‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴/۰۱/۲۱

پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است

" پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است " عنوان کتابی هست که دیروز خریدم اثر دنیل کلاک, ریموند مارتین با ترجمه حمیده بحرینی . در واقع سوالات فلسفی درباره اختیار , ارزش, معرفت, واقعیت, خدا, تجربه, آگاهی, مرگ, کیهان و.... مسلما" این کتاب برای معرفی ایده های فلسفی بسیار ایده آل هست یک کار شگفت انگیز و آشکار در این زمینه که ما انسانها چقدر به اعتقادات بررسی نشده مان تکیه می کنیم . این کتاب ارزش حداقل یکبار خوندن رو داره ... پیشنهاد میکنم خوندنش رو از دست ندین . متن زیر از کتاب هست .
اگر سرنوشت محتوم همه چیز این است که در کام نیستی فرو رود . اگر همه چیز بدل به غبار می شود پس آخر قصه چیست و ارزش این زندگی چیست؟ ارزش در این زندگی چیست؟ چه کار معناداری هست که ارزش انجام دادن داشته باشد؟ نکند ما هم مثل آن چارپایانی هستیم که به تسمه نقاله ای بسته شده ایم و ذره ذره به تیغه ای نزدیک می شویم که منتظر ماست؟
ظاهرا از این تیغه گریزی نیست ؛ نه خودمان همیشه می مانیم , و نه آن چیزهایی که ساخته ایم . اما می توانیم در همین زمانی که هستیم با ساختن زندگی خودمان سرشار از حیات باشیم . در غیر اینصورت , انگار هیچوقت زنده نبوده ایم ؛ یا ظرفی بوده ایم آماده پر شدن از تعالیم مربیان و یا - اگر خود مربی بوده ایم - تنها ابزاری بوده ایم که پاسخهای بسته بندی شده و نا آزموده را مثل یک میراث فرهنگی , از دست مربیان خود به دست تربیت شدگان خود رسانده ایم . شاید با آزمودن زندگی مان, خودمان را از چنگ پاسخهای موروثی و ارزشهای آبا و اجدادی خلاص کنیم تا بتوانیم با جنبه اصیل و راستین خودمان و جهان پیوند برقرار کنیم - نه آنچه خیالی واهی با تصوری آرمانی است . شاید نهایاتا" نتوانیم خودمان را نجات دهیم اما با این حال می توانیم در برابر این جهانی که در حال نابودی است و ما را هم با خودش نابود می کند محکم بایستیم , و در بحبوحه هلاکت و نابودی, پیش از آنکه جهان یکسره ما را و بعد خود را به باد فنا دهد , وضعیت خودمان و جهان را بازبینی کنیم .

۱۳۹۴/۰۱/۱۸

بخشودن

نیچه می پرسد ، وقتی که آدمهای ضعیف بر خشم و کینه شان غلبه می کنند و آزاردهندگانشان را می بخشند واقعا چه روی می دهد؟ و بعد می گوید ، آنچه این افراد واقعا انجام می دهند شانه خالی کردن از زیر بار مبارزه ای است که همه باید در آن شرکت کنیم، مبارزه برای آنکه دیگران عزت و کرامت نفس ما را ارج بنهند و به آن احترام بگذارند. آدمهای ضعیفی که می بخشایند در واقع تن به بی احترامی و حرمت شکنی متجاوزان نسبت به خودشان می دهند ؛ آنها خودشان در این بی احترامی به خودشان سهیم می شوند اما می خواهند با  گفتن اینکه نیازها و حقوقشان چندان اهمیتی ندارد و آنچه مهم است برقرار کردن روابط حسنه با هرکس دیگری ، از جمله آسیب زنندگان به آنهاست ، از گزندگی مطلب بکاهند . بدین ترتیب هدف آنها پرهیز از فشار قضاوت دیگران است - که همه ما تحت تاثیرش هستیم - پرهیز از درد مغضوب و منفور واقع شدن ، و در عین حال پرهیز از احساس خشم و کینه ای که این قضاوت ها در ما برمی انگیزند . 
میل به نکوهیدن دیگران و دائما به رخ کشیدن تقصیرات و بدی های آنان و بهره برداری از آن به نفع خود، میلی است که همه جا و هروقت می توان یافت ؛ این از خصایص ثابت بشری است و البته خصلتی بسیار ناستوده و ناخوشایند است . هم در مطبوعات عامه پسند به آن برمی خوریم و هم حتی در مطبوعات وزین؛ تحصیلات و دانش مانعی در برابر این خصلت نیستند . اگر ما گاهی رگه هایی زهرآگین از آن را در طبیعت خودمان حس می کنیم این افشاگری کینه آلود و حقیرانه و  لذت بردن از ضعف اخلاقی دیگران خیلی راحت می تواند زیر نقاب ظاهرفریب و دروغین دغدغه راستین برقرار کردن عدالت و رفتار کردن با هرکسی بنابر استحقاقش و آنچه سزاوار است عرضه شود . اما این واقعیت که دلایل اقامه شده علیه بخشودن می تواند مورد سو استفاده قرار گیرد به هیچ روی حجتی برای طرد این دلایل نیست . از دلایلی هم که به نفع بخشودن اقامه می شود ممکن است همانقدر سوء استفاده شود . مقصود از مدیحه سرایی مبتذل درباره بخشودن ممکن است ضرفا سوء استفاده از این تمایل ما باشد که بلند نظر ، سخاوتمند، مشفق، دوست داشتنی و دارای مراتب اخلاقی والا جلوه کنیم ؛ تمایل ما برای درآغوش کشیدن آینده ای زیبا و به فراموشی سپردن گذشته ای زشت و بعضا"  دهشتناک، و چشم پوشیدن بر خواست رنج کشیدگان و قربانیان برای اجرای عدالت که زحمت افزا و غالبا پر هزینه است . زبان گشادن به تحسین بخشودن کسانیکه به دیگران ستم کرده اند خیلی آسان می تواند ما را به این ورطه بلغزاند که سبکسرانه به وخامت و حدت و شدت صدمه های وارد شده و ستم هایی که رفته است بی اعتنا بمانیم . ...

بخشودن
ایوگارارد و دیوید مک ناتون

ترجمه خشایار دیهیمی

۱۳۹۴/۰۱/۱۴

کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم

ما ملت عجیبی هستیم با تمام تناقضات قابل درک و فهم و گاهی غیر باور ... ملتی هستیم که هنوز سیستمی که در آن بسر می بریم رو نمی شناسیم یا شاید خودمون رو زدیم به اون راه که انگار اتفاقی نیوفتاده و همه چیز درسته به قول اون خواننده " همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!!" این کتاب "کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم "حس مشترکی رو القا کرد که ما دچار همون کلاف سردرگمی هستیم که سیستم بر زندگی و حریم خصوصی ما پیاده کرده حس سکون فرساینده ای که همواره ادامه داره و در واقع زندگی رو باید تحمل کرد و نمی توان ازش لذت برد ... منظورهمون حکومتهای توتالیتری هست که آدمها رو مجبور می کنه با سیستم در ارتباط باشن و راه گریزی هم نداشته باشن ... این سیستم درباره جزئیات روزمره زندگی ما تصمیم میگیره اینکه چی بخوریم و بپوشیم و چطور زندگی کنیم و من به این نتیجه رسیدم که شهروندان معمولی هم آلوده سیاست شدن همه سیاسی شدن و حرفهای سیاسی میزنن . تقصیری هم ندارن مجبورن . اگه اونها به سیاست کاری نداشته باشن سیاست با اونا کار داره
متن کتاب پر از حس همدردیه پر از تجارب مشترک با این نوع سیستم که در واقع ما هم در همین نوع سیستم در حال زندگی هستیم فقط از نوع کمونیسم مذهبی! 
متن زیر برگرفته از کتاب است: 
ما میان دو دسته از ارزشها گیر کرده ایم ، بر اساس ارزش های دسته اول گدایی کلا ممنوع است؛ و بر اساس ارزش های دسته دوم گدایان محصول سیستم کاپیتالیستی هستند . برای همین درست نمی دانیم با آنها چطور برخورد کنیم . موسساتی هستند که کارشان رسیدگی به این مسئله است ولی این موسسات هم درست عمل نمی کنند.کارمندان خدمات اجتماعی دیگر دنبال کار را نمی گیرند . چون علیرغم برنامه های خوب؛ بودجه ندارند. قضات دنبال کار را نمی گیرند چون این متکدیان معمولا راه دیگری را برای بقا ندارندو تعدادشان هم نسبتا محدود است . ما مرددیم چون قرار نیست آنها را ببینیم ؛قرار نیست چنین کسانی وجود داشته باشند .در مقولات قوانین سوسیالیستی هیچ اشاره ای به تکدی نشده ، فقط از "زندگی انگلی " یاد شده است . در مقولات اخلاق سوسیالیستی اثری از امور خیریه نیست . بنابراین اگر افراد متکدی رسما وجود ندارند ، خیریه هم رسما نمی تواند وجود داشته باشد . و یا آنها در مدرسه به ما یاد نداده بودند که انگل ها و سرباران اجتماع از بدترین آفات اجتماع هستند ؟در کشورهای کاپیتالیستی کار آسان تر است . وجود متکدیان نشانه بی عدالتی اجتماعی، فاصله طبقاتی ،و بی توجهی جامعه است . تفاوت در این است که مردم در آنجا هرگز آن توهمی را که ما با آن بزرگ شدیم را نداشته اند، این توهم که همه با هم مساویندو اینکه " ارزش انسان در جامعه سوسیالیستی از همه چیز بالاتر است". از طرف دیگر وقتی بیش از نیمی از جمعیت شاغل در مرز فقر زندگی می کند ، این فقط یک معجزه است .( و در غرب هیجکس نمی تواند علت آن را درک کند)که ما متکدیان بیشتری نداریم. در موقعیتی که آرمان های سوسیالیستی آشکارا داشت نابود می شد, با اقتصاد رو به زوال- و به هنگامی که مردم فقیر حتی اگر هم می خواستند نمی توانستند کار کنند چون نرخ بیکاری از 14 درصد هم گذشته بود . تکدی کاری کاملا اخلاقی بود .

۱۳۹۳/۱۰/۰۹

مجموعه ای به نام " هنر زندگی "


جناب خشایار دیهیمی رو باید قدر دانست و تاسیس انتشارات تازه به نام 'نشر گمان' توسط ایشان که هم ویراستار و سرپرست مجموعه هستند و هم مترجم رو به فال نیک گرفت!
عناوین مجموعه فلسفی بسیار جالبی در غالب مجموعه ای با عنوان "هنر زندگی" عرضه شده که طبق گفته جناب دیهیمی تقریبا پایانی ندارد قرار هست که هر ماه 2 کتاب عرضه شود و تا کنون 11 کتاب به بازار عرضه شده و من از این بابت خوشحالم ! خوندن این مجموعه رو به شدت توصیه میکنم.
در زیر قسمت هایی از سخن سرپرست مجموعه رو گنجانده ام :
فلسفه در همه کشورها و همه فرهنگ ها، از جمله کشور خودمان، واژه پر ابهتی است. کتابهای فلسفه هم غالباً در قفسه ها در جایی قرار می گیرند که متناسب با همین ابهتشان باشند. به اصطلاح خودمانی، آن بالای تاقچه. عموم مردم هم به دیده احترام به فلسفه می نگرند هم در عین حال از آن می ترسند. کمتر کتابخوان عادی به سراغ کتابی می رود که عنوان فلسفه را یدک می کشد. به نظر آنها فلسفه خواندن کار هر کسی نیست و بنابراین عطایش را به لقایش می بخشند و البته با وضع کنونی این تصور به دور از حقیقت هم نیست.
اما بگذارید کمی بیشتر مسئله را بشکافیم و توضیحاتی بدهیم. اکثرا سوالاتی که مطرح می شود این است که " فلسفه چیست ؟" و پاسخ معمولا دو بخش دارد : از نظر لغوی فلسفه" دوستداری حکمت" یا "عشق به حقیقت" است و از نظر رشته ای، دانشی نظری و غالباً انتزاعی. اما اولا این پاسخ تا چه حد مقرون به حقیقت است، ثانیا آیا این پرسش که "فلسفه به چه کار می آید؟ " پرسشی بهتر نیست؟
از نظر من فلسفه فقط رشته دانشگاهی نیست که در دانشگاه خوانده شود و مختص عده خاصی باشد که در این رشته تحصیل می کنند. فلسفه به همه تعلق دارد و همه ما از کودکی سوالاتی طرح می کنیم که جنبه فلسفی آشکاری دارند. شاید کمتر کسی باشد که این سوال های فشرده در این بیت گاه به گاه به ذهنش خطور نکرده باشد:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود/به کجا می روم آخر ننمایی وطنم.
در واقع همه این سوال ها فلسفی هستند : از کجا آمده ایم، که هستیم، چه باید بکنیم، معنای زندگی مان چیست، و عاقبت کارمان چه. تولد، مرگ، خوشبختی، نیکی، بدی، معیارهای زندگی و همه خصائل انسانی در دل این سوال های فشرده نهفته اند. پس درست است که ما همه فیلسوف حرفه ای نیستیم اما همه مان به مسائل فلسفی، در عیان و نهان، فکر می کنیم و این فکر کردنمان بر شیوه زندگی و عملمان تاثیر می گذارد. پس فلسفه در این معنا یک دانش انتزاعی به درد نخور مختص عده قلیلی نیست. کتابهای "فیلسوفان هنر زندگی" با ما سخن می گویند و ما از طریق سخن گفتن با آنها به شیوه ها و راه های درست تر عمل کردن، چه برای اعتلای خودمان، چه برای زیستنی کردن جهان و کاستن از درد ها و افزودن بر شادی ها پی می بریم. متاسفانه در کشور ما هم نظر اغلب نویسندگان و مترجمان فلسفه معطوف به کتابهای نظری سیستماتیک است. کتابهایی که خوانندگان احساس می کنند که نویسنده اش اصلا تلاش نمی کند تا زندگی را با همه آشوب هایش، پوچی هایش، دردهایش، خوشی هایش، سرخوردگی هایش، اضطراب هایش و خلاصه فراز و نشیب هایش درک کند، درگیرشان شود و ما را نیز همراه با خودش درگیرشان کند. برعکس، این احساس به خواننده دست می دهد که با عقایدی انتزاعی روبروست که تقریبا هیچ ربطی به واقعیت ندارند. اما واقعیت این است که ما در زندگی مان با همه این پدیده ها سر و کار داریم و نیازمندیم که هر چه بیشتر از وضع زندگی مان و خصوصا احساساتمان سر دربیاوریم، دست به داوری های ارزشی بزنیم و مبنایی برای این داوری های ارزشی پیدا کنیم. فراتر از همه، ما سخت نیازمند درک معنای زندگی و آشنایی با" هنر زندگی " هستیم. اما مجموعه کتابهای فلسفی که در ایران منتشر می شوند کمتر به این مسائل می پردازند و در نتیجه ما به لبه پرتگاهی دوسویه کشانده می شویم که یک سویش یا وانهادن فلسفه و یا صرفاً تبدیل این کتابها به کتابهای بالای تاقچه ای برای قمپز در کردن است، و در سوی دیگرش، روی آوردن به کتابهای به اصطلاح " زرد " به قلم افرادی است که پاسخ های دم دستی به این سوالها می دهند و راه حل های یکسان آسان برای همه مشکلات همگان پیش پا می نهند که همه با آنها آشنا هستیم : 40 راه برای خوشبختی، 20 راه برای غلبه بر اضطراب، 50 توصیه برای زندگی زناشویی، و ... انگار انسانها ماشین هستند و می توان برای مشکلات افراد، که نام مشترک اما کیفیت متفاوت دارند، راه حل یکسانی عرضه کرد که کارگر هم بیفتد. این کتابها اکثراً به نظر من خطرناک هم هستند، زیرا افراد را از اندیشیدن به مسائل و مشکلات معاف می کنند و نسخه ای می پیچند که همه به یکسان از آن استفاده کنند.
این موقعیتی خطیر است که جامعه ما و آحادش را تهدید می کند. البته هرگز نمی توان با اغراق ادعا کرد که مثلا با چنین مجموعه ای می توان به چنین نیاز معطل مانده ای پاسخ داد، اما به هر حال شاید گامی کوچک در این راه باشد. انتشار کتابهای فلسفی که نه فقط با صدای عقل، بلکه با شور زندگی، با ما درباره مسائلمان سخن می گویند، آن هم نه با اعلام حکم قطعی در هر مورد، که قطعا در توان هیچ کس نیست، بلکه با نور تاباندن بر زوایای تاریک و پیچیدگی های مسائل زندگی و دعوت از خود ما برای تفکر بیشتر و یافتن راه حل های مخصوص به خودمان، یعنی فکر کردن به"هنر زندگی" با مدد گرفتن از تجربه دیگران.
عناوین این مجموعه پرشمارند و طبیعتاً بعضی حتی عناوین مشترک یا شبیه به هم دارند، زیرا اینها مسائلی است که تقریبا همه فیلسوفان هنر زندگی دغدغه اش را دارند : معنای زندگی، خوشبختی، نوعدوستی، سرشت بشر، فضیلت، مبانی ارزش ها، شخصیت، همزیستی مسالمت آميز، ترس، درد، بیماری، ملال، و...
و اما کتابهای چاپ شده :
1- کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم اثر اسلاونکا دراکولیچ نرجمه رویا رضوانی
2- بخشودن اثر ایوگارارد و دیوید مک ناتون ترجمه خشایار دیهیمی
3- گفتار در بندگی خودخواسته اثر اتیین دولابوئسی ترجمه لاله قدکپور
4- بنیانی علمی برای جهانی عقلانی اثر پل دیویس ترجمه محمد ابراهیم محجوب
5- فلسفه ترس اثر لارس اسوندسن ترجمه خشایار دیهیمی
6- مرگ اثر تاد می ترجمه رضا علیزاده
7- من اثر مل تامپسون ترجمه سونا انزابی نژاد
8- اعتراف اثر لف تالستوی ترجمه آبتین گلکار
9- بیماری اثر هوی کرل ترجمه احسان کیانی خواه
10- دروغ/اراده آزاد اثر سام هریس ترجمه خشایار دیهیمی
11- کاروان امید اثر لسلی اسکرای وینر ترجمه محمد ابراهیم محجوب

۱۳۹۳/۰۹/۲۰

به غریبان کاشف غار

ما آن خویشاوندان تنگدست و نیازمندیم، آن بدوی های عقب مانده، آن جامانده ها - آن کند ذهن ها، عقب نگه داشته شده ها، ناقص الخلقه ها، آس  و پاس ها، ولگردها، انگل ها ، حقه بازها و هالو ها. احساساتی و از مد افتاده ایم، مثل بچه هاییم، بی خبریم، مشکل دار، ملو دراماتیک، آب زیرکاه، غیر قابل پیش بینی و به حساب نیامدنی . از آنهاییم که نامه ها را جواب نمی دهند ، که موقعیت های خیلی خوب را از دست می دهند ، که تا خرخره می نوشند، که وراجی می کنند، که روی پله دم در خانه هایشان می نشینند، که تاریخ تحویل کار یادشان می رود، بدقولیم، لاف زن، ناپخته، وحشتناک و بی نظم، از آنهایی که زود بهشان بر می خورد، آنهایی که تا حد مرگ فحش بار هم می کنند، اما نمی توانند رابطه شان را با هم قطع کنند، آنهایی که خوب بار نیامده اند، و می نالند اما مست شکست هایشان هستند .
ما روی اعصاب آدمها می رویم، افراطی هستیم، مایه افسردگی، و یک جورهایی بدشانس. مردم عادت دارند خوار و خفیفمان کنند. ما کارگرهای ارزانیم، از ما می شود هر جنسی را ارزانتر خرید؛ مردم روزنامه های کهنه شان را به ما می بخشند. نامه هایمان را شلخته تایپ می کنیم، و بی جهت هم طول و تفصیلشان می دهیم. مردم تا وقتی حالشان را بهم نزنیم، با ترحم به ما لبخند می زنند.
تا وقتی حرف تند و عجیب غریبی نزنیم؛ تا وقتی به ناخن هایمان زل نزنیم و دندان هایمان را نشان ندهیم، تا وقتی وحشی نشویم و گوشه و کنایه نزنیم .
گئورگی کنراد

۱۳۹۳/۰۹/۰۳

اگرهای تاریخ ایران

"هر کس که می خواهد حال و روز خویش را دریابد، خویشتن را بشناسد و از جهان و زندگی تفسیری ارائه کند، باید تاریخ بداند." یاسپرس
بررسی و پژوهش جامع و مستمر دربارۀ علل شکست های سیاسی و نظامی ما و نیز از دست رفتن فرصت ها و شناسایی مسببان و مسئولان آنها و داوری منصفانه دربارۀ میزان مسئولیت آنان، هنوز هم در فرهنگ سیاسی و تاریخی ما معمول نشده است. شکست، به هر صورت تلخ است و شکست خورده به ندرت مورد ستایش جامعه قرار می گیرد و تاریخ کمتر از وی به نیکی یاد می کند.
پس از شکست، همۀ دست اندرکاران می خواهند خود را تبرئه کنند و گناه را به گردن دیگران بیندازند. حتی اگر کسی پیدا شود و خود را به نحوی مسئول شکست معرفی کند، تنها ترحم مردم را جلب می کند. با این حال یک ملت هوشمند و دانا اگر از تقوای کنجکاوی و عبرت آموزی دربارۀ شکست خود برخوردار باشد، خصلت شکست ناپذیری خواهد یافت.

در زندگی ملت ها، پیوسته مبارزه وجود داشته است و پیروزی ها یا شکست ها کلام آخر تاریخ نیستد. ملت ما طی هزاره های تاریخ خود، شکست های بزرگی را متحمل شده است که تمامی آنها را هضم و جذب کرده و عملکردش در برابر این شکست ها به گونه ای بوده که هنوز پابرجاست و یکی از ملل باستانی و صاحب پیشینۀ تاریخ به شمار می رود.
تاریخ، هر نسلی را به حل مسائلی خاص می گمارد و در این میان ایرانیان پس از پذیرفتن شکست های سنگین گاه به گاه، باز هم به نحوی شگفت آور از پس حل مسائل خاص خود برآمده اند.

فرد یا ملتی وجود ندارند که درطول زندگی خود با «شکست» مواجه نشده باشد. همه ما در شکست مشترکیم. اختلاف تنها در طرز تلقی از شکست و چگونگی بهره برداری از آن است. ملت های تمدن سازی همچون چین، ایران، هند و... بوده اند که به رغم تحمل شکست های بزرگ، همچنان در پویۀ تاریخ به حیات خود ادامه می دهند.
دکتر مهرداد جوانبخت

خواندن این کتاب رو از دست ندید .

http://www.pedaropesar.com/the-ifs-of-irans-history/334-httppedaropesarcomthe-ifs-of-irans-history191-the-ifs-of-irans-history-if-54

۱۳۹۳/۰۸/۱۳

جشن های ایرانی

این روزها به دردی دچاریم که در خلق و وجود این اتفاق دخیل نبودیم ولی در حال بال و پر دادن به این شرایط ناخواسته هستیم . از بسیاری جهات مردمان خودآزار شدیم در حالی که دیگر آزاری ما سر به فلک نهاده . اخبار ریز و درشت گواه این موضوع هست . خشونت به صورت ذاتی دراومده و پرورش یافته و افق روشنی برای مهار و اصلاح این قضیه متصور نیستیم . ما مردم شادی نیستیم و انگار بلد نیستیم چطور شادی کنیم ولی به خوبی یاد گرفتیم به صورت جمعی ناراحت و عزادار باشیم از حق نگذریم که ما ایرانیها در هیچ کار گروهی موفق نیستیم اما عزاداری گروهی رو به خوبی و نظم خاصی انجام میدیم و زمان انجام این خودآزاری و دیگران آزاری برایمان اهمیتی نداره ! درواقع و در حالی که از این موضوع غافلیم که این موضوع خشونت ذاتی ما آدم ها رو پرورش میده . هر چیز مطلقی نتیجه فاجعه باری داره وقتی در طول سال ما بیشترین مراسم عزاداری رو داریم نتیجه این عزا و ناراحتی بسیار ملموس هست ...
در طول گذر تاریخ ما ایرانی ها که شادترین مردمان این کره خاکی بودیم  به چنین فلاکتی افتادیم که عزادار باشیم و مرده پرست ! و اصلا بلد نباشیم شادی کنیم و جشن بگیریم و متاسفانه جشن هایی که برگزار می کنیم همه بوی عزا و خشونت و دعوا می دهند و گریه و شیون تا جشن و شادی!
امروز صبح از کتابخونه اتاقم کتابی از شادروان دکتر پرویز رجبی برداشتم و مرور کردم به نام " جشن های ایرانی " یادم میاد که من اولین بار دکتر پرویز رجبی رو در سال 86 در مراسم بزرگداشتی که سفارت سوئد برای سون هدین (جغرافی دان، مکان نگار، عکاس، کاوشگر و سفرنامه نویس سوئدی ) تدارک دید ، ملاقات کردم و هنوز هم خرسندم که کتاب جندق و طرود و جشن های ایرانی به خط و امضای ایشون برایم ماندگار شد و البته کتاب ترازوی هزار کفه ...
*انتظار رسیدن به صورت نخستین جشن های ایران باستان که تا کنون به حضور خود ادامه داده اند ، انتظار بیهوده ای است . زیرا این جشن ها به ناگهان بجود نیامده اند که سرگذشت ثابتی داشته باشند . پیداست که یادمان پدیده های اجتماعی با گذشت زمان و به مرور زمان از سویی شاخ و برگی  تازه یافته و از سویی دیگر ، هماهنگ با نیازهای زمان چندی از شاخ و برگهای خود را از دست داده است . برای نونه ، پیداست که در ایران باستان قرآنی وجود نداشته است که در سر سفره های هفت سین قرار بدهند و یا نام های هفتگی نام هایی هستند که در دوره اسلامی جایگزین نام های ماهانه روزها شده اند .*
این کتاب به تفصیل به جشن های ایرانی پرداخته و هر صفحه این کتاب حاوی نکاتی قابل توجه و تاریخی درباره جشن ها و مراسم ها و آیین هایی است که در گذشته مورد احترام بوده و برگزاری آن جزو رسوم مردم این سرزمین بوده است ایکاش مردم ما کمی تاریخ می خواندند گرچه سرگذشت جشن های ایران نشان از خیلی حکایت ها دارد که هرگز حکایت نشده اند ...

* برگرفته از متن کتاب

۱۳۹۳/۰۷/۲۰

" من او را دوست داشتم "

احساسات و تاثیرات انسانی در سطر سطر این کتاب موج می زند . پس از خواندن کتاب بخش هایی از آن در جایی از وجود شما رخنه می کند و با شما می ماند ؛ این نکته بدیعی است و با خواندن هر کتابی اتفاق نمی افتد ، آنا گاوالدا نویسنده زبردستی است .
نقاب تکبر و خود محوری را از چهره برداشتن نیاز به تکاپویی صادقانه دارد تا به ناگاه دریابیم که آری ، گویی بسیاری از اوقات یا دست کم گاهی اوقات آدمی برای لمس خوشبختی ناب ، ناگزیر است دست به انتخاب های دردآور بزند .
گاه رفتن از سرِ شهامت است و ماندن از سرِ بزدلی .
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
حقِ اشتباه ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت؟ 

" من او را دوست داشتم " رمان بسیار زیبایی است . واژه هایی بسیار ساده ، بسیار پرورده و به جا مانند نت های موسیقی برای گفتن واقعیت های ژرف و پیچیده . " من او را دوست داشتم " رمانی سرشار از زندگی لیکن اندوهناک است . داستان عشقی جانگداز که با ظرافت تمام روایت می شود ، و از همان شبی که آن را می خوانیم دلمان می شکند چرا که با دلخوری درمی یابیم گاوالدا درباره خود ما حرف می زند ، درباره ناکامی ما، دروغ های ما ، بزدلی و تسلیم شدن های ما .
رمان " من او را دوست داشتم " که در سال 2002 به چاپ رسید ، گفتگویی طولانی میان زنی جوان و پدر شوهرش است . شوهرِ زن تازه ترکش کرده و پدرشوهر به او می گوید چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است .
عشق در کارهای آنا گاوالدا همچون زندگی ، موضوعی اساسی است . عشق می تواند خوشبختی آفرین و اسرارآمیز و در عین حال دردآور و صدمه زننده باشد. " به آدمهایی که زندگی احساسی شان در درجه دوم اهمیت قرار دارد به گونه ای رشک می برم ، آنان  شاهان این دنیایند ، شاهانی روئین تن .
آنا گاوالدا توجه ویژه ای به انسانهایی دارد که در زندگی سرکیسه شده اند ، سرخوردگان و تیپ های تباه شده ، فرقی نمی کند ثروتمند، فقیر ، جوان ، پیر ، روشنفکر و یا کارگری ساده باشند . به نظر او هر انسانی دارای نقطه ضعفی است . او به کسانی که خود را بدون نقطه ضعف می نمایانند و گویی هرگز دچار تزلزل نمی شوند ، اعتماد ندارد .
" فکر میکنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت . به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمرگی همین است .
برگرفته از مقدمه و متن رمان " من او را دوست داشتم " آنا گاوالدا

۱۳۹۳/۰۶/۱۶

گریز دلپذیر

رمان " گریز دلپذیر " بسیار گیرا و صریح نوشته شده ( البته با ترجمه خوب الهام دارچینیان) و باعث شد چند ساعتی بدور از هیاهوی زندگی روزمره و شلوغی ذهن به آرامشی هرچند کوتاه برسم .

در یادداشت مترجم کتاب اینگونه توضیح داده شده که : گاوالدا مشاهده گر سراپا چشم رویدادها و واقعیت هایی است که از نگاه ما دور می ماند یا به نظرمان بی اهمیت می رسد ، همان ها که زیر بار روزمرگی مدفون شده اند . گاوالدا از نزدیک و با شیفتگی به انسان ها نگاه می کند ، آنها را دوست دارد ، گویی برای کسانی هم که خواندن را دوست ندارند ، می نویسد .

در این کتاب همه درها به روی ما باز می شود تا یکباره به جهان کودکی ، نوجوانی، جوانی یا هر جهانی که دوست اریم بازگردیم و یا لبخندها و اشک هایی که چون از میل به همزیستی بر می آیند ، بسیار موزون می نمایند ، حس اطمینان بخش " با هم بودن " را بازیابیم . با هم بودنی که فکر از دست دادنش ، غم عجیبی در دلمان می افکند . رفتارهای عاری از مهربانی و لطف ، واکنش هایی که نفرت به ابتذال شان کشیده ، بیزارمان می کند . با این همه بگذارید همه چیز روشن باشد .
و اما متن :

چرا آدمهایی که بلندتر از دیگران فریاد می زنند ، ما را می ترسانند، چرا احمق هایی که رفتار تهاجمی دارند ، سبب می شوند دست و پای خود را گم کنیم ؟ مشکل ما چیست ؟ مشکل از تربیت شایسته ماست که لحظه ای راحت مان نمی گذارد؟ دلیل سستی ما چیست؟
بسیار در این باره حرف زده ایم . بارها در کنارخرده نان های پیتزا و زیر سیگاری های شانسی به بزدلی خود اعتراف کرده ایم . برای پس گردنی خوردن به کسی احتیاج ندریم . آنقدر بزرگ هستیم که خود گردن خم کنیم ، هرقدر هم به تعداد بطری های خالی افزوده شود ، هربار به همان نتیجه همیشگی می رسیم ، که اگر ما اینگونه هستیم ،آرام و مصمم، اما همواره ناتوان در برابر کودن ها، به درستی به خاطر این است که اعتماد به نفس نداریم . خویش را دوست نداریم . اهمیت زیاد برای خود قائل نیستیم . نه آنقدر که برای یک ثانیه باور کنیم ، شاید فریادهای عقاب وار ما منحنی افکار کسی را خم کند . نه آنقدر امیدوار باشیم که حرکات حاکی از بیزاری مان مثل بشقاب هایی که روی میز پرت می کنیم یا صندلی هایی که سرنگون می کنیم ، به گونه ای ، اندک تغییری در گردش روزگار ایجاد کند .
می توانیم این را هم بگوییم که نه آدم های بزدلی نیستیم ، که ما دانا هستیم ، که مهارت عقب نشینی کردن را فرا گرفته ایم ، که دوست نداریم گوه را هم بزنیم ، که ما از همه این آدم هایی که مثل چرخ آسیاب ور می زنند بی آنکه دردی از کسی دوا کنند ، صادق تریم . بله اینگونه است که خود را دلداری می دهیم . به خاطر می آوریم که ما جوان هستیم و روشن فکر ، که خود را کیلومترها دورتر از انبوه آدمهای بی مایه ای که درهم می لولند ، نگه می داریم تا بلاهت آنها به ما سرایت نکند . آنها را به باد تمسخر می گیریم .
چیزهای بسیاری در سر ماست . چیزهای بسیار دورتر از قار و قور شکم این نژاد پرست ها . در سر ما پر است از موسیقی ها ، از کتاب ها ، راه ها ، دست ها ، آشیان ها . ریسه ی ستارگان روی کارت های تبریک ، کاغذهای از لای دفتر کنده شده ، خاطرات شاد ، خاطرات تلخ .
آوازها، وردهای نوک زبانمان ، پیغام های بایگانی شده ، کتاب های کپه شده ، خرس های کوچولویی که با برگ های گل ختمی می ساختیم و صفحه های موسیقی پر از خط و خش . کودکی مان، نخستین پریشانی هایمان برای آینده ، ساعت هایی که در انتظار بودیم و درهایی که بسته ماند .

۱۳۹۳/۰۶/۰۳

رابطه انسان با خدا مستقیم است و رابط و ضابطی نمی خواهد


از چند ماه پیش از واقعه معروف مشهد ( 1313) ، رضا شاه دستور منع بسیاری از مناسک سوگواری سنتی شیعیان، بویژه قمه زدن و زنجیر زدن را صادر کرده بود . تعزیه هم یکسره ممنوع اعلام شد . به گمان رضا شاه این گونه مناسک سوگواری ، بویژه تعزیه و قمه زنی همه نشان تعصب اند و ریشه در سنتی ارتجاعی دارند . می گفت ایرانی متجدد باید از این گونه نشانه های عقب ماندگی رها باشد .

همزمان با اقدامات رسمی دولت ، متفکران متعددی ، گاه در سلک طرفداران مذهب و اکثر در میان منادیان عرفی مسلک تجدد ، نظراتی مشابه در باب عقب افتادگی و تحجر برخی مناسک و رسوم سنتی تشیع ارائه داده بودند . حتی شماری از روحانیون شیعه مسلک خواستار روایتی تازه از تشیع بودند ، روایتی که به گمانشان می بایست ریشه در عقل و خرد پیدا کند و از خرافات و نذر و تعویذ بپرهیزد و سنت سوگ زده و دائم مروج " خود آزاری " را وابگذارد . می گفتند دیگر نباید گریستن و زنجیر زدن و حرکاتی مشابه را نشان تقوا و ایمان دانست . خواستار علایم و امارات تازه ای برای تقوا بودند . برخی از آنها حتی به توازی جنبش نوسازی مذهبی که در میان مسیحیان پیدایش مسلک پروتستان برآمدش بود ، خواستار نوسازی اسلام و تشیعی فارغ از سلطه و حاکمیت روحانیت بودند . می گفتند رابطه انسان با خدا مستقیم است و رابط و ضابطی نمی خواهد .
یکی از این اصلاح طلبان مذهبی جوانی بود اهل قلم . علی اکبر حکمی زاده نام داشت و نشریه ای به نام "همایون" را به راه انداخت که نخستین شماره آن در ژانویه 1935 منتشر شد . هر شماره مجله دقیقا سی و دو صفحه داشت و در هر کدام ، سوای مقالات به راستی سنت شکن متعدد در باب تشیع ، نوشته هایی هم در باب بهداشت عمومی و گاه حتی مطلبی در زمینه تفریحات به چاپ می رسید . حکمی زاده در عین حال کتابی به نام " اسرار هزار ساله " منتشر کرد . (در مورد علت نام‌گذاری جزوه به حکمی زاده بیان می‌کند: «می‌گویید هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و زبانش دوختند، می‌گویم این چگونه اسراری است که تنها به مردمان زود باور و بی‌سواد حق دارید بگویید و نشان دهید ولی پای مردمان دقیق و کنجکاو که به میان می‌آید، انگارجزء اسرار می‌شود. اگر سر است به هیچ کس نباید گفت و اگر نیست، باری یکبار آن را در چنین مجلسی آشکار کنید)
خطاب کتاب آنچنان که از صفحه اولش بر می آید " پیشوایان دین کنونی ایران و سخنرانان و نویسندگان و جمعیت های طرفدار آن " است . می گوید " این چیزها که شما دین نام نهاده اید 95 درصدش گمراهی است و برای اثباتش هم حاضرم " . می پرسید " چه شد که اسلام در نیم قرن نیمی از جهان را گرفت ولی در سیزده قرن همواره رو به پستی و اختلاف " رفته است . توصیه می کرد که تنها راه نجات این است که " این دروغ ها و یا زباله های هزار ساله را از جا برداریم " .
در وصف این " دروغ ها " هم مطالبی شگفت متذکر می شد . نخستین دروغ بزرگ را نوعی شرک می خواند و می گفت ما از خدا تنها نامش را حفظ کرده ایم " ولی اختیارات آن را میان امامان و امام زادگان به نسبت شهرت تقسیم کرده ایم ." می گفت در هر شهر و دهی " یک یا چند بتخانه برپا کرده ایم " . امام زاده ها را تجلی این بتخانه ها می دانست .
مصداق دیگر این " دروغ ها و زباله ها" را سم " استخاره و غیب گویی" می دانست که به گمانش برای ما " گرفتاری بزرگی" شده است . ادعا می کرد که شرکت ایران در جنگ علیه روسیه با دستور خود علما بود و به شکست ایران تمام شد . می گفت اگر آقایان علما این همه اعتقاد و ایمان به استخاره دارند ، پس چرا در این باب این همه به خطا رفته اند ؟ در پایان همین بخش به این نتیجه می رسد که " هر که ادعای کار خدایی کند دروغگو و بدتر از کلاه بردار و راهزن است و باید او را در برابر چشم عموم اعدام کرد تا دیگر کسی هوس نکند نام خدا را وسیله نان خوردن یا به دست آوردن مقام قرار دهد ."
تالی نقد او بر قدرتی که در این بدعت های خطرناک به امامان داده اند ، نقدی جانانه بر روحانیون بود ، می گفت " در دین امروز به ما می گویند " فقیه در زمان غیبت جانشین امام است " و اضافه می کند که اشکال های فقهی و عملی متعددی بر این دعوی وارد است . یکی از مهمترین ایرادات را کذب بودن مدعای حکومت فقیهان می دانست . می گفت : هیچ دلیلی برای چنین حکومتی وجود ندارد . می گفت : در صورت عملی شدن چنین حکومتی دیگر جایی برای قانون و مجلس و دولت وجود ندارد و در آن صورت باید فاتحه کشور و و زندگی را خواند . شگفت اینکه بسیاری از مباحث این بخش از کتاب حکمی زاده به استقبال گفتمان سیاسی جامعه امروز ایران و دعاوی کسانی چون مصباح یزدی میرفت که می گویند با وجود ولی امر و فقیه ، همه نهادهای دیگر صرفا ابزار کار و تابع مطلق حکم او هستند .
در نفوذ و اهمیت نظرات انتقادی و اصلاحی حکمی زاده و کسان دیگری که آرائی مشابه مطرح می کردند همین بس که نخستین کتاب آیت الله خمینی ( کشف الاسرار) به زبان فارسی در واقع تلاشی بود برای خنثی کردن نتایج این پیشنهادات اصلاحی . در آنجا آیت الله خمینی منادیان این گونه نظریات را " کافر " و " مفسد فی الارض " می خواند و همین مفهوم دوم بود که در سال های اول بعد از انقلاب، مستمسکی شد برای اعدام هزاران نفر از مخالفان رژیم نوپا و مدافان رژیم از پا افتاده .
در همین کتاب آیت الله خمینی از مناسک سنتی تشیع و مهمتر از همه از حقانیت دعاوی روحانیت قاطعانه و به زبانی پر خشونت و از منظری سخت پر ایقان دفاع می کرد. بارها به تاکید و تصریح ادعا می کرد که اسلام به گریه مومنان و حضور روحانیت زنده مانده است و زنده خواهد ماند . در سالهای دهد شصت و هفتاد میلادی که بار دیگر نظرات مبنی بر انتقاد از روحانیون رواج یافت ، و کسانی چون علی شریعتی در نقد نقش تاریخی مخرب و خرد ستیز و واپسگرای روحانیت - آنچه او شیعه صفوی نامش نهاده بود - داد سخن دادند، آیت الله خمینی دوباره به زبانی کماکان قاطع و پر خشونت به دفاع از رسالت و حقانیت روحانیت پرداخت و منتقدان روحانیون و منادیان تشیعی عاری از باورهای سنتی را وهابی و مطرود دانست . بارها تکرار کرد که " اسلام عزیز " به برکت وجود روحانیون زنده مانده است . به دیگر سخن ، تنها وقتی که در ایران و حتی در محافل مذهبی در قم صحبت از طرد مناسکی چون قمه زنی و سینه زنی مطرح شده بود ، رضا شاه دستور به منع این مناسک در اماکن عمومی را صادر کرد .
نگاهی به شاه 
صفحه 59

۱۳۹۳/۰۵/۲۲

این مردم ایران چه نوع ملتی اند؟

همیشه نوشتن درباره کتابهایی که می خونم کار مشکلیه مخصوصا نقد اون . گاهی نویسند هایی هستن که اسمشون نیاز به معرفی نداره یا مترجمینی که من چشم بسته کتابهاشون رو می خرم و می خونم و منتظر نمی مونم تا کسی بهم معرفیشون کنه مثل ترجمه های سیاوش جمادی و سروش حبیبی ! اما این روزها درگیر خوندن کتاب " نگاهی به شاه " دکتر میلانی هستم و به شدت مجذوب قلم شیوای ایشون... تحقیقات دقیق کتاب از میان آرشیو و اسناد انگلیسی و آمریکایی ایرانی که زندگی نامه ای عاری از بغض و کینه و بسیار تفکر برانگیز و تیزبینانه از زندگی شخصیتی پیچیده داره که همه ما به نوعی ازش شناخت شنیداری داریم ! از دکتر عباس میلانی کتابهای زیادی در ایران چاپ نشده یا نمیشه ... در واقع کتاب تجدد و تجدد ستیزی ایشون ارزش بسیار زیادی داره ( ابولهول ایرانی که نگاهی به زندگی هویدا داره) برای شناخت شفافیت در عرصه سیاسی . این رو از این جهت گفتم که تاریخ چند هزارساله ما جدای از تمام فراز و نشیب هایی که داشته سراسر ظلم و خشونت بوده و زوایای تاریک زیادی داشته . کتاب نگاهی به شاه از همون پاراگراف اول مجذوبت می کنه که کتاب رو دنبال کنی از جایی شروع میشه که شاه در بالکن قصرالجنان کبیر نشسته بود و نه بهشت که دوزخ را در پس ذهن خود میدید ... انگار بیشتر نگران فردای خود بود . شاید دیگر میدانست که او نیز چون اتللو ایران را نه خوب که زیاد  دوست میداشت ... همین برایم کافی بود که کتاب رو بخونم ... همش با خودم می گفتم چرا انقلاب ؟ چرا بن بست سیاسی؟ جایی که شاه باید زودتر از خودش می پرسید " این مردم ایران چه نوع ملتی اند؟؟؟ مردم ایران راه فاجعه بار انقلاب رو برگزیدند و متاسفانه همه پدران و مادران ما در این زمینه مقصرند ... کتاب حجم سنگینی داره و 590 صفحه و 38 خط در هر صفحه! اما بسیار شیوا نگارش شده و نکته های بسیار ظریفی در اون دیده میشه . توصیه می کنم خوندن کتاب رو از دست ندین گرچه در دوره ای زندگی می کنیم که کتاب های حجیم طرفدار خاص خودشو داره ... متن زیر از درون کتاب هست و جالب ...

عصر تجدد دست کم در شکل مطلوبش عصر شفافیت در عرصه سیاست است . عصری است که در آن نفس سیاست به عرصه عمومی تعلق می گیرد . دوران قیمومیت اشراف و حکامی که مشروعیتشان "الهی" است به سر می رسد و جای خود را به عصر دموکراسی و مشروعیت برخاسته از رای مردم می بخشد . در عصر تجدد تنها بالمال پادشاهانی جان سالم سیاسی بدر بردند و تاج و تختشان را دست کم در ظاهر ، حفظ کردند که ابعاد این دگرگونی را پذیرفتند و سلطنت را نه به عنوان کانون قدرت ( اغلب خودکامه ) که نماد وحدت ملی پذیرفتند ...

برخی از طرفداران شاه می گویند عدم توسلش به خشونت بیشتر ریشه در سلوک انسانی او و احترامش برای جان آدمی داشت . می گویند او به راحتی می توانست با استفاده از ارتش و کمی خونریزی بر سریر قدرت بماند . در واقع یکی از منادیان اولیه این نظریه خود شاه بود که در پاسخ به تاریخ نوشت که شاه نمی تواند تختش را بر پایه خون مردمش برپا نگه دارد ... شاید بهترین اسم تمثیلی شاه همان نامی بود که دستگاههای دیپلماتیک و اطلاعاتی اسرائیل از دیرباز در مکاتبات محرمانه شان برای اشاره به او استفاده می کردند . او را در این مکاتبات " شائول " می خواندند ؛ اولین پادشاه یهودیان که بالمآل مغضوب خدا شد . شائول پادشاهی بود دمدمی مزاج . به روایت کتاب مقدس ، وقتی این پادشاه قدرقدرت مغضوب خدا شد ، فلستاین ها - این قوم که در کتاب مقدس به سطحی بودن شهره اند - او را منکوب و مغلوب کردند و به جایش بر تخت سلطنت نشستند ...

۱۳۹۳/۰۵/۱۶

فاشیسم اسلامی ...


کتاب حاضر نوشته حامد عبدالصمد هست به نام "فاشیسم اسلامی"  و مطالبی عنوان شده که قابل تامله و بخشی از مصاحبه نویسنده با روزنامه taz مورد توجه من قرار گرفت که جالب بود وقتی خوندمش ... 


فاشیسم اسلامی ...
مسلمانان احساس می‌کنند از برگزیدگان‌اند و به همین دلیل هم نسبت به دیگران احساس برتری دارند. این حس از کجا می‌آید؟ در قرآن چنین نوشته شده. اینکه مسلمانان بر خود می‌دانند که دین‌شان را گسترش دهند و با دگراندیشان بجنگند، ابداع اسلامگرایان نیست. یک حکم قرآنی است. همچنین جهاد از صدر اسلام وجود داشته. تصور رهبری کاریزماتیک و همچنین تصویری که از خدا در اسلام وجود دارد و اینکه با او نمی‌توان معامله کرد و نمی‌توان به چالش‌اش کشید، اینها همه در آیات قرآن آمده. این تصور کودکانه که جهان تشکیل شده از مؤمنان و کافران، این هم از ابداعات اسلامگرایان نیست، بلکه از صدر اسلام وجود داشته. به همین جهت ادعا می‌کنم که فاشیسم اسلامی را اخوان‌المسلمین ابداع نکرده، بلکه سرآغاز آن را باید در صدر اسلام جست ...


http://www.taz.de/Abdel-Samad-ueber-Islam-und-Muslime/!135884/

۱۳۹۳/۰۴/۲۰

زندگی جنگ است و دیگر هیچ ...

درحالی که ماه نامبارکی را میگذرانم و مشغله های کاری و ذهنی زیادی دارم ولی همیشه کتاب رو فراموش نمی کنم حتی از فرصت های اندکی که نصیبم میشه استفاده می کنم و گاهی چنان خوشبختم که تصورش ناممکن میشه مخصوصا لحظه ای که کتابی به دستم میرسه که مجبور میشم خوندن کتاب تازه شروع کرده رو متوقف کنم و کتاب دیگری رو شروع کنم . بعد از خوندن کتاب « ایران بین دو انقلاب اثر یرواند آبراهامیان » داشتم کتاب آدولف ه اثر امانوئل اشمیت رو می خوندم که دوستی لطف کرد و کتاب « نگاهی به شاه اثر وزین دکتر عباس میلانی رو برام از کانادا آورد! نشر پرشین سیرکل تورنتو کانادا!!!چاپ اول آوریل 2013 که از قرار خودم پی دی اف این کتاب رو از سایت دکتر میلانی که برای دانلود گذاشته بودن دانلود کرده بودم و می خوندم ولی کتاب در دست یه چیز دیگه هست ... توصیه میکنم خوندن این زندگی نامه رو که بی طرفانه نگاشته شده از دست ندین ... اما همین امروز چند صفحه آخر کتاب ناگفته های حسن نراقی به چشمم اومد و دلم نیومد از کنارش بی تفاوت برم ...

خانم اوریانا فالاچی جمله معروفی دارد که « زندگی جنگ است و دیگر هیچ ...» نمی خواهم وارد مباحث فلسفی قضیه بشوم که خودمانیم این همه آدم های بزرگ به این دنیا آمدند و رفتند و هر کدام هم تعاریفی از خود به جای گذاشتند اما هنوز قضیه بسیار جای سوال دارد  ... او می گفت « زندگی جنگ است و ... » اما من اضافه می کنم با این تفاوت که در جنگ بالاخره طرف یا می برد یا می بازد اما در این نبرد همه ما بالاخره بازنده ایم . برنده ای وجود ندارد ! چرا خودمان را گول بزنم ؟ ما همه بازنده ایم ... اما نه ! شاید این تعریف برای خیلی ها دلپسند نباشد . اجازه بدهید اینجور مطرح کنم شاید بهتر باشد ! مرگ قدم به قدم و لحظه به لحظه زندگی ما را می بلعد پس به قول آندره مالرو: شکست نهایی قطعی است . اما انسان می تواند با برگزیدن شیوه های مناسب تر با شأن انسانی اش از تحقیر خود در برابر مرگ جلوگیری کند . من به همین روشی که انسان برای رسیدن به آن نقطه انتخاب می کند می گویم « شکست فاخرانه » . این یعنی اینکه پدر و مادر به جای اینکه از کودکی به ما تلقین زیبایی زندگی را بکنند ، حقیقت های زندگی را از محل تجربه های اندوخته خودشان در اختیار ما بگذارند و به ما آموزش دهند که زندگی هر انسانی و در هر شرایطی و به هر حال ، تلخی هایش بر کامیابی هایش فزونی دارد . این که ما از لحظه ای که در عنفوان کودکی به تفکر مشغول می شویم یکی از مشغولیاتمان تأمین زندگی زیبا می شود . درست است به جای خودش محاسنی هم دارد ولی حاصل اینگونه تفکر این می شود که انسان با توجه به اینکه هرگز قادر به تأمین آن زیبایی رویایی برای خودش نخواهد بود همیشه احساسی از کمبود با خود دارد .همیشه خودش را طلبکار بداند در صورتی که من گمان می کنم که ما باید حقیقت زندگی را دریابیم و به بچه هایمان صادقانه آموزش بدهیم که زشتی های زندگی ، بدی ها و تلخی های زندگی در مقایسه با نقاط و موارد شاد آن از حجم غیر قابل مقایسه ای برخوردارند . منتها ضمنا"  باید سعی کنیم درست مثل وقتی که گوشه ای خلوت دچار دزدی می شویم که تمام دارایی مان را به یغما می برد اما ما به یک مقدار پول خرد و یک ساعتی که از چشم دزد پر زور برای خودمان باقی مانده دل خوش می کنیم ، از این مرگ یغماگر که قرار است تمامی عمرمان را ببلعد درست مثل همان مثالی که برایتان زدم لحظاتی فقط لحظاتی از این زندگی را با ظرافت ، با خواست برای خودمان برداریم . ما فقط می توانیم به آن لحظات شیرین دل خوش کنیم همین و بس . خوشبختی یک پدیده کلی نیست که همه دنبالش می گردند . مقاطعی است ، روزهایی است و اکثر اوقات فقط لحظاتی آنها را باید دریافت که به نظر من هنر زندگی هم یعنی همین که می توانی لحظات بیشتری از زندگی واقعی را برای خودت شکار کنی .
ما انسانها تنها موجوداتی هستیم که می دانیم محکوم به مرگیم .پس باید از این دانستن حداکثر استفاده را ببریم . این است که به هر حال به مرگ هم از زوایای مختلف می توان نگریست ولی در مجموع به آن بدی که هم که ما فکر می کنیم نیست .
احمد شاملو درباره مرگ چنین سروده است :
هرگز از مرگ نهراسیده ام 
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود 
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد ......

ناگفته ها
حسن نراقی

۱۳۹۳/۰۳/۲۲

ناگفته ها

وقتی کشوری را از هر طرف بحران احاطه می کند ، هر آدم علاقه مند بی نظری با مختصر سواد و حداقلی از تجربه اجتماعی می تواند از عدم امنیت بیشتر از هر کمبودی بهراسد . روند تاریخ گذشته قطعی بدانید که در امروز من و شما جای پایی عمیق دارد ؛ همانطور که امروزتان مقدمات حوادث فردا را تامین می کند . نمی توان آن را نادیده گرفت . همین امروز هم شما بی تعصب به این ملت نگاه کنید ، صادقانه اش این است که اگر در کفه های ترازوی رفتاری مان سازندگی و ویرانگری ، جنجال آفرینی و آرامش ، تعقل و هیجان را با هم بسنجیم ، اگر قول بدهید بدتان نیاید ، کفه ی سنگین تر را تخریب و شورش و هیجان پر کرده است . نمی دانم چرا ولی قطعی است که ریشه در تاریخ دارد . ما در اکثر مواقه ملت ویرانگری هستیم . ما هروقت فرصت مناسب برای تخریب به دست آوریم خیلی معطل نمی مانیم حتی اگر به دیگران نیز نیازی داشته باشیم خیلی منتظر هماهنگی قبلی نمی مانیم . به صورت خودجوش خودمان حرکت می کنیم. همیشه آماده ایم برای تخریب ! آماده برای برهم زدن ! حالا بعد چه می شود؟ آن مهم نیست فعلا می گوید این را نمی خواهم و انصاف هم باید داد که خوب خراب می کند !!.... بساط استبداد را به بهانه مشروطه برهم می زند بدون اینکه مطالعه کافی در مورد خواستش و امکان محقق شدنش کرده باشد . نفت را ملی می کند، کمر انگلستان ِ بزرگترین یا لااقل مطرح ترین امپراتوری زمان را درهم می شکند، از کشور بیرونشان می کند ، ولی بعد موقع اداره کردن ، یعنی موقعی که نظم می خواهد ، فکر و عمل و بالاتر از همه یک رابطه غنی و استوار با کشورهای دیگر بویژه غرب، می بیند که درمی ماند ...
واقعیت این است که سازندگی تمرین می خواهد ، ابزار می خواهد ، سواد می خواهد و از همه مهمتر زمان می خواهد . در صورتی که ویران کردن، کار هر آدم بازو کلفتی می تواند باشد . می بینید با چه جانفشانی و همدستی دودمان پهلوی را برمی چینیم ولی وقتی بساط جمهوری را پهن کردیم همه می خواهند قضیه را به طرف خودشان بکشند . حاصلش هم می شود همین که نزدیک به سه دهه است می بینیم مثل بازی دستش دهِ دوره کودکی ، هر روز نوبت یک گروه است . هنوز ما تعریفی از سرمایه و اینکه تا چه اندازه باید مورد حمایت قرار بگیرد نداریم و هر روز هم دم از ایجاد شغل و مسئله بیکاری می زنیم . 
هر گروهی تلاش می کند آن یکی را زمین بزند تا نوبت خودش بشود . این برای آن می زند و آن برای این . اگر غیر از این است بگویید ! به شاهان گذشته مان نگاه کنید ! معروف ترینشان ، مشهور ترینشان ، معتبر ترینشان همه اهل چکمه و شمشیر ، همه اهل جنگ و رزم ، همه اهل قتل و غارت ؛ مظهر شقه کردن ، چشم درآوردن ، در دیگ روغن انداختن . و خیال می کنید  آیا امکان داشت که همه این کارها را بدون پشتوانه ی مردمی انجام دهند؟ به نظر من مسلما هرگز . این است که معتقدم من و هم وطنانم ، شما و ایشان ، حالا با استثناهایی ، ملتی هستیم که جنگ را ذاتا دوست داریم ، حماسه را دوست داریم ، قهرمان را دوست داریم . بله تاریخ را باید خواند تا بلکه درک کرد که این خصلت ها چگونه در لابه لای وجودمان ریشه دوانیده .

ناگفته ها
حسن نراقی

۱۳۹۳/۰۳/۱۹

صدای جنون مدرن؛ معرفی کتاب “جنگ و هولوکاست”


در آستانه هفتادمین سالگرد فاجعه هولوکاست، مسئله نازیسم و جنگ همچنان موضوع مهمی است. این اهمیت نه یک اهمیت دانشگاهی ودر محدوده‌های علم تاریخ بلکه اهمیتی زنده و مربوط به زمان حال است. نازیسم و مکانیزم‌های آن برای تولید وحشت، خسارت و فاجعه که در پی یک جنون تکنیکی سربرآورد، همچنان زنده و مسئله زاست. کتاب “جنگ و هولوکاست” که محصول آخرین پژوهش‌ها و تحقیقات از طریق گزارش‌های شاهدان عینی، بررسی اسناد رسمی دولتی و متون دیگر همچون بررسی تبلیغات سیاسی و حتی نامه‌های سربازان ساده از جبهه جنگ در دوران هیتلر است، کتاب درخور و دقیقی است نوشته میشاییل ویلد که به تازگی پرویز دستمالچی آن را ترجمه کرده و ناشر کتاب، موسسه “توانا” آن را در فضای مجازی در اختیار همگان قرار داده است. (کتاب را از اینجا می توانید دانلود کنید) 

https://tavaana.org/sites/default/files/War%20and%20Holocaust.pdf

ناشر آلمانی این کتاب در مقدمه‌ای درباره اهمیت چنین تحقیقی پس از سال‌ها به پایان رسیدن آن دوره، نکته‌ای مهم و کلیدی را پیش می‌کشد. آپس از پایان جنگ و آغاز نوسازی شهرهای ویران شده، سیاست اصلی آلمان بر محور “فراموشی” آن فاجعه و خالی کردن شانه از مسئولیت‌ها قرار گرفت. در آن شرایط صدای قربانیان جان سالم بدر برده از حکومت نازیسم را هیچ کسی نمی‌خواست بشنود و همه چیز زیر سرپوشی از ایده ساختن اروپا و آلمان، نادیده گرفته شد. در این سال‌های اخیر و بطور مشخص از پاییز ۲۰۱۱ که متوجه شدیم گروه‌های رادیکال راست تروریستی در آلمان و کل اروپا فعال شده‌اند و از اعمال خشونت و نیز قتل‌های خبیث و کینه توزانه نسبت به مهاجران ومخالفان هیچ ابایی ندارند، موضوع نازیسم، دوباره مورد توجه همگانی قرار گرفته است. رخدادهای تروریستی نژاد پرستانه در نروژ و آلمان و دیگر کشورهای منطقه اروپا و حتی آرای روبه رشد احزاب دست راستی و ضد مهاجرین در کشورهایی مثل فرانسه، بازبینی دوباره نازیسم را برای بازنگشتن هیولای آن، ضروری تر از هر زمان بنظر می‌رسد.
نازیسم یک ویرانی سراسری در اروپا و بیش از پنجاه و پنج میلیون کشته در مهد تمدن مدرن، به بار آورد. شش میلیون یهودی، نیم میلیون کولی‌های روما و سینتی و نیز دویست و پنجاه هزار معلولان و بیماران جسمی و روحی و صد هزار همجنسگرا قربانی دستگاه پاکسازی نژادی نازیسم شدند. سوال اول اینست که جنگ از کجا آغاز شد؟ میشاییل ویلد نشان داده است که آلمان پس از شکست در جنگ جهانی اول و از دست دادن بخشی از سرزمین خود، حس تحقیر جمعی را تجربه می‌کرد. نازیست‌ها در بدو سرکار آمدن تصمیم گرفتند سرزمین‌های از دست داده براساس معاهده ورسای را پس بگیرند و در مرحله بعد، از طریق جنگ با تصرف شرق اروپا برای آلمان، فضای زندگی ایجاد کنند. زیراکه از نظر آنان، امپراتوری آلمان ظرفیت لازم برای تغذیه دراز مدت ملت را ندارد. آنها در این فکر بودند که آلمان‌ها را به سبب نژاد برترشان، در کل امپراتوری آلمان که از نظر آنها لهستان، مناطق بالتیک، اکراین و مناطقی از خاک روسیه بود، اسکان داده شوند. سیاست دوم نازیست‌ها نظم نوین نژادی اروپا بود. برنامه آنها در ابتدا بیرون کردن یهودی‌ها از آلمان و در مرحله بعد، ازمیان بردن آنها در کل اروپا بود. نازیست‌ها در آپریل ۱۹۳۳ اولین قوانین نژادپرستانه ضد یهودی را به تصویب رساندند. بر اساس این قانون فعالیت یهودیان در بخش‌های دولتی و عمومی ممنوع شد. نازیست‌ها دلایلی را برای تصویب قوانین جدیدشان اعلام کردند که پایه اصلی آن بر چیزی بنام منافع ملی آلمان‌ها بود. این فرآیند، از اینجا آغاز شد وبه انتقال سیستماتیک یهودیان اروپا به اردوگاه‌های مرگ و قتل و نابودی آنها در شرق اروپا در آشوویتس، تربلینکا، سوبیبور، بلزیچ و سایر اردوگاه‌ها ختم شد.
کتاب “جنگ و هولوکاست” در پنج فصل به این فرآیند و ریشه‌های آن پرداخته است. هریک از این فصول با ضمیمه‌ها و اسنادی همراه است که شناخت موضوع را دقیق تر می‌کنند. در فصل اول، به مقدمات آغاز جنگ جهانی دوم پرداخته می‌شود. این مقدمات را نویسنده در سه بخش پیش می‌برد: موفقیت ابتدایی آلمان‌ها در سیاست خارجی، وجود اراده به جنگ در هیتلر و سوم قرارداد مهم هیتلر و استالین. در معرفی اجمالی این کتاب، سعی می‌شود به دو مقطع کلیدی در جنگ جهانی پرداخته شود. یکی سرآغاز جنگ در جهت پیدا کردن نقش و نقوش دیگر ممالک و ملت‌ها در این فاجعه و دوم زشت‌ترین لحظه تاریخ مدرن یعنی کوره‌های آدم سوزی.
آلمان پیش از جنگ
آلمان‌ها در ابتدا توانستند اهداف خود را در پشت نقد مفاد قرارداد صلح ورسای که در سال ۱۹۱۹ و بعداز پایان جنگ جهانی اول تصویب شده بود، پنهان کنند. این قرارداد به گونه‌ای بود که انگلستان و آمریکا تجدیدنظر در برخی مفاد آن را در ابتدا حق آلمان می‌دانستند. به همین دلیل آلمان‌ها توانستند با دستگاه تبلیغاتی خود این مسئله را القا کنند که اقداماتشان برای پس گرفتن مناطق جدا شده و الحاق دوباره آن‌ها به آلمان، سیاست تجدیدنظر در قرارداد ورسای است. کشورهای دیگر گمان می‌کردند که پس از این تجدید نظر، این مشکل به پایان خواهد رسید. اما تقریبا همزمان با تصویب قوانین ضد یهودی داخلی، در عرصه بین المللی نازیست‌ها دست به کار شدند. خروج از کنفرانس خلع سلاح ژنو، خروج از اتحادیه ملل و سپس اعلام این تصمیم که آلمان قصد ندارد قروض و بدهی‌های خارجی خود را پرداخت نماید، باعث شد که تخصیص وام به آلمان تحریم شود. در این زمان هیتلر در حال تقویت نیروهای نظامی خود بود. نیروی هوایی آلمان به مدیریت “هرمن گورینگ” تاسیس می‌شود و توان نیروهای ارتش به سیصدهزارنفر افزایش پیدا می‌کند. در این دوران تقریبا بخش اصلی بودجه آلمان صرف بازسازی ارتش می‌شود. “آدام تووز”، استاد انگلیسی تاریخ اقتصاد می‌گوید که تا کنون هیچ کشوری در طول تاریخ در زمان صلح به این سرعت و بدین شدت سهم نظامی خود را نسبت به کل تولیدات ناخالص ملی افزایش نداده است.
هیتلر در سال ۱۹۳۵ برخلاف مفاد قرارداد ورسای، نظام وظیفه عمومی را دوباره در آلمان برقرار کرد. با این وجود همچنان آلمان‌ها توانستند در قراردادی با انگلستان، به تقویت نیروی دریایی خود بپردازند. در این زمان اروپایی‌ها بیشتر درگیر بنیتو موسولینی، رهبر فاشیست‌های ایتالیا بودند که اتیوپی را اشغال کرده بود. آلمان‌ها برخلاف دیگر کشورهای اروپایی دراین زمان در برابر مسئله ایتالیا اعلام بی طرفی کردند و این فرصت را ساختند که از حمایت ایتالیا برای اشغال اتریش برخوردار شوند. در فوریه ۱۹۳۶ در اولین مرحله، منطقه مرزی راینلند، اشغال شد. آلمان‌ها در ابتدای امر چندان به توانایی نظامی خودشان باور نداشتند. در فرمان هیتلر به سران ارتش آلمان برای اشغال راینلند آمده بود که اگر با مقاومت ارتش فرانسه روبرو شدند، سریع عقب نشینی کنند. اما راینلند بدون هیچ عکس العمل جدی ای از جانب اروپایی‌ها اشغال شد.
این پیروزی به علاوه بیرون کشیدن آلمان از برخی قراردادهای بین المللی و نیز موفقیت آلمان در مذاکره با انگلستان، با کمک دستگاه تبلیغاتی نازیسم، چهره جدیدی به هیتلر بخشید. هیتلر از دل این اتفاقات بیرون آمد و توانست این ایده را در میان آلمان‌ها بسازد که شکست ناپذیر است و می‌تواند آلمانی‌ها را به جایگاه اصلی شان بازگرداند. محبوبیت هیتلر بسیار زیاد شد و مخالفانش کم کم مجبور به سکوت شدند. بازی‌های المپیک ۱۹۳۶ دربرلین هم فرصتی فراهم ساخت که وی از خود چهره‌ای صلح طلب به نمایش بگذارد. نکته جالب اینجاست که در میانه همان مسابقات المپیک و نمایش صلح دوستی آلمان ها، هیتلر از کودتای ژنرال فرانسیسکو فرانکو علیه دولت جمهوری خواه اسپانیا حمایت می‌کرد و بعد از مدتی برای کمک به او نیروی نظامی فرستاد. مانور آمادگی ارتش آلمان برای آغاز جنگ جهانی در اسپانیا و در حمایت از فرانکو برگزارشد. در واقع هیتلر توانست قدرت نظامی خود را و به خصوص نیروی هوایی اش را در اسپانیا ارزیابی دقیق تری کند. لژیون کندور، هواپیماهایی که آلمان‌ها برای کمک به فرانکو فرستادند، در آپریل ۱۹۳۷ شهر گوئرنیکا در شمال اسپانیا را بگونه‌ای وحشیانه و بی سابقه بمباران کردند. تابلوی معروف “گوئرنیکا” پابلو پیکاسو اشاره‌ای بود به آن اتفاق. چند سال بعد و پس از اشغال فرانسه توسط ارتش آلمان، یکی از افسران ارتش نازی در نمایشگاهی، تابلوی پیکاسو را می‌بیند و از نقاش اش می‌پرسد: کار شماست؟ پیکاسو پاسخ می‌دهد: خیر، کار شماست.

آغاز جنگ
در اکتبر ۱۹۳۶ هیتلر در پیمانی با موسولینی که بعدها از آن با عنوان محور برلین-روم نام برده می‌شود، مقدمات جنگ را آماده می‌کند. سال بعد ژاپن هم به این قرارداد می‌پیوندد. محور اصلی این اتحاد سه جانبه که به پیمان “ضد کمینترن” معروف است، مقابله با کمونیسم و علیه اتحاد جماهیر شوروی است

هیتلر ۵ نوامبر ۱۹۳۷ در ملاقاتی با ورنر بلومبرگ، وزیر جنگ وقت آلمان ونیز فرایهرفون نویرات، وزیر امور خارجه، براساس اسناد به دست آمده، تصمیم خود را برای جنگ برای اولین بار در میان می‌گذارد. در آن دیدار هیتلر می‌گوید که ملت آلمان ۸۵ میلیون نفر است، اما فضای کافی را برای زندگی در اختیار ندارد. تنها راه، کسب فضای بزرگتر برای زندگی است. در آن جلسه هیتلر به صراحت بیان می‌کند که رسیدن به این هدف تنها با اِعمال نیروی قهر ممکن است. و در همین جلسه از دو هدف کوتاه مدت نام می‌برد: اتریش و چکسلواکی. نویرات، وزیر امور خارجه و بلومبرگ، وزیرجنگ که حاضر به تبعیت مطلق از هیتلردرانجام این پروژه‌ها نبودند، به سرعت و با بهانه‌هایی درباره زندگی خصوصی شان کنار گذاشته شدند.
نکته مهم در بررسی متون این است که اتکای هیتلر در توجیه جنگ بر چیزی به ظاهر وطن دوستانه است. سوال مهم برای علوم انسانی، پس از فاجعه نازیسم این بوده است که نازیسم از کجا آمد و چرا هیتلر محبوب شد؟ رابطه هولوکاست و ناسیونالیسم درکجاست؟ سوالاتی که بنظر می‌رسد امروز نیز باید دوباره مطرح کرد. هیتلر منافع ملی را پیش کشید و می‌دانیم این ناسیونالیسم کور که او مبلغ آن بود تا کجا توانست برای خود حامیانش در آلمان و کل اروپا تولید فاجعه کند. ناسیونالیسم کور پدیده‌ای دفعی نبود. آلمان‌ها پس از جنگ اول در شرایط بغرنجی بودند. شکست و تحقیر آنها در جنگ جهانی اول و در خلال قراردهای بین المللی بعد از آن، آلمانی‌ها را زخم خورده ساخته بود. ژرمن‌ها با آن سابقه عظیم فرهنگی و فلسفی، خود را در کل اروپا کوچک شده می‌دیدند. به این واقعیت می‌باید بحران اقتصادی آلمان را نیز افزود که زندگی شان را در تنگنا قرار داده بود. در این شرایط روانی و اجتماعی بود که هیتلر سربرآورد و از نژاد آریایی سخن گفت ؛ احیای شکوه امپراتوری آلمان بزرگ.
پس از اشغال اتریش و چک که تقریبا بدون خونریزی و جنگ انجام می‌گیرد، شرایط اقتصادی و سیاسی آلمان بسیار تقویت می‌شود. صنایع نظامی آلمانی‌ها و نیز کل اقتصاد با منابع طبیعی و سرمایه‌های موجود در این دو کشور تقویت و محبوبیت هیتلر در آلمان بیشتر می‌شود. کمتر کسی در آلمان در آن مقطع به هیتلر افتخار نمی‌کرد. مارتین هایدگر، فیلسوف برجسته آلمانی که مدتی در دوران نازیسم ریاست دانشگاه فرایبورگ را بر عهده داشت در سال ۱۹۶۴ در مصاحبه‌ای با اشپیگل ودر خلال سوالی درباره نقش سیاسی او در دوران نازیسم گفت که حتی او هم در آن شرایط به “حقیقت درونی و عظمت جنبش”اعتقاد داشته است. با اشغال چک برای اروپایی‌ها روشن شد که هیتلر کشورگشایی اش را پایان نخواهد داد. چمبرلین، نخست وزیر بریتانیا در مجلس گفت که قصد دارد از لهستان، به عنوان طعمه بعدی آلمان، با نیروی نظامی دفاع کند. در این زمان هم کشورهای اروپایی و هم آلمان خواهان حمایت رهبر شوروی، ژوزف استالین بودند. استالین در سخنرانی ای اعلام می‌کند که علاقه‌ای به درگیر شدن با آلمان ندارد. با وجود ادعاهای قبلی هیتلر در ضدیت با کمونیسم و پیمان ضدکمیترن، آلمان و شوروی به یکدیگر نزدیک شدند. این نزدیکی باعث عقد پیمانی در آپریل ۱۹۳۹ می‌شود که به موجب آن، دو کشور برای عدم تجاوز به یکدیگر متعهد می‌شوند. این قرداد یک تبصره پنهانی هم داشت: تقسیم لهستان.
در روز امضای پیمان نامه وزیر خارجه آلمان با استالین در مسکو، آدولف هیتلر در محوطه خانه خود و در دیداری با فرماندهان نظامی، برنامه‌های خود را از جنگ پیش رو بیان می‌کرد. یکی از حاضران جلسه در یادداشت کوتاهی در کاغذی، سخنان هیتلر را اینگونه خلاصه کرد: “نه به کسی ترحم کنید و نه با کسی همدردی داشته باشید. با خشونت تمام عمل کنید. ۸۰ میلیون آلمانی باید به حق خود برسند. زندگی و موجودیت آنها باید تامین شود. حق با قوی تر است. بیشترین شدت عمل را از خود نشان دهید.”
در ۲۶ آگوست ۱۹۳۹ هیتلر، فرمان جنگ را صادر می‌کند. با وجود پیغام انصراف موسولینی از همکاری با آلمان، ارتش آلمان در صبح روز اول سپتامبر، وارد خاک لهستان می‌شود و دو روز بعد انگلستان و فرانسه به آلمان اعلام جنگ می‌کنند. جنگ جهانی دوم با حمله نیروی هوایی آلمان به شهرکی بنام ویلون (Wielun) آغاز می‌شود.
هولوکاست و کوره ها
کتاب “جنگ و هولوکاست”، متن مستندی برای آشنایی هرچه دقیق تر از جزئیات پدیده نازیسم است. کتاب در خلال شرح مستند رویدادها به بسترهای اجتماعی نازیسم نیز ما را متوجه می‌سازد. متن میشاییل ویلد به فصل نهایی که می‌رسد، اهمیت خود را بیشتر نشان می‌دهد. فصل پنجم کتاب با عنوان فراموشی و یادآوری، شرحی است درباره مسئله مسئولیت آلمانی‌ها در قبال این فاجعه و نکته مهمتر، فراموش نکردن نازیسم. این فراموش نکردن در واقع چیزی نیست جز خطر بالقوه بازگشت اَشکال مختلفی از فاشیسم نژادی و یا دینی در هر منطقه جغرافیایی. از سوی دیگر در این فصل، نویسنده با شرح فرایندهای پس از پایان جنگ، نشان می‌دهد که با وجود وضوح جنایت، تا چه حد مجازات سران نازیست با موانع مختلف روبرو بوده است.

اما این معرفی کوتاه را نمی‌توان بدون اشاره‌ای به هولوکاست، ختم کرد. هولوکاست، واژه‌ای یونانی و به معنای “سوزاندن کامل” است، البته سوزاندنی که در پیرنگ خود با چیزی مقدس در ارتباط است. نازیست‌ها از کشتار و عقیم کردن بیماران آغاز کردند. از نظر آنها بیماران، نژاد آریایی را آلوده می‌کردند. ریشه‌های این فرایند از پیش از حکومت هیتلر و در جمهوری وایمار آغاز شده بود. در دوران هیتلر و در ژوئیه ۱۹۳۹ قانونی به تصویب رسید که به عقیم کردن اجباری برخی بیماران منجر می‌شد. پس از این قانون، رادیوها مدام می‌گفتند که نامه‌هایی از جانب مردم به دفتر حزب ناسیونال-سوسیال می‌رسد که در آن مردم خواهان تصویب قوانینی برای کمک به مرگ کسانی هستند که به هر دلیل امکان بهبود و سلامت را ندارند. اولین بیمار که کودکی معلول بود با فرمان خود هیتلر و پس از تقاضای پدرش، توسط دکتر “کارل برانت” در اول سپتامبر ۱۹۳۹، یعنی روز آغاز جنگ، به قتل می‌رسد. هیتلر، فرمان پاکسازی جامعه از بیماران لاعلاج و اصلاح نژادی را با این قتل، صادر کرد.


هولوکاست که با بیماران آغاز شد، به کوره‌های آدم سوزی ختم گردید. در هردوی اینها امر مشترک فرمان اصلاح نژادی بود. در بین تمام اردوگاه‌های مرگ، آشویتس به سبب حجم کشتار دارای جایگاه ویژه‌ای است. اولین کشتارها در آشویتس به سپتامبر ۱۹۴۲ بر می‌گردد که با گاز سمی سیلکون ب و بر روی سربازان شوروی انجام گرفت. کتاب شرح می‌دهد که آلمان‌ها و روس‌ها از توافقنامه شان در سال ۱۹۳۹ چه مسیری را تا بدان جا که سربازان روسی در آشویتس کشته می‌شوند، طی کردند. اما از ژوئیه ۱۹۴۲ ماشین قتل نازیست‌ها به مرحله ویژه‌ای می‌رسد. یهودیان اخراج شده از سراسر اروپای غربی با قطارهای باربری مرتبا به آشویتس آورده می‌شوند. در مرحله اول پزشکان اس-اس در کنار سکوهای راه آهن، بیماران و ناتوانان را علامت گذاری می‌کنند. در مرحله بعد مادران و کودکانشان را از جمعیت جدا می‌کنند و به همراه گروه قبلی که بیشترشان سالخوردگان هستند به دو واحد مسکونی دهقانی که اتاق هایش را بازسازی کرده بودند فرستاده می‌شوند. این اتاق‌ها همان اتاق‌های گاز است. به سبب حجم بالا، از خود یهودیان برای سوزاندن اجساد و دفن همگانی آنها استفاده می‌شد. بقیه یهودی‌های جمع آوری شده را به اردوگاه‌های کار اجباری می‌فرستادند؛ اردوگاه‌هایی که قرار بود باعث پیشرفت اقتصادی آلمان شوند.
نازیسم نشان داد که ایده پیشرفت و ملی گرایی تا چه حد می‌تواند خطرناک شود. با اینکه سال‌ها از آن دوران می‌گذرد اما اشباح ماموران اس اس در سوراخ سمبه‌های بحران‌های امروز جهان مدرن لانه کرده است. مهم این است که به تعبیر تئودور آدورنو از این فکر که هولوکاست یک اتفاق بود دست برداریم و با نشانه‌های آن شجاعانه روبرو شویم.


امین بزرگیان

۱۳۹۳/۰۳/۰۴

طبیعت ...

 طبیعت! همه ما را در احاطه و چنبره خود دارد! و ما ناتوانتر از آنیم که از حیطه آن به در آییم ، یا که ژرف تر در این حیطه فرو رویم . ما را ناخواسته و نامنتظر در چرخه رقص خود در می آورد و با خود می برد و می برد ، تا به آن روز که سرانجام خسته شویم و از آغوشش فروغلتیم . او تا به جاویدان موجوداتی نو می آفریند . آنچه اینک هست، هیچگاه نبوده است ، و آنچه بوده است ، دیگر هرگز باز نمی گردد - همه چیز نو است و با این حال پیوسته همان است که بود .
ما در دامان او زندگی می کنیم و با اینهمه با او بیگانه ایم ، و او بی وقفه با ما در گفت و شنود است بی آنکه هرگز رازش را بر ما فاش کند . ما پیوسته در راه تاثیر بر آن می کوشیم ، و با این حال از چیره شدن بر کارکردش ناتوانیم . بنیان هرچیزی را آشکارا بر فردیت گذاشته است ، و با این همه هیچ بهایی به فرد نمی دهد . کارش همه ساختن است و ویران کردن دوباره ، و کسی را به کارگاه او راهی نیست .
در کالبدِ فرزندانی بی شمار زندگی میکند . و مادر، کجاست آن مادر ؟ یگانه و تنها هنرمند اوست : در ساده ترین چیزها و همزمان بزرگترین ناهمسازی ها بی کمترین نشانه ای از تلاش تا به اوج کمال می رود : در قاطعیتِ بی چون و چرایش پیوسته رگه ای از نرمش ، و هم از این رو هریک از زاده هایش برخوردار از سرشتی یگانه و هریک از پدیده هایش صاحب مفهوم خاص خویش ، و با این حال همه ی عناصرش سازنده یک چیز و پدید آورنده ی یک چیز هم .
نمایشی به تماشا گذاشته است . آیا خود تماشاگر این نمایش است ، نمی دانیم . و با این حال آن را برای مایی به تماشا گذاشته که در حاشیه ایستاده ایم .
هستی اش زندگی ای است جاویدان ، سراپا شدن و جنبیدن ، و با این حال چرخشش همواره بر یک مدار . پیوسته در دگرگونی است و یک لحظه هم سکون نمی پذیرد . در قبال ماندن هیچ درک و تفاهمی ندارد , و سکون را نفرین کرده است . راسخ است ، گامش سنجیده ، استثناهایش نادر و قوانینش تغییر ناپذیر .
اندیشه کرده است و پیوسته در اندیشه است . اما نه در مقام انسان ، بلکه در مقام طبیعت . درکی خاص و با این همه فراگیر را برای خود محفوظ نگه داشته است ، درکی از دسترس دیگران دور .
انسانها همه در بطن اویند و او در بطن همه . با همگان به بازی ای دوستانه است و همواره خوشحال ، اگر که آدمها توشه ای بیشتر از او برگیرند . بازی اش با بسیاری کسان پنهانی است و پیش از آنکه دریابند ، این بازی را به آخر رسانده است .
آن ناطبیعی ترین چیزها هم طبیعت است . کسی که طبیعت را در همه جا نبیند ، هیچ جا به درستی نمی بیندش .
خودش را بسیار دوست دارد و با چشم و دلی بیشمار تا جاویدان غرق تماشای خویش است . به تقسیم خود می پردازد ، تا به این وسیله از وجود خود لذتی بیشتر ببرد و پیوسته خوشگذرانان بیشتری پدید می آورد ، از گفت و شنود سیر نمی شود . از وهم و پندار خوشش می آید و با سختگیری خودکامان کیفر می کند . مخلوقات خود را از عدم بر می آورد و با آنها نمی گوید که از کجا آمده اند و به کجا می روند . بر اینهاستت که راهپ.یی کنند و بس . صرفا چرخه و مدار را می شناسد . 
نمایشش همیشه تازگی دارد ، چرا که همیشه تماشاگرانی تازه می آفریند . زندگی زیباترین ساخته اوست و مرگ شگرد او در راه برخورداری از زندگی بیشتر .
انسانی را در حجاب تاریکی درمیپیچد ، اما در وجودش کششی جاویدان به طرف نور قرار می دهد . همزمان به زمین وابسته اش می کند ، نیز کاهل و سنگینش ، و با این حال هرباره از نو به خود می آوردش .
نه زبانی دارد و نه کلامی . با این حال زبان می آفریند و قلب هم . و در پرتو آن ها احساس می کند و سخنگویی هم .
تاج او عشق است . تو تنها در پرتو عشق به آن نزدیک می شوی . میان همه موجودات جدایی می اندازد تا در همه چیز میل بلعیدن بیدار شود . پدیده ها را تک می آفریند تا به هم کشش بیابند . چند جرعه از جام عشق را جبران زندگی ای سراسر رنج می سازد .
خود همه چیز است . خود خویش را کیفر می کند ، خود به خویش پاداش می دهد . خود به خویش غم می رساند و خود به خویش شادی هم . خشن است و نرمخو، مهربان و هراس انگیز، ناتوان و سراپا قدرت ، و همه چیزش حال و حضور . گذشته و آینده ای نمی شناسد . اکنون برایش جاودانگی است . رحیم است . من او را با همه صنع و ساختش می ستایم . او فرزانه است و خاموش . تو به هیچ رو از باطنش توضیحی بیرون نمی کشی و به زور چیزی از او نمی ستانی مگر آنکه خود داوطلبانه هدیه ات کند . ترفند و نیرنگ در چنته دارد اما در راه مقصودی نیک . و تو، بهتر آنکه هیچ متوجه نیرنگش نشوی ...

رنج های ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته

۱۳۹۳/۰۲/۳۱

رنج های ورتر جوان ( Die Leiden des Jungen Werther)

رنج های ورتر جوان در تاریخ ادبیات آلمانی نخستین داستان تراژیک از نوع مدرن است . داستانی عاشقانه که در آن جدال نیکی و بدی ، و پیروزی ریاکارانه ی بنیاد بد نیست که مرگ غمبار قهرمان آرمانی آن را رقم می زند . نگاه وحدت وجودی در این اثر نیک و بد را به جای رودررویی با هم ، به درون روابط پیچیده ی ذهن فرد و اجتماع می برد . این تراژدی ، که از عملکرد گناه و عامل شر خالی است ، اثری پیشگام در مبارزه با کهنه اندیشی قرون وسطایی و به سهم خود راه گشای فکری انقلاب بزرگ فرانسه شمرده می شود . این رمان بزرگترین موفقیت ادبی گوته به شمار می رود و در میان آثار این ادیب بزرگ آلمانی بیشترین ترجمه را به خود دیده است . متن فرانسوی این اثر را ناپلئون بناپارت بیش از هفت بار خوانده است !!!
بازنمایی دنیای درونی انسانی که خلق و خویی سوای رفتار رایج روز دارد و خوش تر دارد زندگی را در حاشیه اجتماع بگذراند، بیش از دویست سال است که در ادبیات آلمانی و اروپایی - و اگر به بوف کور بیندیشیم ، در این میان در داستان سرایی فارسی هم - گاه و بیگاه تکرار می شود و بویژه در دوران های بحرانی رواجی بیشتر می یابد ، خواهی مقصود از آن ارائه تعریفی تازه از انسان باشد ، یا کوشش در راه گشودن روزنه هایی نو بر درک درون انسان ، یا پیچیدگی های زندگی اجتماعی اش .
نوع این رمان ، یعنی جنبه نامه نگارانه ی آن ، که نیاز زیادی به پرداختن به رویدادهای ظاهری و حوادث بیرونی ندارد و میدان را بویژه برای کاووش در درون قهرمان حساس، باهوش، سنت ستیز و با این حال پاکباز و آرمان گرای این داستان آزادتر می گذارد ، نیز حال و هوای شورشگرانه و اجتماع گریز آن - که از مکتب جوانانه و عصیانگرانه ی توفان و طغیان مایه می گرفت - انگاری با روح زمانه همخوانی داشت و این همه باید که زمینه این توفیق بی مانند را فراهم می کرد .
کمی به متن سر میزنم :

بیست و دوم مه
زندگی در چشم برخی آدمها خواب و خیالی بیش نیست . این گمان گاهی به من هم دست می دهد .وقتی آن مرز و محدودیتی را میبینم که پویایی و پژوهندگی آدمی اسیر حصار آن است . وقتی می بینم هدف همه ی سختی ها تامین نیاز زندگی است و هدف این تامین باز به سهم خود افزودن بر روزهای همین زندگی سخت ، یا وقتی میبینم دلخوشی آدمی به آن اندک دستاوردهای دانش و پژوهش بر توهم و تسلیم پایه دارد و از این حیث آدمی صرفا اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشم اندازهایی زیبا می آراید ....همه این چیزها ،ویلهلم عزیز, مرا به بهت می اندازد . پس در درون خود فرو می روم و در این جا جهانی را می یابم ! ولی جوهره این جهان هم بیشتر گمان است و گنگی ، و نه گردش و گزارشی زنده . چنین است که همه چیز در پیش حس و نگاهم بهم می ریزد و تار می شود و من دوباره رویا آلوده به دنیا لبخند می زنم و می گذرم .
همه بزرگان و آموزگاران و مربیان برآنند که بچه خودش نمی داند چرا می خواهد . ولی اینکه بزرگترها هم مثل بچه در دامان زمین تاتی می کنند و مثل بچه نمی دانند از کجا آمده اند و به کجا می روند ، و در کار و کردارشان حتی آن هدف راستین و روشن بچه هم نیست و مثل بچه هم به حکومت با ابزار نان قندی و توسری تن در می دهند ، واقعیتی است که بسا بسیاری نپذیرند ، حالی که به گمان من این واقعیت روشنی روز را دارد !
من این داوری ام را رک و راحت با تو درمیان می گذارم ، چون میدانم در جوابم بسا تایید کنی اساسا آدمهایی خوشبخت ترند که بچه وار فارغ از غم فردا زندگی می کنند و به هرجا که می روند عروسکشان را با خودشان می برند و رخت به تنش عوض می کنند و به هوای نان قندی مادر با همه احترام جلوی صندوق خوراکی بالا و پایین می روند ، وقتی هم که بالاخره به این آرزوی دلشان رسیدند ، دو لپه می خورند و داد می زنند : باز هم! این آدمها مخلوقاتی خوشبخت اند ، و جز این قماش ، کسانی هم که روی کار و کسب حقیرشان یک اسم دهن پرکن می گذارند و دنبال سود خود دویدن را با منت تمام کاری کارستان در راه رفاه جامعه جا می زنند . خوشا به حال آنها که این عشوه ها را بلدند ! ولی آن انسانی که فروتن است و از سر راستی کنه چنین راه و رسمی را می بیند ، و می بیند هم که دستمایه ی هر شهروند خوش نه بیش از این است که باغچه خانه اش را باغ بهشت می گیرد ، یا آن تیره روزترین بی نوا هم خود اگر در زیر بار سختی از نفس بیفتد ، میل به زندگی از سرش نمی افتد ، و هر آدمی که بگیری دوست دارد آفتاب را شده حتی یک دقیقه بیشتر ببیند ،یک چنین انسانی خاموشی پیشه می کند و به دنیای عواطف خود پناه می برد و خوشبخت است ، چرا که انسان است . و هر اندازه هم که در قید و بند باشد ، در کنه دل احساس شیرین آزادی را نگاه می دارد و می داند هروقت که خواست ، در خود می بیند ترک این سیاهچال کند ...

رنج های ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته
ترجمه محمود حدادی

۱۳۹۳/۰۲/۰۳

زندانی لاس لوماس


در جامعه‌ای مثل جامعه ما که اینقدر بی ثبات است ،هیچکس نمی تواند گذشته دیگری را ردگیری کند. اهل کجایی ؟ ننه بابات کی هستند ؟ هرکدام از این سوال های ما ممکن است زخمی باشد که التیام ندارد ، زخمی که نمی گذارد دوست داشته باشیم یا دوستمان داشته باشند. هرچیزی به ما نارو می زند: جسم یک علامت می دهد و حالت چهره یک چیز دیگر را نشان می دهد; کلمات ضد خودشان می شوند ; ذهن به ما کلک می زند; مرگ مرگ را اغفال می کند. ... حواستان باشد! 
زندانی لاس لوماس 
کارلوس فوئنتس 
ترجمه عبدالله کوثری 
صفحه 74

۱۳۹۳/۰۱/۲۸

۱۹۸۴ در مقابل دنیای قشنگ نو


ترجمه‌ی شه‌تاو ناصری
در اکتبر سال ۱۹۴۹، چند ماه پس از انتشار رمان ۱۹۸۴، جرج اورول نامه‌ی مسحورکننده‌ای از آلدوس هاکسلی دریافت کرد. هاکسلی که ۱۷ سال پیش دیدگاه کابوس‌وار خود از جامعه را در قالب رمان دنیای قشنگ نو منتشر کرده بود، در این نامه پس از ستایش از اثر اورول دست به قیاس مختصری میان این دو رمان می‌زند و توضیح می‌دهد چرا معتقد است اثر خودش، دنیای قشنگ نو، به نسبت اثر اورول پیش‌بینی واقع‌بینانه‌تری از آینده ارائه می‌دهد. سال‌ها پیش از نگارش این نامه، یعنی در سال ۱۹۱۷، هاکسلی مدت کوتاهی در کالج ایتن معلم زبان فرانسه‌ی اورول بود.
*** آقای اورول عزیز، نهایت لطف‌تان بود که از ناشرتان خواستید نسخه‌ا‌ی از کتاب‌تان را برایم بفرستد. این نسخه در بحبوحه‌ی نگارش کتابی که به مطالعه و بررسی وافر منابع نیاز داشت به دستم رسید، و چون ضعف بینایی‌ مرا وادار می‌کند مطالعه‌ام را جیره‌بندی کنم، مجبور شدم مدتی طولانی خواندن ۱۹۸۴ را عقب بیاندازم. واضح است با تمامی آنچه منتقدان درباره‌ی کتاب نوشته‌‌اند موافقم، و نیازی نیست تکرار کنم این کتاب تا چه حد عالی و مهم است. پس از این فرصت استفاده می‌کنم تا در عوض از آنچه ۱۹۸۴ با آن سر و کار دارد، یعنی انقلاب نهایی، صحبت کنم. اولین سرنخ‌ها از فلسفه‌ی انقلاب نهایی (انقلابی که فراتر از سیاست و اقتصاد است و قصد واژگونی کامل روانشناسی و فیزیولوژی فردی را دارد) در آثار مارکی دوساد دیده می‌شوند که خود را ادامه‌دهنده و مصرف‌کننده‌ی روبسپیر و بابوف می‌داند؛ فلسفه‌ی اقلیتِ حاکم در ۱۹۸۴ نوعی سادیسم است که با فراروی از جنسیت و انکارِ آن به فرجام منطقی‌اش رسیده است. اما این که سیاست چکمه و سرنیزه در عمل ‌بتواند به شکلی نامحدود ادامه پیدا کند محل تردید به نظر می‌رسد. بر این اعتقادم که اولیگارشی حاکمْ برای حکومت‌ و ارضای عطشِ قدرتِ خود راه‌های کم‌زحمت‌تر و پرثمرتری خواهد یافت که بیشتر به روش‌هایی شباهت دارند که من در دنیای قشنگ نو توصیف کرده‌ام. اخیرا فرصتی دست داد تا نگاهی به تاریخ مغناطیس حیوانی و هیپنوتیزم بیاندازم، و به شدت متعجب هستم که چگونه دنیا صد و پنجاه سال آزگار از درکِ جدی کشف‌های مزمر (Mesmer)، برید (Braid) و ازدیل (Esdaile) [سه پزشک پیشتاز در استفاده از هیپنوتیزم. م.] و دیگران سرباز زده است. فلسفه‌ی اقلیتِ حاکم در ۱۹۸۴ نوعی سادیسم است که با فراروی از جنسیت و انکارِ آن به فرجام منطقی‌اش رسیده است. اما این که سیاست چکمه و سرنیزه در عمل ‌بتواند به شکلی نامحدود ادامه پیدا کند محل تردید به نظر می‌رسد. بر این اعتقادم که اولیگارشی حاکمْ برای حکومت‌ و ارضای عطشِ قدرتِ خود راه‌های کم‌زحمت‌تر و پرثمرتری خواهد یافت که بیشتر به روش‌هایی شباهت دارند که من در دنیای قشنگ نو توصیف کرده‌ام. فلاسفه و دانشمندان قرن نوزدهم، تا حدی به دلیل ماتریالیسم رایج و تا حدی هم به خاطر مقبولیت عام، تمایلی به بررسی حقایق عجیب‌ روانشناختی نداشتند تا مردان اهل عمل چون سیاستمداران، سربازان و نیروهای پلیس هم بتوانند آن‌ها را در حوزه حکومت اعمال کنند. به یُمنِ جهل داوطلبانه‌ی پدران‌مان، ظهور انقلاب نهایی برای پنج یا شش نسل به تعویق افتاد. خوش‌شانسی دیگرمان، ناتوانی فروید در هیپنوتیزم‌کردن موفق، و در پی آن، خوار شمردن هیپنوتیزم از سوی او بود. این موضوع کاربردِ گسترده‌ی هیپنوتیزم در روان‌پزشکی را برای حداقل چهل سال به تعویق انداخت. اما در حال حاضر، روانکاوی در حال ترکیب شدن با هیپنوتیزم است؛ و هیپنوتیزم هم به خاطر کاربرد باربیتوریک‌ها [مشتقات اسید باربیتوریک که تاثیر آرام‌بخش و خواب‌آور دارند. م.] که حتی در سرسخت‌ترین افراد هم حالت هیپنوتیزم و تلقین‌پذیری ایجاد می‌کنند، آسان و به گونه‌ای نامحدود ‌تعمیم‌پذیر شده است. بر این باورم که طی نسل آینده حاکمان دنیا متوجه خواهند شد که شرطی‌سازی نوزادان و هیپنوتیزم تخدیری ابزارهای حکومتی نتیجه‌بخش‌تری در قیاس با چماق و زندان‌ هستند، و این که میلِ مردم به قدرت را می‌توان به همان اندازه‌ی استفاده از شلاق‌ و زور، با تلقین‌ به آن‌ها برای عشق‌ ورزیدن به بندگی‌شان ارضا کرد. به عبارت دیگر، احساس می‌کنم که مقدر شده کابوس ۱۹۸۴ در کابوس دنیایی تلفیق شود که بیشتر شبیه آن چیزی است که من در دنیای قشنگ نو تخیل کرده‌ام. این تغییر در نتیجه‌ی نیاز به افزایش بهره‌وری و کارآیی پدید می‌آید. البته تا آن زمان، ممکن است جنگ اتمی و بیولوژیکی در مقیاس بزرگ رخ دهد ــ که در آن صورت کابوس‌هایی از نوع دیگر خواهیم داشت، کابوس‌هایی غیرقابل‌تصور. باز هم بابت کتاب تشکر می‌کنم. ارادتمند شما، آلدوس هاکسلی رایت‌وود، کالیفرنیا ۲۱ اکتبر ۱۹۴۹
منبع: سایت سرخ و سیاه