غرق شدن باشه
شما با دقت به صدای شجریان این تصویر رو دقیقا میتونید مجسم کنید

کسری وحیدی

۱۳۸۹/۰۱/۰۶

روزی که معنای هر سخن ، دوست داشتن است

روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هرانسان برای هر انسان برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .

قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که هر لب ترانه ئیست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم .

حتی روزی که دیگر نباشم !!



شاملو . . .

۱۳۸۹/۰۱/۰۵

فلسفه نوروز




Photo : meysam rezakhan

فلسفه نوروز :

برخی پژوهشگران ، ریشه تاریخی این جشن را به « جمشید پیشدادی » نسبت می دهند و نوروز را « نوروز جمشیدی » می خوانند . این گروه معتقدند كه جمشید شاه بعد از یک سلسله اصلاحات اجتماعی بر تخت زرین نشست و فاصله بین دماوند تا بابل را در یک روز پیمود و آن روز (روز هرمزد یا اورمزد) از فروردین ماه بود. چون مردم این شگفتی از وی بدیدند جشن گرفتند و آن روز را «نوروز» خواندند.فردوسی شاعر بزرگ پارسی گوی نیز در شاهنامه پیدایش نوروز را به جمشید شاه نسبت مى دهد.



موسم آفرینش جهان : بارش باران های بهاری، برآمدن شکوفه ها و برگ آوردن درختان، طولانی شدن روزها و ساعات روشنایی، گذشتگان را بر این اعتقاد راسخ کرده بود که نوروز، زمان پیدایش و آفرینش جهان است. ایرانیان باستان معتقد بودند که از اولین روز فروردین، روان بهشتیان همه به این کیهان بازمی گردند و هر یک به میهن و موطن خود فرستاده می شوند. حتی دوزخیان در این روز به همراه روان بهشتیان به زمین فرستاده می شوند تا مانند کسی که به سفر برود و پس از دیر زمانی به وطن خویش بازگردد، با فرزندان خویش به خوشی پردازد و پس از ده روز به دوزخ باز گردد. جامعه ایران در گذشته به شادی به عنوان عنصر نیرو دهنده به روان انسان، توجه ویژه ای داشتند. آنها براساس آیین زرتشتی خود چهار جشن بزرگ و ویژه تیر گان، مهرگان، سده و اسپندگان را همراه با شادی و سرور و نیایش برگزار مى کردند. در این بین نوروز بنا به اصل تازگی بخشیدن به طبیعت و روح انسان همچنان پایدار ماند. گرچه با توجه به قانون تغییر پدیده های فرهنگی، نوروز هم ناگزیر نسبت به گذشته با دگرگونی هایى همراه است.» سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز هرمزد یا اورمزد) است و چون برخلاف سایر جشن ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی كشد ، بر سایر جشن ها ی ایران باستان برتری دارد. در مورد پیدایی این جشن افسانه های بسیار است ، اما آنچه به آن جنبه ی راز وارگی می بخشد ، آیین ها ی بسیاری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام می گیرد. اگر نوروز همیشه و در همه جا با هیجان و آشفتگی و درهم ریختگی آغاز می شود ، حیرت انگیز نیست چرا كه بی نظمی یکی از مظاهر آن است.



خانه تکانی : هم به این نکته اشاره دارد ؛ نخست درهم ریختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زیر و رو می شد. در بعضی از نقاط ایران رسم بود كه حتی خانه ها را رنگ آمیزی می کردند و اگر میسر نمی شد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سین را در آن می چیدند ، سفید می شد. اثاثیه ی کهنه را به دور می ریختند و نو به جایش می خریدند و در آن میان شکستن کوزه را که جایگاه آلودگی ها و اندوه های یک ساله بود واجب می دانستند. ظرف های مسین را به رویگران می سپردند. نقره ها را جلا می دادند. گوشه و کنار خانه را از گرد و غبار پاک می کردند. فرش و گلیم ها را غاز تیرگی های یک ساله می زدودند و بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهر ها (ریشه ی کلمه ی فروردین) در این روز ها به خانه و کاشانه ی خود باز می گردند ، اگر خانه را تمیز و بستگان را شاد ببینند خوشحال می شوند و برای باز ماند گان خود دعا می فرستند و اگر نه ، غمگین و افسرده باز می گردند. از این رو چند روز به نوروز مانده در خانه مشک و عنبر می سوزاندند و شمع و چراغ می افروختند.در بعضی نقاط ایران رسم است كه زن ها شب آخرین جمعه ی سال بهترین غذا را می پختند و بر گور درگذشتگان می پاشیدند و روز پیش از نوروز را كه همان عرفه یا علفه و یا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه ای كه در طول سال در گذشته ای داشت ، می رفتند و دعا می فرستادند و می گفتند كه برای مرده عید گرفته اند.


سفره هفت سین : در آیین های باستانی ایران برای هر جشن «خوانى» گسترده مى شد كه دارای انواع خوراكى ها بود. خوان نوروزی «هفت سین» نام داشت و مى بایست از بقیه خوان ها رنگین تر باشد. این سفره معمولاً چند ساعت مانده به زمان تحویل سال نو آماده بود و بر صفحه ای بلندتر از سطح زمین چیده مى شد. همچنین میزدپان(MAYZADPAN) به منظور پخش کردن خوراكى ها در کنار سفره گماشته مى شد. این خوان نوروزی بر پایه عدد مقدس هفت بنا شده بود.

تقدس عدد هفت از آیین مهر یا میتراست و به سال های دور باز مى گردد. در این آیین هفت مرحله وجود داشت برای این که انسان به مقام عالی و آسمانی برسد. پس عدد هفت از پیش از زرتشت برای انسان عزیز بوده و در آیین های مختلف و به نمادهای گوناگون دیده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دریا، هفت گیاه و... » همچنین اسناد تاریخی از برپایی سفره هفت سین به یاد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق این اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از: اهورامزدا(به معنی سرور دانا)، و هومن (اندیشه نیک )، اردیبهشت (پاكى و راستی )، شهریور (شهریاری آرزو شده با کشور جاودانی )، سپندارمزد (عشق و پارسایی )، خرداد (رسایی و کمال ) و امرداد (نگهبان گیاهان).

در بسیاری از منابع تاریخی آمده است كه «هفت سین» نخست « هفت شین » بوده و بعدها به این نام تغییر یافته است . شمع، شراب ، شیرینی، شهد (عسل)، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات، اجزای تشکیل دهنده سفره هفت شین بودند. برخی دیگر به وجود «هفت چین» در ایران پیش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتی در این باره مى گوید: در زمان هخامنشیان در نوروز به روى هفت ظرف چینی غذا مى گذاشتند كه به آن هفت چین یا هفت چیدنى مى گفتند. بعدها در زمان ساسانیان هفت شین رسم متداول مردم ایران شد و شمشاد در کنار بقیه شین های نوروزی، به نشانه سبزی و جاودانگی بر سر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانیان وقتی که مردم ایران اسلام را پذیرفتند، سعی کردند که سنت ها و آیین های باستانی خود را هم حفظ کنند. به همین دلیل، چون در دین اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه «سرکه» مى شد انتخاب کردند و اینگونه شین به سین تغییر پیدا کرد.» بعضی نیز معتقدند در جهان فروری مبنای هفت سین را چیدن هفت سینی یا هفت قاب بر خوان نوروزی می داند كه به آن هفت سینی می گفتند و بعدها با حذف (یای) نسبت به صورت هفت سین در آمد. او عقیده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ایران این سفره را ، سفره ی هفت سینی می گویند .



سمنو : نماد زایش و باروری گیاهان است و از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه می شود. شيرين و كرم مانند بوده، از جوانه گندم درست می شود و نشانی از هنر والای آشپزی ایرانی است.

سیب : هم نماد باروری است و زایش. در گذشته سیب را در خم های ویژه ای نگهداری مى کردند و قبل از نوروز به همدیگر هدیه مى دادند. مى گویند كه سیب با زایش هم نسبت دارد، بدین صورت كه اغلب درویشی سیبی را از وسط نصف مى کرد و نیمی از آن را به زن و نیم دیگر را به شوهر مى داد و به این ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها مى شد.

سنجد : نماد عشق و دلباختگی است

سبزه : نماد شادابی و سرسبزى و نشانگر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است. سبزه كه معمولا جوانه گندم و یا عدس بوده كه نماد نوزايي و تولد دوباره است . در گذشته سبزه ها را به تعداد هفت یا دوازده ( كه شمار مقدس برج هاست ) در قاب های گرانبها سبز مى کردند. در دوران باستان در کاخ پادشاهان 20 روز پیش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام بر مى آوردند و بر هر یک از آنها یكى از غلات را مى کاشتند و خوب روئیدن هر یک را به فال نیک مى گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. ایرانیان باستان دانه ها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبیا ، عدس ، ارزن ، نخود ، کنجد ، باقلا ، حاجیه ، ذرت ، و ماش به شماره ی هفت ( نماد هفت امشاسپند ) یا دوازده ( شماره ی مقدس برج ها ) در ستون هایی از خشت خام بر می آوردند و بالیدن هر یک را به فال نیک می گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب برکت و باروری خواهد بود. خانواده ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= اندیشه ی نیک) ، هوخت (= گفتار نیک) و هوو.رشت (كردار نیک) سبز می کردند و فروهر نیاکان را موجب بالندگی و رشد آنها می دانستند.

سيب : سلامتی و زيبايي است.

سير : نشان دارو و شفابخشی است.

سماق : نماد رنگ خورشيد به هنگام طلوع بوده. ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه با ظهور خورشيد نيكی بر بدی پيروز می گردد

سركه : نشان قدمت و صبر و بردباری است.

سكه : كه نماد ثروت و دارایي است . نمادی از امشاسپند شهریور (نگهبان فلزات) است و به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب شده است.

تخم مرغ : كه نشان زايندگی است. نماد نژاد و نطفه .

آب : پاکی

ماهی قرمز : طلايی رنگ در تنگ آب نشان زندگی و برکت است . به عنوان نشانه اسفند ماه بر سفره گذاشته مى شود. نماد برج سپری شده ی اسفند .

اسفند : سپند

گل سنبل

آينه : كه نماد تصوير پيدايش و روشنائی است بر سر سفره هفت سين گذاشته می شود.

آتشدان : نماد پایداری نور و گرما كه بعد ها به شمع و چراغ مبدل شد . در دو طرف آينه دو شمعدان گذاشته می شود و به تعداد فرزندان خانواده شمع روشن می گردد. شمع ها نماد شادی و روشنگری هستند.

شیر : نماد نوزایی و رستاخیز و تولد دوباره

انار : نماد تقدس

گلاب : كه باز مانده ی رسم آبریزان یا آبپاشان است . بر مبنای اشاره ی ابو ریحان بیرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاکستر آن آلوده می شود و لذا آب پاشیدن به یکدیگر نماد پاكیزگی از آن آلایش است.

گل بید مشک : كه گل ویژه ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز

نان : پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنیر ، شکر ، بَرسَم

کتاب مقدس

نارنج : نماد گوی زمین

و شاخه هایی از درخت مقدس انار ، بید ، زیتون ، سرو و یا انجیر در دسته های سه ، هفت یا دوازده تایی



تبرک آفتاب نوروزی : به اعتقاد گروهی دیگر از ایرانیان که با نام یزدانی ها شناخته شده اند و در سرزمین های کردنشین و ارمنی نشین زندگی می کنند در این روز خداوند بر مسند خود می نشیند و در حالی که پیامبران و ملایک پیرامونش هستند، سرنوشت آینده مردم را تعیین می کند. گروهی ایرانی بر این عقیده اند که فرخنده ترین ساعات نوروز، ساعات نخستین آفتاب است و در صبح نوروز، خورشید بیشتر از هر زمان دیگر به زمین نزدیک می شود و مردم با نظر کردن به آفتاب نوروزی، خود را متبرّک می کنند. از طرفی آغاز بهار در اساطیر ایران با مفهومی ویژه همراه بوده است که بر مبنای آن، مفاهیم و وقایعی به این زمان نسبت داده می شد. در ایران باستان آیین های مختلفی از جمله آیین های سوگواری نیز انجام می گرفت و گذشتگان در آخرین روزهای زمستان به یاد ارواح درگذشتگان مراسم یادبود برگزار می کردند و روز آغاز بهار را که طبیعت زندگی دوباره می یافت جشن می گرفتند. این سنت دیرین از دیرباز تا کنون ماندگار مانده است و رسم زیارت قبور رفتگان و ادای نذر و خیرات در آخرین پنج شنبه سال از چنین مراسمی به یادگار مانده است. در ایران باستان و پیرامون آن به ویژه در شرق ایران، آیین های سوگواری برای سیاوش در پایان زمستان برگزار می شد و بلافاصله پس از آن مراسم جشن نوروز و رستاخیز طبیعت برپا می شد.



جشن آب ریزگان و سنت شست و شو : آب و لزوم بارش همواره مسئله ای بوده است که در آیین های نوروزی مورد توجه و تقدس قرار گرفته است. در سفره نوروزی و هفت سین، آب از جمله اقلام عمده است. در تمامی رسوم نوروزی، کاشت سبزه، شست و شو، غسل، پاشیدن آب و سبزه به آب دادن، آب نقش مهمی ایفا می کند و در تمامی این رسوم عقیده ای وجود دارد که برای سال جدید باران و آب کافی که مظهر آبادانی است آرزو کنند. در میان ایرانیان کهن مرسوم بوده است که هنگام سپیده دم نوروز، مردم از خواب بر می خاستند و با آب قنات یا حوض خود را شسته و گاهی با پاشیدن آب جاری، خود را متبرک کرده و از دفع آفات و بلایا دور می کردند. رسم آب ریزان نیز از همین کار شست و شوی نشأت می گیرد. گروهی گفته اند علت این کار آن بوده که زمانی در ایران برای مدت ها باران نبارید و ناگهان بارانی سخت باریدن گرفت. در آن زمان مردم با پاشیدن آب در زیر این باران خود را متبرک می کردند و این رسم از آن پس در ایران ماندگار شد و هر سال مردمان در چنین روز با پاشیدن آب بر یکدیگر، باریدن باران را گرامی می دارند.



حاجی فیروز : ایرانیان باستان ، نا آرامی را ریشه ی آرامش و پریشانی را اساس سامان می دانستند و چه بسا كه در پاره ای از مراسم نوروزی ، آن ها را به عمد بوجود می آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردین) چون عقیده داشتند كه فروهر ها یا ارواح درگذشتگان باز می گردند ، افرادی با صورتک های سیاه برای تمثیل در کوچه و بازار به آمد و رفت می پرداختند و بدینگونه فاصله ی میان مرگ و زندگی و هست و نیست را در هم می ریختند و قانون و نظم یک ساله را محو می کردند. باز مانده ی این رسم ، آمدن حاجی فیروز یا آتش افروز بود كه تا چند سال پیش نیز ادامه داشت.



میر نوروزی : از دیگر آشفتگی های ساختگی ، رسم میر نوروزی ، یعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در این رسم به قصد تفریح کسی را از طبقه های پایین برای چند روز یا چند ساعت به سلطانی بر می گزیدند و سلطان موقت بر طبق قواعدی اگر فرمان های بیجا صادر می کرد ، از مقام امیری بر کنار می شد.



ششم فروردین، نوروز بزرگ : روز ششم فروردین ماه نزد ایرانیان، قرب و منزلت ویژه ای داشت و آن را عید بزرگ یا نوروز بزرگ نام نهاده بودند و وقایع و حوادث گوناگونی را به آن روز نسبت داده بودند. آن گروه از ایرانیان باستان که روز اول فروردین را روز آغاز آفرینش می پنداشتند، معتقد بودند خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد. همچنین در باور اساطیری مردم ایران زمین، در این روز کیخسرو که به پادشاهی رسیده بود و از کار این جهان غمگین گشته بود و آرزوی دنیای دیگر را داشت، موفق می شود پس از ۵ روز عبادت به دنیایی دیگر عروج کند این گروه از مردمان این روز را روزی می دانند که سعادت را میان مردم زمین تقسیم می کنند و آن را روز امید نام نهادند. زرتشتیان معتقدند که در روز ششم فروردین زرتشت متولد شده است و نیز در چنین روزی زرتشت توفیق یافت تا با خداوند مناجات کند - از دیگر وقایع نسبت داده شده به این روز می توان به پیدایی ایران زمین در این روز اشاره کرد. تهمورث دیوبند در این روز اهریمن را به بند کشید و به مدت ۳۰ سال آن را در بند نگاه داشت. فریدون در چنین روزی جهان را میان سه پسرش سلم و تور و ایرج بخش کرد. آرش کمانگیر در این روز مرز بین ایران و توران را با پرتاب تیری تعیین کرد و جانش را در این راه از دست داد. در این روز در پیکر انسان جان دمیده شد و زرتشت آیین مزدیَسنا را در این روز آشکار ساخت. تمامی این روایات به ششمین روز فروردین نسبت داده شده است و از همین رو، این روز را نوروز بزرگ نام نهاده بودند.


۱۳۸۸/۱۲/۲۹

ما ستمدیده از ظلم و جفا در طول تاریخ کهن هستیم



Photo : meysam rezakhan

نمیدونم باید سال نو رو تبریک گفت یا نه ... سال 88 سال خوبی نبود از هر نظر که میبینم سال خیلی بدی بود و حالا داره با همه غمهاش تموم میشه ... در میان ما هستند خانواده هایی که عزیزانشون رو از دست دادن برای آزادی و جاشون خالی هست در کنارمون ... در کنار این موارد جای خالی دو آهنگساز و نوازنده بزرگ سنتور؛استاد فرامرز پایور و استاد پرویز مشکاتیان احساس میشه و فقدانشون جبران ناپذیره و یاد این دو بزرگوار تا ابد در دلهای علاقمندان به موسیقی اصیل باقی میمونه روحشون شاد ...

به هر حال یادمون باشه که ایرانی هستیم و ایرانی میمونیم چون با شکوهترین جشن ها متعلق به ما ایرانیها بوده متعلق به ما ایرانیهای مهربون و ستمدیده از ظلم و جفا در طول تاریخ کهن ...


سر سال نو هرمز و فرودین

برآسوده از رنج تن جان ز کین

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آنروز را روز نو خواندند

بزرگان به شادی بیاراستند

می رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار

بمانده از آن خسروان یادگار

فردوسی توسی

۱۳۸۸/۱۲/۲۷

گاهنامی جشنها و مناسبتهای ملی ایران

گاهنمای جشن‌ها و مناسبت‌های ملی ایران

این گاهنما برابر و مطابق با گاهشماری ملی ایران (شهریاری) است که با تغییر مبدأ سالشماری، با نام «هجری خورشیدی/ شمسی شناخته می‌شود و می‌توان بدون ‌هیچگونه تغییری در همه سال‌ها از آن بهره‌برداری ‌کـرد.
فروردین ماه
یکم فروردین/ اورمزد روز روز جشن بزرگ «نوروز» در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار. نوروز و آغاز سال نو، مناسبت‌های جداگانه‌ای هستند که با یکدیگر همزمان شده‌اند. نمونه‌های دیگری از آغاز سال نو در ادامه گاهنما خواهد آمد.
در سُـغـد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَـرْد/ نَـوَسَـرد/ نوسَـرِد» یاد می‌شده است که معنای «سال نو» را می‌دهد. (در اوستایی «سَـرِذَه» به معنای سال خورشیدی). در بدخشان با نام «شگون‌بهار»، در «شُـغنان» (در تاجیکستان در کرانه رود «پنج») بنام «خِـدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابِل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَکـیتو» (سومری «زَگْموک») شناخته می‌شده است.
با شکوه‌ترین مراسم نوروزی، امروزه با نام‌های «سِـیرلاله (جشن گل لاله)/ جَـندَه بالا (بالا کردن درفش)» در شهر مزارشریف افغانستان (آریـانـای باستان) و در نزدیکی بلخ کهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش کاویانی ایران، برگزار می‌شود. این آیین با انبوهی از ترانه‌خوانی‌ها، بازی‌ها و مراسم دیگر همراه است. آیین‌های پیش از فرا رسیدن نوروز نیز فراوان و پر اهمیت هستند ( ← اسفند‌ماه).
ششم فروردین/ خرداد روز روز «امید»، روز «اسپیدا‌ نوشت» یا روز «نوروز بزرگ» (این نام جدیدتر است). از روزهای خجسته ایرانیان، همراه با شادی و آب‌پاشی، و آغاز سال نو در تقویم سُـغدی و خوارزمی.
در متن پـهلوی «ماهِ فـروردین، روزِ خـرداد» رویدادهای بسیاری به این روز منسوب شده است؛ از جـمله: پیـدایی کیومـرث و هـوشنگ، روییدن مشی و مشیانه، تیـرانـدازی آرش شیواتیر، غلبه سام نریمان بر اژدهاک، پیدایی دوباره شاه‌کیخسرو (از جاودانان در باورهای ایرانی) و همپُرسگی زرتشت با اهورامزدا. نام «روز امید» بخاطر انتظار پیدایی دوباره کیخسرو و دیگر جاودانان و نجات‌بخشان (سوشیانت‌ها)، به این روز داده شده است.
نام «اسپیدا نوشت»، از آیین نامه‌نویسی در این روز گرفته شده است که آگاهی بیشتری از آن در دست نیست. گمان می‌رود با پیام‌های شادباش نوروزی در پیوند باشد.
دهم فروردین/ آبان روز جشن «آبانگاه»، نخستین آبان‌روز سال و به روایت «برهان قاطع» (جلد ۱، ص۳) انجام جشنی به همین نام، همراه با آب‌پاشی و انتظار بارش باران.
سیزدهم فروردین/ تیر روز جشن «سیزده‌بدر»، نخستین تیر‌روز سال و آغاز کشاورزی در سال نو. آیین‌ نخستین روز کشت‌و‌کار‌ با گرد‌آمدن در زمین زراعی و آرزوی بارش باران و فرارسیدن سالی خوب و خرم.
در سیستان در این روز به زیارت نیایشگاه بسیار کهن و پر رمز و راز «خواجه غلطان» در بالای کوه «خواجه» و در میانه دریاچه «هامون» می‌روند. (← آخرین روز سال)
هفدهم فروردین/ سروش روز هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفده‌روز» در ستایش «سْـرَئوشَـه/ سروش»، ایزد پیام‌آور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛ روز گرامیداشت «خروس» و به ویژه خروس سپید که از گرامی‌ترین جانوران در نزد ایرانیان بشمار می‌رفته و به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته می‌شده است.
نوزدهم فروردین/ فروردین روز جشن «فروردینگان»، جشن گرامیداشت فُـروهر/ فَروَهَر درگذشتگان.

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

نوروز و تخت جمشید

نوروز و تخت جمشید
تخت جمشید، کاخی است که داریوش بزرگ در سال٢٠۵ پیش از میلاد به بنای آن پرداخت و خشایارشا، اردشیر اول و سوم در دوران پادشاهی خود آن را گسترش داده، کاخها و تالارهای دیگری به آن افزودند.

البته هنوز درباره کاربرد اصلی بنای تخت جمشید نظری قطعی وجود ندارد بعضی آن را پایتخت شاهان هخامنشی می دانند و عده ای دیگر آن را محلی برای برگزاری جشنی بزرگ می دانند كه در آن، هدیه آورندگان هدایای خود را تقدیم پادشاه می كردند. آنچه بر نظر دوم صحه بیشتری میگذارد كتیبه ای است از داریوش شاه كه در ورودی تخت جمشید در دروازه ملل نگاشته شده است :
(( خدای بزرگ است اهورا مزدا كه این آسمان را آفرید، که این زمین را آفرید، كه انسان را آفرید و شادی را برای انسان آفرید.))

ایرانیان كه همواره پایه گذاران جشنهای شاد بودند و در طول سال به دلائل مختلف به شادمانی می پرداختند و پرداختن به شادیهای بیشتر را موجب افزایش خشنودی اهورامزدا می دانستند برای جشن نوروز ارزش بیشتری قائل بودند.

پیشینه جشن نوروز هنوز به درستی معلوم نیست ولی فردوسی شاعر پارسی گوی ایران آن را منسوب به جمشید می داند كه دارای فر ایزدی بوده است :
منم گفت با فره ایزدی همم شهریاری و هم بخردی

جمشید در طول پادشاهی خود بنای سازندگی را نهاد و ایوانها و كاخهایی ساخت كه برای مردمانی كه تا آن زمان آنرا ندیده بودند آنقدر شگفت آور بود كه آنرا ساخته دیوان دانستند.
بسنگ و بگچ دیو دیوار كرد نخست از برش هندسی كار كرد
چو گرمابه و كاخهای بلند چو ایوان كه باشد پناه از گزند

اما اینكه جمشید كدام پادشاه تاریخ ایران بوده بطور یقین كسی نمی تواند باشد جز داریوش شاه بزرگ كه هم دارای فر ایزدی بود و هم بنایی ساخت كه امروز به نام تخت جمشید خوانده میشود یعنی همان كسی كه خواهان شادی برای مردمانش بوده است.

بعضی از افرادی كه در لحظه گردش سال در تخت جمشید بوده اند هم گواهی داده اند كه اگر در زمان گردش سال به آسمان تخت جمشید نگاه كنیم خط سفیدی را در آنجا میبینیم كه اندكی پس از آن محو می گردد. علاوه بر این در سنگ نگاره های تخت جمشید نبرد شیر و گاو و سربازانی كه دست دوستی به یكدیگر می دهند و هدیه آورندگان ایالات كه از دوست و دشمن به این مكان امده اند همه گواهی است بر برگزاری جشن بزرگی چون نوروز در این مكان.

عقیده فردوسی در این مورد این است كه چون جمشید در روز هرمز از فروردین یعنی اولین روزسال بر تختی نشست كه دیوان آن را به آسمان بردند مردم آن روز را جشن می گیرند و شاید سنت تاب خوردن در روز اول فروردین در برخی از روستاهایمان از همین اعتقاد گرفته شده باشد.
بفر كیانی یكی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستی دیو برداشتی زهامون بگردون بر افراشتی
چو خورشید تابان میان هوا نشسته برو شاه فرمان روا
جهان انجمن شد بر تخت اوی فرو مانده از فره بخت اوی
بجمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر اسوده از رنج تن دل ز كین
بنوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار

 

۱۳۸۸/۱۲/۲۰

سرکوب فرهنگی و احتضار جامعه ملی

آدميان به اين دليل از پرسيدن باز نمی ايستند كه پاسخهايی كه می گيرند ناقص يا نادرست است ، بلكه فقط زمانی از پرسيدن دست می كشند كه پاسخها هيچ ربطی به سوالهايشان ندارند يا پاسخها گمراه كننده ، مغالطه آميز ، بی معنا و پريشانی آور هستند ، يا به خصوص زمانی كه تهديدی هم در دل پاسخها هست . اما آدمی كه از پرسيدن دست می كشد در واقع از فكر كردن ، باز می ايستد ، چون فكر كردن هرچه باشد پرسیدن مدامی است برای رسيدن به پاسخ و آن آدمی كه فكر نمی كند سخن هم نمی گويد ، فقط اصواتی از خود صادر می كند . در هرجايی كه فرهنگ هنوز نمرده است منطقه وسيعی برای برقرار كردن رابطه متقابل وجود دارد . مردمان از اينكه آيا خدايی هست يا نوعی آزادی يا نوعی نظم قانون وار بر جهان حاكم است يا نه نمی پرسند .آنها افعال خودشان و افعال حاكمانشان را می سنجند . اين سوالها غالبا" منجر به انشعاب و انشقاق می شوند اما در عين حال مردمان را در يك جامعه بزرگ انسانی به هم می پيوندند . جامعه ای كه هنوز هم نيازمند زبان است ، زبانی كه بتواند آنها را به هم بسته نگاه دارد ، هر آنجا كه فرهنگ خاموش می شود يا خاموشش می كنند ، جامعه انسانی می ميرد و به همراهش زبان هم . به هر روی ، اين پيام تاريخ امروزين خود ماست كه سرشار بوده است از سركوب فرهنگی و احتضار جامعه ملی و زبان اين جامعه .

۱۳۸۸/۱۲/۱۹

سکوت شامگاهان



 Photo : meysam rezakhan

نیازی نیست ... درد مرا صدا می زند ...
همچون سکوت شامگاهان ...
بی غمگسار ... بی خویشتن ...                                                          

۱۳۸۸/۱۲/۱۷

نگاه


به چشمانم آموختم كه هركس و هرچيز را می توان هربار با نگاهی متفاوت نگريست ...

۱۳۸۸/۱۲/۰۳


Photo : meysam rezakhan

آلن دوباتن نويسنده انگليسی توی كتابش اگر اشتباه نكنم « تسلی بخشی های فلسفه » نوشته بود :
" نه هر چيزی كه سبب می شود احساس بهتری پيدا كنيم خوب است و نه هر چيزی كه ما را می آزارد بد است "

۱۳۸۸/۱۲/۰۱

چون عربها نمی توانند پس ما ایرانیها هم ...


چون عرب‌ها نمی‌توانند !!! بنابراین ما ایرانی‌ها ...
در زبان عربی چهار حرف : پ - گ - ژ - چ - وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ حرف، از واژه ‌های : ف - ک – ز - ج بهره می‌گیرند.
و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،
به پیل می‌گوییم : فیل
به پلپل می‌گوییم : فلفل
به پهلویات باباطاهر می‌گوییم : فهلویات باباطاهر
به سپیدرود می‌گوییم : سفیدرود
به سپاهان می‌گوییم : اصفهان
به پردیس می‌گوییم : فردوس
به پلاتون می‌گوییم : افلاطون
به تهماسپ می‌گوییم : تهماسب
به پارس می‌گوییم : فارس
به پساوند می‌گوییم : بساوند
به پارسی می‌گوییم : فارسی!
به پادافره می‌گوییم : مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم می‌گوییم : جایزه

چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها
به گرگانی می‌گوییم : جرجانی
به بزرگمهر می‌گوییم : بوذرجمهر
به لشگری می‌گوییم : لشکری
به گرچک می‌گوییم : قرجک
به گاسپین می‌گوییم : قزوین!
به پاسارگاد هم می‌گوییم : تخت سلیمان‌نبی!

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،
به چمکران می‌گوییم : جمکران
به چاچ‌رود می‌گوییم : جاجرود
به چزاندن می‌گوییم : جزاندن

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها
به دژ می‌گوییم : دز (سد دز)
به کژ می‌گوییم : کج
به مژ می‌گوییم:  مج
به کژآئین می‌گوییم : کج‌آئین
به کژدُم می‌گوییم عقرب!
به لاژورد می‌گوییم : لاجورد

فردوسی فرماید :
به پیمان که در شهر هاماوران / سپهبد دهد ساو و باژ گران

اما مابه باژ می‌گوییم : باج

فردوسی فرماید :
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست / همی رفت شیدا به کردار مست

اما ما به اسپ می‌گوییم : اسب
به ژوپین می‌گوییم : زوبین

وچون در زبان پارسی واژه‌هائی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشته‌یم فاضل‌آب،
چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه می‌گوییم خرابه
به ابریشم می‌گوییم حریر
به یاران می‌گوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی می‌گوییم عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش می‌گوییم غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه می‌گوییم مقبره
به گور می‌گوییم  قبر
به برادر می‌گوییم اخوی
به پدر می‌گوییم ابوی

و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
هنر نزد ایرانیان است و بس! بله متاسفانه فقط هنر!!! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن می‌گوئیم: حمام!
چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» می‌گوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!
چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت
چون نمی‌توانیم بگوئیم امیدوارم، می‌گوئیم ان‌شاءالله
چون نمی‌توانیم بگوئیم آفرین، می‌گوئیم بارک‌الله
چون نمی‌توانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، می‌گوییم: ماشاءالله
و چون نمی‌توانیم بگوئیم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه می‌گوییم: مسکن
به داروی درد می‌گوییم: مسکن (و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» می‌گوییم تسکین، سکون
به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!

ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا می‌گوییم: عرض
به ژرفا می‌گوییم: عمق
به بلندا می‌گوییم: ارتفاع
به سرنوشت می‌گوییم: تقدیر
به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ
به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر

چون میهن ما خاور ندارد،
به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!
به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!

چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها،

چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش می‌نامیم!
و
استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یک‌ تن مباد!

و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌ سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است.

سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمی‌آید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمه‌عربی - نیمه‌پارسی سخن بگوئیم؟
فردوسی، سراینده‌ی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:

پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت / از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام / که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین

اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»

به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم! به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نام‌هائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را می‌گذاریم علی‌اکبر، علی‌اوسط، علی‌اصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام می‌نهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسین‌علی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....
نام آب کوهستان‌های دماوند را هم می‌گذاریم آبعلی!
وچون در زبان پارسی نام‌هائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...
و چون نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی) و.... نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...

دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم
به جای رستم‌زائی می‌گوئیم سزارین
رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستم‌زائی

به نوشابه می‌گوییم: شربت
به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت
به خاک می‌گوییم: تربت
به بازگشت می‌گوییم: رجعت
به جایگاه می‌گوییم: مرتبت
به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت
به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول
به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه
به پراکنده می‌گوییم: متفرق
به سرکوبگران می‌گوییم: قوای انتظامی
به کاخ می‌گوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر می‌گوئیم: انوشیروان عادل

در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان می‌گوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز می‌گوییم: زارع
به کشاورزی می‌گوییم: زراعت

اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه



درود ... راستش این متن رو یکی از دوستانم به ای میلم فرستاد دیدم خیلی جالب هستش این شد که در وبلاگم قرارش دادم اما بیشتر دوست دارم این وبلاگ یک فتوبلاگ باشه .... چند وقتی هست بنا به دلایل شخصی ، سفر نرفتم و کلی هم آرشیو عکس آنالوگ دارم که اسکن کردنشون تمومی نداره . گاهی هم وقتی دوربین دیجیتال دستم میاد چند تایی عکس میگیرم اما عکاسی آنالوگ بیشتر به دلم میشینه و دوست دارم آنالوگ عکاسی کنم .....

۱۳۸۸/۱۱/۳۰

بین خیال و واقعیت ...



Photo : meysam rezakhan
بين خيال و واقعيت نمی توان مرز مشخصی بين ذهن و چشم قائل شد ... زندگی مان همانند آئينه ای است كه خودمان و ديگران را در آن می بينيم . حال اين پرسش مطرح است كه اگر اين آئينه را غبار آلود كرديم ديگران در كدام آئينه نگاه كنند؟
دنيايی كه آئينه غبارآلود منعكس می كند دنيای حقيقی را هم تحت تأثير خود قرار می دهد ... آسمان ديگر همان آسمان صاف و آبی نيست . رنگها هم ديگر رنگهای سابق كه می ديديم نيستند حتی آدمها متفاوتند ... ما چقدر می توانيم چشم ديگران باشيم ؟ما چقدر می توانيم دنيای ديگران را دستكاری كرده ، آنها را از توهم ، خيال ، واقعيت كه خود خيال می كنند واقعيت است جدا كنيم و با دنيای حقيقی آشنا كنيم ؟ ظرفيت آدمها چقدر است ؟
اگر اين آئينه شكست چه كنيم ؟ چگونه می توان چهره واقعی خود را ديد ؟ چهره درون خود را ؟

۱۳۸۸/۱۱/۲۶

هستی و زمان

چند وقت پيش كتابي به دستم رسيد به نام هستي و زمان نوشته مارتين هايدگر ترجمه سياوش جمادي كه خيلي برام جالب بود چون فكر مي كردم نوشته هاي هايدگر براي ما ايراني ها چندان جالب نباشه . هايدگر به خاطر مراوداتي كه با نازي ها داشته چندان در ايران محبوب نيست و انديشه هاي فلسفي او در اصل مردود شمرده مي شه . حتي ميگفتن يا بهتر بگم توصيه میشد كه بيشتر به تفكرات كانت توجه بشه تا به هايدگر چون هستن كساني كه ادعا مي كنن فلسفه كانت براي ما از نظر ذهني و رواني "" بهداشتي تر "" و سالم تر از فلسفه ديگر فيلسوفانه .
من خودم به شخصه فلسفه هايدگر رو خيلي مي پسندم كاري با مراوداتش با نازي ها ندارم اما هايدگر تفكرش اين بود كه
( انسان يه طرحه در اصل انسان بودن نيست ، بلكه انسان شدن است . يعني انسان بايد بشود آنچه كه بايد بشود)
در آلمان و فرهنگ آلماني افرادي مثل كانت و فرگه و وينگنشتاين و همچنين هگل و نيچه و هايدگر بودن و فلسفه خاص خودشونو داشتن اما هايدگر مثل خودش بود . در اصل هايدگر چيز ديگري بود ...
توي آرشيو مجله اشپيگل نگاه مي كردم فكر كنم تاريخش مربوط به 1966 بود اگر اشتباه نكنم يه مصاحبه اي داشت با هايدگر كه گفته بود :
" امروز تا آنجا كه من مي دانم تفكر تشنه اين است كه متفكري بگويد چه كسي بس بزرگ است تا انديشه را در قلب اهميت نشاند و انديشه را به راه خود آورد . امروزه براي ما ؛ بزرگي آنچه بايد بدان انديشيد ، بس بزرگ است . شايد بهترين كاري كه از ما ساخته است اين است كه بكوشيم به آن نقبي بزنيم – نقبي به موازات گذرهايي تنگ و باريك كه چندان دور نمي روند ... "


۱۳۸۸/۱۱/۲۱

هر آدمی در هر لحظه عمرش مجموعه ای است از تمام آنها كه بوده و تمام آنها كه خواهد شد .


Photo : meysam rezakhan
هر آدمی در هر لحظه عمرش مجموعه ای است از تمام آنها كه بوده و تمام آنها كه خواهد شد .
اسكار وايلد

در مورد خودمان اين را چه موقع می فهميم ؟ وقتی تمام آنها كه بايد بشويم شده باشيم . يعنی بعد از پايان ، آنطرف خط زندگی . حالا كه هنوز در راه هستيم ... ما انسانها زبان را اختراع كرده ايم تا زمان را تقسيم كنيم ، تا با تقويم به آشفتگی و آشوب وجودمان پايان دهيم تا از يك رودخانه زيبا و باشكوه ، كانال بتونی زشتی برای بهره برداری بسازيم ، با زمان زندگی مان را مفيد می كنيم اما از ريخت می اندازيمش . با زمان ميان ديروز و فردايمان فاصله می گذاريم تا به رغم آنهمه آدم كه بوديم و خواهيم بود هويتی يكه و آرمانی برای خودمان ابداع كنيم . هويتی كه جدا از خواست ما فقط نمايشگر زشتی هايمان می شود . ما استاد از شكل انداختن زيبايی هايی شده ايم و شاعران واپسين آوای محزون زيبايی ...

تاریخچه کامل پرچم ایران

تاريخچه تکامل پرچم ايران

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه
ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را
عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا
مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را
بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد
و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و
بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و
بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان
صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه
در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي
گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش
کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که
فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم،
تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به
همين موضوع اشاره ميکند.
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ
ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت
مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در
جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن
را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي
از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد
و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين
سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا
پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم
خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ
داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و
سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را
حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها
تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام
امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک
ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در
سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به
شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه
تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979
ميلادي).
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد
بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد
علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد
دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در
اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد )
با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و
ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در
اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير
قرار گيرد.
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه
اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند.
پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه
طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير
و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها
ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و
خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در
همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي
بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به
استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و
باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد
بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان
قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک
الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا
دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد
و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در
پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران
نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم
وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با
شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت
آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در
تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش
با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت
پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در
حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر
اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است.
زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و
ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و
رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه
تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ
سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد.
دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به
رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير
قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد.
يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن
را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در
حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از
پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش
روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده،
پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است.
سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه
استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه
قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره
هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و
بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و
نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه
داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي
نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد
شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً
پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و
نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و
خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد
گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران
درآمد.
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل
مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و
متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي
بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که
نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار
گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از
رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير
يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به
دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي
دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به
استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه
پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي
پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد
شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در
ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني
است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به
ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به
ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين
استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس
سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه
کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به
پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان
شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم
نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب
مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج
نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار
کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم
نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را
نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.
بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به
عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست
وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و
پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً
ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد
طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي)
در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ
تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط
آن قرار دارد

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

جشن های گاهنباری

در آثار كهن ايراني از شش جشن ساليانه نام برده شده است كه با نام «جشن‌هاي گاهنباري» شناخته مي‌شوند. نام و هنگام برگزاري اين جشن‌ها در آثار گوناگون با تفاوت‌هاي فراواني ثبت شده است كه خود از نشانه‌هاي ديرينگي بسيار آن مي‌باشد. اين جشن‌ها (با مبدأ آغاز تابستان) به ترتيب چنين هستند: «ميديوشـِم» (در اوستايي: «مَـئيذيوشِـمَـه») به معناي ميانه تابستان، «پَـتيَـه‌شَـهيم» (پَئيتيش‌هَهيَـه) به معناي پايان تابستان، «اَياثرِم» (اَياثرِمَـه) به معناي آغاز سرما (منظور ميانه پاييز)، «ميديارِم» (مئيذيائيريه) به معناي ميانه سال (منظور پايان پاييز، بر مبناي سالي با مبدأ آغاز تابستان)، «هَـمَـسپَـت‌مَـدَم» (هَـمَـسپَـت‌مَـئيدَيَـه) به معناي برابري شب و روز يا برابري سرما و گرما (منظور پايان زمستان و هنگام اعتدال بهاري)، «ميديوزَرِم» (مَـئيذيوئي‌زَرِمَـيَـه)، به معناي ميانه فصل سبز (منظور ميانه بهار).

جشن‌هاي گاهَـنْـباري (پاره‌هاي سال/ موسم‌هاي ساليانه)، ادامه و بازمانده‌اي از نوعي تقويم كهن در ايران‌باستان است كه طول سال خورشيدي را نه به دوازده ماه خورشيدي، بلكه به چهار فصل و چهار نيم‌فصل تقسيم مي‌كرده‌اند و هر يك از اين بازه‌هاي زماني، نام و جشني ويژه به همراه داشته است. سال گاهنباري از هنگام انقلاب تابستاني يا نخستين روز تابستان (بلندترين روز سال) آغاز مي‌شده و پس از هفت پارة زماني، يعني سه پايان فصل و چهار ميانة فصل، به آغاز سال بعدي مي‌رسيده است (پايان بهار يا آغاز تابستان مانند ديگر فصل‌ها، داراي جشن گاهنباري نبوده و تنها به عنوان جشن آغاز سال نو بشمار مي‌رفته است). بعدها و در زمان تحريف‌هاي عصر ساساني، كوشش مي‌شود تا ضمن الحاق جشن‌هاي گاهنباري به تقويم مزديسنا، آنرا با باورهاي دينيِ ساختگيِ خود تطبيق دهند؛ براي آنها دلايلي مذهبي مي‌تراشند و خلقت آسمان، آب، زمين، گياه، جانوران و مردم را به اين گاه‌ها منسوب مي‌دارند و دخل و تصرف فراواني در فاصلة حقيقي موسم‌هاي گاهنباري (كه با تقويم طبيعي كاملاً برابر هستند) مي‌كنند. دستبردهاي عصر ساساني در نظام گاهشماري گاهنباري موجب شده است كه فاصلة گاهنبارها در متون كهن به گونه‌هاي بسيار مختلفي ثبت شوند و كمتر تطبيقي با يكديگر داشته باشند. در حالي‌كه نظام موسم‌هاي گاهنباري بسيار ساده و دقيق است و امروزه همچنان بيشتر روستانشينان و كشاورزان سرزمين‌هاي ايراني از آن بهره‌برداري مي‌كنند. در بين كشاورزان، سنجش زمان به گونة شمارش روزهاي فصل (مثلاً بيستم بهار، چهلم بهار، نيمة بهار و يا بيست روز به تابستان مانده) بسيار رايج‌تر از سنجش زمان بر اساس شمارة روز و ماه است. بيروني در «آثارالباقيه» (فصل دوازدهم) از ميانة فصل‌ها در خوارزم با نام «اجغـار» ياد مي‌كند و اينكه تودة مردم براي آن اهميتي فراوان قائل هستند. همو اين آيين را بازمانده از زمان‌هاي كهني مي‌داند كه بسياري از جزئيات تقويمي آن فراموش شده و تنها نام و مراسم موسوم به «اجغار» باقي مانده است.


با توجه به شمار ششگانه نام‌هاي گاهنبارهايي كه در آغاز آمد، دو كمبود براي نام گاهنبار پايان بهار و نيمه زمستان ديده مي‌شود. پايان بهار، مصادف با آغاز سال و جشن‌هاي سال نو در اين نظام گاهشماري بوده و همانند ديگر فصل‌ها داراي جشن ويژه پايان فصل نمي‌باشد. اما در مورد گاهنبار نيمه زمستان، همه منابع ساكت هستند و نشانه‌اي از نام آن به دست نيامده است. احتمال مي‌رود كه فراموشي نام گاهنبار ميانه زمستان نيز، عملي عامدانه و ناشي از تصرف‌هاي موبدان عصر ساساني و به قصد تطبيق تعداد گاهنبارها با شش مرحله آفرينش، صورت گرفته باشد. اما عليرغم اين فراموشي، مردمان نواحي گوناگون آيين‌هاي جشن ميانه زمستان را زنده نگاه داشته‌اند: برگزاري جشني در بزرگداشت «پيرشاليار/شهريار» در منطقه بسيار كهن و زيباي اورامانات كردستان (كه براستي گنجينه‌اي براي مطالعات فرهنگ‌شناسي باستاني بشمار مي‌رود)، جشن «ميرما» در نواحي كوهستاني طبرستان/ تپورستان (كه در چند سده اخير مازندران ناميده مي‌شود) و نواحي شمال‌غربي كوهستان‌هاي هندوكش (ولايت‌هاي تخار، بغلان و سمنگان)، نمونه‌هايي از آن هستند. همچنين نيمه زمستان، در برخي تقويم‌هاي محلي، مانند تقويم‌ «وهار كردي» كه در لرستان، بختياري و كردستان نشانه‌هاي آن تا به امروز باقي مانده است، به عنوان آغاز سال نو دانسته مي‌شود.

همچنين از آغاز تابستان و جشن سال نوي گاهنباري، نشانه‌هايي تا به امروز برجاي مانده است: در فراهان و ديگر نواحي مركزي ايران، در اين هنگام آيين‌هايي با نام «اول تووستوني» (تابستاني) همراه با گردهمايي و آب‌پاشي، در صحرا برگزار مي‌شود. بيست و نهم خرداد ماه را مردمان سوادكوه «عيدماه» مي‌نامند و با آتش‌افروزي بر بلندي‌ها، به شادي و بازي‌هاي گروهي مي‌پردازند و گاه مي‌كوشند تا جشن عروسي خود را در اين هنگام برگزار كنند (هومند، نصراله، گاهشماري باستاني مردمان مازندران و گيلان، ص4). جشن فراموش‌شده «نيلوفر» در ششم تيرماه و مراسم «پُـرسه» زرتشتيان (گراميداشت درگذشتگان) در نخستين روز تيرماه، از نمونه‌هاي ديگر آيين‌هاي كهن آغاز تابستان است.

ویژگی‌های عمومی جشن‌های ایرانی
برخی ویژگی‌هایی مشترک در میان همه جشن‌های ایرانی وجود دارد. نخست اینکه تقریباً همگی در پیوند با پدیده‌های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آنها هر چه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.
دوم اینکه تقریباً هیچکدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند. با اینکه همواره پیروان ادیان گوناگون تلاش کرده‌اند که برخی از آنها را مراسم دینی خود معرفی کنند؛ اما نمی‌توان آنها را متعلق به هیچ دینی دانست.
سومین ویژگی گردهمایی‌ها و مراسم ایرانی در این است که با سرور و شادی همراه هستند و غم و اشک و گریه در آنها جایی ندارد. حتی مراسم عید بـمـو در میان مانویان که اتفاقاً همزمان با روز جانباختن مانی بوده، همراه با سرود و شادی برگزار می‌شده است.
چهارمین ویژگی جشن‌ها و مراسم ایرانی در احترام و پاسداشت همه مظاهر طبیعت است. در هیچکدام آیین‌های ایرانی اثری از خشونت و بدرفتاری نسبت به گیاهان و حیوانات دیده نمی‌شود. بلکه حتی با آیین‌هایی همراه است که به انگیزهٔ پاکیزگی و پاسداری از محیط زیست برگزار می‌شود. بگذریم از اینکه امروزه، روز سیزده‌بدر، براستی روز سوگ طبیعت و تخریب و تباهی و آلودگی آن شده است. بر این باورم که برای ایزد بانوی زمین، روز سیزده‌بدر غم‌انگیز‌ترین روزهای سال است.
ویژگی پنجم، پیوند ناگسستنی جشن‌های ایرانی با آتش است. حتی اگر آن جشن پیوند چندانی با آتش نداشته باشد، اما عموماً اخگری کوچک به آن رسمیت و تقدسی بیشتر می‌بخشد.
ششمین ویژگی عمومی جشن‌ها و مراسم ایرانی چنین است که با زادروز یا سالمرگ کسی در پیوند نیست و آنگونه که از متون کهن همچون شاهنامه بر می‌آید، برای ایرانیان زادروز کسی اهمیتی فراوان نداشته و به ندرت آنرا ثبت می‌کرده‌اند؛ چرا که هر کسی در روزی زایش یافته و در روزی در می‌گذرد. آنچه برای ایرانیان با ارزش بوده و آنرا ثبت کرده و گاه جشن می‌گرفته‌اند، «انجام کاری بزرگ» بوده است که نمونه‌های آنرا در شاهنامه فردوسی می‌بینیم. می‌دانیم که فردوسی نیز تنها به ثبت زمانِ پایانِ کار بزرگ خود که همانا «سرایش شاهنامه» باشد، بسنده کرده و از یادآوری صریح زادروز خود خودداری کرده است.
هفتمین ویژگی‌های عمومی در گستردگی مراسم است. ایرانیان جشن‌ها و آیین‌های میهنی خود را به گونه‌ای یکپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت‌انگیزی برگزار کرده و تفاوت‌های قومی و دینی و زبانی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی‌دانسته‌اند. آیین‌های ایرانی متعلق به همه ایرانیان است و همه برای نگاهبانی از آن کوشیده‌اند. کسانی که با تعصب‌های نابجای دینی یا قومی نقش خود در پاسداری فرهنگ ایران بیشتر از دیگران می‌دانند، به این همبستگی باشکوه مردمان ایرانی آسیب می‌زنند.

۱۳۸۸/۱۱/۱۲

خبر کوتاه بود


خبر کوتاه‌ بود

شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه)


خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

۱۳۸۸/۱۰/۲۴

هوا بس ناجوانمردانه سرد است



Photo : meysam rezakhan

  هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... تگرگی نیست ، مرگی نیست... صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است... حریفان گوش سرما برده است ... این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ... به تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگ اندود پنهان است... حریفا رو چراغ باده را بفروز... شب با روز یکسان است ...  
مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۸/۱۰/۱۸

سفری کوتاه به راهی دراز


Photo : meysam rezakhan

سفری کوتاه  به راهی دراز ... مقصد نامشخص ... پیاده یا سواره ...  مثل جاده ای که مرا با خود میبرد ...

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

هنر سیر و سفر



Photo : meysam rezakhan


كتابی می خوندم از آلن دوباتن به نام " هنر سير و سفر " خانم گلی امامی اين كتاب رو ترجمه كردند . اين كتاب بيشتر درباره تأثيراتی هست كه مكانها بر روان آدمی میذاره . بيشتر درباره انسانهاست درباره زيباييه و اينكه چرا ما به زيبايی نياز داريم و اين زيبايی تأثيرش چی می تونه باشه .
يه شخصيتی در كتاب هست به نام آقای دوك كه می خواد بره لندن و چند ساعتی قبل از سفرش به يه كافه انگليسی می ره ، بعدش با خودش فكر می كنه برای چی بره لندن؟ لندن همين كافه است و بعد به خونش بر می گرده . يا اينكه يه جايی می گه : سفر برای آدمهايی هست كه در پی خوشبختی هستن يا سفری كه با ديدن يه عكس شروع می شه اما وقتی در منظره ای مشابه همون عكس قرار می گيرن احساس می كنن كه می خوان برن به دستشويی!!!
به نظرم در اصل سفر يه حالت روحی است و لازم نيست حتما" از جايی به جای ديگری بريم ...
هدف آلن دوباتن توی اين كتاب اينه كه آدمها بايد خودشون رو از درون بسازن و ديدگاهشون رو از درون تغيير بدن وگرنه هر جا كه برن و به هرچی كه نگاه كنن اون اندوه و غم و افسردگی هميشه باهاشون هست .
در واقع سفر برای اينه كه ديدگاهمون از درون تصفيه بشه ...
اميدوارم همينطور بشه ...

۱۳۸۸/۱۰/۱۴

جشن سیرسور


جشن سيرسور
روز چهاردهم دي روز گوش يا دَذْو به سبب زايل شدن اندوه و غم ناشي از كشته شدن جمشيد به دست ضحاك كه بر ايرانيان چيره شده بود برگزار مي‌شد. در باورهاي مردم اين اعتقاد وجود داشت كه بعد از كشته شدن جمشيد ايرانيان دست خود را به چربي‌ها آلوده نكردند تا از اين اندوه نجات يابند. وقتي به اين خواسته رسيدند و ضحاك به بند كشيده شد و فريدون بر تخت جمشيد نشست آن روز را كه چهاردهم ديماه بود جشن گرفتند، در جشن سيرسور شراب، سير، سبزي‌هاي مختلف را با گوشت پخته مي‌خوردند و عقيده داشتند با اين كار از شر ديوها و ابليس رهايي مي‌يابند. در اين روز كارهاي خير چون گذاشتن فرزندان به نزد استاد و آغاز به آموختن دانش و فن را خجسته مي‌دانستند.
روز يازدهم دي را نيز به مناسبت آفرينش آسمان درگاهان بار خورشيد جشن مي‌گرفتند كه تا پانزدهم دي (روز دي به مهر) ادامه داشت.
در دييگان روز پانزدهم (روز دي به مهر) مجسمه انساني را با خمير گل مي‌ساختند و در دالان خانه يا تالار قصر شاهي مي‌گذاشتند، اما به گفته بيروني اين رسم را با اعتقاد به اسلام شرك‌آميز تلقي كردند و ديگر به آن مبادرت نشد.
جشن گاو
روز شانزدهم دي روز مهر را به نشانه تعيين سرحد ايران و توران و جدا شدن اين دو سرزمين و باز گرداندن گله‌هاي گاوي كه توسط تورانيان غارت شده بود به شادي برگزار مي‌كردند.نيز روايت مي‌كنند كه در اين روز فريدون از شير گرفته شده به روايت شاهنامه ضحاك خواب ديده بود كه فرزند آبتين، فريدون سبب سقوط او خواهد شد، قصد كشتن فريدون را داشت و مادرش او را به نزد چوپاني فرستاد و آن چوپان فريدون را با شير گاوي به نام برمايه بزرگ كرد.
بعد ضحاك كه به اين موضوع پي برد آن گاو را كشت.
هر شب گاوي نوراني با شاخهاي طلايي در‌ آسمان ظاهر مي‌شد كه هركس آن را مي‌ديد دعايش مستجاب مي‌گرديد. به علاوه شبح بزرگي از اين گاو بر قله كوه ديده مي‌شد كه اگر دو بار نعره مي‌كشيد آن سال پربركت بود و اگر يك بار خشكسالي حكمفرما مي‌شد.
به هر صورت گاو نماد عمده اين جشن بود و در عين حال نشان از اهميت اين موجود پرفايده در زندگي و معيشت ايرانيان به حساب مي‌آمد.
در اين شب در كاخ پادشاهان آتش مي‌افروختند و وحوش را در آن آتش مي‌انداختند و بر شعله‌هاي آن مرغ كباب مي‌كردند و در كنار آتش به دست‌افشاني و پايكوبي و مي‌گساري مي‌پرداختند.
نيز روايت مي‌كردند كه فريدون در اين روز از آشپز ضحاك كه مغز جوانان را براي او مي‌آورد و ماران دوش او را تغذيه‌ مي‌كرد به سبب آن كه از دو جوان هر روز يكي را كه سالمتر و نيرومندتر بود فراري مي‌داد، تجليل كرد.
جشن باد روز روز بيست و دوم دي مدتها بعد از تسلط اسلام بر ايران اين عيد در شهرهاي قم و اصفهان برگزار مي‌شد و به آن كژين مي‌گفتند و يك هفته ادامه داشت و روز بيست و سوم را كه دييگان سوم بود در خود مي‌گرفت.
جشن نيران
آخرين روز دي ماه را نيز با جشن و شادي سپري مي‌كردند و به آن جشن نيران مي‌گفتند. در اين روز به نيت آمدن باران، ريختن آب جزو سنن اين جشن بود و مي‌گويند در زمان پيروز ساساني در ايران قحطي بروز كرده بود و همه انتظار باران داشتند. در اين روز در دهكام فيروز (جايي در استان فارس يا سرزمين ايلام) آرزوي شاه برآورده شد و باران باريد و مردم از قحطي رها شدند و اين جشن يادآور آن شادماني بود.
به طور كلي تمامي جشنهاي ماه دي به نحوي با اساطير و وقايع ماندگار رابطه دارد و زمان اين وقايع به عهد باستان بازمي‌گردد.