۱۳۹۳/۰۱/۳۰

بهر لیلی چو مجنون

با کیهان کلهر و شب، سکوت، کویر  بهرنگ تنکابنی  

می‌گوید حضورش در جامعه‌ی موسیقی ایران همیشه با سکوت همراه بوده؛ می‌گویم ولی مردم شما را دوست دارند، پیگیر کارهایتان هستند، «شب، سکوت، کویر» هنوز جزو محبوب‌ترین آثار مردم است، منتظرند که به ایران بیایید و به صحنه بروید؛ می‌گوید مردم لطف دارند ولی برخورد آنها با برخورد بدنه‌ی جامعه‌ی موسیقی متفاوت است؛ می‌گویم فکر نمی‌کنم این‌طور باشد؛ می‌گوید چرا! من تا چهار سال پیش در تهران زندگی می‌کردم، سال 82 دیگر آمده بودم که بمانم اما انگار نبودم؛ می‌گویم حالا کی می‌آیید؟ می‌گوید شاید زمستان یک سری بیایم؛ خوشحال می‌شوم، می‌گویم برای کنسرت؟ می‌گوید من در «حال» زندگی می‌کنم، اهل برنامه‌ریزی بلند‌مدت نیستم، ببینیم چه پیش می‌آید…
در شب، سکوت، کویر، موسیقی ناحیه‌ی خراسان با اجرای نوازندگان محلی را می‌توان به‌صورت مشخص شنید. در این اثر نوازندگانی مثل حاج‌قربان سلیمانی و حسین آبچوری حضور دارند که از موسیقی‌دانان مطرح خطه‌ی شمالِ خراسان هستند. چطور با این دوستان آشنا شدید و همکاری کردید؟
سال 1371، پس از سیزده سال در حالی به ایران بازگشتم که دغدغه‌های ذهنی‌ام را با تجربه‌های حین تحصیل به شکل چند تصنیف درآورده بودم. البته اصرار داشتم که این کار صرفاً کار نوشته‌شده‌ای نباشد که یک‌عده بیایند و تمرین کنند و نهایتاً در استودیو ضبط شود. دوست داشتم کار چیزی باشد جز آن موسیقی استودیویی که همیشه انجام می‌شود. موادی که در اختیار داشتم مجموعه‌ای کاست‌ بود که در سال‌های متفاوت از موسیقی خراسان ضبط کرده بودم. می‌خواستم از این متریال برای سمپلینگ استفاده کنم. واقعاً کار سختی بود و فقط در تصنیف «ای عاشقان» بخشی از کنسرت حاج‌قربان در فرانسه را استفاده کردم؛ به این شکل که ضبط کار حاج‌قربان را تکه‌تکه کنار هم گذاشتم و ترجیع‌بند مقام تجلیس را، که خیلی دوستش‌ داشتم، در کار استفاده کردم. بعد دیدم که باید از نوازندگان دیگری هم استفاده کنم، این شد که به قوچان سفر کردم و با حاج‌قربان سلیمانی از نزدیک آشنا شدم. مدتی در رفت‌وآمد بودم و بین‌ ما دوستی برقرار شد. با علی آبچوری آشنا شدم که نوازنده‌ی قوشمه بود. در واقع در آن زمان تنها دو نفر در آن منطقه بودند که قوشمه می‌نواختند که سلیقه‌ی من با نوازندگی علی آبچوری بسیار موافق بود. این‌طور بود که از ایشان و دیگر نوازندگان محلی قوچان خواستم که کارهای مختلفی را برایم بزنند تا آنها را ضبط کنم.
استفاده از نواخته‌های محلی در کنار موسیقی رسمی با مشکلات مختلفی همراه است؛ اختلاف کوک سازهای محلی و سازهای موسیقی سنتی، تفاوت‌های تکنیکی نوازندگان و موضوعات دیگر این همنشینی را دشوار می‌کند. قطعاً فرایند استودیویی برای آماد‌ه‌سازی ضبط نوازندگان محلی، با توجه به امکانات آن زمان، بسیار پیچیده و زمان‌بر بوده. روند آن را تعریف کنید؛ باید جالب باشد.
درست است، با امکانات تکنولوژیک کمی که آن موقع داشتیم برای هر کار کوچکی مدت زمان بسیاری صرف می‌شد. شاید بسیاری از آن کارها امروزه به‌سادگی انجام شود، اما در آن سال‌ها زمانی که در استودیو صرف این کار شد خیلی بیشتر از زمان استاندارد برای ضبط و آماده‌سازی آلبوم موسیقایی در آن موقع بود. البته همراهی دوستانی که دانش و امکانات تکنولوژیک به‌روزتری داشتند در به سرانجام رسیدن این پروژه کمک بزرگی بود. بعد از ضبط نواخته‌های نوازندگان محلی، ساختن سمپل‌ها را شروع کردم که مهم‌ترین کار در آن مرحله تغییر کوک بود؛ کوکی که آن نوازندگان در اجرا استفاده‌ می‌کنند معمولاً سه یا چهار پرده از کوک سازهای موسیقی دستگاهی فاصله دارد، برای همین کوک این سازها باید در استودیو پایین می‌آمد. از طرفی من باید مطالبی را که آنها نواخته ‌بودند، برای کاری که می‌خواستم انجام بدهم، مرتب می‌کردم. این مسائل را خیلی نمی‌شد برای نوازندگان محلی توضیح داد، حداقل در آن مقطع زمانی نمی‌شد. برای همین اجازه گرفتم که بتوانم از کار استفاده‌ی کامل کنم و در مراحل مختلف تغییرات این‌چنینی را اعمال کنم. این تغییرات در استودیو بل انجام نشد، بلکه با کمک آقای محسنی و دوستان دیگر، که امکانات این کار را داشتند، طی مدت تقریباً زیادی به انجام رسید. برای مثال باید به مقدمه‌ی تصنیف باران اشاره کنم که صدای چند قوشمه را همزمان در حالی‌ می‌شنوید که نت‌هایی کشیده را اجرا می‌کنند. با قوشمه هرگز نت کشیده نمی‌زنند، آن نت‌های کشیده و فواصلی که در کار شنیده می‌شود به شکل یک‌صدم ثانیه یک‌صدم ثانیه از کار بیرون کشیده شده و بعد در کنار هم قرار گرفته و به این شکل درآمده و جمله‌ها همه ساخته شده است. خیلی از جمله‌ها آن‌طور که می‌شنوید نواخته نشده و ما در استودیو آنها را تغییر دادیم.
پس از انتشار شب، سکوت، کویر، مطالبی در برخی رسانه‌ها منتشر شد که کمی عجیب به نظر می‌رسید. حاج‌قربان سلیمانی در مصاحبه‌ با روزنامه‌ای مدعی شده بود که بابت همکاری در این آلبوم دستمزدی دریافت نکرده. اصل ماجرا چه بوده؟
اتفاقاً اکنون که درباره‌ی زوایای مختلف آن کار صحبت می‌کنیم، خوب است که درباره‌ی این موضوع هم توضیحی داده شود. البته این حاشیه‌ها به‌هیچ‌وجه برازنده‌ی موسیقی نیست، ولی چاره چیست وقتی موسیقی ما همه‌اش شده حاشیه. نوازندگان محلی هیچ ذهنیتی نداشتند که من می‌خواهم به چه شکل از نواخته‌های آنها استفاده کنم. برای مثال من از آقای آبچوری و آقای حسین بَبی که دایره می‌نواختند و سال‌های سال، شاید بیش از پنجاه سال، همکار بودند خواهش کردم برای ضبط نواری از آثارشان به استودیویی در تهران تشریف بیاورند. بعد از پایان ضبط از ایشان اجازه‌ گرفتم و پرسیدم: «اگر چند دقیقه از این ضبط را در کار دیگری استفاده کنم، اشکالی ندارد؟» گفتند: «نه، مطابق قراردادی که با شما داریم، این ضبط به شما تعلق دارد و شما می‌توانید هر کاری که می‌خواهید با آن انجام دهید.» با آقای حاج‌قربان سلیمانی هم به همین شکل بود. البته ضبط کار حاج‌قربان در منزل ایشان انجام شد. به همراه یکی از دوستانم به نام آقای محمد محسنی ادوات ضبط را به علی‌آباد قوچان بردیم و ساز حاج‌قربان را در منزل ایشان به مدت یک ساعت ضبط کردیم. از ایشان هم اجازه گرفتم و گفتم: «حاجی اگر ممکن است من چند دقیقه از این ضبط را در کار دیگری استفاده کنم.» ایشان هم گفتند که اشکالی ندارد و کار به من تعلق دارد. این کار را انتشارات کرشمه در امریکا منتشر کرد و تمام هزینه‌های مرتبط با آن را پرداخت. کاری هم که از آقایان آبچوری و ببی ضبط شد، به‌رغم پرداخت همه‌‌ی هزینه‌ها، هیچ‌وقت منتشر نشد و مستر آن هنوز وجود دارد. من فقط چند دقیقه از آن کار را در شب، سکوت، کویر استفاده کردم؛ آن قسمت‌ها دقیقاً از طرف من مشخص شده بود،‌ یعنی من از آقای آبچوری دقیقاً خواستم که آن را بنوازند. اما بعدها یکی از دوستان، که خود را خبرنگار معرفی می‌کند، از حاج‌قربان سلیمانی پرسیده که آن کاری که برای آقای شجریان زدی پولی بابتش گرفتی و حاج قربان گفته بود: «نه!» همین سؤال را هم از آقای آبچوری کرده بود و گزارش این سؤال و جواب‌ها را در روزنامه‌ای چاپ کرد. خیلی بد شد، از دل‌آواز با من تماس گرفتند و جویای ماجرا بودند. وقتی قرار شد که آقای شجریان این کار را بخوانند، کار ضبط موسیقی تمام شده بود و آقای شجریان نمی‌دانستند که نوازندگان چه کسانی بودند؛ یعنی به دل‌آواز ربطی نداشت و تمام مراحل ضبط با مسؤولیت من انجام شده بود و تمام دستمزد‌ها را من پرداخت کرده بودم. آقای شجریان و شرکت دل‌آواز از مرحله‌ی میکس کار به پروژه وارد شدند و به‌هیچ‌وجه در انتخاب نوازندگان و مراحل مختلف ضبط دخلی نداشتند و وقتی از حاج‌قربان و علی‌ آبچوری درباره‌ی حق‌وحقوقشان سؤال شده بود هیچ ذهنیتی درباره‌ی همکاری با استاد شجریان نداشتند، برای همین در جواب این سؤال «نه» گفته بودند! درحالی‌که تمام حقوق ایشان از طرف بنده پرداخت شده بود و اگر سؤال از همکاری‌شان با بنده پرسیده می‌شد قطعاً جواب دیگری می‌دادند. چاپ این گزارش صرفاً حاشیه‌هایی بود که نه در شأن بنده بود، نه در شأن حاج‌قربان، نه در شأن آقای آبچوری و نه در شأن استاد شجریان. به‌هرصورت این اتفاق افتاد. باید بگویم که حفظ حقوق هنرمند،‌ به‌خصوص هنرمندانی که هیچ‌گاه برای کارشان دستمزدی را که مستحقش بودند دریافت نکرده‌اند، برای من در اولویت بوده و هست.
پس شجریان از میانه‌های پروژه وارد شد؟ این کار را چه موقع به ایشان پیشنهاد دادید؟ برخورد ایشان چطور بود؟ درهرصورت در آن زمان شما جوانی زیر سی سال بودید، که قصد داشت اولین آلبوم مستقلش را روانه‌ی بازار کند، درحالی‌که شجریان استادی شناخته بود. 
من از قبل آقای شجریان را می‌شناختم. هیچ‌وقت فرصت همکاری پیش نیامده بود ولی همدیگر را می‌شناختیم. هر وقت هم که ایشان به کانادا تشریف می‌آوردند، ‌همدیگر را می‌دیدیم. ایشان از فعالیت‌های من خبر داشتند. در ملاقاتی که پس از مدت‌ها در تهران با ایشان داشتم، استاد از کارهای من جویا شدند که من خبر از ضبط این مجموعه دادم. پس از آنکه جزئیات کار را برایشان تعریف کردم، خیلی ابراز علاقه‌ کردند که بخش‌هایی از کار را بشنوند. روزی با هم قرار گذاشتیم تا کار را تا همان مرحله‌ی قبل از میکس، که ضبط کلی بود، برایشان پخش کنم. آقای شجریان خیلی خوشش آمد، درک او از کار و هوش بسیار بالایش به کار کمک کرد. با اینکه کار نصفه‌ونیمه ضبط شده بود و خیلی از بخش‌های کار را فقط برای ایشان تعریف کردم، ایشان ذهنیت مرا کاملاً فهمید و کاملاً مانند موسیقی‌دان حرفه‌ای با کار برخورد کرد.
آیا از ابتدا برای خوانندگی کار به شجریان فکر می‌کردید؟
بله، من خیلی صدای ایشان را دوست داشتم و مطمئن بودم ایشان با توجه به آشنایی با موسیقی زادگاهشان تنها کسی است که این موسیقی را به‌خوبی درک خواهد کرد. از اول هم که کار را می‌نوشتم مطمئن بودم نمی‌شود این کار را با خواننده‌ی محلی پیش برد. نه می‌توانستم آنها را به شیوه‌ای که در ذهن داشتم عادت بدهم، نه می‌توانستم از آنها بخواهم که مثلاً شعری از عطار یا سایه را بخوانند. البته اینکه صدای آقای شجریان عالی بود و کماکان هست، و اینکه استادی و جایگاه ویژه‌ی ایشان در آواز به کار کمک می‌کرد، به جای خود بود اما در آن زمان پیشنهادی به ایشان ندادم، بااین‌حال آقای شجریان گفتند: «اگر بخواهی من این کار را بخوانم کمی طول می‌کشد، چون چند کار دیگر در دست انتشار دارم.» این دقیقاً جمله‌ای است که آقای شجریان بعد از شنیدن کار به من گفتند و من هنوز آن را در خاطر دارم. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. وقتی آقای شجریان چنین پیشنهادی دادند، خیالم راحت شد. بعد از اینکه آقای شجریان قبول کردند آوازها و تصنیف‌های کار را بخوانند به من گفتند که شرکت دل‌آواز از اینجای پروژه به بعد تمام هزینه‌های کار را برعهده خواهد گرفت. وقتی ضبط موسیقی تمام شد، ایشان به استودیو آمدند و میکس کار با حضور خودشان صورت گرفت. اینجا باید از منوچهر ریاحی هم یادی بکنم که واقعاً در کمال صمیمیت تمام توانایی و دانش خود را در اختیار ما قرار داد. آقای ریاحی بی‌شک یکی از بهترین صدابرداران ایران هستند و من در آن زمان بسیار خوش‌شانس بودم که وقتی کارم را در استودیو بل ضبط می‌کردم آقای منوچهر ریاحی حضور داشتند. حاصل همکاری بنده با آقایان شجریان و ریاحی باعث شد که بعد از ضبط هر کس کار را می‌شنید از کیفیت ضبط و میکس تعریف می‌کرد. این کار را بعدها شرکت ‏Traditional Crossroads در امریکا منتشر و در سرتاسر دنیا پخش کرد.
محمدرضا شجریان در انتخاب اشعار برای آواز بسیار سخت‌گیر و پروسواس است و اصولاً انتخاب شعر با ایشان کار دشواری است. اشعار آوازهای شب، سکوت، کویر از باباطاهر و عطار انتخاب شده. باتوجه‌به حساسیت‌های شجریان،‌ روند این انتخاب چگونه بود و چقدر طول کشید؟
ضبط آواز ابتدای آلبوم، که ساز و آوازی است، بر اشعار باباطاهر خیلی طول کشید. حتی همان زمان که آقای شجریان قبول کردند این کار را بخوانند، به استودیو رفتیم و ساز و آواز را ضبط کردیم ولی ایشان راضی نبودند. برای انتخاب کلام آوازها خیلی با هم صحبت کردیم تا تصمیم بگیریم چه کلامی را وارد کار کنیم که با شخصیت کار همگون باشد. دقیقاً همان شخصیتی که درباره‌ی تصنیف باران پی آن می‌گشتم، کلامی که به روال موسیقی سنتی ما از ادبیات صیقل‌خورده‌ی کلاسیک انتخاب نشده باشد، صمیمانه باشد و درعین‌حال با فرهنگ خراسان قرابت داشته باشد. شعر‌های محلی موجود در تصنیف‌های موسیقی خراسان، مانند همه‌ی کلام‌های فرهنگ بسیار عامیانه‌ی فولکلور، با مفاهیم روزمره‌ی فرهنگ‌های بومی و بعضاً سطحی گره خورده‌اند؛ برای همین انتخاب از این اشعار منتفی بود. سراغ شعر‌های فایز دشتی رفتیم. سروده‌های فایز هرچند برخی مؤلفه‌هایی را داشت که ما پی آن بودیم، به فرهنگ جنوب وابسته بود و از فرهنگ موسیقایی خراسان فاصله‌ای بسیار داشت. از طرفی هم فکر کردیم اگر قرار است از دوبیتی‌های شاعری خارج از منطقه‌ی خراسان انتخاب کنیم، بهتر است که سروده‌های باباطاهر را به کار بگیریم که وزن بیشتری دارد و از لحاظ زبانی هم مؤلفه‌های ذهنی ما را داشت. بالاخره وقتی به این نتیجه رسیدیم، گزینش از بین دوبیتی‌های باباطاهر را خود آقای شجریان انجام دادند. انتخاب شعری از عطار هم به‌خاطر خراسان بود که آن شعر را هم آقای شجریان برگزید. در صحبت‌هایمان حتی به اخوان‌ثالث هم فکر کردیم اما اشعار اخوان با آن ذهنیتی که گفتم همخوانی نداشت و نشد که از سروده‌های شاعر نوپرداز خراسان در این اثر استفاده بشود.
تصانیف در شب، سکوت، کویر بر اساس شعرهایی از هوشنگ ابتهاج و علی‌ معلم‌دامغانی ساخته شده‌اند؛ دو شاعری که از نظر خط فکری در دو نقطه‌ی دور از هم قرار دارند. انتخاب علی معلم‌دامغانی، که از لحاظ رویکرد فرهنگی با شما و شجریان تفاوت بسیاری دارد، کمی عجیب به نظر می‌رسد. البته از حق نگذریم که ترانه‌ی «بارون» بسیار زیبا و به‌یادماندنی است و خیلی هم خوب در کار شما نشسته. آیا درست است که بخشی از این ترانه سروده‌ی شماست؟
دو تصنیف در شب، سکوت، کویر وجود دارد که یکی از آنها «ای عاشقان» است که سال‌ها پیش از شروع ضبط آلبوم آن را براساس شعر آقای ابتهاج ساخته بودم که من عاشق این شعر او بودم. در مراحل نهایی آماده‌سازی برای انتشار، تحولات خوبی در کشورمان رخ داده ‌بود؛ دوست داشتم امیدی را که در جامعه به وجود آمده بود به گونه‌ای در این کار نمایش بدهم. برای من وجود بیتی مانند «آمد یکی آتش‌سوار، بیرون جهید از این حصار» در این تصنیف بهانه‌ی خوبی برای انتشارش در آن سال‌ها بود. بالاخره موسیقی صرفاً جنبه‌ی رمانتیک و عاطفی که ندارد. من معتقدم موسیقی می‌تواند با زندگی اجتماعی مردم هم ارتباط برقرار کند. وقتی شما کلام را در موسیقی دارید، انفعال در قبال جامعه پذیرفتنی نیست و این امکانی است که برای هنرمند مسؤولیت اجتماعی به‌ وجود می‌آورد. تصنیف دیگر «بارون» بود که براساس ملودی محلی خراسانی به نام «دُرنِه» یا همان درنا ساخته شد. البته دخل‌وتصرف‌هایی در این ملودی صورت گرفت تا تصنیف یا ترانه‌ی «بارون» به این شکل درآمد. اصل این ملودی کلام کردی کرمانج دارد که حکایتی است عاشقانه. درنه نام دختری است که قهرمان داستان است. این ملودی را از جوانی بسیار دوست داشتم. از طرف دیگر باران یکی از عوامل طبیعی است که علاقه‌ی بسیاری به آن دارم. باران هم زیباست و هم با خود رحمت می‌آورد، زیبایی و سبزی می‌آورد، زندگی مردم را می‌سازد. زاینده ‌بودن باران همیشه مرا مجذوب خود می‌کرده و من عاشق بارانم. خیلی دوست داشتم روی این ملودی کلامی ساده قرار بگیرد؛ اشعار صیقل‌خورده‌ی ادبیات کلاسیکمان برای این منظور خوب نبود، هرچند بر وزن این ملودی اشعاری در ادبیات ما وجود دارد. این شد که روی این ملودی تک‌بیتی را از خودم ساخته بودم و زمزمه می‌کردم: «ببار ای بارون، ببار… با دلم گریه کن، خون ببار» یکی دو ترکیب دیگر هم برایش داشتم ولی من که شاعر نیستم و نمی‌توانستم این عبارات را در قالب شعر دربیاورم و پی آن بودم که کسی دنباله‌ی آن را بسراید. با آقای شجریان برای شعر این تصنیف صحبت ‌کردیم، ایشان چند نفر را پیشنهاد دادند که جملگی از ترانه‌سرایان مطرح بودند. من از همان ابتدا با شناختی که از این شاعران داشتم می‌دانستم، به‌رغم قدرت بسیار آنها در سرایش ترانه‌های زیبا، از نظر حس‌وحال و قرابت ذهنی با آنچه من فکر می‌کنم فاصله خواهند داشت که همین‌طور هم شد. نزد همه‌ی آنها رفتیم ولی نشد. به آقای شجریان گفتم: «دیدی آقای شجریان! حالا اگر اجازه بدهید من با آقای معلم صحبت کنم.» آقای معلم هم خراسانی هستند و هم ادبیات را خیلی خوب می‌شناسند و هم با موسیقی منطقه‌ی خراسان آشنایی کاملی دارند. آقای شجریان گفتند: «من نمی‌دانم، اگر می‌خواهی، خودت برو و با ایشان صحبت کن، من نمی‌آیم.» این شد که من خودم رفتم سراغ آقای معلم. از طریق برادرزاده‌شان قراری تنظیم شد و ساعت دو و سه‌ی یک بعدازظهر به دفتر ایشان رفتم و درباره‌ی پیوند کلام و موسیقی خراسان صحبت کردیم، آن‌قدر حرفمان گل ‌انداخت که تا ساعت 10 شب طول کشید. به جرأت می‌توانم بگویم شناخت و اطلاعات آقای معلم از نظم و نثر فرهنگ خراسان بی‌نظیر بود. پیش خودم فکر کردم حتی اگر ایشان نتوانند شعری هم برای «بارون» بگویند ایرادی ندارد چراکه من از شخصی آشنا به فرهنگ خراسان دربار‌ه‌ی کلام و پیوندش با موسیقی بسیار آموختم. در خلال صحبت‌هایمان درباره‌ی شب، سکوت، کویر و تصنیف «بارون» با ایشان صحبت کردم. پیشنهاد اول ایشان هم استفاده از اشعار کلاسیک بود اما وقتی مطلعی را که برای این ترانه در ذهن داشتم گفتم منظور مرا متوجه شدند و از من خواستند که موسیقی را برایشان پخش کنم. موسیقی را که شنیدند از من خواستند که آن مطلع و ترکیب‌هایی را که در ذهن دارم دوباره بگویم تا یادداشت کنند. فردای همان روز ساعت سه و چهار بعدازظهر آقای معلم به من زنگ زدند و گفتند: «قلم و کاغذ دم دستت هست؟ بنویس!» و تصنیف «بارون» آماده شده بود. عامیانه ‌بودن، محلی بودن، صمیمی بودن و هرچه می‌خواستم در این شعر بود؛ من واقعاً از این بابت خوشحال بودم.
میکس کار به‌خصوص آوازها نسبت به زمان انتشار این آلبوم بسیار خلاقانه و پر از ابتکارات صدابرداری است. تفکیک صوتی لایه‌های کار و حرکت جالب آنها بین باندهای راست و چپ، حتی در سیستم صوتی متوسط هم، به‌وضوح و به‌خصوص در قطعه‌ی «بارون» احساس می‌شود. شاید یکی از رموز اینکه شب، سکوت، کویر خیلی‌ها را مسخ خودش کرده،‌ همین خلاقیت و سلیقه‌ای است که در میکس کار بوده. طبق نوشته‌ی بروشور، این کار در 1376، یعنی چند سال پس از ضبط موسیقی، به‌دست رامین زمانی انجام شده. تاجایی‌که من می‌دانم ایشان از همان سال‌ها در کانادا زندگی می‌کردند. اما از طرفی محمدرضا شجریان، همان‌طور که در انتخاب اشعار وسواس و دقت بسیاری دارد، در زمینه‌ی میکس موسیقی نیز، که توانایی‌های منحصربه‌فردی هم در آن دارد، ترجیح می‌دهند بالاسر کار باشند. این ابتکارات در چه فرایندی بین شما، شجریان و رامین زمانی صورت گرفت؟
رامین زمانی از دوستان قدیمی من است و در همان دورانی که من در اتاوا در رشته‌ی آهنگسازی تحصیل می‌کردم، در مونترال در رشته‌ی صدابرداری تحصیل می‌کرد و گیتار کلاسیک هم می‌زد. بعد از ضبط موسیقی، من به کانادا برگشتم. در آن زمان رامین در ونکوور زندگی می‌کرد و استودیو کوچکی برای خودش ساخته بود. پنج سال از پایان ضبط موسیقی شب، سکوت، کویر می‌گذشت و من واقعاً هیچ خبری نداشتم که تصمیم آقای شجریان درباره‌ی زمان ضبط این کار چیست. گاهی که با هم تماس داشتیم ایشان تأکید می‌کردند که به این کار فکر می‌کنند و به‌زودی برای ضبط با من هماهنگ می‌کنند. من هم می‌گفتم «شما راحت باشید، هیچ عجله‌ای نیست». می‌خواستم ایشان در زمانی که راحت‌ هستند کار را انجام بدهند. در 1376 آقای شجریان به کانادا آمده بودند و مدتی در آنجا زندگی می‌کردند. در آن زمان من در نیویورک زندگی می‌کردم. آقای شجریان به من زنگ زدند که «پاشو بیا این کارو تموم کنیم!» باورم نمی‌شد و به ایشان گفتم «آقای شجریان،‌ مطمئنید که این دفعه می‌خواهید کار را تمام کنید؟» ایشان هم گفتند «دیگه باید تمومش کنیم،‌ منم لجم گرفته!» به رامین زنگ زدم که آقای شجریان در ونکوور هستند و من هم دارم می‌آیم آنجا که آوازها و تصنیف‌های کار را آنجا ضبط و نهایتاً میکس کنیم. خیلی خوشحال شد، اما استودیو رامین واقعاً فقط به اندازه‌ی یک نفر جا داشت و به‌هیچ‌وجه نمی‌شد در آن من و آقای شجریان با هم ساز و آواز را ضبط کنیم. رامین استودیو دیگری را برای این کار هماهنگ کرد. به مدیر آن استودیو هم گفته بود بهترین خواننده‌ی ایران برای ضبط به استودیو شما می‌آید و مسؤول استودیو هم بهترین تجهیزات را برای کار ما آمده کرده بود، به حدی که وقتی وارد استودیو شدیم تمام میکروفن‌ها چیده شده بود. نشستیم و من سازم را کوک کردم و گفتیم «بریم ضبط». سازوآواز اول کار روی اشعار باباطاهر نزدیک به 10 دقیقه است که در 10 دقیقه‌ی اول کار انجام شد. دومین سازوآواز هم، همانی که با غزلی از عطار خوانده شد، حدود دوازده دقیقه است و همین زمان را برای ضبط از استودیو گرفت. تمام که شد،‌ بلند شدیم و گفتیم «تمام شد»، مسؤول استودیو گفت: «همین بود؟» و خیلی تعجب کرد. آقای شجریان خیلی سرحال بودند و از ضبط کار خیلی راضی. بلافاصله کار میکس را با رامین شروع کردیم. در ضبط قطعه‌ی «بارون» من شیوه‌های مختلفی از خوانش ترانه‌ را از آقای شجریان ضبط کردم، البته خیلی مراقب بودم که در کار تا حدی جلو نروم که ایشان را ناراحت کنم. با این مطالبی که از آقای شجریان ضبط کرده بودم میکس را آغاز کردم و پیشنهاد این میکس را به رامین دادم. در واقع قطعه‌ی «بارون» چند آواز است که با افه‌های صوتی در دو باند مخلوط شده و به چند لایه تبدیل شده که به هم جواب می‌دهند. بعد از اینکه میکس تمام شد به آقای شجریان گفتم «من با آوازی که دیروز خواندید، یک کاری کردم.» گفتند: «بذار گوش کنیم،‌ ببینیم چه کردی» که خوشبختانه ایشان هم خوششان آمد. میکس کار که تمام شد، آن را مستر کردیم و برای تکثیر در اختیار دل‌آواز قرار دادیم. اما متأسفانه، تکثیری که روی کاست در ایران صورت گرفت کیفیت خوبی نداشت؛ مستر کار را دستکاری کرده بودند که موجب شده بود کیفیت صدایی که به دست مردم رسید مناسب نباشد.
یکی از شاخصه‌های این آلبوم نام آن است؛ «شب، سکوت، کویر». بهداد بابایی در مقدمه‌ای که برای همین بحث نوشته تعبیر جالبی از نام آلبوم ارائه می‌کند. ایشان سکوت را جغرافیای راز در زبان، کویر را جغرافیای بی‌کرانگی در زمین و شب را جغرافیای ابهام در زمان می‌داند. انتخاب این نام برای آلبوم با چه روند ذهنی در شما شکل گرفته است؟
وقتی از منطقه‌ی خراسان صحبت می‌کنیم، خواه‌ناخواه کویر به ذهن متبادر می‌شود. کویر را به خاطر شبش و سکوتش می‌شناسیم. من دوست داشتم که از نظر موسیقایی ادغامی صورت بگیرد. در این مجموعه، موسیقی کویری مطرح می‌شود. کویر همیشه جغرافیایی جذاب و درعین‌حال مرموز برای بشر بوده که هیچ‌گاه نتوانسته آن را به شکل کامل کشف کند. منطقه‌ای است هم دست‌نیافتنی و هم زیبا که بشر جرأت لمس آن و مواجه شدن با آن را نداشته و ندارد. همیشه سختی و رمز در آن آمیخته است. شبِ کویر خود استعاره‌ است؛ سکوت مطلق و زیبایی مطلق. برای دیدن بیشترین ستاره‌ها و زیبایی کهکشان باید به کویر رفت. از سوی دیگر من شخصاً آدم روز نیستم. واقعاً ذهنم در طول روز فعال نیست. در طول مدتی هم که این کار را می‌نوشتم همیشه منتظر می‌شدم که شب از راه برسد و تمام آن چیزی که ذهن آدم را مغشوش می‌کند از من دور شود. در شب صدا نیست، همه‌جا ساکت است، تلفن زنگ نمی‌زند، آدم می‌تواند واقعاً تمرکز پیدا کند. من همیشه کارهایم را در شب آغاز می‌کنم و در سپیده‌ی صبح دست از کار می‌کشم. شب برای من، جز آن زیبایی که شبِ کویر در خود نهفته دارد، تداعی‌گر سکوت است. اگر در قطعه‌ی اول آلبوم هم دقت کنید می‌بینید عوامل سازنده‌ی موسیقی با سکوت می‌آمیزند و در نهایت آن قطعه با این آواها و سکوت‌ها شکل می‌گیرد. من در زندگی‌ام سکوت را خیلی دوست دارم. سکوت عاملی است که در بسیاری از مواقع در موسیقی ما فراموش می‌شود، موسیقی امروز ما شده است عجله و تندتند ساز زدن. جای نفس کشیدن در موسیقی ما وجود ندارد و انگار هرکس تندتر ساز بزند، برنده خواهد بود. سکوت یکی از عواملی است که هم خودش زیباست و هم موسیقی را زیبا می‌کند. اساساً تعریف موسیقی آمیختگی صدا و سکوت است. این صداها، وقتی با کشش‌ها و سکوت‌ها آمیخته می‌شود، هر قطعه‌ی موسیقی را به وجود می‌آورند. سکوت جزئی از زندگی و جزئی از موسیقی است. سکوت اگر نباشد نمی‌شود زندگی کرد و نمی‌شود موسیقی آفرید. این است که شب و سکوت برای من هم خیلی مقدس و دوست‌داشتنی هستند و هم با خاستگاه جغرافیایی آن نوع موسیقی که من کار کرده‌ام قرابت بسیاری دارند.
از لحاظ موسیقایی چه تمهیداتی را به کار بستید و از چه المان‌هایی استفاده‌ کردید که شب، سکوت و کویر را در موسیقی‌تان ایماژ کنید و به نمایش بگذارید.
از نظر من ایماژ کلمه‌ی درستی نیست، من فکر نمی‌کنم که قطعه‌ی موسیقی بتواند شب یا کویر را توصیف کند. اگر کسی هم می‌گوید که این موسیقی مثلاً شب را توصیف کرده برداشتی شخصی و به نظر کمی اغراق‌آمیز است. به اعتقاد من آن سه کلمه نیستند که کار را می‌سازند یا هدایت می‌کنند، بلکه آنها بخشی از این کار هستند. وقتی قطعات این آلبوم را می‌ساختم، پیش خودم فکر می‌کردم کاش مردم در شب آن را گوش بدهند. آن‌قدر ریزه‌کاری در این اثر هست که نمی‌شود آن را پشت ترافیک گوش کرد. فکر می‌کنم فقط چند کار دیگر من این خصوصیت را دارند مثل «شهر خاموش». دوست دارم شنونده با تمرکز کامل آن را بشنود. شاید پیام شب همین باشد که این موسیقی برای شب است، برای سکوت، برای جایی که تمرکز وجود دارد. دوست دارم کسی که این موسیقی را گوش می‌دهد با فراغ بال از ابتدا تا انتها آن را دنبال کند، چون خودم هم دوست دارم موسیقی را این‌گونه بشنوم. آن‌قدر موسیقی بک‌گراند و شلوغ در طول روز می‌شنویم که جایی برای شنیدن ظرافت نمی‌ماند. می‌توانم بگویم که من با این سه کلمه خواسته‌ام بگویم این موسیقی را باید چگونه گوش کرد. البته این سه کلمه مشخصات اقلیمی منطقه‌ای است که کار به آن ربط دارد و بیش از آن نیست، منتها گویا شنوندگان هم کویر،‌ هم شب و هم سکوت را در این کار دیده‌اند.
در نوازندگی شما، چه کمانچه و چه سه‌تار، ویژگی‌های فراوانی وجود دارد که می‌شود درباره‌ی هرکدام بحث کرد اما خصوصیت مشترکی که در هردو آنها شنیده می‌شود استفاده‌ی شما از حس، فیگورها و تزئینات موسیقی فولکلور منطقه‌ی خراسان است.
هم بله و هم نه! من نوازنده‌ی محلی نیستم. با اینکه کرد هستم، وقتی موسیقی کردی اجرا می‌کنم، خودم را نوازنده‌ی‌ موسیقی کردی نمی‌دانم. آقای علی‌اکبر مرادی نوازنده‌ی اصیل منطقه‌ی کردنشین هستند یا کسانی مثل حاج‌قربان سلیمانی هستند که موسیقی فولکلور خراسان را درست اجرا می‌کنند. من و امثال من مثل هنرپیشه‌‌ها ادا درمی‌آوریم. وقتی بازیگر نقشی را بازی می‌کند سعی دارد شخصیتی را بازآفرینی کند که در زندگی روزمره‌اش نیست. من در یادداشتی هم که در بروشور شب، سکوت، کویر چاپ شده نوشته‌ام که موسیقی محلی را باید محلی‌ها اجرا کنند و این کار فولکلور محلی نیست. ممکن است سعی کرده‌ باشم که تعدادی از آن فیگورها را در نوازندگی‌ام استفاده کنم ولی خیلی از فیگورهای موسیقی خراسان را هم استفاده نکرده‌ام، برای اینکه نمی‌خواستم از شخصیت ساز خودم دور بشوم. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم کمانچه را دقیقاً مثل ولی رحیمی بنوازم یا سه‌تار را مثل دوتار سرور احمدی اجرا کنم. تاجایی‌که لازم بوده که رنگ و بو و طعمی از موسیقی منطقه را در نوازندگی‌ام داشته باشم، از حس و فیگورها و تزئینات موسیقی خراسان بهره گرفتم ولی عمداً طعمش بیشتر از آن نشده، چون می‌شد مثل هنرپیشه‌ای که سعی می‌کند بیش از حد وارد نقش خودش بشود و به‌اصطلاح اُوِراَکت می‌کند. کمتر هم اگر می‌بود، و اگر نوازندگی من به سمت موسیقی سنتی پیش می‌رفت، زوایای ذهنی و دلیل مرا برای ساخت آن نشان نمی‌داد. در نتیجه من نه ساز سنتی زده‌ام و نه ساز محلی، حد وسطی را پیدا کرده‌ام که گویای سابقه‌ی نوازندگی من باشد و هم ارادت و شناختم را به موسیقی آن منطقه نشان بدهد.
قطعه‌ی «طرقه» در آلبوم شب، سکوت، کویر اجرایی به‌یادماندنی‌ از سه‌تارنوازی شماست که بعدها در آلبوم «شهر خاموش» نیز استفاده شده. شما پیش از انتشار شب، سکوت، کویر در آلبوم «سفر به دیگر سو» با گروه دستان و به خوانندگی شهرام ناظری هم سه‌تار نواخته‌ بودید. می‌توان گفت تنها در این سه مجموعه است که سه‌تار شما را می‌توان شنید. سؤال من خیلی ساده است،‌ چرا دیگر در آلبوم‌هایتان سه‌تار نمی‌نوازید؟
چند دلیل دارد: من خودم را نوازند‌ه‌ی کمانچه می‌دانم؛ تار و سه‌تار نوازنده‌های خوب بسیاری دارد که خیلی زحمت کشیده‌اند و کارهای بسیاری روی این دو ساز انجام شده است. به نظر من کمانچه بیشتر به توجه و کار نیاز داشت که خوشبختانه این روزها شاهدیم که تلاش‌های بسیاری برای ارتقای ساز کمانچه در حال انجام است. اکثراً مرا در کنسرت‌هایی که اجرا می‌کنم نوازنده‌ی کمانچه می‌دانند و درخواست‌های همکاری از من به ساز کمانچه مرتبط است. از طرف دیگر مسافت‌های بسیاری که برای اجرای کنسرت در پیش دارم، و سختی حمل بار در سفرها، باعث می‌شود نتوانم چند ساز با خودم ببرم و معمولاً همیشه با یک کمانچه سفر می‌کنم. سه‌تار همیشه ساز خلوتم بوده و هیچ‌گاه سعی نکرده‌ام خودم را با نوازندگی سه‌تار مطرح کنم. اگر زمانش را داشته باشم که چندین ماه متناوب سه‌تار تمرین کنم، ممکن است بتوانم کار تکنوازی سه‌تار ارائه کنم که آن هم مرا سه‌تارنواز نخواهد کرد و نهایتاً کمانچه‌نواز هستم. فکر می‌کنم نوازندگان سه‌تار خیلی خوب کار کرده و می‌کنند و حق آنهاست که کارهایشان در این زمینه شنیده شود. من صدای سه‌تار را خیلی دوست دارم و معتقدم کمتر کسی سه‌تار را مثل سه‌تار نواخته. نوازندگان فعلی بیشتر تار می‌نوازند و نوازنده‌ها‌ی تخصصی سه‌تار، که برداشت درستی از این ساز دارند، خیلی کم هستند. بگذارید مثالی بزنم، می‌گویند پدر همیشه چیزی را که خود نتوانسته‌ به آن دست بیابد در پسرش می‌جوید، فکر می‌کنم نوازندگان تار در سه‌تار دنبال آن چیزی می‌گردند که نتوانسته‌اند در تار به دست بیاورند. این موضوع بیشتر آنها را از خود سه‌تار دور کرده است. شاید برای همین است که نوازندگان سه‌تار در تاریخ موسیقی ما انگشت‌شمار بوده‌اند. من اگر بخواهم سه‌تار را آن‌طور که فکر می‌کنم درست است اجرا کنم باید مدت زیادی با این ساز زندگی کنم و آن را به مشغله‌ی ذهنی‌ام تبدیل کنم تا بتوانم آن چیزی را ارائه بدهم که بهش اعتقاد دارم.
در طول همه‌ی این سال‌ها که از انتشار آلبوم می‌گذرد، مخاطبان شب، سکوت، کویر به شنوندگان موسیقی سنتی ایرانی محدود نشدند و قشر وسیعی از سلیقه‌های گوناگون در جامعه، حتی آنانی که کمترین علاقه‌ای به موسیقی سنتی ایران نشان می‌دهند، به آن توجه کرده‌اند. فکر می‌کنید رمز این اقبال وسیع چه بوده؟
این کار محدود به موسیقی سنتی نبوده برای همین هم شنوندگانش به مخاطبان موسیقی سنتی محدود نشده. این کار در دوره‌ای مطرح شد که جامعه در قبال موسیقی سنتی سؤال‌ها و شبهه‌هایی در ذهن داشت و انگار جامعه دنبال جایگزینی برای موسیقی‌های موجود می‌گشت. فکر می‌کنم شب،‌ سکوت،‌ کویر به آن تحولی که جامعه در موسیقی انتظارش را داشت نزدیک بود. برای همین هم شاید بعد از انتشارش به جریانی مبدل شد و کارهای مختلفی با ایده‌ی آن به وجود آمد. اگر تاریخ موسیقی ما را مطالعه کنید،‌ در سال‌های 55 تا 57 قطعاتی مثل «حصار» و «سواران دشتِ امید» آقای علیزاده تأثیر به‌سزایی بر موسیقی می‌گذارند و ذهنیت بسیاری از موسیقی‌دانان را تغییر می‌دهند. شاید این کار هم در مقطعی توانسته باشد چنان تأثیری بر موسیقی ما گذاشته باشد. نمی‌دانم شده یا نه،‌ شاید شده باشد.

۱۳۹۳/۰۱/۲۸

۱۹۸۴ در مقابل دنیای قشنگ نو


ترجمه‌ی شه‌تاو ناصری
در اکتبر سال ۱۹۴۹، چند ماه پس از انتشار رمان ۱۹۸۴، جرج اورول نامه‌ی مسحورکننده‌ای از آلدوس هاکسلی دریافت کرد. هاکسلی که ۱۷ سال پیش دیدگاه کابوس‌وار خود از جامعه را در قالب رمان دنیای قشنگ نو منتشر کرده بود، در این نامه پس از ستایش از اثر اورول دست به قیاس مختصری میان این دو رمان می‌زند و توضیح می‌دهد چرا معتقد است اثر خودش، دنیای قشنگ نو، به نسبت اثر اورول پیش‌بینی واقع‌بینانه‌تری از آینده ارائه می‌دهد. سال‌ها پیش از نگارش این نامه، یعنی در سال ۱۹۱۷، هاکسلی مدت کوتاهی در کالج ایتن معلم زبان فرانسه‌ی اورول بود.
*** آقای اورول عزیز، نهایت لطف‌تان بود که از ناشرتان خواستید نسخه‌ا‌ی از کتاب‌تان را برایم بفرستد. این نسخه در بحبوحه‌ی نگارش کتابی که به مطالعه و بررسی وافر منابع نیاز داشت به دستم رسید، و چون ضعف بینایی‌ مرا وادار می‌کند مطالعه‌ام را جیره‌بندی کنم، مجبور شدم مدتی طولانی خواندن ۱۹۸۴ را عقب بیاندازم. واضح است با تمامی آنچه منتقدان درباره‌ی کتاب نوشته‌‌اند موافقم، و نیازی نیست تکرار کنم این کتاب تا چه حد عالی و مهم است. پس از این فرصت استفاده می‌کنم تا در عوض از آنچه ۱۹۸۴ با آن سر و کار دارد، یعنی انقلاب نهایی، صحبت کنم. اولین سرنخ‌ها از فلسفه‌ی انقلاب نهایی (انقلابی که فراتر از سیاست و اقتصاد است و قصد واژگونی کامل روانشناسی و فیزیولوژی فردی را دارد) در آثار مارکی دوساد دیده می‌شوند که خود را ادامه‌دهنده و مصرف‌کننده‌ی روبسپیر و بابوف می‌داند؛ فلسفه‌ی اقلیتِ حاکم در ۱۹۸۴ نوعی سادیسم است که با فراروی از جنسیت و انکارِ آن به فرجام منطقی‌اش رسیده است. اما این که سیاست چکمه و سرنیزه در عمل ‌بتواند به شکلی نامحدود ادامه پیدا کند محل تردید به نظر می‌رسد. بر این اعتقادم که اولیگارشی حاکمْ برای حکومت‌ و ارضای عطشِ قدرتِ خود راه‌های کم‌زحمت‌تر و پرثمرتری خواهد یافت که بیشتر به روش‌هایی شباهت دارند که من در دنیای قشنگ نو توصیف کرده‌ام. اخیرا فرصتی دست داد تا نگاهی به تاریخ مغناطیس حیوانی و هیپنوتیزم بیاندازم، و به شدت متعجب هستم که چگونه دنیا صد و پنجاه سال آزگار از درکِ جدی کشف‌های مزمر (Mesmer)، برید (Braid) و ازدیل (Esdaile) [سه پزشک پیشتاز در استفاده از هیپنوتیزم. م.] و دیگران سرباز زده است. فلسفه‌ی اقلیتِ حاکم در ۱۹۸۴ نوعی سادیسم است که با فراروی از جنسیت و انکارِ آن به فرجام منطقی‌اش رسیده است. اما این که سیاست چکمه و سرنیزه در عمل ‌بتواند به شکلی نامحدود ادامه پیدا کند محل تردید به نظر می‌رسد. بر این اعتقادم که اولیگارشی حاکمْ برای حکومت‌ و ارضای عطشِ قدرتِ خود راه‌های کم‌زحمت‌تر و پرثمرتری خواهد یافت که بیشتر به روش‌هایی شباهت دارند که من در دنیای قشنگ نو توصیف کرده‌ام. فلاسفه و دانشمندان قرن نوزدهم، تا حدی به دلیل ماتریالیسم رایج و تا حدی هم به خاطر مقبولیت عام، تمایلی به بررسی حقایق عجیب‌ روانشناختی نداشتند تا مردان اهل عمل چون سیاستمداران، سربازان و نیروهای پلیس هم بتوانند آن‌ها را در حوزه حکومت اعمال کنند. به یُمنِ جهل داوطلبانه‌ی پدران‌مان، ظهور انقلاب نهایی برای پنج یا شش نسل به تعویق افتاد. خوش‌شانسی دیگرمان، ناتوانی فروید در هیپنوتیزم‌کردن موفق، و در پی آن، خوار شمردن هیپنوتیزم از سوی او بود. این موضوع کاربردِ گسترده‌ی هیپنوتیزم در روان‌پزشکی را برای حداقل چهل سال به تعویق انداخت. اما در حال حاضر، روانکاوی در حال ترکیب شدن با هیپنوتیزم است؛ و هیپنوتیزم هم به خاطر کاربرد باربیتوریک‌ها [مشتقات اسید باربیتوریک که تاثیر آرام‌بخش و خواب‌آور دارند. م.] که حتی در سرسخت‌ترین افراد هم حالت هیپنوتیزم و تلقین‌پذیری ایجاد می‌کنند، آسان و به گونه‌ای نامحدود ‌تعمیم‌پذیر شده است. بر این باورم که طی نسل آینده حاکمان دنیا متوجه خواهند شد که شرطی‌سازی نوزادان و هیپنوتیزم تخدیری ابزارهای حکومتی نتیجه‌بخش‌تری در قیاس با چماق و زندان‌ هستند، و این که میلِ مردم به قدرت را می‌توان به همان اندازه‌ی استفاده از شلاق‌ و زور، با تلقین‌ به آن‌ها برای عشق‌ ورزیدن به بندگی‌شان ارضا کرد. به عبارت دیگر، احساس می‌کنم که مقدر شده کابوس ۱۹۸۴ در کابوس دنیایی تلفیق شود که بیشتر شبیه آن چیزی است که من در دنیای قشنگ نو تخیل کرده‌ام. این تغییر در نتیجه‌ی نیاز به افزایش بهره‌وری و کارآیی پدید می‌آید. البته تا آن زمان، ممکن است جنگ اتمی و بیولوژیکی در مقیاس بزرگ رخ دهد ــ که در آن صورت کابوس‌هایی از نوع دیگر خواهیم داشت، کابوس‌هایی غیرقابل‌تصور. باز هم بابت کتاب تشکر می‌کنم. ارادتمند شما، آلدوس هاکسلی رایت‌وود، کالیفرنیا ۲۱ اکتبر ۱۹۴۹
منبع: سایت سرخ و سیاه

۱۳۹۳/۰۱/۱۴

روشنفکران


در شرایطی که نفوذ و تاثیر غرب بیشتر بازاریان را در قالب طبقه متوسط مرفه متشکل ساخت، تماس با غرب نیز - از راه مسافرت ، ترجمه و نهادهای آموزشی - افکار جدید ، خواسته های تازه ، ارزشهای نو و بنابراین جدیدی به وجود آورد . 
گرچه این روشنفکران ، در سده بیستم طبقه متوسط حقوق بگیر به شمار می آمدند ، زیرا بسیار کم شمارتر و ناهمگون تر از آن بودند که یک طبقه اجتماعی تشکیل بدهند . برخی جزو اشراف و حتی شاهزادگان سلطنتی ، گروهی کارمند دولت و افسر ارتش و شماری نیز جزو روحانیون و تجار بودند . اما آنان علی رغم این گونه تفاوتهای حرفه ای و اجتماعی ، قشر متمایزی را تشکیل می دادند ، زیرا همگی خواستار دگرگونی های بنیادی اقتصادی ، سیاسی و ایدئولوژیک بودند .
دو واژه منورالفکر و روشنفکر بیانگر چیزهای زیادی درباره طبقه روشنفکر بود . افکار و اندیشه های غربی ، به ویژه روشنگری فرانسوی ، آنان را متقاعد کرد که تاریخ نه مشیت خداوندی، آنطور که علما اعتقاد داشتند و نه ظهور و سقوط ادواری سلسله های پادشاهی ، آن گونه که وقایع نگاران درباری همواره توصیف میکردند ، بلکه جریان پیشرفت بی وقفه بشری است . تاریخ غرب آنان را به این باور رهنمون شد که پیشرفت بشری نه تنها ممکن و مطلوب است بلکه ، اگر سه زنجیر استبداد سلطنتی، جزم اندیشی مذهبی و امپریالیسم خارجی را پاره کنند، آسان به دست می آید . آنها استبداد سلطنتی را دشمن ذاتی آزادی ، برابری و برادری ، جزم اندیشی مذهبی را مخالف طبیعی تفکر عقلانی و علمی و امپریالیسم خارجی را استثمارگر سیری ناپذیر کشورهای کوچکی مانند ایران می دانستند و از هرسه آنها بیزار بودند . افزون بر این ، آموزش به سبک غربی آنان را متقاعد ساخته بود که دانش حقیقی نه از راه مکاشفه و آموزش مذهبی بلکه از راه خردورزی و علوم جدید به دست می آید . پس برخلاف عالمان سنتی که می توانستند به کمیت دانسته های حوزوی شان مباهات کنند ، ادعای " روشنفکری " آنان بر کاردانی و مهارت در ساختن جامعه ای مدرن مبتنی بود . 
بنابراین ،طبقه روشنفکر ، مشروطیت ، سکولاریسم و ناسیونالیسم را سه ابزار کلیدی برای ساختن جامعه ای نوین ، قدرتمند و توسعه یافته به شمار می آورد . آنان بر این باور بودند که مشروطیت، سلطنت ارتجاعی را از بین خواهد برد ، سکولاریسم نفوذ محافظه کارانه روحانیون را نابود خواهد کرد و ناسیونالیسم نیز ریشه های استثمارکننده امپریالیست ها را می خشکاند . ولی دست اندرکاران این سه جنبش ، علی رغم داشتن یک هدف ، راهکارهای موقتی خود را اغلب تغییر می دادند . چون طبقه روشنفکر ، زمانی با شاه علیه علما ، زمانی با علما علیه شاه ، زمانی با شاه علیه قدرتهای امپریالیست و زمانی نیز ، مانند انقلاب مشروطه ، با علما علیه شاه و قدرتهای امپریالیست متحد می شد ........

ایران بین دو انقلاب 
یرواند آبراهامیان
صفحه 79

۱۳۹۳/۰۱/۰۹

حقایقی درباره ی سیزده بدر ایرانیان


چرا سيزده را بدر می کنیم ؟

پوريم چيست؟
پوريم يا جشن ايراني کشي جشني است که 26 قرن است يهوديان  هرسال در روزهاي 13 و 14 و 15 ماه "ادار" به مناسبت قتل عام 70 هزار ايراني در 3 روز در زمان خشايارشاه برگزار مي کنند. اين جشن  مصادف است با 13 اسفند يا 13 فروردين بسته به اينکه سال عبري 12 ماهه باشد يا 13 ماهه ! به همين علت است که 13 فروردين براي ايرانيان به عنوان  روزي نحس شناخته مي شود  ( اين در حالي است که همگان نحسي 13 را خرافه اي مي دانند که از اروپا وارد ايران شده !) و ايرانيان در اين روز مجبور به ترک خانه ها و منازل و فرار به صحرا و بيابان شدند ( شايد به همين علت باشد که آيين بيرون رفتن از منزل در ميان ايرانيان تا کنون باقي مانده است )

ماجراي پوريم :
پوريم واقعه ي است  که در  تورات از آن به  سفر استر ياد شده است، بر اساس تورات،خشايارشاه در روز سومين سالگرد تاجگذاري خود در حالت مستي از همسرش،ملکه وشتي، مي خواهد که زيبايي هايش را به نمايش میهمانان بگذارد اما مکله وشتي که زن عفيف و با حيايي بوده از  اين کار سر باز ميزند( این از خصايص زن اصيل ايرانيست که  عفيف و با حيا بوده و خود را در معرض ديد همگان قرار نمي دهد) و به همين دليل پادشاه خشمگين با صحبت کردن با مشاورانش به اين نتيجه ميرسد که ملکه وشتي را برکنار کرده و زن ديگري را جانشينش کند و  به همين علت  در ميان زنان زيبا روي ايراني و از میان اسرای يهودی دختري به نام " استر".  جانشين وشتي مي شود. (استر تا قبل از آمدن به قصر نزد پسرعمويش مردخاي زندگي مي کرد ). در همين بين استر و مردخاي با کمک هم هامان وزير پادشاه رو برکنار کرده  و دستور قتل وي را خشايارشاه صادر مي کند و مردخاي جاي وي را مي گيرد. استر و مردخاي هم پادشاه دستور قتل دشمناي يهود رو در 3 روز مي گيرند و در اين سه روز 70 هزار ايراني قتل عام مي شوند!

اين واقعه که در کتاب مقدس يهود نيز آمده  جنايت هولناکي است که  يهود هر سال آن را جشن ميگيرد  و با پوشيدن لباسهاي شخصيت هاي اين داستان اين جنايت را طي نسل ها زنده نگه مي دارد.

حال شما قضاوت کنيد ، هولوکاست چیست و کجاست؟

چرا قبور استر و مردخای مورد قداست قرار گرفته است و...؟


اندر حکایت مردخای و استر

در شوش یک یهودی به نام مردخای پسر یائیز زندگی می کرد ، او دختر عموی زیبایی داشت بنام هدسه دختر ابیحایل که به او استر هم می گفتند . زمانی که قرار شد از تمام بلاد دختران زیباروی به حرمسرای پادشاه آورده شوند استر نیز همراه دختران زیبای بیشمار دیگری به حرمسرای قصر شوش آورده شد . به توصیه مردخای استر به هیچ کس نگفته بود که یهودی است . استر بیش از دختران دیگر مورد توجه و علاقه پادشاه قرار گرفت بطوری که پادشاه تاج بر سر استر گذاشت و او را به جای وشتی ملکه ساخت . اما استر مثل زمان کودکی دستورات مردخای را اطاعت می کرد. »

تا اینجای داستان به چند نکته باید توجه کرد :

1. امتناع وشتی از نمایاندن خود ، می فهماند که زن ایرانی راضی نیست ملعبه دیگران قرار گیرد . در ضمیر زن ایرانی حجب ، حیا و عفت از روزگاران دور وجود داشته است .

2. زیبایی استر نیز قابل ملاحظه است چیزی که در طول تاریخ ، یهود از آن بهره برده و امروز نیز یکی از ابزارهای مهم جاسوسی و نفوذ به دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی حکومتها و سازمانهای دولتی و بین المللی ، استفاده یهود از زنانش می باشد . انان برای به انحراف کشیدن نسل ها هم از حربه ی نمایش زنان بهره برده و می برند .

3. واضح است پیمانی که او بعنوان ملکه با پادشاه می بندد بر اساس پنهان کاری است ، او تصمیم به شتر دزدی دارد لکن در ابتدا تخم مرغ دزدی را به اجرا می گذارد . به یهودیانی که برای مقاصدی شوم دین ، عقیده و باور خود را پنهان می کنند و از اسم و رسم مقصد بهره می برند آنوسی می گویند . و استر یک آنوسی است . ظاهرا ملکه ی پادشاه است . رسما تورات می گوید : او فرمانبر مردخای یهودی است

« مرد خای نیز از طرف پادشاه(خشایارشا) به مقام مهمی در دربار منصوب می شود . با توصیه مردخای ، استر علیه هامان « وزیرالوزرا » دسیسه کرده و شاه هامان را اعدام و املاک او را به استر می بخشد . بعد از ان پادشاه انگشتر خود را به مردخای داد . 
پادشاه به ملکه استر و مردخای گفت : شما می توانید حکمی مطابق میل خود بنام پادشاه برای یهودیان صادر کنید و آن را با انگشتر پادشاه مهر کنید . »

26 قرن از ماجرای استر ، مردخای و هامان می گذرد متاسفانه تاریخ شناسان ایران بیشتر به زرق و برق پادشاهان و افتخارات جعلی زمامداران پرداخته اند . و سلسله های پادشاهی را برایمان آرایشگری کرده اند . 

جوان ایرانی از ماجرای دردناک نخبه کشی و ایرانی کشی که در کتاب استر آمده ، خبر ندارد . استر و مردخای توطئه گر را نمی شناسد . هامان « وزیرالوزرا » که مورد خشم یهود قرار گرفته است را نمی شناسد . او نمی داند که هامان در هنر دست میکل آنژ بر سقف نمازخانه سیس تین واتیکان چهره معصومی دارد که به صلیب کشیده شده است . آیا میکل آنژ دانسته یا ندانسته نمی خواهد رنج و مصیبت مسیح بدست یهودیان را در صورت هامان بنمایاند ؟

آنانی که دم از ایرانیت ، قومیت و نژاد می زنند از چه طریقی هامان سوزان را که در بسیاری از نقاط جهان برگزار می شود ، به گوش جوان ایرانی رسانده اند ؟

« مردخای فرمانی بنام پادشاه نوشت و آن را به همه جا فرستاد . فرمانی که به یهودیان اجازه می داد متحد شوند و بد خواهان خود را از هر قومی که باشند ، بکشند و دارایی شان را به غنیمت بگیرند . تورات می گوید در سراسر مملکت همه از یهودیان می ترسیدند تمام حاکمان و استان داران ، مقامات مملکتی و درباریان از ترس مردخای ، به یهودیان کمک می کردند . و به این ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده ، کشتند. » 

تورات توضیح نمی دهد که چرا همه ی مردم ایران از یهود می ترسیدند چگونه می شود در یک مملکت غیر یهودی همه ی قدرت در انحصار یک یهودی قرار گیرد و همه ی مقامات از او بترسند مگر اینکه بپذیریم پادشاهان هخامنشی4 دست نشاندگان یهود بودند . آنچه که تورات و یهودیان بر آن تاکید دارند ، این است که آنان در ماجرای پوریم که پانزده ملت ایران را نابود کرده اند و هزاران نفر از هنرمندان ، اندیشمندان و مردم عادی را کشته اند ، پیش دستی و قتل عام پیش گیرانه بوده است .


از یهودیان و حامیانشان می پرسیم ، به چه دلیل مردم سراسر شرق میانه نسبت به این قوم نفرت و در دل کینه داشته اند ؟ آیا سبب دشمنی همیشگی آدمی با یهودیان را نمی توان در رفتار حریصانه و توطئه گرانه این قوم با دیگران دانست ؟

« تورات می گوید در آن روز آمار کشته شدگان به عرض پادشاه رسید . او ملکه استر را خواست و گفت : یهودیان تنها در پایتخت پانصد نفر را که ده پسر هامان نیز جزو آنها بودند ، کشته اند . پس در سایر شهر های مملکت چه کرده اند ؟ روز بعد باز یهودیان پایتخت جمع شدند و سیصد نفر دیگر را کشتند ، بقیه یهودیان در سایر استان ها هفتاد و پنج هزار نفر از دشمنان خود را کشتند و از شر آنها رهایی یافتند . »

از ابتدا تا انتهای کتاب استر هیچ کلمه ای که نشان دهد خون از بینی حتی یک یهودی ریخته شده است ، وجود ندارد . به هیچ آزار عملی ای از سوی ایرانیان نسبت به یهود اشاره نشده است . با این وجود آنان قصاص قبل از جنایت را چگونه توجیه می کنند ؟


چگونه است که بعد از 26 قرن همچنان ایام پوریم ، سیزدهم ، چهاردهم و پانزدهم ماه ادار ، روزهایی که از هر یازده نفر ایرانی یک نفر کشته شده است را به عنوان روز سپاسگزاری ، روز امحاء دشمنان یهود و روز پوریم جشن می گیرند . بسیاری از یهودیان اروپا و آمریکا به جای پوریم ، این مراسم را جشن ایرانی کشی می نامند .
اما ایرانیان از همان زمان سیزدهم فروردین را که مصادف با آن ایرانی کشی وحشیانه بود به عنوان نماد مبارزه و اعتراض به قوم یهود و مزدورانی در دربار  هخامنشی ، که سراسیمه از خانه و کاشانه شان فراری شده بودند ، سر به کوه و صحرا می گذارند . و نافرخندگی سیزده ی فروردین را دور از خانه بدر می کنند .


نوشته زیر مربوط به وبلاگ راز ماسون می باشد:


واقعیت روز ۱۳ فروردین...
هولوکاست ایرانی
کشتار 77000 ایرانی توسط یهودیان 

مسلّماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده ‏اند، دشمن ‏ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت... (المائده 82)

داستان مردخاي يهود ي و دخترعموي فتنه گرش اِستردر دربار خشايارشا، پادشاه ايران(٦٤٨-٥٤٦)،گواه روشني است ازحضور انبوه يهوديان درقلمرو دولت هخامنشي. دراين داستان، مردخای با حیله، فرمان عزل وشتی، ملکه ایران را که از فرمان شاه (در حالت مستی) مبنی بر برهنه ظاهر شدن در جشن سرپیچی کرده است، میگیرد.سپس استر زيبا، بانيرنگ مردخاي، همخوابه خشايارشا ميشود ،دل او را ميربايد وسپس به ملكه قدرتمند ايران بدل ميگردد .دراين زمان تكاپو ي يهودي اندر سراسر ايران چنان آزار دهنده است كه هامان،وزير پادشاه هخامنشي،تصميم به اخراج ايشان ميگيرد.ولي او،كه به دروغ در کتاب عهد عتیق"دشمن يهوديان"خوانده شده (در باب دروغگویی و تحریفگری یهودیان در تورات و کتاب مقدس ، همان بس که بارها قرآن آنها را قومی تحریفگر دانسته و آنها را لعن کرده است و گفته مطالبی را به نفع خود می نوشتند و آگاهانه به خدا نسبت می دادند)،بادسيسه استر به دارآويخته ميشود. آنگاه، يهوديان، باحمايت استر، به كشتارخونين و وسيع مخالفان خود دست ميزنند و مردخاي درمقام مرد قدرتمند ايران جاي ميگيرد .توصيف قساوت آميز "کتاب مقدس - عهد عتیق – كتاب (سوره) استر" ازقتل عام بزرگان ايراني به دست اين ميهمانان نو رسيده در روز سیزدهم ماه ادار حيرت انگيزاست:
ويهوديان بردشمنان خود پیروز شدند ..همه مردم از یهوذیان می ترسیدند و جرات نمی کردند در برابرشان بایستند.تمام حاکمان و استانداران ، مقامات مملکتی و درباریان از ترس مردخای ، به یهودیان کمک می کردند...به این ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده،کشتند.آنها در شهر شوش که پایتخت بود 500 نفر را کشتند...ده پسرهامان بن همداناي، دشمن يهود،راكشتند... و [جسد] ده پسر هامان را[درشوش]به دارآويختند... درروزچهاردهم ماه ادارنيز جمع شده سيصدنفر را درشوش كشتند... و ساير يهودياني كه درولايتهاي پادشاه بودند...هفتاد و پنج هزارنفر از مبغضان خويش را كشته بودند...درروز چهاردهم ماه آرامي يافتند و آنرا روز بزم و شادماني نگاه داشتند...
این روز یعنی سالروز قتل عام 77000 ایرانی ( باید جمعیت ایران در 2600 سال پیش را در نظر گرفت . با توجه به آنکه جمعیت کم بوده است. این کشتار را می توان یک نسل کشی بحساب آورد) ، هر ساله تحت عنوان عید پوریم توسط یهودیان جشن گرفته می شود و در این روز وقیحانه به جشن و پایکوبی می پردازند.

در حالی که ما ایرانی ها سیزدهم فروردین را نحس دانسته و به یاد قتل عام اجدادمان به کوه و دشت پناه می بریم (تا توسط یهودیان کشته نشویم) آنها باید در جشن نسل کشی آنقدر شراب بنوشند تا تعادل خود را از دست بدهند.
در نقشه خیالی ارض موعود که رژیم جعلی اسرائیل ترسیم کرده علاوه بر پهنه نیل تا فرات استان همدان نیز جزء خاکشان ذکر شده است فقط بخاطر مقبره استر و مردخای ابتدای خیابان شریعتی. باید به ایرانی بودن مسئولان تبریک گفت که نه تنها در هیچ کجا راجع به این واقعه هولناک سخن به میان نمی آورند بلکه برای آنها تابلویی در نظر گرفته می شود تحت عنوان زیارتگاه استر و مردخای!!؟

آیا کلمه زیارتگاه کلمه ای مقدس در فرهنگ شیعی ما نیست؟ آیا ما این واژه مقدس را فقط برای انسان هایی پاک از تبار عشق بکار نمی بریم؟ خواب تا کی؟

دانلود فیلم فلسفه وحشتناک 13 بدر( همراه با سخنرانی دکتر رافئی پور)


دانلود جشن ایرانی کشی یهود(پوریم)


ویدئو 1

منابع
کتاب مقدس، بخش عهد عتیق ، کتاب استر
کتاب زرسالاران یهود، نوشته عبدالله شهبازی، جلد اول ، صفحه 353

۱۳۹۳/۰۱/۰۶

ایران بین دو انقلاب

جامعه شناسانی که ماشین زمان را متوقف کرده اند و با تلاش فراوان وارد موتورخانه آن شده اند تا نقش طبقه را در سیر تاریخ پیدا کنند ، می گویند که نتوانسته اند جای طبقه را پیدا کنند . آنها فقط توانسته اند افراد بیشماری را با مشاغل ، درآمدها و سلسله مراتب متفاوت مشاهده کنند . البته آنها درست می گویند ، جرا که طبقه اجتماعی یک بخش از ماشین نیست بلکه طرز کارکردن و حرکت آن است . طبقه، منافع این گروه و آن گروه نیست ، بلکه تضاد منافع است ؛ گرما و صدای غرش حرکت ماشین است ... طبقه ساخت نیست بلکه واقعه و حرکت است ..........

کتاب حاضر در واقع بنیاد های اجتماعی سیاست در ایران را تحلیل و این موضوع را بررسی می کند که چگومنه توسعه اقتصادی - اجتماعی به تدریج ویژگی های زندگی سیاسی در ایران را ، از انقلاب مشروطه تا پیروزی انقلاب اسلامی ، شکل داده است .

کتاب به سه بخش اصلی تقسیم شده است . بخش نخست ، با بررسی سده نوزدهم ، انقلاب مشروطه و حکومت رضاشاه پیشینه تاریخی لازم را برای فهم تحولات ایران نوین به دست می دهد . بخش د.م ، زمینه اجتماعی دگرگدنی های سیاسی سالهای فروپاشی حکومت رضاشاه ( شهریور 1320) تا شکل گیری حکومت خودکامه محمدرضا شاه ( مرداد 1332) را تجزیه و تحلیل می کند . این دوازده سال تنها دوره مهم از تاریخ ایران معاصر است که مورخان می توانند آن سوی ظواهر سیاسی ، یعنی ساختارهای اجتماعی سیاسیت ایران را ببینند و ریشه های قومی و طبقاتی جنبش های سیاسی مختلف را بررسی کنند . در بخش پایانی هم با توصیف برنامه های اجتماعی - اقتصادی محمدرضا شاه ، تنش های سیاسی که به واسطه این برنامه ها تشدید شده بود و سرانجام وقوع انقلاب اسلامی سال 57 بررسی می شود .

طی دو دهه گذشته ، جامعه شناسانی که در جوامع غربی مطالعه کرده اند به اصول علم نوینی به نام جامعه شناسی سیاسی دست یافته اند . این جامعه شناسان با نفی تصور جدایی دولت و جامعه که در جامعه شناسی سده نوزدهم رایج بود، به تنظیم نظریه ای با گستردگی کمتر اما دقیق تر پرداخته اند که در آن ، دولت و جامعه به نحو پیچیده ای همبسته ، و سیاست پدیده ای متاثر از سازمانهای سیاسی و نیروهای اجتماعی قلمداد می شود . این جامعه شناسان با بهره گیری از دیدگاه سه بعدی فوق ، علاوه بر تدوین چارچوبهای نظری جامعه شناسی سیاسی ، مطالعات موردی و تجربی ارزشمندی درباره جوامع غربی ، تحلیل بنیادهای اجتماعی سیاست و ارتباط پیچیده میان عملکرد دولت ، سازمانهای سیاسی و ساختارهای اجتماعی ارائه داده اند . 

در حالیکه جامعه شناسان تحلیل گر جوامع غربی دیدگاه سه بعدی جامعه شناسی سیاسی را به کار بسته اند ، آنهایی که به بررسی کشورهای غیر غربی می پردازند خواسته اند دیدگاه دوبعدی سده نوزدهمی را همچنان حفظ کنند . برخی از آنها ، به ویژه پژوهشگران سیاسی مکتب ساختاری - کارکردی، دولت را محور بحث خود قرار داده اند . آنها بررسی کرده اند که چگونه دولت جامعه را نوسازی می کند ، چگونه با بحران مشروعیت درگیر می شود و چگونه نهادهای نوینی مانند بوروکراسی، ارتش و نظام تک حزبی ایجاد می کند . محور بحث گروهی دیگر ، به ویژه مردم شناسان و پژوهشگران سیاسی مکتب رفتاری جامعه بوده است ؛ مثلا مردم شناسان ، جماعنهای کوچک را بررسی کرده اند و صاحب نظران سیاسی ، به بررسی کل " فرهنگ سیاسی " جوامع در حال توسعه پرداخته اند . بدین ترتیب، جامعه شناسان درباره این مسئله که چگونه نظام های سیاسی باعث تغییر نظام های اجتماعی می شوند و متقابلا چگونه نظام های اجتماعی - از طریق خشونت ، شورش و سیاست گریزی - نظام های سیاسی را مختل می کنند ، بررسی های بیشتری انجام داده اند . اما درباره اینکه چگونه مبارزه های اجتماعی به درگیری های سیاسی شکل می دهند و چگونه نیروهای اجتماعی در اندر کنش با سازمان های سیاسی ، بر روند توسعه در جوامع غیر غربی تاثیر می گذارند ، آثار کمتری ارائه کرده اند .

همچنین پژوهشگران انگشت شماری به بررسی شالوده های اجتماعی سیاست در ایران پرداخته اند . در حالیکه ایران شناسان پیشین به بررسی های گسترده تاریخی - اغلب با تاکید بر تاثیر جریان های بین المللی بر مسائل داخلی - تمایل داشتند ، معاصران نیز به حوزه های معینی از نظام سیاسی یا اجتماعی اهمیت می دهند . شماری از آنها به جنبه های ویژه ای از پدیده های سیاسی مانند ملی گرایی، ساختار دولت ، اصلاحات ارضی و بحران مشروعیت گرایش دارند . عده ای هم به بررسی های موردی و جزئی گروه های کوچک تمایل دارند و آثار مهمی درباره " فرهنگ سیاسی " کل جامعه می نویسند . گروه اخیر عقیده دارند که ویژگی های ملی ، مانند احساس ناامنی فردی ، بی اعتمادی، بدبینی، یاغی گری، انزوای روحی و از خودبیگانگی روانی فردی ، پدیده های سیاسی - به ویژه بی ثباتی سیاسی - سده نوزدهم ایران را تفسیر و تبیین می کند . بیشتر آنها هم سیاست و هم جامعه ایران معاصر را تجزیه و تحلیل می کنند و تنها شمار اندکی به مطالعه جامعه شناسی سیاسی ایران امروز می پردازند . 

کتاب حاضر می خواهد با تحلیل تاثیرات متقابل سازمان های سیاسی و نیروهای اجتماعی ، سیاست ایران معاصر را بررسی کند . هرچند واژه طبقه اجتماعی را ، با کمی تفاوت معنایی ، نوسندگانی همچون مارکس، دوتوکویل، ماکیاول، تاونی، وبر، دارندورف و همچنین نظریه پردازان سده های میانی ، مسلمانان، بازرسان رومی و نویسندگان مجموعه مقالات فدرالیست آمریکایی به کار برده اند، اخیرا جامعه شناسان این اصطلاح را نقد کرده اند . ساختار - کارکردگرایان استدلال کرده اند که جوامع نه به چند طبقه بزرگ بلکه به قشرهای کوچک حرفه ای گوناگون تقسیم می شود . آنها تاکید می کنند که این قشرها به واسطه تقسیم کار به هم وابسته اند ولی بر پایه معیارهای مختلفی همچون منزلت ، پایگاه اجتماعی و درآمد از یکدیگر منفک می شوند . رفتارگرایان نیز ادعا کرده اند که مردم کشورهای در حال توسعه پیش از آنکه خود را عضو طبقه ای اجتماعی - اقتصادی  تلقی کنند ، وابسته به ایدئولوژی می دانند . به عقیده آنها ، در اینگونه کشورها ، نیروهای سیاسی بر اثر کشمکشهای طبقاتی پدید نمی آید بلکه به دنبال عقاید متضاد ایجاد می شود . پس اگر مارکس با این فرمول که آگاهی انسان را جایگاه اجتماعی وی تعیین می کند ، نظریه هگل را " بر پاهای خویش قرار داد" ، رفترگرایان معاصر نیز با پافشاری بر اینکه جایگاه اجتماعی انسان را - دست کم در جهان سوم - آگاهی وی تعیین می کند ، باژگونه نظریه مارکس را اظهار کرده اند . در عین حال ، پژوهش گرانی که زندگی و آثار نخبگان سیاسی را مطالعه می کنند ، با دسته بندی بقیه مردم در قالبی بی شکل و پراکنده با عنوان " توده ها " ، مفهوم طبقه اجتماعی را کنار گذاشته اند . در همین دوره ، جامعه شناسانی که سیاست را در کشورهای غیر غربی بررسی می کنند ، با طرح این مسئله که ستیزهای عمده جهان سوم به دسته بندی های قومی و نژادی ، کاست، مذهب و مسائل محلی مربوط می شود ، در استفاده از مفهوم طبقه برای مطالعه اینگونه جوامع تردید کرده اند . آنان نتیجه می گیرند که طبقه، نه در آسیا و آفریقا ، بلکه در اروپا و آمریکا وجود دارد . و بالاخره بیشتر جامعه شناسان جهان سوم - به همراه هواداران جهان سوم در غرب - می خواهند با تاکید بر تفاوتهای ظاهری بین جوامع جهان سوم و کشورهای صنعتی ، بر تضادهای اجتماعی داخلی این جوامع سرپوش گذارند . آنها پافشاری می کنند که مبارزه های ملی ، همه مبارزه های اجتماعی از جمله مبارزه های طبقاتی را تحت الشعاع قرار می دهد .


ایران بین دو انقلاب

یرواند آبراهامیان

مترجمان : احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی

۱۳۹۳/۰۱/۰۵

اسکار و بانوی گلی پوش

خدای عزیز!
امروز صد سالم است . مثل مامی رز . خیلی می خوابم، اما حالم خوب است .
کوشیدم به پدر و مادر حالی کنم که زندگی هدیه عجیبی است . اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند . خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده . بعد این هدیه دلش را می زند .خیال می کند خراب است .کوتاه است . هزار عیب رویش می گذارد . به طوری که می شود گفت که حاضر است دورش اندازد . ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده ، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند . آن وقت سعی می کند که کاری بکند که سزاوار آن باشد . من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گویم . آدم هرچه پیرتر می شود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد . آدم باید قریحه ظریفی پبدا کند ، باید هنرمند بشود . در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد . اما در صد سالگی ، وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند . نمی دانم حالیشان کردم یا نه .
سری به آنها بزن ، کارت را تمام کن . من دارم کمی خسته می شوم .
می بوسمت ، تا فردا ...

گلهای معرفت
اریک امانوئل اشمیت
ترجمه سروش حبیبی
صفحه 164

۱۳۹۲/۱۲/۱۲

. دنبال ضمانت نباش ، دنبال وثیقه نباش .....

پدر بزرگم می گفت : هرکسی باید وقت مردن یه چیزی پشت سرش باقی بذاره . یه بچه یا یه کتاب یا یه نقاشی یا یه خونه یا یه دیوار یا یه جفت کفش یا یه باغ سرسبز . یه چیزی که دستات یه جوری لمسش کرده باشه . اینجوری وقتی مردی روحت یه جایی برای رفتن داره و وقتی مردم به اون درخت یا گلی که کاشتی نگاه می کنن ، تورو میبینن . می گفت : مهم نیست که چی کار کردی، تا وقتی که یه چیزی رو نسبت به قبلش تغییر بدی و به شکلی که خودت دوست داری دربیاری . می گفت : فرق بین مردی که فقط چمنا رو کوتاه میکنه و یه باغبون واقعی تو شیوه لمس کردن درختا و گلاس . کسی که چمنا رو کوتاه می کنه احتمالا قبل از کارش هیچ وقت کنار چمنا نبوده و اما باغبون عمری رو پای درختا و گلا گذاشته ...

چشماتو با چیزای عجیب پر کن . طوری زندگی کن که انگار ده ثانیه دیگه قراره بمیری . دنیا رو ببین .جالب تر از هر رویاییه که توی کارخونه ها ساخته میشه . دنبال ضمانت نباش ، دنبال وثیقه نباش .....

فارنهایت 451 

۱۳۹۲/۱۲/۰۵

کتابا ...........


این کتابا نیستن که بهشون احتیاج دارید، چیزاییه که یه زمانی تو کتابا بودن. همون چیزایی که میتونستن تو خونواده های دیواری امروزی باشن. همون جزئیات و آگاهی های بی نهایتی که می تونست از رادیوها و تلویزیونا منتقل بشه ، که نمیشه. نه، نه، این کتابا نیست که دنبالش هستید،به هیچ وجه! از هرجا که میتوانید به دست بیاریدش; یه صفحه قدیمی گرامافون ، فیلم یا حتی دوستان قدیمی; دنبالش توی طبیعت بگردید. اصلا تو وجود خودتون دنبالش کنید. کتابا فقط یه جور ظرف و قالب برای ذخیره چیزایی بودن که میترسیدیم فراموششون کنیم. هیچ چیز جادویی توشون نیست. جادو فقط توی چیزی بود که کتابا میگفتن ، اینکه چجوری تیکه های عالم رو بهم می دوختن تا قالب تنمون بشه. .....

فارنهایت 451
ری برد بری 
مترجم: علی شیعه علی
صفحه 88

۱۳۹۲/۱۱/۲۱

فارنهایت 451

فارنهایت 451 طنز تلخی داره ولی مثل برخی از کتابها نیست که فقط یکبار میخونی و میذاری توی کتابخونه اتاقت یا برای رفع کمبود جا هدیه میدی به یه دوست! تاریخ مصرف نداره و کهنه نمیشه و به قولی هنوز تازگی داره و مثل آثار بزرگ ادبی حرفهای پنهانی زیادی داره در حالیکه این کتاب در اوایل دهه پنجاه میلادی نوشته شده اما هنوز تازگی داره ...
هنوز در حال خوندن کتاب هستم و فرصت البته کم ولی نکته هایی هست این وسط که خالی از لطف نیست
یه زمانی کتابا فقط مال یه عده از آدما بود ، اینجا، اونجا، همه جا.خیلی دلشون می خواست با بقیه فرق داشته باشن .دنیا بزرگ بود . بعد دنیا پر از چشم و آرنج و دهان شد . جمعیت دو برابر، سه برابر، چهار برابر شد . فیلما، شبکه های رادیویی، مجله ها و کتابا نسبت به جمعیت از حد معمول خیلی خیلی کمتر شد .تصور کن یه مرد قرن نوزدهمی با اسبا، سگا، ارابه ها، همه چی با سرعت آهسته . بعد تو قرن بیستم ، همه چی سریع شد، دور برداشت . کتابا کوتاه شدن، فشرده و خلاصه . چکیده . همه چی محدود ، با یه پایان ناگهانی .
کلاسیکا محدود به یه برنامه رادیویی پانزده دقیقه ای شدن و بعد باز اینقدر کوتاه شدن که یه ستون کتاب دو دقیقه ای رو پر میکردن و آخرش هم کار به جایی رسید که یه خلاصه ده دوازده خطی ازشون تو دائرة المعارفا اومد .
مدرسه کوتاه شده، نظم و انضباط فراموش شده ، فلسفه ، تاریخ و زبان افت کرده ،از انگلیسی و املا آروم آروم غفلت شده و آخرش هم انگار کاملا از رسمیت افتاده . زندگی آنی شده ، فقط کار به حساب میاد ، شادی و لذت فقط در کاره . چرا باید چیزی جز فشار دادن دکمه ها ، زدن کلیدا و گردوندن چرخ دنده ها و پیچا یاد بگیریم ؟
زیپ جای دگمه  گرفته و آدم اینقدر وقت کم داره که نمی تونه همزمان موقع لباس پوشیدن فکر هم بکنه! سینماهارو از هرچی لوده بازیه خالی میکنن و اتاقا رو دیوارای شیشه ای میکنن و رو دیوارا رنگای قشنگ مثل کاغذ رنگی یا خون میندازن .
ورزشای بیشتر برا آدما، روحیه تیمی ، لذت . لازم هم نیس که فکرت رو بکار بندازی، سازماندهی کن، سازماندهی کن؛ ورزشای پیشرفته سازماندهی کن . کاریکاتورهای بیشتر تو کتابا . تصویرای بیشتر . غذای روح هر روز و هر روز کمتر. بی تابی. بزرگراهها پر از جمعیتی که یه جایی، یه جایی ، یه جایی، نا کجا آبادی می رن. آواره های سرگردون . شهرا تبدیل به متل می شن و مردم مثل چادر نشینا این ور و اون ور می رن . همه دنبال هم مثل زنجیر؛ اتقای که امشب خونه منه، امروز ظهر تو توش خوابیدی و دیشب من..................................
نمی تونی یه خونه رو بدون میخ و چوب بسازی . اگه می خوای خونه ای ساخته نشه ، میخ و چوبارو قایم کن . اگه می خوای یه آدم از لحاظ سیاسی ناراحت نباشه سوال دوپهلو ازش نپرس ؛ یه سوال ساده بپرس. اگه سوالی هم نپرسی که چه بهتر . اصلا بذار فرامش کنه که چیزی هم به اسم جنگ وجود داره . اگه دولت نالایق و بی عرضه اس و مالیاتارو سنگین کرده باز بهتره که مردم این چیزا رو ندونن . مغزشونو پر از اطلاعات بی خطر کن ، اینقدر سرتاپاشونو پر از واقعیت کن که احساس خفگی کنن ، البته اطلاعات بی خطر! بعد احساس می کنن دارن فکر می کنن . در عین سکون احساس تحرک می کنن و شاد و خوشحال خواهند بود ، چون اینجور واقعیتا به کسی آسیب نمی رسونه . دست و پاشونو با چیزای گیج کننده ای مثل فلسفه یا جامعه شناسی نبند که به مالیخولیا ختم میشه . هر کی که بتونه یه دیوار تلویزیونی رو جدا و بعد باز سر همش کنه ( مثل بیشتر آدمای این دور و زمونه ) ، از هر آدمی که مدام خطکش دستشه  و سعی میکنه دنیا رو خط کشی کنه و اندازه بگیره شادتره ، چون تا احساس توحش و تنهایی نکنی این کار نشدنیه . 

۱۳۹۲/۱۱/۱۳

داستان " دو شهر "


چارلز دیکنز در داستان " دو شهر " می نویسه :
بهترین دوران ها بود ، 
بدترین دوران ها بود ،
دوران خرد ،
دوران بی خردی ،
عصر ایمان ،
عصر شک ،
فصل نور بود و فصل تاریکی ،
بهار امید ،
زمستان نا امیدی ،
آینده پیش روی ما بود ،
ما همگی به سوی بهشت می رفتیم ،
راهی بر خلاف جهنم را می پیمودیم ،
سخن کوتاه ، دورانی بود بسیار شبیه به امروز ............
این رمان رو امشب شروع کردم همون چند جمله اول منو متعجب کرد و باعث شد اینجا بیارمش ... اگه دوستان جیمیل دارند توصیه میکنم گزینه DRIVE  رو فعال کنند و با این کار یک درایو مجازی در کامپیوتر ایجاد میشه که میتونید هرچیز که دوست دارید با دوستانتون به اشتراک بذارید من تقریبا 6 گیگابایت کتاب رو به اشتراک گذاشتم با دوستانم .

۱۳۹۲/۱۱/۰۵

گریز دلپذیر


همیشه که صبر کردن , بخشیدن , ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود ...
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری , باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
وقتی میمانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...

برداشتی از گریز دلپذیر
آنا گاوالدا

تاریخ بی خردی ....


تاریخ بی خردی رو باید خوند ... مخصوصا ما ایرانیها که تاریخ نمی خونیم اصلا !!! برخلاف خیلی از مورخین که بیشتر به صورت تحقیقی و مفصل به موضوع تاریخی می پردازند نوشته های باربارا تاکمن رمان گونه هست و هدفش حفظ توجه خواننده ...نوشته باربارا تاکمن با ترجمه عالی حسن کامشاد ( نشر کارنامه ) رو درگیرش  شدم برای خوندن به طور اساسی ... نت برداشتم از برخی سطور این کتاب و فکر میکنم ارزش داشته باشه کتابی رو با 600 صفحه با قیمت 21000 تومن خرید ...( البته باید قید رفتن به کافی شاپ یا فست فود یا طی مسیر کردن با تاکسی چه میدونم هزینه های الکی رو زد اما از خرید کتاب نباید گذشت ... کلا معتقدم خریدن هر کتابی و خوندنش خوبه) ... به هر حال خوندن این کتاب خالی از لطف نیست...
بی خردی زمان و مکان نمی شناسد؛ بی زمان و جهان شمول است- اگرچه عقاید و عادات هر زمان و هر مکان خاص شکلی معین بدان می دهد؛ ارتباطی به نوع نظام ندارد : هم سلطنت ممکن است موجد آن باشد, هم حکومت یک اقلیت قدرت طلب ( الیگارشی) و هم مردم سالاری( دموکراسی ) . ویژه ملت یا طبقه به خصوصی هم نیست. طبقه کارگر و حکومتهای کمونیستی نماینده آن , همانگونه که تاریخ دوران اخیر به خوبی نشان داد , در مسند قدرت , بخردانه تر یا کارسازتر از طبقه متوسط عمل نکردند ...ممکن است بپرسید از آنجا که اصرار در کژاندیشی یا در بی خردی جزء فطرت آدمی است آیا میتوان از حکومتها انتظار دیگری داشت؟ چیز نگران کننده آن است که بی خردی حکومت اثر بیشتر بر شماری بیشتر می گذارد تا بی خردی های فردی. از این رو حکومتها وظیفه سنگین تری دارند که بر طبق خرد و عقل رفتار کنند . این درست, ولی بشر که از دیرباز به این امر آگاه بوده است, پس چرا همنوعان ما احتیاط به خرج نداده اند و حفاظی در برابر آن نیافراشته اند؟ ... 
در طی 2500 سال گذشته , فیلسوفان سیاسی از افلاطون و ارسطو گرفته تا توماس آکویناس و ماکیاولی و هابز و لاک و روسو و جفرسن و مدیسن و همیلتن و نیچه و مارکس قسمت اعظم اندیشه خود را وقف مسائل اخلاق و حاکمیت و پیمان اجتماعی و حقوق بشر و فساد قدرت و تعادل بین آزادی و نظم کرده اند ... در میان اینها , سوای ماکیاولی - که درباره جکومت بدان گونه که هست می اندیشید نه آنگونه که باید باشد - کمتر کسی به بی خردی چندان وقعی نهاده است , در صورتی که بی خردی از دیرباز مشکلی مزمن و همه گیر بوده است ...
پیشنهاد میکنم خوندن صفحات 112 تا 167 رو از دست ندهید ...

۱۳۹۲/۱۱/۰۲

اگر قره قاج نبود ...


آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!


اگر قره قاج نبود ...
اگر پیچ و خم های رودخانه قره قاج ، آنجا که به نخلستان " مکو " می رسد آن همه دل انگیز نبود ؛
اگر بیشه ها و دشتهای پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت ؛
اگر پر و بال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهو هایش آن همه سیاه نبود ، روز و روزگار من غیر از این بود!
اگر این اگرها نبود ، من آدمی دیگر و در عالمی دیگر بودم ...
در ایل بودم ، از غوغای شهرها گریخته به دامن کوه بیابان آویخته بودم ، ولی بیش از پنج سال تاب و طاقت اقامت در بهشت را نداشتم . باز هوای سفر به سرم زد و فرار را بر قرار اختیار کردم .
زندگی من مجموعه ای از این فرارها و قرارهاست . من از فرارهایم خوشنودترم و بر این باورم که گهگاه فرار بیش از قرار ، دلیری و شهامت می خواهد . هنگامیکه ستم ها چنگ و دندان نشان می دهند و توان رویارویی نیست راهی جز این نمی ماند .....
داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود / میشد چاره ای یافت / با صد داغ و صد درد چه میتوان کرد ؟
من این باغ خرم را با اشک چشم سیراب کردم / چرا گلشن برای دیگران خارش برای من ؟؟؟

"محمد بهمن بیگی"
اگر قره قاج نبود ......

۱۳۹۲/۱۰/۲۹

خوش به حال مسافرای اتوبوس


شهر من دیگر شهر نیست ... بیشتر شبیه یه کمپه که مردمش قایم شدن تا زنده بمونن!!! کمپی پر از دروغ و ریا ! پر از خودخواهی های خودخواسته ... پر از نفرت و هرزگی ... پر از بی قیدی و بی تعهدی ... پر از بی عدالتی ... پر از جستجو برای یافتن معنا وقتی که معنای خیلی از چیزهارو از ما گرفتن !!! پر از اجبار در تکرار رفتارهای اشتباه ... پر از انجماد ذهن آدمها که سایه هایی شدند در لابلای هجوم دیوانه وار دروغ ها و دورویی ها ... نمی خوام همزمان زندگی کنم در تناقض و تردید و سرشکستگی و دروغ و ریا ...درباره این مفاهیم نمیتوان با قاطعیت بحث کرد ... زندگی خیلی پیچیده شده هم حقیقتش و هم معناش ولی فکر میکنم گاهی درست زندگی میکنیم اما اشتباه فکر میکنیم و اینکه چرا گاهی اشتباه فکر میکنیم عجیبه!!! ... همیشه در حال رفتنیم ...همیشه در حال فراریم ... فرار از واقعتهایی که خوشایندمون نیست ... همیشه فکر میکنم در حال از دست دادنیم ! از دست دادن همه چیز ... از دست دادن زندگی ... ما آدمها راستگو به دنیا اومدیم ولی خیلی احمقانه هست که دروغگو از دنیا میریم و این یعنی واقعا زندگی؟؟؟!!!؟؟؟ ... بیهوده به دنبال آرمان شهر و آرمان انسانیم... از کنار خیلی از چیزهایی که روزی برامون اهمیت داشته میگذریم ... از خواستنیهامون و از نخواستنیهامون... از انسانیت ... انسانیتی که این روزها فقط در کودکان و دنیای کوچیکشون میتونیم پیدا کنیم ... شاید هم در کتابهای داستان کودکان میتوان یافتشان ... همه چیز سیاه هست و سفید ...
اینهارو نوشتم که یه سری چیزهارو فراموش کنم ولی مثل اینکه هی داره یادم میاد ... دوست دارم خیلی راحت و بی دردسر توی خواب بمیرم ... مثل اون مسافرای اتوبوس ... نه با جیغ و داد! ذهنم آشفته ست اما نه از ناگفته ها و نا ملایمتی ها ... اما هنوز در راهم شاید نیمه راه که پایان آن مشخص نیست ... خوش به حال مسافرای اتوبوس که در خواب رفتند ...

۱۳۹۲/۱۰/۱۷

زندگی


کسانی که دوستمون داشتن رو بدون هیچ دلیلی ترک می کنیم و از کسانی که ترکمون کردن دلیل قانع کننده می خوایم... جواب سوالهای زندگی نکرده مون رو چگونه بیابیم؟ مایی که به داشته هامون قانع نیستیم و دنبال دست نیافتنی هاییم .... زندگی رو پیچیده دوست داریم و دنبال پیچیده کردنش میگردیم ولی ته دلمون دوست داریم همه چیز برگرده به همون روزهای آروم و خوبی که دو دستی خرابش کردیم ...
همین امروز 

خيال و واقعيت




بين خيال و واقعيت نمی توان مرز مشخصی بين ذهن و چشم قائل شد ... زندگی مان همانند آئينه ای است كه خودمان و ديگران را در آن می بينيم . حال اين پرسش مطرح است كه اگر اين آئينه را غبار آلود كرديم ديگران در كدام آئينه نگاه كنند؟
دنيايی كه آئينه غبارآلود منعكس می كند دنيای حقيقی را هم تحت تأثير خود قرار می دهد ... آسمان ديگر همان آسمان صاف و آبی نيست . رنگها هم ديگر رنگهای سابق كه می ديديم نيستند حتی آدمها متفاوتند ...
همین

۱۳۹۲/۱۰/۱۲

همچنان بی تفاوتیم ......

چقدر محیط زیست و آثار فرهنگی و تاریخیمان این روزها تنهایند و یتیم ...عمق این تنهایی هنگامی نمایان می شود که تمام جریاناتی که در پیرامونمون داره اتفاق میوفته حتی در محیط های مجازی بازتابی نداره و اعتراضی برانگیخته نمیشه  و همیشه با یه بیانیه ختم به خیر میشه همین و ما همچنان بی تفاوتیم و متهم به هر عنوانی که لایقش هستیم ..... فقط مقایسه کنیم با کشورهایی که نه آثار تاریخی دارند و نه میراثی از فرهنگ و هنر اگر چنین اتفاقاتی در آن مرز و بوم رخ میداد فاجعه ای بزرگ برای آن جامعه بود اما افسوس و دریغ از امت همیشه در صحنه ما ...