‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۰۶/۰۱

«بعضی‌ها نباید بروند»

امان از رفتنت
«بعضی‌ها نباید بروند»
بعضی‌ها نباید بروند و سیمین غزل، یکی از آنان است. سیمین کیفیت، سیمین ماندگاری، سیمین ناسازگاری با عقب‌ماندگی و نادانی؛ و سیمین هست و سیمین نمی‌رود برای نسل خودش، نسل پس از آن و نسلی که من و مای آن، از پیش از بزرگ‌سالی تا به‌حال به هجرتیم و در تبعیدها.
چه خوب می‌بود اگر تن، همچنان تاب می‌آورد و یاری‌ات می‌کرد که بخوانی باز هم از نرفتن! و چه خوش می‌بود روزی تو را از نزدیک دیدن و در آغوشت گرفتن!
چه مسرت بوده و هست بودنت بر ادب و ادبیات و فرهنگ؛ و چه رفتنت… امان از رفتنت.
امان از ۲۸مردادها! ۲۸ مرداد مصیبت ملی کودتا، ۲۸ مرداد سینما رکس آبادان و ۲۸ مرداد رفتن تو سیمین بانو!
سروده بودی: «ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ، که زنده‌ام چرا من؟»
پاسخ را به راه خود می‌دانستی، پاسخ را زنانی و مردانی بی‌دغل و آزاداندیش از این سرزمین، هر کدام به شیوه خود می‌دانسته و می‌دانند. غزل می‌شوی زین پس، بدرقه راه بی‌منتهای حرکت‌شان!
پیش‌تر سروده بودی:
« …مردمی بند صبر بگسسته، صف کشیدند پیش دشمن خویش
تا سر اهرمن به خاک افتد، ای بسا سر جدا شد از تن خویش »
و همان‌جا هم یادآور شدی:
« …اینک این‌جا فتاده لاشه دیو، ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار!‌ ای جوانمردان، که دگر دیو تازه سر نکشد »
بر قساوتی که بر ستار بهشتی رفت، خروشیدی:
« …حضور این همه زندانی ،قیامت است و نمیدانی!
ز دردها که به دل دارم به عرش برده شده فریادم!
بسا رها شده از محبس که نقش خون به کفن دارد!
به گور چون برسد گوید: هزار شکر که آزادم!
گواه این سخن از ستار که : مرگ بهتر از آن هستی
که اختیار کنم پستی، مباد این که چنان بادم !… »
و زمانی که زلزله‌ها یکی پس از دیگری ویران می‌کردند، هموطنان زلزله‌زده را فراموش نکردی و در باره زلزله آذربایجان نوشتی:
« …کودک بدان دستان کوچک، آوار از سر می‌تکاند
من نیز می‌کوبم به سر دست، عقل است کز سر می‌پرانم
مردی جوان، دیوانه‌آسا، فریاد می‌زد: “مادرم رفت!”
با خویش می‌گویم: “نرفته‌ست؛ من یارِ مامِ این جوانم.”
ایران ما، این مادر ما، همتای گیتی جاودان است
بر مردمان پاک‌زادش جز او کسی مادر ندانم
گر بارها لرزید و افتاد، بار دگر بر پای اِستاد
چون جاودان ایران بماند، من گر بمیرم، جاودانم.»
چنین باد بر ایران ای بانوی غزل و ماندگار بمانی تو تا به ابد.
به «فروغ»هم سلام برسان. تا هنگامه دیدارمان، بدرود.

سارا حافظی صافی

http://radiokoocheh.com/article/253661

۱۳۹۳/۰۵/۳۰

رفتی و وطنی در سوگت نشست ...

سیمین بهبهانی رفت.

اگر شهرت و معروفیت در عرصه موسیقی ملاک و معیار باشد، این شاعر برجسته، خالق اثر است که با صدای داریوش محبوب چند نسل شد و بر سر زبان‌ها افتاد: دوباره می‌سازمت وطن... شهرت و اهمیت او اما فراتر از این اشعار و حتی فراتر از شعر اوست. سیمین بهبهانی نماد شاعر و الگوی شاعری است در سرزمینی که تریبون‌های رسمی سانسورش کردند تا شاید از دل و خاطر ایرانیان حذف و محو شود.

87 سال عمر کرد و 73 سال شعر گفت؛ خودش می‌گوید که اگرچه به دل خود و عشق و عواطف فردی بی‌توجه نبوده اما سعی کرده از مردم بگوید و برای مردم. وقتی اولین شعرش را هم در نوجوانی سرود، از "توده فقیر و پریشان" گفت. مادر ادیب و بافرهنگش خیلی زود استعداد شاعری را در سیمین 14 ساله تشخیص داد و ملاقاتی با پروین اعتصامی ترتیب داد. سیمین شیفته پروین شد، مخصوصا وقتی اشعار او را همسو و هم‌فکر با خود دید. اما سیمین کسی نبود که راه تقلید را درپیش بگیرد. آموختنی‌ها را از مادر و اطرافیان فرهیخته آن دوران آموخت و در عین جوانی در شعر کلاسیک به تبحر و اشتهار رسید.
مادرش، فخرعظمی ارغون هم راه مشابهی را رفته بود، در جوانی غزل انقلابی سرود و برای روزنامه اقدام فرستاد. عباس خلیلی، مدیر روزنامه ندیده و نشناخته عاشق این شاعر جوان شد و در سال 1303 ازدواج کردند. تنها چند روز پس از ازدواج، خلیلی تازه داماد، تبعید شد. دو سال تعبید که تمام شد، خلیلی دیگر آن عاشق‌پیشه پرشور نبود و فخرعظمی از او جدا شد، هرچند سیمین را به یادگار از این ازدواج در شکم داشت. از پدر برای سیمین چند دیدار در کودکی و یک نام فامیلی خلیلی باقی ماند و چندباری امضای سیمین خلیلی در نشریات پای اشعار شاعر جوان و پرشور چاپ شد. فخرعظمی که عربی و فرانسه می‌دانست و زنی پیشرو در آزادی‌خواهی و حقوق زنان بود، چندی بعد با عادل خلعتبری، یک روزنامه‌نگار دیگر ازدواج کرد. اما این بار یک شاعر جوان گمنام نبود، بلکه سردبیری یک روزنامه و مجله را در کارنامه داشت. امضای سیمین خلعتبری از این ازدواج برای سیمین جوان به یادگار ماند و با این نام در نشریات دهه 20 شناخته شد.
در سال 1325، پس از ازدواج با حسن بهبهانی به درخواست همسرش، نام سیمین بهبهانی را برگزید چون می‌گفت که خوانده شدن شعر مهم است، نه معروف شدن شاعر.
گفتن از رنج
از دهه 30 به بعد، سیمین بهبهانی یک شاعر شناخته شده و پرکار است که در پی یافتن راه خود است. حتی رفتن به راه نیما یوشیج و شعر نو گفتن را هم نمی‌پسندد و می‌خواهد سبک و راهی مخصوص به خود داشته باشد. این گونه شد که سالها بعد به او لقب "نیمای غزل" دادند چون با پایبندی به غزل و قالب‌های کلاسیک، وزن‌های جدیدی را استفاده کرد و غزلی نوین پدید آورد. همان نگاه ویژه به مردم و جامعه از همان سال‌های نخست شاعری با او ماند به بیان خودش، هرچه پخته‌تر شد از شعر عاشقانه و احساسی فاصله گرفت و تصمیم گرفت "شاعر مردمی" باشد.
با خواندن آثار بزرگ علوی به جریانات سیاسی چپ علاقه‌مند شده بود و عضو حزب توده. فعالی پرشور بود اما خیلی زود منتقد حزب شد. شعری هم با عنوان میراث پس از اعدام افسران نظامی حزب توده سرود(از مجموعه جای پا – 1335): "ای کودک نازنین، نمی‌دانی / کاین درد به جان من، چه سنگین است / می‌میرم و ناله بر نمی‌آرم / لب دوخته‌ام، چه چاره جز این است؟ / این کینه که خوانده‌ای ز چشمانم / بر گیر و به قلب خویش بسپارش / از بود و نبود دهر این میراث / از من به تو می رسد...، نگهدارش"
در همان مجموعه از رنج زنان روسپی شعر گفت و باعث ایجاد حرکتی در میان فعالان حقوق زن، برای رسیدگی به این قشر شد: "...نه مرا همسر و همباليني / که کشد دست وفا بر سر من / نه مرا کودکي و دلبندي / که برد زنگ غم از خاطر من / آه اين کيست که در مي‌کوبد؟ / همسر امشب من مي‌آيد / واي٬ اي غم ز دلم دست بکش / کاين زمان شادي او مي‌بايد / لب من، اي لب نيرنگ فروش / بر غمم پرده‌اي از راز بکش / تا مرا چند درم بيش دهند / خنده کن٬ بوسه بزن٬ ناز بکش"
در شهریور 57 نوشت: "چه‌ سكوت‌ سرد سياهي‌، چه‌ سكوت‌ سرد سياهي‌ / نه‌ فراغ‌ ريزش‌ اشكي‌، نه‌ فروغ‌ شعله‌ي‌ آهي‌" اما جزو اولین منتقدان انقلاب بهمن 57 هم بود و وقتی شنید بر پشت‌بام مدرسه علوی، اعدام دسته‌جمعی راه انداخته‌اند و از ناودان جوی خون راه افتاده، دست به کار سرودن این شعر شد که "نمي‌توانم ببينم جنازه‌اي بر زمين است / كه بر خطوط مهیبش، گلوله‌ها نقطه‌چين است"
از وطن‌دوستی و امید به آینده‌ای بهتر سرود و با صدای داریوش، ماندگاری‌ این شعر تضمین شد: "دوباره می‌سازمت وطن / اگر چه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم / اگر چه با استخوان خویش / دوباره می بویم از تو گُل / به میل نسل جوان تو / دوباره می شویم از تو خون / به سیل اشک روان خویش.."
حتی از آسیب‌دیدگان جنگ هم غافل نبود و شعر معروفی درباره آنان دارد: "شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد / خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد! / رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته / بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد ..."
از شعر این خانه
در تمام سال‌های پس از انقلاب 57، سیمین بهبهانی دست از تلاش برای روشنگری چه در قالب شعر گفتن، چه سخنرانی و چه حتی حضور در تجمعات و امضای بیانیه‌ها و فعالیت‌های مدنی دست برنداشت. در تمام اتفاقات مهم سال‌های اخیر، ردی از او دیده می‌شود و هر وقت فرصتی برای ابراز نظر و اظهار عقیده پیدا می‌کند، دست از حقیقت‌گویی و نصیحت و دعوت به صلح و دوستی برنمی‌دارد. یک بار که بالای سن رفته بود تا شعر بخواند و از او تقدیر شود، چند کلمه‌ای صحبت کرد. کاغذ یادداشت تذکری به دستش دادند که آن را خواند و با خنده گفت: "من عادت دارم از میکروفون سوءاستفاده کنم!"
در همان مراسم بود که به صراحت عنوان کرد: "بزرگداشت شاعران، نویسندگان و هنرمندان این مملکت روزی است که یک نویسنده زندان نباشد، یک شاعر گرفتار نباشد، یک دانشجو زندان نباشد، روزنامه‌نگار ما آزاد باشد، قلم‌های ما آزاد باشد، فقر و بدبختی و نکبت و خفقان از اینجا رخت بربسته باشد"
در تمام این سال‌ها هم راهش را از ادبیات حکومتی جدا کرد و توهین و نفرت رسانه‌های طرفدار حاکمیت را به جان خرید. عضو کانون نویسندگان بود و از سال 1388 هم ممنوع‌الخروج از کشور شد.
پیش‌تر از این، وقتی کارد توهین و تهمت و محروم کردن از تریبون هم به استخوانش رسید باز به شعر پناه برد و سرود:
"یک متر و هفتاد صدم، افراشت قامت سخنم / یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم / یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی / جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم / ... / بر ریشه‌ام تیشه مزن! حیف است افتادن من / در خشکساران شما؛ سبزم، بلوطم، کهنم / ای جملگی دشمن من!‌ جز حق چه گفتم به سخن؟ / پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم / ... / انگار من زادمتان؛ ماری که نیشم بزند / من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟ / هفتاد سال این گله جا، ماندم که از کف نرود / یک متر و هفتاد صدم؛ گورم به خاک وطنم"

۱۳۹۳/۰۲/۱۸

دلواپسیم ما ......

شعری از علی هدیه لو که در روزنامه توقیف شده قانون خطاب به دلواپس شدگان منتشر شده بود:
از بوی «مهرورزی» تان حالمان بد است
این چند روز کشمکش و گیر، مد شده
"دلواپسی" به طرز فراگیر، مد شده
گویا "حسن" مزاحم کسب کسی شده
در یک گروه باعث "دلواپسی" شده
دلواپس حساب و کتابند عده‌ای
دلواپسانِ پشت نقابند، عده‌ای
تحریم نیست تا دو قران کاسبی کنند
بایست فکر کاسبی جانبی کنند
ماهی گرفته‌اند و گل آلود کرده‌اند
خوب از جدال و ترس و تنش، سود کرده‌اند
دلواپس‌اند ، از تبعات خطایشان
از لوله‌های نفت سر سفره‌هایشان
گویند: کاش "باز همافر" بر آمدی
وین دوره‌ی حساب کشیدن سر آمدی
دلواپس‌اند عقل و درایت اثر کند
آب خوش از گلوی خلایق گذر کند
مغشوش برملا شدن پشت پرده‌اند
حتی ز فرط دلهره، "دلپیچه" کرده‌اند...
***
باور کنید "باز همافر" تمام شد
آن ماجرای دلهره‌آور تمام شد
باور کنید ( اگرچه که خار و خس‌ایم ما)
بیش از شما مشوش و دلواپسیم ما
دلواپس کرامت از دست رفته‌ایم
آن عدل و آن صداقت از دست رفته‌ایم
دلواپس درآمد ناچیز مردمیم
دلواپس گران شدن نان گندمیم
از خفت و مرارت، احوالمان بد است
از بوی "مهرورزی"تان حالمان بد است
دلواپسیم؛ بال و پر خویش برکشید
وین شاخ خود ز پیش و پس ما به در کشید...

۱۳۹۰/۰۱/۱۶

داروگ! کی می‌رسد باران؟

شعری از نیما یوشیج

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

داروگ = قورباغه‌ ای درختی است که‌ پیش از باران پیام آور باریدن آن است

۱۳۸۹/۱۲/۱۲

جا مانده است چيزي ...

حسین پناهی

جا مانده است چیزی
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سپید

------------------------------------------------

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
------------------------------------------------
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
------------------------------------------------
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
------------------------------------------------
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
------------------------------------------------
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
------------------------------------------------
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
روحش ویاد عزیزش گرامی باد

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

شعر - وقتی که شاملو خودش را کشت

 توضیح لازم: سال شمار زنده گی زنده یاد احمد شاملو قید کرده است که درسال 1326 شمسی مجموعه ی شعری با نام آهنگ های فراموش شده از او به چاپ رسیده است. با این وصف، نادرند کسانی که بدانند چرا اشعار این مجموعه به فراموشی سپرده شده اند؟ این در حالی  اتفاق می افتد که مجموعه ی آهنگ های فراموش شده یک بار پس از مرگ شاملو تجدید چاپ شد. بد نیست بدانید که تارنمای رسمی شاملو http://www.shamlou.org/  بانظارت مشترک همسرش آیدا و یار نزدیکش ع. پاشایی و با مدیریت شاعر و محقق جوان محسن عمادی اداره می شود، حتا یک شعر از این مجموعه را نقل نکرده است.دلیلش هم این است که هر سه شاملوشناسند و به خواست قلبی او احترام می گذارند. شاهد بزرگ این نیت بارز شاملو شعری است از او با نام سرود مردی که خودش راکشته است. این شعر، در سال 1330 شمسی در مجموعه ی قطعنامه به چاپ رسید. شعری است استثنایی که وجوه فراوان دارد. وجه اصلی اش برخورد آگاهانه یی است که شاعر با گذشته اش می کند و با حلق آویز کردن آن، به حیات فرهنگی خود حیاتی تازه می بخشد. کسانی که با شاملو حشر و نشرو انس و الفت داشتند خوب به یاد می آورند که او تا حدسرخورده گی از انتشار آهنگ های فراموش شده متاسف و متاثر بود. سروده های مجموعه را زمزمه های تعبدی و نارس دوران پر شورو شر و هیجان زده ی جوانی می دانست و معتقد بود ازوجه لازم شعرواقعی، که خودجوشی و الهام گونه بودن آن است، بری هستند. برخوردصادق، صمیم، مردمی و شهامت آمیز شاملوبا گذشته اش می تواند درس خوبی برای همه ی کسانی باشد که نسبت به رفتار و کردار خود احساس تعهد و مسوولیت می کنند. بخش عمده یی از شعر شکل محاوره یی دارد و شاملو با نقل گوشه هایی از سروده های آهنگ های فراموش شده، به خامی و کج اندیشی دوران جوانی اش پاسخ قاطع، کوبنده و آگاهانه می دهد. وجوه دیگر شعر، به ثبت حوادث فرهنگی، سیاسی  و تاریخی برمی گردد. از قتل فدریکو گارسیا لورکا، شاعر نامداراسپانیایی، به دست ایادی فرانکوی دیکتاتورسخن می گوید. از ترور سرتیپ احمد زنگنه وزیرآموزش و پرورش (فرهنگ و معارف) کابینه ی سرلشگر حاجیعلی رزم آرا که سه هفته قبل از او به قتل رسیده بود، دم می زند.  به رویدادها، اعتصاب ها، ترورها و کشتارهای محلی (ازناشناخته هایی چون قادیکلا و کلپترگرفته تا شهرهای بزرگی چون اصفهان وآبادان)اشاره می کند.از فقر و عقب مانده گی اجتماعی می نالد.  توده ی در بند را"خدایان اساطیر من"لقب می دهد و خود را "تختخواب بی خوابی"شان قلمداد می کند.  دامنه ی این سروده ی کم نظیرزمانی گسترده تر می شود که بدانیم بخش عمده یی ازآن بر تجربه های شخصی شاعرمتکی است. دلیل اش هم این است که پدر شاملو نظامی کله شقی بود که تاوان پس می داد و پیوسته مامورمناطقی از این سو و آن سوی ایران می شد و خانواده اش را با خود یدک می کشید. این واقعیت که نسل جوان ما و چه بسا بسیاری از بزرگترهایمان از حوادث  گذشته های دور خاطره ی چندانی ندارند، از ارزش کار شاملوذره یی نمی کاهد و زمان شمولی اندیشه هایش را از میان نمی برد. فراموش نکنیم که تاریخ آئینه ی عبرت نمای روزگارماست
 
سرود مردی که خودش راکشته است

نه آبش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویش نهادم
ودر احتضاری طولانی
اورا کشتم.
به او گفتم:
"به زبان دشمن سخن می گویی!"
واورا
کشتم!
*
نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود،
ومرا بیگانه کرد
باشما،
با شما که حسرت تان
پا می کوبد در هررگ بی تابتان
و مرا بیگانه کرد
با خویشتنم
که تن پوش اش حسرت یک پیراهن است
و خواست در خلوت خود به چارمیخم بکشد.
من اما مجالش ندادم
و خنجر به گلویش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویش چکید
به زمین،
یک قطره
همین!
خون آهنگ های فراموش شده
نه خون "نه!"
خون قادیکلا
نه خون "نمی خواهم!"،
خون "پادشاهی که چل تا پسرداشت"
نه خون "ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت".
خون کلپتر
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
خون نظامی ها- وقتی که منتظر فرمان آتش اند-،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
به رنگ خون پدران داروین
به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
به رنگ خون سرتیپ زنگنه
ونه به رنگ خون نخستین ماه مه
ونه به رنگ خون شما همه
که عشقتان را نسنجیده بودم!
*
به زبان دشمن سخن می گفت
اگرچه نگاهش دوستانه بود،
وهمین مرا به کشتن او واداشت...
*
در رویای خود بود...
به من گفت او:"لرزشی باشیم در پرچم،
پرچم نظامی های ارومیه!"
بدو گفتم من:"نه!
خنجری باشیم
برحنجره شان!"
به من گفت او:"باید
به دارشان آویزیم!"
بدو گفتم من:"بگذار
ازدار
به زیرمان آرند!"
به من گفت او:"لبی باید بوسید."
بدو گفتم من:"لب مار شکست را، رسوایی را!"
لرزید و از رویایش در آمد.
من خندیدم
اورنجید
وپشتش را به من کرد...
فرانکورا نشان دادم
و تابوت لورکارا
وخون تنتور اورا برزخم میدان گاوبازی.
واوبه رویای خود شده بود
وبه آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه
به خاطره ام باز نیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی صدای خود
که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست
به شک افتاده بود.
و من درسکوت
اوراکشتم
-خودم را-
و در آهنگ فراموش شده اش
کفنش کردم،
در زیر زمین خاطره ام
دفنش کردم.
*
او مرد
مرد
مرد
و اکنون
این منم
پرستنده ی شما
ای خداوندان اساطیر من!
اکنون این منم، ای سروهای نابه سامان!
نغمه پردازسرود ودرودتان
اکنون این منم
من
بستری تخت خواب بی خوابی شما
وشمایید
شما
رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.
اکنون این منم
وشما...
وخون اصفهان
خون آبادان
درقلب من می زند تنبور،
ونفس گرم و شور مردان بندر معشور
دراحساس خشمگینم
می کشد شیپور
اکنون این منم
وشما-مردان اصفهان-
که خونتان را در سرخی گونه ی دختر پادشاه
برپرده ی قلم کار اتاقم پاشیده اید.
اکنون این منم
وشما-بیماران کار!-
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار.
اکنون این منم
وشما-یاران آغاجاری!-
که جوانه می زندعرق فقر بر پیشانیتان
در فروکش تب سنگین بیکاری
*
اکنون این منم
باگوری در زیرزمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام
در تابوت آهنگ های فراموش شده اش...
اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده ام
واو را کشته ام دراحتضاری طولانی،
ودر آن هنگام
نه آبش داده ام
ونه دعایی خوانده ام!
اکنون
این
منم!
احمد شاملو- مجموعه ی قطعنامه

تهیه و تنظیم : جناب آقای جاوید ثقفی

۱۳۸۹/۱۰/۲۹

بدینسان زیست باید پست ...




بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشاننم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک…

«شاعر:گمنام»



این شعر تنها به دلیل کوچ های پی در پی هم وطنان به ان سوی مرزهاست...
در پاسخ به دوستی آزادی خواه و ایران دوست که در سال1352از این سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به ترک دیار می نمود.

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت...
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!

تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران.

تو را این خشک سالی های پی درپی ،
تو را از نیمه ره برگشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامه شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد...

تو با پیشانی پاک نجیب خویش،
که از ان سوی گندم زار،
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است;تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت..
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت،
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمان غمباری،
- که روزی چشمه جوشان شادی بود،-
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم...
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی است می مانم.
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و میدانم...
تو روزی باز خواهی گشت .

۱۳۸۹/۰۲/۲۰

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک…

«شاعر:گمنام»

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

ابرهای سربی بی باران

چه کسی می گوید سرتاسر فصل را باید

چون تگرگ های خونین بربام کوهستان ها بارید؟

چه کسی می گوید خرمن کهکشان در دشت های خالی شب نباید شد

این مردمان ساده می توانند ابر های سربی بی باران را از جلگه آسمان بروبند

حلقه ای از بافه های ذرت و میخک برگردن نسیم بهاره بیاویزند

و ستاره ها را حتی اگر شده با گلمیخ برسینه آسمان بدوزند

چه کسی می گوید پرده تودرتوی تاریکی را به سرپنجه نمی توان درید ؟

ماهمین مردم ساده هرشب ماه را به شب نشینی و هر صبح خورشید را

به صبحانه دعوت می کنیم و باهمین دست های ساده مان آینده را خشت خشت برپا می داریم

هرچه می گویی بگو! اما نگو که کودکان پا برهنه ما بی فردایند!

"از کتاب شعرهای ممنوعه آمریکا لاتین"

۱۳۸۹/۰۱/۲۳

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

خیلی وقت بود که دو بیت از شاهنامه فردوسی توسی ذهنم رو مشغول میکرد اما هرچی توی شاهنامه میگشتم پیدا نمی کردم شاید شاهنامه ای که به دستم رسیده بود دچار سانسور شده بود یا شاید اصلا این ابیات از فردوسی نیست!!! اما امروز یکی از دوستان خوبم ابیات کاملش رو برام ای میل کرد اما بازم قلقلکم اومد و توی اینترنت گشتم دنبال دلایل و جزییات کاملتر ... اما اکثرا"  فیلتر شده بود اما توی یکی از این وبلاگها متنی رو دیدم  که بدم نیومد اینجا بیارمش ...


"ز شیر شتر خوردن..." از آن کیست؟
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده ست کار

که تخت عجم را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

این دو بیت با وجود شهرت فراوانی که دارند و با آنکه در برخی چاپهای متداول شاهنامه ، در بخش "نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص" نقل شده اند ، به دلایل متعدد از استاد طوس نیستند. به همین علت است که در چاپ خالقی مطلق نیز به نشانه الحاقی بودن در میان [ ] آمده اند.

آقای ابوالفضل خطیبی - از شاهنامه شناسان معتبر این روزگار- در مقاله ای که پیش از این در نشر دانش منتشر کرده اند ، دلایل متعددی بر الحاقی بودن این بیتها اقامه کرده اند ، از این قبیل که (۱)این ابیات را در نسخه های کهن تر شاهنامه نمی توان یافت .(۲) ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی شود (۳)"تفو" از واژه ها شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده و از همه مهم تر اینکه(۴) تحقیر قومی به بهانه نوشیدن - مثلا - شیر شتر و برپایه نگرشهای قومی و نژادپرستانه دور از شان شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساسا در سراسر شاهنامه نمی توان چیزی یافت که بر ستیزه شاعر آن با دیگر نژادها و اقوام - صرفا - به خاطر مسائل نژادی دلالت کند. از همه اینها گذشته باید توجه داشت که ابیات مورد بحث در سیاق روایت آمده اند و حتی به فرض صحت ، لزوما بیانگر دیدگاه خود شاعر نیستند و...

حال که دانستیم این ابیات، به حکیم طوس و اثر انسانی و ارجمندی چون شاهنامه تعلق ندارند ، این سوال پیش می آید که این ابیات از کجا آمده اند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید نظری بیفکنیم به کتاب قصه حمزه که ظاهرا قدیمی ترین ماخذی است که این ابیات در آن، با کمی تفاوت، آمده اند.قصه حمزه یکی از کهن ترین روایتهای عامیانه است و آن را از زمره حکایات عیاران و جوانمردان می توان شمرد. تحریرهای مختلفی از این قصه سنتی که قرنها ورد زبان نقالان و قصاصان بوده وجود دارد که از آن جمله به رموز حمزه و حمزه نامه و حمزه صاحب قران و ...می توان اشاره کرد. روایت کهنی از این قصه نیز به زبان عربی وجود دارد که هنوز در سرزمینهای عربی مشهور است.مرحوم دکتر جعفر شعار قصه حمزه را در سال ۱۳۴۷ در دو جلد منتشر کرده است.در چند موضع از قصه حمزه ابیات مورد بحث به این صورت آمده اند:

به شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدین جا رسیده ست کار

که ملک عجم شان کند آرزو
تهو باد بر چرخ گردان تهو !

همان گونه که ملاحظه می فرمایید بین متن این بیتها در حمزه نامه با بیتهای منسوب به شاهنامه تفاوت معناداری مشاهده می شود . این تفاوت این گمان را تقویت می کند که کاتبان حمزه نامه یا مولف اصلی، آن را از شاهنامه به وام نگرفته اند. در نقل حمزه نامه به جای «تفو» « تهو» آمده که واژه ای کهن به همان معنی"تفو" است و به نظر می رسد از اصالت بیشتری برخوردار است. گویا کاتبان شاهنامه بعدا "تهو " را با تعبیر مانوس تر "تفو" عوض کرده اند.سیاق کاربرد این ابیات در حمزه نامه - بخلاف شاهنامه - طبیعی به نظر می رسد و مفهوم آن نیز با روایت کاتبان شاهنامه به شکل معناداری متفاوت است.

در روایت حمزه نامه، حمزه - قهرمان داستان - وارد دربار خسرو انوشیروان می شود و به واسطه خدمات و شجاعتهایی که از خود نشان می دهد ، مورد توجه پادشاه ایران قرار می گیرد، در نتیجه جمعی از درباریان بر او رشک می برند و «تاجها بر زمین زدند که فریاد از دست عرب کشکینه خوار و پشمینه پوش به ریگ بیابان پرورده! به شیر شتر خوردن و ....» مفهوم ابیات حمزه نامه ظاهرا این است که امان از این امیر حمزه عرب که کارش به جایی رسیده که در دربار پادشاه ایران نیز جایگاه والایی یافته و در ملک عجم او را طلب و آرزو می کنند...!

تاریخ دقیق تالیف قصه حمزه دانسته نیست.دکتر ذییح الله صفا معتقد بودند که کتاب قصه حمزه به دستور حمزة بن عبدالله خارجی که در قرن دوم هجری در نواحی شرقی ایران دستگاه حکومت داشته تالیف شده است. بر اساس این دیدگاه سابقه کتاب قصه حمزه به پیش از روزگار سروده شدن شاهنامه باز می گردد ،ولی هیچ قرینه تاریخی یا درون متنی وجود ندارد که سخن نویسنده محترم تاریخ ادبیات در ایران را تایید کند. به هرحال آنچه ما در مورد ماخذ این بیتها احتمال داده ایم نیز تنها یک احتمال است و اینکه آیا کاتبان شاهنامه این دو بیت جنجالی را از حمزه نامه که افسانه ای بسیار رایج در آن روزگار بوده گرفته اند یا از جایی دیگر، یا از پیش خود آنها را افزوده اند ، معلوم نیست. به قول علما :" الله اعلم"!

http://mr-torki.blogfa.com/post-165.aspx

اما شعر فردوسی :
شکست ایرانیان و یزدگرد سوم در جنگ با اعراب
فردوسی شاعر ملی ایران سروده

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت / همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه / تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشءه و نغمه از چنگ رفت / ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال / به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی / زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت بمی / کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه گردان خام / گناه است که در گردش آریم جام
بجایی که خشکیده باشد گیاه / هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود / همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر( شاش ) شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود



http://www.avayekhial.com/
«زشـــيــر شتــر خوردن و سوسمار» //ز دســــت خــطـاهــاي ايــن روزگار
«عرب را به جــایي رسيده است كار» //كه گشته است بر دوش ايران سوار
«تــفــو بــر تــو اي چرخ گردون تفو»//بـــرایـــــن شوربــختـان مجنون تـفو
سه پاره از این خاک پر قدرمان //شــده خار چشم اماراتیان
پشه چیست ، که ادعایش چه باد ؟// ویک فوت ما بهر او تند باد
امارات ، بی خود مــكــن ادعـــا // مــروري بــكــــن درس جـــغـــرافـــيــا
زتـــاريــــخ هم دور و بــيــگانــه اي// ويـــا آن كـــه مدهوش و ديوانه اي
محال است یـــک مــتر از خـــاک مــا // جــدا گردد از مــیــهــن پـــاک مـــا
نــديـــدي مگر حال صـــدامــيـــان//چــگـونــه بــرافـــتــاد ه اند از مـيـان
اگــرچـــيـــزي از خـــاك ايــران زمـيـن// بــشــد قــســمــت آن بُت جور و كين
بـه تـــو نــيـــز خـواهـد رسد چیزکی // اگر پرسی ازمن بگویم زکی
سرافراز و « جـاويــــد» بــــادا وطـــن // ودور از وجـــودش شـــــود اهـــرمن
بــــه تاریـــخ این نکتــه مــانــَد به یاد // « چــو ايـــران نـبــاشــد تــن مـن مباد»

محمد جاوید
به نظر من اعراب هیچ گاه سر سازگاری با ایرانیان نخواهند داشت

۱۳۸۹/۰۱/۰۶

روزی که معنای هر سخن ، دوست داشتن است

روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هرانسان برای هر انسان برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .

قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که هر لب ترانه ئیست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آن روز را انتظار می کشم .

حتی روزی که دیگر نباشم !!



شاملو . . .

۱۳۸۸/۱۲/۰۳


Photo : meysam rezakhan

آلن دوباتن نويسنده انگليسی توی كتابش اگر اشتباه نكنم « تسلی بخشی های فلسفه » نوشته بود :
" نه هر چيزی كه سبب می شود احساس بهتری پيدا كنيم خوب است و نه هر چيزی كه ما را می آزارد بد است "

۱۳۸۸/۱۱/۲۶

هستی و زمان

چند وقت پيش كتابي به دستم رسيد به نام هستي و زمان نوشته مارتين هايدگر ترجمه سياوش جمادي كه خيلي برام جالب بود چون فكر مي كردم نوشته هاي هايدگر براي ما ايراني ها چندان جالب نباشه . هايدگر به خاطر مراوداتي كه با نازي ها داشته چندان در ايران محبوب نيست و انديشه هاي فلسفي او در اصل مردود شمرده مي شه . حتي ميگفتن يا بهتر بگم توصيه میشد كه بيشتر به تفكرات كانت توجه بشه تا به هايدگر چون هستن كساني كه ادعا مي كنن فلسفه كانت براي ما از نظر ذهني و رواني "" بهداشتي تر "" و سالم تر از فلسفه ديگر فيلسوفانه .
من خودم به شخصه فلسفه هايدگر رو خيلي مي پسندم كاري با مراوداتش با نازي ها ندارم اما هايدگر تفكرش اين بود كه
( انسان يه طرحه در اصل انسان بودن نيست ، بلكه انسان شدن است . يعني انسان بايد بشود آنچه كه بايد بشود)
در آلمان و فرهنگ آلماني افرادي مثل كانت و فرگه و وينگنشتاين و همچنين هگل و نيچه و هايدگر بودن و فلسفه خاص خودشونو داشتن اما هايدگر مثل خودش بود . در اصل هايدگر چيز ديگري بود ...
توي آرشيو مجله اشپيگل نگاه مي كردم فكر كنم تاريخش مربوط به 1966 بود اگر اشتباه نكنم يه مصاحبه اي داشت با هايدگر كه گفته بود :
" امروز تا آنجا كه من مي دانم تفكر تشنه اين است كه متفكري بگويد چه كسي بس بزرگ است تا انديشه را در قلب اهميت نشاند و انديشه را به راه خود آورد . امروزه براي ما ؛ بزرگي آنچه بايد بدان انديشيد ، بس بزرگ است . شايد بهترين كاري كه از ما ساخته است اين است كه بكوشيم به آن نقبي بزنيم – نقبي به موازات گذرهايي تنگ و باريك كه چندان دور نمي روند ... "


۱۳۸۸/۱۱/۱۲

خبر کوتاه بود


خبر کوتاه‌ بود

شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه)


خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

۱۳۸۸/۱۰/۲۴

هوا بس ناجوانمردانه سرد است



Photo : meysam rezakhan

  هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... تگرگی نیست ، مرگی نیست... صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است... حریفان گوش سرما برده است ... این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ... به تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگ اندود پنهان است... حریفا رو چراغ باده را بفروز... شب با روز یکسان است ...  
مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

هنر سیر و سفر



Photo : meysam rezakhan


كتابی می خوندم از آلن دوباتن به نام " هنر سير و سفر " خانم گلی امامی اين كتاب رو ترجمه كردند . اين كتاب بيشتر درباره تأثيراتی هست كه مكانها بر روان آدمی میذاره . بيشتر درباره انسانهاست درباره زيباييه و اينكه چرا ما به زيبايی نياز داريم و اين زيبايی تأثيرش چی می تونه باشه .
يه شخصيتی در كتاب هست به نام آقای دوك كه می خواد بره لندن و چند ساعتی قبل از سفرش به يه كافه انگليسی می ره ، بعدش با خودش فكر می كنه برای چی بره لندن؟ لندن همين كافه است و بعد به خونش بر می گرده . يا اينكه يه جايی می گه : سفر برای آدمهايی هست كه در پی خوشبختی هستن يا سفری كه با ديدن يه عكس شروع می شه اما وقتی در منظره ای مشابه همون عكس قرار می گيرن احساس می كنن كه می خوان برن به دستشويی!!!
به نظرم در اصل سفر يه حالت روحی است و لازم نيست حتما" از جايی به جای ديگری بريم ...
هدف آلن دوباتن توی اين كتاب اينه كه آدمها بايد خودشون رو از درون بسازن و ديدگاهشون رو از درون تغيير بدن وگرنه هر جا كه برن و به هرچی كه نگاه كنن اون اندوه و غم و افسردگی هميشه باهاشون هست .
در واقع سفر برای اينه كه ديدگاهمون از درون تصفيه بشه ...
اميدوارم همينطور بشه ...

۱۳۸۸/۰۹/۰۶

ایمان برای بعد ، انسان برای بعد ...


Photo : meysam rezakhan


   یک روز دوست.... پشت در خانه اش نوشت...... ما خسته ایم دیدن مهمان برای بعد
   یک کوچه در کنار من و کودکی بکش ...... تصویر مرد پیر خیابان برای بعد
   جا مانده است دفتر فریاد در حیاط ....فرصت دهید ... بارش باران برای بعد
   هرگز کسی ندید که یخ زد نگاهمان.... هرگز کسی نگفت زمستان برای بعد
   پرواز این همیشه ترین / پیش روی ماست... یک عمر پشت میله ی زندان برای بعد
   در خانه فقر آمده است .... ایمان برای بعد
   شاید... شاید... کسی از تبار من .. بهتر بگوید عاطفه.....
   .....انسان.... برای بعد

۱۳۸۸/۰۹/۰۵

دو خدا وجود دارد



     دو خـــدا وجـود دارد ، خـدایی کـه اساتیـدمـان بـه مـا آمـوختنـد و خـدایی کــه بـه ما مـی آمـوزد.
     خـدایـی کـه مـردم همـیشـه دربـاره اش سخـن مـی گـوینـد و خــدایـی کــه بـا مـا سخـن مـی گویــد.
     خــدایـی کـه آمـوختـه ایـم از او بتـرسیـم و خــدایـی کـه بـا مـا از مهــــــر مــــی گوید
     خـدایـی کـه آن بـالاست و خــدایـی کـه در زنـدگـی روزمـره مـا مشارکت دارد.
     خــدایـی کـه مـا را مـواخـذه مــی کنـد و خــدایـی کـه قـصـورات مــا را مــی بـخشـــد.
     خــدایـی کـه مـا را بـه آتش دوزخ تهـدیـد مـی کنـد و خــدایـی کـه بهتـرین راه را نشان مــی دهـد.
     خــدایـی کـه مـا را زیـر بـار گنـاهانمـان خــرد مـی کنـد و خــدایـی کـه ما را بـا عـشقـش مــی رهـانــد.



    پـائـولـو کـوئیـلـو



۱۳۸۸/۰۹/۰۴

Photo : meysam rezakhan
در سانفرانسیسکو بر روی دیواری نوشته  شده بود :
می دانید چرا در کشورهای استبدادی رای دادن قانونی است؟ چو ن حاکمان می دانند مردم با آن استبداد و استثمار و ظلم و ستم رانمی توانند ریشه کن نمایند... اگر می توانستند آن را غیر قانونی می کردند ...

۱۳۸۸/۰۴/۳۰


 گداخت جان که شودکار دل تمام ونشد
بسوختیم در این آرزوی خام ونشد

Photo : meysam rezakhan