‏نمایش پست‌ها با برچسب پاورقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاورقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۰۸/۱۴

همه چیز سیاه هست و سفید

همه چیز سیاه هست و سفید ! زندگی ما برپایه ویرانه های خودساخته هست ! پر از دروغ و ریا ! پر از خودخواهی های خودخواسته ... پر از هرزگی ... پر از بی قیدی و بی تعهدی ...... پر از اجبار در تکرار رفتارهای اشتباه ... پر از انجماد ذهن آدمها ...ما آدمها درست زندگی می کنیم اما اشتباه فکر میکنیم و اینکه چرا گاهی اشتباه فکر میکنیم عجیبه!!! ... همیشه در حال رفتنیم ...همیشه در حال فراریم ... فرار از واقعتهایی که خوشایندمون نیست ... همیشه فکر میکنم در حال از دست دادنیم ! از دست دادن همه چیز ... از دست دادن زندگی ... ما آدمها راستگو به دنیا اومدیم ولی خیلی احمقانه هست که دروغگو از دنیا میریم و این یعنی واقعا زندگی؟؟؟!!!؟؟؟ ... بیهوده به دنبال آرمان شهر و آرمان انسانیم... از کنار خیلی از چیزهایی که روزی برامون اهمیت داشته میگذریم ... از خواستنیهامون و از نخواستنیهامون... از انسانیت ... انسانیتی که این روزها فقط در کودکان و دنیای کوچیکشون میتونیم پیدا کنیم ... شاید هم در کتابهای داستان کودکان میتوان یافتشان ... همه چیز سیاه هست و سفید ...

۱۳۹۳/۰۸/۱۳

جشن های ایرانی

این روزها به دردی دچاریم که در خلق و وجود این اتفاق دخیل نبودیم ولی در حال بال و پر دادن به این شرایط ناخواسته هستیم . از بسیاری جهات مردمان خودآزار شدیم در حالی که دیگر آزاری ما سر به فلک نهاده . اخبار ریز و درشت گواه این موضوع هست . خشونت به صورت ذاتی دراومده و پرورش یافته و افق روشنی برای مهار و اصلاح این قضیه متصور نیستیم . ما مردم شادی نیستیم و انگار بلد نیستیم چطور شادی کنیم ولی به خوبی یاد گرفتیم به صورت جمعی ناراحت و عزادار باشیم از حق نگذریم که ما ایرانیها در هیچ کار گروهی موفق نیستیم اما عزاداری گروهی رو به خوبی و نظم خاصی انجام میدیم و زمان انجام این خودآزاری و دیگران آزاری برایمان اهمیتی نداره ! درواقع و در حالی که از این موضوع غافلیم که این موضوع خشونت ذاتی ما آدم ها رو پرورش میده . هر چیز مطلقی نتیجه فاجعه باری داره وقتی در طول سال ما بیشترین مراسم عزاداری رو داریم نتیجه این عزا و ناراحتی بسیار ملموس هست ...
در طول گذر تاریخ ما ایرانی ها که شادترین مردمان این کره خاکی بودیم  به چنین فلاکتی افتادیم که عزادار باشیم و مرده پرست ! و اصلا بلد نباشیم شادی کنیم و جشن بگیریم و متاسفانه جشن هایی که برگزار می کنیم همه بوی عزا و خشونت و دعوا می دهند و گریه و شیون تا جشن و شادی!
امروز صبح از کتابخونه اتاقم کتابی از شادروان دکتر پرویز رجبی برداشتم و مرور کردم به نام " جشن های ایرانی " یادم میاد که من اولین بار دکتر پرویز رجبی رو در سال 86 در مراسم بزرگداشتی که سفارت سوئد برای سون هدین (جغرافی دان، مکان نگار، عکاس، کاوشگر و سفرنامه نویس سوئدی ) تدارک دید ، ملاقات کردم و هنوز هم خرسندم که کتاب جندق و طرود و جشن های ایرانی به خط و امضای ایشون برایم ماندگار شد و البته کتاب ترازوی هزار کفه ...
*انتظار رسیدن به صورت نخستین جشن های ایران باستان که تا کنون به حضور خود ادامه داده اند ، انتظار بیهوده ای است . زیرا این جشن ها به ناگهان بجود نیامده اند که سرگذشت ثابتی داشته باشند . پیداست که یادمان پدیده های اجتماعی با گذشت زمان و به مرور زمان از سویی شاخ و برگی  تازه یافته و از سویی دیگر ، هماهنگ با نیازهای زمان چندی از شاخ و برگهای خود را از دست داده است . برای نونه ، پیداست که در ایران باستان قرآنی وجود نداشته است که در سر سفره های هفت سین قرار بدهند و یا نام های هفتگی نام هایی هستند که در دوره اسلامی جایگزین نام های ماهانه روزها شده اند .*
این کتاب به تفصیل به جشن های ایرانی پرداخته و هر صفحه این کتاب حاوی نکاتی قابل توجه و تاریخی درباره جشن ها و مراسم ها و آیین هایی است که در گذشته مورد احترام بوده و برگزاری آن جزو رسوم مردم این سرزمین بوده است ایکاش مردم ما کمی تاریخ می خواندند گرچه سرگذشت جشن های ایران نشان از خیلی حکایت ها دارد که هرگز حکایت نشده اند ...

* برگرفته از متن کتاب

۱۳۹۳/۰۶/۱۶

مردی که دوست داشت در آغوش طبیعت از دنیا برود ...



امروز 16 شهریوره شاید برای خیلی ها روز خاصی نباشه ولی برای ما بچه های دوره دهم اکوتوریسم روز خاصیه ... اون دوره توی موسسه طبیعت اساتید خاصی بودن که آدم وقتی سر کلاسشون می نشست اصلا گذر زمان رو حس نمی کرد برای من که اینگونه بود مخصوصا سر کلاس " عباث جعفری " که طبیعت رو جوری تعریف و تدریس می کرد که ماها بتونیم بهتر ببینیم ! چه شاعرانه می نوشت از طبیعت و آدمهای طبیعت ... از عباث هرچه بنویسم حق مطلب رو ادا نکردم عباث برای من استاد بود و حق استادی بر گردن من داشت .. عباث همه چیز بود طبیعت گرد، ایران شناس، نویسنده، عکاس و کوه نورد سرشناس و بیشتر از همه اینها عاشق طبیعت ایران . امان از رودخانه های خروشان نپال که عباث را از ما گرفت ... 5 سال گذشت از رفتن مردی که دوست داشت در آغوش طبیعت از دنیا برود ...

۱۳۹۳/۰۶/۰۵

برويد مثل آدم زندگی تان را بکنيد


پيام خدا

فرض کنید من اصلا وجود ندارم ؛ برويد مثل آدم زندگی تان را بکنيد و اين قدر داستان و شعر درست نکنيد خودتان نماینده های من را درست کرده ايد که کاسبي کنيد و سر همديگر را کلاه بگذاريد ، چرا پای من را وسط مي کشيد ؟ اگر من خدايم چرا موسي را بفرستم بگويم شنبه را تعطيل کند و عيسي را بفرستم بگويم يک شنبه را و محمد را بفرستم بگويم جمعه را ؟چرا کاری کنم که عيسوی شرابش را در کليسا بنوشد و مسلمان به جاي شراب شلاق بخورد ؟چرا یکی چادر بکنه سرش یکی تاپ به تنش ؟چرا یکی با امام حال کنه یکی با پیغمبر؟؟ یکی با خیالش ؟؟؟!!! چرا یکی بشه خاتم بقیه باشن با ماتم ؟؟ اگر من با نام دین وجود دارم و اين قدر مهربان هستم که همه دين ها مي گويند چرا بيشتر تلفات تاريخ و جنگ ها در تاريخ با نام دين و انجام تکليف ديني و هدايت مردم و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است ؟ فکر کردین اونا که مردن تو بهشتن یا جهنم ؟ اصلا فکر کردین تکلیف اونا که قبل از عیسی و موسی ومحمد و علی مردن چی میشه ؟ اگر من این خدا بودم چرا اين همه آدم کج و معوج به اسم من روی زمين خدايی مي کنند و کليد بهشت می فروشند و يا دنيا را برای مخلوقات من (؟!) جهنم کرده اند ؟خدايی که به عبادت محتاج باشد ، خدايی که قسم بخورد جهنمش را از نا فرمانان پر می کند ، خدايی که فقط محبان علی را به بهشت راه بدهد و بقيه پيامبرانش بشوند زرشک ، خدايی که می گويد زمين آزمايشگاه است و آدم ها موش آزمايشگاهی و تمام آن چه که در زمين حرام کرده را در بهشت وعده می دهد من نيستم !! برويد مغزتان را بکار ببريد و بيخود بی عرضگی هايتان را به اسم اين که من چيزی می دانم که شما نمي دانيد ! نگذاريد اگر نمی توانيد از پس گردن کلفت هايتان بر بيائيد چرا پای من را وسط می کشيد ؟ نخير ؛ قرار نيست من در آن دنيا حساب لات و لوت های دنيا را برسم . اگر عرضه داريد خودتان از خجالتشان در بيائيد و الکی خودتان را بچه مثبت های بی عرضه بهشت معرفی نکنيد . يعني چی دست روی دست می گذاريد و منتظران فلان و بهمان می شويد. آقا جان قرار نيست کسی را بفرستم . مفهوم شد ؟ همه شماها چند ميلياردی سلول خاکستری در آن مغزهايتان داريد ، بکارش ببريد و بجای تسبيح و استخاره انداختن ، از اين سلول ها استفاده کنيد تا فاسد نشود . اگر در قدرت طلبی و فريبکاری روی مزرعه حيوانات را هم سفيد کرده ايد و به همه دنيا گند زده ايد چرا می گوئيد قضا و قدر من است ؟ يعنی اگه من خدا بودم اندازه مدير گوگل هم عرضه نداشتم يک دم و دستگاه درست و حسابی راه بندازم که هم کارمندش راضی باشد هم مصرف کننده اش ؟ چرا پولتون رو بیخودی به مسجد و کلیسا اهدا می کنید ! باور کنید من راضی به این کار نیستم. من بیشتر خوشحال میشدم اگر پولتون رو به جاهایی که واقعن احتیاج دارند بدین. دورو بر خودتونو نگاه کنین. مسجد و کلیساهای با گنبد طلا به پول شما احتیاج دارن یا مراکز فرهنگی، بیمارستانها، مدارس و یتیم خانه ها ؟ باور کنین نمایندگان واقعی من در این مکانها هستند نه در مسجد و کلیسا ! شما يک بار در اين گوگلSign Inکنيد تا دو هفته بس است لازم نيست روزي چند بار جلويش خم و راست بشويد و هزار خواهش و تمنا کني تا سرويس هايش مثل ساعت کار کند وضع دعا و نفرين هايتان هم از همه بدتر است ! بهتان گفته باشمکه 99/99درصد اين دعاهاSpamاست و اصلا درMail Boxمن ظاهر نمي شود . آخر يعني چي ؛ خدايا همه را خوشبخت کن ؟ من به شما عقل دادم که فکر کنید من به شما دست دادم که عمل کنید پا دادم که حرکت کنید و چشم دادم که ببینید و گوش و حس و بینی و ... همه را دادم که خودتان تصمیم بگیرید و انجام دهید و بسنجید و بفهمید . همه را ندادم که خودم دست به کار مستجاب کردن دعا و استخاره کردن و قانون گذاشتن و قانون اجرا کردن و مجازات کردن و پاداش دادن باشم . شما فکر کردید من اینقدر بی ثباتم که هر دینی رو به مزاق یکی و دلخوشی دیگری وضع کنم . و هر دفعه یه قانون جدید و متضاد با قانون قبلی بگذارم یه کم از عقلتون استفاده کنید
عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل عقل

۱۳۹۳/۰۶/۰۴

سرزمینِ شاعرکش... متظاهر... سیاهکار!

فلانی‌ از بچه‌های "زرنگِ" تهران است!
"شهیار قنبری"، شاعر و ترانه‌سرا، آهنگ‌ساز و خواننده‌ی بنام مقیم لس‌آنجلس در زیر یکی از تصاویر مربوط به تشییع سیمین بهبهانی در صفحه‌ی "تقاطع" نوشته است:
سرزمینِ شاعرکش... متظاهر... سیاهکار! سرزمینی که هنوز، تابوتِ چوبیِ‌ تر و تمیز را اختراع نکرده است! عشقِ مدل شدن و عکس گرفتن هم که همه را به حالت خفگی رسانده است!
او سپس در پاسخ به یک کامنت‌گذار دیگر ادامه می‌دهد:

سرزمین یعنی‌ ما: که مدام خطا می‌‌کنیم. که روز را از شب تمیز نمی‌‌دهیم. که بختیار را تکه‌تکه می‌‌کنیم. که بازرگان را برمی‌‌گزینیم. که هنوز شعارِ مرگ بر این و آن سر می‌‌دهیم. که بزرگان‌مان را همیشه تک و تنها،‌‌ رها کرده‌ایم. که همیشه دوست داریم بپریم سرِ صف! ایستادن در صف، آزارمان می‌‌دهد و برای جاهل افت دارد. نامش هم "زرنگی"ست!... (فلانی‌ از بچه‌های "زرنگِ" تهران است)!!!
یکی‌ از مهم‌ترین شاعرانِ این سرزمین می‌‌میرد، ببینید، چند تن‌ آمده‌اند! کسی‌ که دلاورانه، بی‌ وقفه خطر کرده است. به جای همه فریاد سر داده است! به عکس‌های مراسمِ خاکسپاریِ "شاملو" نگاهی‌ بیاندازید. نامه‌های دهخدا و هدایت را بخوانید... و این‌ها همه پای سرزمینی نوشته می‌‌شود به نامِ ایران. و نه‌، مجارستان! سرزمین یعنی‌: تاریخ. یعنی‌: من و شما.

۱۳۹۲/۱۰/۲۹

خوش به حال مسافرای اتوبوس


شهر من دیگر شهر نیست ... بیشتر شبیه یه کمپه که مردمش قایم شدن تا زنده بمونن!!! کمپی پر از دروغ و ریا ! پر از خودخواهی های خودخواسته ... پر از نفرت و هرزگی ... پر از بی قیدی و بی تعهدی ... پر از بی عدالتی ... پر از جستجو برای یافتن معنا وقتی که معنای خیلی از چیزهارو از ما گرفتن !!! پر از اجبار در تکرار رفتارهای اشتباه ... پر از انجماد ذهن آدمها که سایه هایی شدند در لابلای هجوم دیوانه وار دروغ ها و دورویی ها ... نمی خوام همزمان زندگی کنم در تناقض و تردید و سرشکستگی و دروغ و ریا ...درباره این مفاهیم نمیتوان با قاطعیت بحث کرد ... زندگی خیلی پیچیده شده هم حقیقتش و هم معناش ولی فکر میکنم گاهی درست زندگی میکنیم اما اشتباه فکر میکنیم و اینکه چرا گاهی اشتباه فکر میکنیم عجیبه!!! ... همیشه در حال رفتنیم ...همیشه در حال فراریم ... فرار از واقعتهایی که خوشایندمون نیست ... همیشه فکر میکنم در حال از دست دادنیم ! از دست دادن همه چیز ... از دست دادن زندگی ... ما آدمها راستگو به دنیا اومدیم ولی خیلی احمقانه هست که دروغگو از دنیا میریم و این یعنی واقعا زندگی؟؟؟!!!؟؟؟ ... بیهوده به دنبال آرمان شهر و آرمان انسانیم... از کنار خیلی از چیزهایی که روزی برامون اهمیت داشته میگذریم ... از خواستنیهامون و از نخواستنیهامون... از انسانیت ... انسانیتی که این روزها فقط در کودکان و دنیای کوچیکشون میتونیم پیدا کنیم ... شاید هم در کتابهای داستان کودکان میتوان یافتشان ... همه چیز سیاه هست و سفید ...
اینهارو نوشتم که یه سری چیزهارو فراموش کنم ولی مثل اینکه هی داره یادم میاد ... دوست دارم خیلی راحت و بی دردسر توی خواب بمیرم ... مثل اون مسافرای اتوبوس ... نه با جیغ و داد! ذهنم آشفته ست اما نه از ناگفته ها و نا ملایمتی ها ... اما هنوز در راهم شاید نیمه راه که پایان آن مشخص نیست ... خوش به حال مسافرای اتوبوس که در خواب رفتند ...

۱۳۹۲/۱۰/۱۷

زندگی


کسانی که دوستمون داشتن رو بدون هیچ دلیلی ترک می کنیم و از کسانی که ترکمون کردن دلیل قانع کننده می خوایم... جواب سوالهای زندگی نکرده مون رو چگونه بیابیم؟ مایی که به داشته هامون قانع نیستیم و دنبال دست نیافتنی هاییم .... زندگی رو پیچیده دوست داریم و دنبال پیچیده کردنش میگردیم ولی ته دلمون دوست داریم همه چیز برگرده به همون روزهای آروم و خوبی که دو دستی خرابش کردیم ...
همین امروز 

خيال و واقعيت




بين خيال و واقعيت نمی توان مرز مشخصی بين ذهن و چشم قائل شد ... زندگی مان همانند آئينه ای است كه خودمان و ديگران را در آن می بينيم . حال اين پرسش مطرح است كه اگر اين آئينه را غبار آلود كرديم ديگران در كدام آئينه نگاه كنند؟
دنيايی كه آئينه غبارآلود منعكس می كند دنيای حقيقی را هم تحت تأثير خود قرار می دهد ... آسمان ديگر همان آسمان صاف و آبی نيست . رنگها هم ديگر رنگهای سابق كه می ديديم نيستند حتی آدمها متفاوتند ...
همین

۱۳۹۲/۰۹/۲۳

کلاف سر در گم زندگی


زندگی مان پر شده از اتفاقاتی که هنوز نیوفتاده! مرگ هایی که هنوز در راهند ... 
زندگی هایی که آغاز آن به تصمیمی بند شده است ...
آدمهایی که می توانستند باشند و نیستند ...
دشمنانی که هنوز رخت دوستی بر تن دارند و دوستانی که هنوز دشمن نشده اند ... 
روابطی که هنوز به آشنایی نرسیده اند ...
کلاف سر در گمی است زندگی در ویرانه هایی از خاطرات نیامده از آینده ای که هرگز اتفاق نخواهد افتاد ...
همین

۱۳۹۲/۰۹/۰۲

دنیای این روزهای ما

در دو دنیای متفاوت داریم زندگی میکنیم : دنیای درون خانه که خودمان را می بندیم  پشت درهای بسته و می گذرانیم به خوشی و ناخوشی . دنیای درون چار دیواریهایمان پر شده از تضادها و تناقضات سردرگم که به کلافی پیچیده می ماند از این همه ریاکاری و نقش بازی کردن ها و برنامه ریزی برای نشان دادن آن چیزی که نیستیم به دیگرانی که نمی شناسیمشان ! در واقع خودمان را گول میزنیم!!! درون خانه با  تلویزیون و اینترنت و فضای مجازی وموبایل و چت رومهای متنوع زندگی میکنیم و  موزیک و لباس و فرهنگ غربی و عرق و نئشه جات و فحش و ناسزا به زمین و زمان و دولت و حکومت وخدا و پیغمبر و ناله از  تمام ناملایماتی که مسبب همه آنها خودمانیم و بس ... طاقت دیدن دوستان را نداریم و اگر میبینیم شان برای رفع تکلیف است و دور همی های اجباری یا از سر ناچاری!!....!!!  و دنیای خیابانها و پاساژها  و محل کار که همه با یک ماسک روشنفکرنمایی و مایه داری و عموم پسند می رویم . دنیای  بیرون ، دنیای خشک مقدسی ظاهری و اظهار ارادت به همه آنهایی که با خشم و نفرت درباره شان غیبت میکنیم !!! حتی جرات آن را نداریم که بگوییم : هی فلانی من از تو خوشم نمی آید ! دوستت ندارم! از بودن در کنار تو لذت نمی برم! 
از هیچ معیاری در زندگی برخوردار نیستیم ! شاید یاد نگرفتیم که زندگی را زندگی کنیم حتی برای خودمان برای دلمان !!! همش در حال زندگی کردن برای دیگرانیم و می ترسیم درباره مان چیزی را بگویند که خوشمان نمی آید ! میترسیم که چیزی نباشیم که دیگران درباره مان فکر می کنند !! خب به درک ! بگذارید بگویند بگذارید فکر کنند  هر چیزی که به ذهنشان می رسد حتی اگر خوشمان نیاید!!! ما برای خودمان زندگی می کنیم نه دیگران ... دیگرانی که چیزی نداریم تا با آنها قسمت کنیم ... دنیای متفاوتیست درون و بیرون خانه و ما چه هنرمندانه نقشهایمان را بازی میکنیم .............

۱۳۹۲/۰۴/۰۹

آدمهای این شهر

شهر ما آدم ندارد یعنی آدمهایی که باعث شوند ما به کجایی مان پی ببریم ......... هر چقدر هم خوش بین باشیم آدم پیدا می کنیم اما بدور از آدمیت ، که در ظاهر آدم اند اما با باطنشان ..........
این شهر پر از آدمهایی است که وجودشان مانع از این می شود که جای خودشان را پیدا کنند . در واقع وارد دنیایی می شویم که سراسر تاریک و نا امید است دنیایی که ترس و عصبانیت در آن معنایی ندارد در واقع سراسر نا امیدی است .
آدمهای این شهر را می گویم که صد در صد وفادار نیستند و در واقع شروعشان در یک جایی از میانه راه به سمت دیگر کج می شود و ادامه دارد این جریان تا ناکجا ....... 

۱۳۸۹/۰۷/۲۵

۱۳۸۹/۰۶/۳۱

بازگشایی مدرسه ها

فردا مدرسه ها باز می شه ... دوباره صدای پای كودكانه به سمت مدرسه ها شنيده می شه ... یادش بخیر كوله  نو، كفش نو، مداد قرمز، مداد تراش ، جامدادی كشويی  ، پاك كن پليكان سفيد ، بوی خوب گچ روی تخته سياه ... يادش بخير... معلمی كه با عشق درس زندگی می داد ، معلمی كه غم نون نداشت و هرچه بود عاشق درس دادن بود ، درس زندگی می داد ...  يادش بخير كودكی ، وقتی اول دبستان بودم روز اول مدرسه خيلی گريه كردم ، چقدر از دست مادرم ناراحت بودم كه منو آورده بود مدرسه ، گريه ام به اين خاطر بود كه فكر می كردم توی مدرسه گم شدم ، فكرشو بكن من فكر می كردم توی مدرسه گم شدم ....... مدرسه ای كه توی چشمم خيلی بزرگ بود ، بزرگ تر از خونمون ... كلاسهاش پراز نيمكت های چوبی بود ، نيمكت هايی كه بايد توی اون سه نفری می نشستيم و درس می خونديم ، چقدر بازی گوشی كرديم و از معلم كتك خورديم ... دوست دارم بنشينم سر كلاس اول دوباره از اول اول شروع كنم بنويسم «الف ، ب ، جيم ، دال ... آن مرد در باران آمد ... بابا نان داد ... هيچ وقت هم از خودم نپرسيدم چرا می نويسم بابا نان داد بايد می نوشتم بابا نان می دهد يا آن مرد در باران می آيد ... هميشه آن مرد در باران می آمد ... خيس نمی شد ... بی خيال ... » الان وقتی به این جمله فکر میکنم میبینم فارسی تنها زبانی هست که توی آموزش اون فعل گذشته ساده به جای حال ساده آموزش داده میشه ... ای بابا ...  چقدر سر نشستن توی نيمكت برای اينكه كنار پنجره بشينيم با هم دعوامون می شد ... يادش بخير دوران كودكی ... چقدر مشق نوشتيم و چقدر از روی چوپان دروغگو جريمه نوشتيم ... ده بار از روی درس تصميم كبری بنويس ... تصميم نوشتنش توی دوره كودكی برای من واقعا" كبری بود ... چقدر از روی دست هم توی امتحان تقلب كرديم ... چه كيفی می داد تقلب توی امتحان ... يادش بخير كودكی ... گچ         برمی داشتيم و روی ديوارهايی كه در مسير مدرسه بود خط می كشيديم ... هيچ بد نبود اگرمی تونستم روی ديوار زندگی هم درست مثل ديوارهايی كه در مسير مدرسه بود خط ممتد می كشيدم . شايد كمك می كرد كه سرم گرم زندگی خودم باشه و به چيزهای ديگر فكر نكنم ... اين ديوار زندگی برايم يك معنای ديگر هم داره ، اينكه جايی كسی چشم به راه آدم نشسته ، يا به آخرين ديواری كه پايان خطه تكيه زده و منتظر مونده  ... زندگی پيچيده تر از اونيه كه فكر می كردم و بايد زندگی را جدی گرفت ... نبايد به اون بی اعتنايی كرد . فكر می كنم بی اعتنايی به زندگی نتيجه بی اعتمادی آدمها به يكديگر هست و نتيجه اين می شه كه ما آدمها دنيا را از پشت عينك بدبينی خودمون می بينيم و طبيعی است كه ميزان اين بدبينی در افراد متفاوت هست و شيشه اين عينك انگار هرقدر كلفت تر باشه قضيه پيچيده تر می شه . فكر  می كنم اين حق هر آدمی هست كه دنيای خودش رو بسازه ، كه دور دنيای خودش ديواری بسازه و در اين ديوارها پنجره ای رو به ديگران نسازه ... اين حق هر آدمی هست كه گوشه ای بشينه و كاری به ديگران نداشته باشه و زندگی ديگران رو نبينه و اعتنايی به آدمهايی نداشته باشه كه آنسوی ديوار ، آنسوی پنجره ای كه واقعا" نيست ، راه می رن و حرف می زنن و خوشی هايشون رو با هم قسمت می كنن و البته كه آدمها می تونن به همه چيز بدبين نباشن . گاهی چيزی در زندگی ما آدمها هست كه ما رو به چيزی يا كسی بدبين می كنه و دقيقا" همين چيزهاست كه در زندگی روزمره ما اهميت داره ... آخ كه دلم چقدر تنگ شده واسه مدرسه ... برم توی كلاس بشينم و هی معلم درس بده ... عجب دنيايی شده ... الان توی اتاقم روی صندلی نشستم جلوی ميز كارم و دارم مرور خاطرات می كنم و می نويسم... گاهی سرك می كشم به دنيای مجازی ... آرام و بی صدا ... انگار كسی اونجا نشسته منتظر تا تو بيای و دكمه ها رو فشار بدی و ازش چيزی بپرسی يا دنبال چيزی بگردی ... ديگه از گچ و تخته سياه خبری نيست ... از معلمی كه توی دنيای حقيقی مون بود خبری نيست ... انگار نسلشون داره منقرض می شه مثل نسل ما ... بد دنيايی شده اين دنيای مجازی ... آدمهای مجازی با افكاری كاملا" مجازی ... توی اين دنيای هزار توی زيبای بی روح هركسی برای خودش يه كلبه داره كه بهش می گه كلبه فقيرانه كه مثل پناهگاه درونی می مونه واسه آدمها كه هر وقت تحمل دنيای واقعی تقريبا" غير ممكن می شه به اون پناه می برن ... با چشمانی كاملا" بسته و با قدرت تخيل كه توی آدمها كمتر شايع هست ...
در اين كوچه باغهای خاطره انگيزكه خاطرات ناگفتنی بسيار دارد برای نگفتن ... كلبه هايی كه پنجره هايش به روی هيچكس گشوده نيست ... می توان به ديوارهای كاهگلی آن تكيه زد و از اين زندگی روزمره در امان ماند ... روزهای خوب و فراموش شدنی ...
در ضمن فردا سالروز تولد خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان هم هست و فقط میتونم این دو بیت شعر رو به استاد شجریان تقدیم کنم و از خداوند متعال برای استاد ارجمند طول عمر و سلامتی خواستارم ...
تا شعله آفتاب خاموش شود /
این هستی با مرگ هم آغوش شود /
پژواک صدای تو محال است محال /
از حافظه وطن فراموش شود /
این دو بیت نمیدونم از کیست اما بسیار پر معنی و دلنشین سروده شده ...
پیام شادباش‌تان برای استاد را در اینجا بنویسید:
http://www.delawaz.com/fa/birthday.html

۱۳۸۹/۰۶/۲۶

اگر قره قاج نبود ...

اگر پیچ و خم های رودخانه قره قاج ، آنجا که به نخلستان " مکو " می رسد آن همه دل انگیز نبود ؛
اگر بیشه ها و دشتهای پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت ؛
اگر پر و بال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهو هایش آن همه سیاه نبود ، روز و روزگار من غیر از این بود!
اگر این اگرها نبود ، من آدمی دیگر و در عالمی دیگر بودم ...
در ایل بودم ، از غوغای شهرها گریخته به دامن کوه  بیابان آویخته بودم ، ولی بیش از پنج سال تاب و طاقت اقامت در بهشت را نداشتم . باز هوای سفر به سرم زد و فرار را بر قرار اختیار کردم .
زندگی من مجموعه ای از این فرارها و قرارهاست . من از فرارهایم خوشنودترم و بر این باورم که گهگاه فرار بیش از قرار ، دلیری و شهامت می خواهد . هنگامیکه ستم ها چنگ و دندان نشان می دهند و توان رویارویی نیست راهی جز این نمی ماند .....

داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود / میشد چاره ای یافت / با صد داغ و صد درد چه میتوان کرد ؟
من این باغ خرم را با اشک چشم سیراب کردم / چرا گلشن برای دیگران خارش برای من ؟؟؟


یکی از دوستان بسیار خوبم برای روز تولدم کتابی به رسم هدیه به من داد به نام " اگر قره قاج نبود " نوشته محمد بهمن بیگی درباره ایل قشقایی که بیشتر خاطرات زندگی در ایل هستش . به دلیل مشغله زیاد ، فرصت نداشتم بخونمش گاهی با خودم میبردمش جنوب اما چند صفحه بیشتر نمیتونستم بخونم اما بالاخره خوندمش و از خوندنش خیلی لذت بردم و این چند سطر رو هم در وبلاگ گذاشتم ... 

۱۳۸۹/۰۶/۰۷

یک فنجان قهوه ...




گاهی با خودم كلنجار می روم كه هدفم از نوشتن در واقع يكجور فكر كردن به آدمهای دور و برم باشه نه اينكه مثلا" يك چيزی نوشته باشم ... بايد آدمها را از روی رفتارشان ، از روی حرفهايی كه می زنند و حرفهايی كه نمی زنند بشناسم . گرچه می دانم كه گفتن كلمه ای در يك لحظه بخصوص ، نتيجه چند ماه فكر كردن است و اين را هم خوب می دانم كه برخورد ناگهانی آدمها در خيابان چيزی جز يك برخورد ناگهانی نيست . شناختن ذات آدمها كار راحتی نيست و دو آدمی كه همديگر را نمی شناسند بعيد است پس از نوشيدن فنجانی قهوه در كنار شعله ای كه سرخ می سوزد به شناختی از يكديگر برسند ... در حقيقت زندگی پيچيده تر از آن است كه در فاصله نوشيدن فنجان قهوه و خوردن برشی از كيك آن را بشناسيم و به خاطر همين پيچيدگی است كه شادی و غمهای ما آدمها در هم آميخته شده است . آلن دوباتن نويسنده انگليسی توی كتابش اگر اشتباه نكنم « تسلی بخشی های فلسفه » نوشته بود :
" نه هر چيزی كه سبب می شود احساس بهتری پيدا كنيم خوب است و نه هر چيزی كه ما را می آزارد بد است " آره راست می گه آلن دوباتن ... آنچه مهم است در واقع به نظرم آنچه بايد اهميت داشته باشد اين است كه ما آدمها معنای آرامش را درك كنيم و به دنبال چيزهايی برويم كه خنكای مرهمی باشد بر شعله زخمی ...

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

روزگاریست شیطان فریاد می زند :
آدم پیدا کنید ،  سجده خواهم کرد ...........

۱۳۸۹/۰۴/۱۷

پشت پنجره بی کسی ...

پشت پنجره بی کسی
پشت پنجره بی کسی ، خودم را با هیچکس مقایسه نکردم تا کیستی خودم را بشناسم ، خودم را مرور کردم از کودکی هایی که به یاد می آوردم تا همین دیروز به این امید که دلایل و چرایی عملها و عکس العملهایم را پیدا کنم ... اما هیچکس را قضاوت نکردم ... هیچکس ... دو راه بیشتر ندارم ، یا باید محیطم را عوض کنم یا یک سپر دفاعی بسازم ...
زنده بودن دیگر کافی نیست ... باید زندگی کرد ....



Zu jeder kunst gehoeren zwei
einer, der sie macht, und einer ,der sie braucht


۱۳۸۹/۰۳/۳۱

هوای بارونی رو دوست دارم



Photo : meysam rezakhan

هوای بارانی رو دوست دارم چون کسی از من انتظار نداره که برم بیرون .... وقتی که این طرح رو دیدم خیلی ازش خوشم اومد و طرح قبلی رو عوض کردم ...

 
قبلا خیلی بهتر از حالا می نوشتم و بيشتر ... پركارتر بودم انگار ... نمیدونم ... بد دنيايی شده دنيای مجازی ... انسانهای مجازی با افكاری كاملا" مجازی ... هر شخصی كلبه فقيرانه ای داره توی هزارتوی اين دنيای زيبای بی روح ... انگار پناهگاهی درونیست كه هروقت تحمل دنيای واقعی تقريبا" ناممكن می شه به اون پناه می بريم ... با چشمانی كاملا" بسته و با قدرت تخيل ... چيزی كه در آدمها كمتر شايع هست ... یعنی روزی میرسه كه از ميان آسمان و زمين پا در زمين گذارم ؟؟؟ در اين كوچه باغ های خاطره انگيز كه خاطرات ناگفتنی بسيار دارد برای نگفتن ... كلبه هايی كه پنجره هايش به روی هيچكس گشوده نيست ... می توان به ديوارهای كاهگلی آن تكيه كرد و از اين زندگی روزمره در امان ماند ... می توان از خود انتقاد كرد و حق را به خود داد ... می توان در اجتماع باقی ماند و با مردم زيست ... می توان از اجتماع گريزان شد و از مردم بريد ... می توان تقصير را گردن ديگران انداخت و از بار گناه شانه خالی كرد ... می توان ... می توان ... می توان ... می توان ... گاهی پيش آمده كه دل دوستی را آزرده ام اما لحظه ای معجزه ای رخ داده است و فراموشی از تقصير ... مرا چه می شود؟ من افسرده ام از روزی كه متوجه شدم ... دلم برای خودم تنگ شده ... برای مادرم ... برای دوستانم ... حتی آنهايی كه مرا دوست ندارند دلم تنگ شده ... كمبود همه كسانی كه از دست داده ام احساس می كنم ... گاهی چنان دستخوش غم و غصه می شوم كه زنده ماندنم زير بار چنين غمی برايم باور نكردنی است ... اين ناكجاآباد كجاست كه آن را نيافته ام هنوز ؟؟؟ همین ...





۱۳۸۹/۰۳/۰۷

نامه عمر ابن خطاب به یزدگرد سوم پادشاه ساسانی و پاسخ یزدگرد سوم


اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد


 
از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین

به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس


یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم... شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است.. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است.. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید... اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

محل امضای عمر

خلیفه المسلمین عمربن الخطاب



پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.

به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی


به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ' پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ' را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند .. پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این 'جانوران قسی القلب ' را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ' خیلی مهیب ' و رفتارت ' بسیار وحشیانه ' می باشد.

محل امضای یزدگرد سوم

شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

۱۳۸۹/۰۲/۲۲

بسیار دور از هم قد کشیده ایم ...

بسیار دور از هم قد کشیده ایم ...
از زبان يك جنس مخالف، اما هم نوع....


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد....

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت ...

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ دخترانه و تو را پسرانه ....

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی ....

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد ....

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم ....

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی ....

و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قد کشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را ....

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .



اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور....

بهتان بر نخورد...

آخر سالیان است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند ........