۱۳۹۲/۰۴/۱۷

مسئله حکومت

مسئله حکومت به زندگی اجتماعی افراد مربوط میشود یعنی ارتباطی که میان افراد به وجود می آید و نهادی که می تواند و باید بر این مناسبات کنترل یا نظارت داشته باشد . آیا رهبر ، رئیس قبیله ، کدخدا، شاه ، رئیس جمهور و ... می تواند این هدف را برآورد؟ آیا او باید لزوما" یک دیکتاتور بی رحم باشد ؟ یا باید فطرتا" برای این کار زاییده شده باشد ؟ یا برگزیده مردم باشد، دوره ای یا مادام العمر حکومت کند و یا اگر برخلاف خواسته مردم عمل کرد ، نقش و وظیفه مردم چیست؟ باید تحمل کنند یا باید علیه او انقلاب کنند و پرسشهایی از این دست . چه چیز منافع همگان را بهتر تامین می کند ؟
در عهد باستان تمدنهای مختلفی در نقاط مختلف جهان پیدا شد . تقریبا در تمام این تمدنها فردی قاطع و صاحب قدرت به این پرسشها پاسخ می داد؛ کسی که پاسخ این پرسشها را می دانست . در تمدن های شرقی فرض بر قدرت مافوق انسانی او بود . او ارتباطی با نیروی ماوراءالطبیعه داشت . بنابراین مرکز حل مشکل انسانی و مرکز قدرت معنوی و در نتیجه قدرت مادی جامعه به شمار می آمد . بسیار از مردم با همین باور و اعتماد ، برای پاسخ یافتن به پرسشهای حیاتی خود ، این مرکز را به رسمیت می شناختند و به آن قدرت می بخشیدند . ایم مرکز کم کم با مرکز دیگر قدرت ، یعنی قدرت سیاسی در هم آمیخت و قدرت بزرگتری به وجود آورد . پدیده خدا - شهریاری در اقوام ساکن خاورمیانه ( مصر و بابل ) از همین منابع ریشه گرفت و به دنبال آن ادیان حکومتی بوجود آمدند . از این پس پاسخ تمام پرسشها و رفع همه مشکلات به دست این قدرت بود و مردم می بایست پاسخ هرگونه پرسشی را از او بشنوند . بنابراین دین دولتی پاسخ همه مشکلات را می دانست . در راس این قدرت پادشاه و موبد یا برهمن بود و یا هردو مانند خلیفه مسلمین در یک مقام بودند. انسان می بایست به جای تکیه بر عقل خود ، یا به قول افلاطون " حفظ طناب طلایی آریادنی " برای یافتن پاسخ سوالات خود و یا راه حل مشکلات زندگی به این منابع متکی باشد ( در اسطوره های یونانی داستانی نقل شده است که بر اساس آن غول نیمه انسان، نیمه حیوانی به نام مینوتائور آزادی یونان را به گرو گرفته بود و هر سال آتن می بایست جوانانی را قربانی او می کرد. این غول در مکان مرموزی قرار داشت که هرگاه کسی به سراغ او میرفت که او را بکشد دیگر نمی توانست از هزار پیچ راهی که به او منتهی میشد به خانه برگردد . تا بالاخره جوان ورزیده و ورزشکاری به نام ته زئوس موفق شد غول را بکشد و سالم به خانه برگردد و آتن را از شر غول رها کند . دلیل موفقیت ته زئوس طناب طلایی آریادنی بود که به وسیله آن توانست مسیر هزارتوی برگشت به سوی خانه را پیدا کند . طناب طلایی آریادنی استعاره ایست از تاریخ که ما می توانیم به عمق آن برویم و سالم به مکانی که هستیم برگردیم . طناب طلایی که افلاطون از آن نام می برد چیزی جز عقل انسانی نیست . افلاطون در توجیه رابطه انسان و خدایان می گوید که انسانها همانند عروسکان خیمه شب بازی هستند که بندهایی آنها را به این سو و آن سو می کشاند، ولی انسان طناب طلایی یا بند طلایی را در اختیار دارد که هرگاه خدایان بخواهند او را به راهی بکشانند که نمی خواهد، از این بند طلایی استفاده میکند و آن را می کشد و کنترل خود را به دست می گیرد . افلاطون به انسان هشدار می دهد که مبادا این بند طلایی را که استعاره ای از عقل است از دست بدهد . از دست دادن این بند طلایی مساوی با عروسک خیمه شب بازی یا برده شدن است ). یونان تنها سرزمینی بود که مردم برای یافتن پاسخ سوالات و حل مشکلاتشان به جای تکیه بر این منابع قدرت به عقل خود مراجعه می کردند . در یونان دین دولتی وجود نداشت اما پرسش اساسی درباره این دوگانگی این است که چرا در یونان دین دولتی پیدا نشد .
اگر در تمدن یونان عقل معیار پاسخ به سه سوال اساسی فلسفه یعنی دانش، کردار و حکومت بود، در تمدن پیشرفته دیگری چون هند ، یوپانیشادها ( بین  800 تا 300 ق م ) به عنوان افراد دانا مراکز پاسخ گویی به این پرسش ها بودند . آنان پاسخهای اسطوره ای می دادند و پاسخ هایشان از گفته های برهما ریشه می گرفت . برهما چیست؟ روح تفکر و روشنگری که پایگاه متافیزیکی دارد .

دو قطب هستی شناسی
یونان و اورشلیم دو قطب اصلی هستی شناسی غرب بودند. واحد قطب یونان دنیای فیزیکی قابل شناخت و واحد قطب اورشلیم دنیای فیزیکی قابل شناخت و و دنیای متافیزیکی غیر قابل شناخت است . هر دو منبع با تمدنی سرشار از اسطوره آغاز می شوند .اسطوره که داستان هایی است مبنی بر خاطرات ، می تواند تبلوری از واقعیت را نیز در خود داشته باشد . بنابراین چیزی فراتر از داستان است . در سرزمین یونان و تمدن یونان باستان ، واقعیت ها و در تمدن باستان اورشلیم ، ادیان جای اسطوره ها را گرفتند . غرض از اورشلیم تبلور نهایی ادیان قبایل مختلفی است که سرانجام در ادیان ابراهیمی نمایان شدند و اورشلیم را به محور آن بدل کردند . یهودیت برآیند ادیان ماقبل خود در تمدن های منطقه و جایگزینی برای آنها بود . مطابق روایات دینی ظلم و ستم فراعنه مصر نسبت به قوم یهود سبب رنجش آنها شد . خداوند گریه و زاری ستم دیدگان را شتید و برای آنها سرزمینی تعین کرد تا به آنجا مهاجرت کنند . آنچه در کتاب مقدس یهودیان آمده است ، تبلوری از ستم کشیدگی ، سرزمین موعود و تعهد آنها نسبت به خداوند در برابر لطفی است که به آنها شده است . بر اساس سنن اقوام در منطقه ، قوم یهود نیز تا حد یک پادشاهی رشد پیدا می کند ، ولی از حد سرزمین موعود تجاوز نمی کند . این پادشاهی همانند سایر پادشاهی های کهن عمری محدود دارد . کتاب مقدس یهودیان به زبان عبری نوشته شد و باقی ماند بنابراین غیر عبری زبانان نتوانستند بر آن اثر بگذارند . به همین دلیل خرافات فراوان دین یهود مربوط به عصر جهالت انسانی همچنان باقی است .
بر خلاف تورات ، کتاب مقدس مسیحیان ، انجیل، به زبان یونانی نوشته شد . بنابراین یونانی های صاحب فلسفه و قطب دیگر هستی شناسی توانستند از طریق خواندن و تفسیر آن بر مسیحیان اثر بگذارند . به گفته ویل دورانت " زبان یونانی که قرن ها بر فلسفه فرمانروایی کرده بود معطوف ادبیات مسیحی و شعایر و کیش نوین گشت ". و " در قرن چهارم زبان لاتینی به عنوان زبان اصیل و پایدار اذکار کاتولیکی نیز پذیرفته شد". قرآن کتاب مقدس سومین دین ابراهیمی،نیز به زبان عربی ، زبان سرزمین پیدایش آن نوشته شد و با همان استدلال فوق اسلام از دیگر اقوام صاحب اندیشه های هستی شناسی کمتر اثر پذیرفت یا اصلا اثر نپذیرفت . بنابراین می توان چنین نتیجه گرفت که فلسفه هستی شناسی غرب متاثر از دو قطب اصلی یونانی و مسیحیت است ، ولی اسطوره های دینی مسیحیت با دو ادیان دیگر ابراهیمی بسیار نزدیک است و مفاهیم مشترک میان آنها زیاد است . اما نکته در اشتراک این مفاهیم نیست بلکه در تفرق این ادیان است . آنطور که گفته شد زبان نوشتاری انجیل به یونانی و سپس لاتین، زمینه گسترش و پذیرش این دین را در غرب فراهم کرد و از این طریق به مقابله قطب دیگر هستی شناسی ، یعنی فلسفه مادی یونان شتافت . 
فراموش نکنیم که فلسفه غیر مادی یونان چند قرن پیش از پیدایش مسیحیت در مقابل فلسفه مادی یونان بوجود آمده بود . فلسفه ایده آلیستی یونان مکمل فلسفه مادی و تبلوری از تضاد و تقابل منافع اقتصادی و سیاسی جامعه متحول یونان بود اما زمانی که تمدن هلنی با فروپاشی کامل امپراتوری روم از میان برداشته شد، قطب دینی هستی شناسی، عرصه دارمیدان اندیشه بشر گردید . سلطه قبایل ژرمن بر تقسیمات امپراتوری روم زمینه مساعدی بود برای دینی که بر بستر مناسبات قومی شکل گرفته بود . در این دوران از رشد صنعتی، علمی، فکری، سیاسی،هنری، فلسفی خبری نبود . از این رو به عنوان عصر تاریک شناخته می شود .
زمانی که بار دیگر تمدن غرب در سده های 15 و 16 رو به شکوفایی گذاشت، قطب دیگر هستی شناسی ، یعنی فلسفه مادی یونان، فلسفه ای که انسان را در مرکز ارزیابی های خود قرار می داد، غلبه یافت . نباید اشتباه کرد که غلبه قطب مادی هستی شناسی ، یا فلسفه مادی به معنای از بین رفتن قطب دیگر نبود . بلکه همانطور که اشاره شد معیار مناسبات اجتماعی یا میزان رابطه انسان با انسان از حد اخلاق منتج از دین و متافیزیک به عرصه سیاست و فلسفه سیاسی کشیده شد و اخلاق در حوزه داوری رفتار فردی باقی ماند . جدایی دین و دولت ثمره این تفکیک بود .
از آتن تا اورشلیم
با توجه به آنچه گفته شد فلسفه غرب از دو منبع یا دو مکان سرچشمه می گیرد : آتن و اورشلیم . دانش برآمده از این دو مکان حاوی دو سنت ، دو فرهنگ و دو جهان بینی متفاوت است . سنت اول: یونانی، حاوی ویژگی هایی چون خردگرایی، آزاداندیشی و انسان مداری است . سنت دوم: رهبانیت، رستگاری، تقدس و ایمان به خداوند است . این دو سرمنشاء به صورت دو رشته ای هستند که در روند تکامل تفکر جوامع غربی در هم تنیده شدند . بنابراین آنچه جهان بینی غرب شناخته می شود پیوند این دو ریشه و دو رشته است . بنیاد خردگرایی، آزادی انسان و تمامیت دنیای فیزیکی از آتن و بنیاد مفاهیم متافیزیک از اورشلیم سرچشمه گرفت . دنیای فیزیکی شامل زمان و مکان و دنیای متافیزیک زمان و مکان و چیزی فراتر از آن است .
آتن زادگاه سقراط است و سقراط سنبل آزادگی انسان و تقدس اوست . نمادی از جستجوگری آزاد و فردگرا . هیچ پدیده ای نسبت به انسان بیگانه نیست . همه چیز از اوست . آنچه انسانها را به هم پیوند می دهد همین ویژگی است . بر اساس فرهنگ آتن ، نه خدا، بلکه انسان مرکز همه پدیده هاست . سنت یونانی ، گفتمان خردگرایانه آزاد است اما آنچه بیش از همه چیز در فرهنگ یونانی متفاوت است دانش سکولار( رستارگرا ) است . این ویژگی یونان آن را در مقابل تمام فرهنگ های دیگر قرار می دهد . این بینش از متفکران بزرگ یونانی، به خصوص سوفسطائیان ( خردمندان ) گرفته شد .
سنت اورشلیم سنتی است خدامحور که انسان تابعی از قدرت اوست . در این فرهنگ هیچ چیز از خدا بیگانه نیست . همه چیز با او آغاز و به او ختم می شود . دانش انسانی در سنت اورشلیم در خدمت خداوند است . دانش، نه دانش شناخت خدا، بلکه دانش چگونگی شناخت خداست ( علم کلام ) .
در بررسی ریشه های تفکر انسانی چه از آتن و چه از اورشلیم ، مفهوم دو واژه بسیار مهم است . یکی لوگوس( منطق ) و دیگری میتوس ( اسطوره ). لوگوس یونانی یعنی سخن و گفتمان خردگرایانه و انسان مرکز . لوگوس یونانی آزاد است . در مقابل لوگوس یا منطق یونان، منطق اورشلیم قرار دارد . این منطق سخن الهی است . هیچ سخنی قدیمی تر ، برتر و معتبرتر اط سخن الهی نیست. بنابراین منطق اورشلیم خدامحوری است . شباهت اسمی منطق یونان و اورشلیم با ماهیتی متفاوت و متضاد باعث سردرگمی در دنیای روشنگری گردیده است . لوگوس اورشلیم از انجیل ریشه می گیرد . انجیل کتاب مقدس مسیحیان به زبان یونانی، تورات به زبان عبری و قرآن به زبان عربی نوشته شد .بنابراین تنها انجیل از فرهنگ یونانی متاثر شد . در روند گسترش مسیحیت تلاشی برای پیوند فرهنگ یونانی و فرهنگ اورشلیم ، یعنی مراکز اصلی پیدایش دو نو دانش شد . نگارش کتاب انجیل به زبان یونانی سبب شد که خوانندگان آن با فرهنگ یونانی نیز آشنا گردند زیرا آنها با دانستن زبان یونانی منابع غیر دینی و فلسفی یونان را نیز مطالعه می کردند . در همین مراوده منطق اورشلیم با منطق آتن در هم آمیخت . از آن گذشته نویسندگان کتاب انجیل مانند Paul, Matthew, Mark, Luke, John و Peter  خود با فرهنگ روم و تمدن یونان آشنا بودند . پل را که یهودی و متولد آناتولی و شهروند روم بود و به زبان یونانی نیز تسلط داشت می توان سازنده اصلی مسیحیت شمرد . دومین واژه ای که قبلا بدان اشاره شدمیتوس یا اسطوره است. میتوس یعنی داستان، یا چیزی فراتر از داستان یا داستانی که بر پایه واقعیتی گفته و نوشته شده است . ولی مهم تر از آن میتوس یا اسطوره پایه ای است تا واقعیتی را شکل بدهد . چیزی شبیه به راهنمای عمل و اخلاقیات انسانی و اجتماعی که به طور غیر مستقیم بر زندگی و افکار جامعه اثر می گذارد ، زیرا الگوهای ایده آل و معتبری را که در هر زمینه ارائه می دهد ( مانند قصص دینی ) . اسطوره تلاش میکند که تجسم و تصویری از انسان کامل و شخصیت ها و معیارهای پسندیده بسازد . انسانهای کامل در اسطوره ها به صورت قهرمانان ظاهر می گردند و در آمال و آرزوهای جامعه و مردم جای می گیرند . 
در اسطوره اورشلیم انسان کامل انسانی است دیندار، خداپرست، تابع قدرت الهی و با ایمان. انسانی است که با خدا رابطه قلبی دارد. در مقابل ایمان و پرستش و اطاعت از اوامر الهی خداوند به او نعماتی را ارزانی می دارد . بنابراین سلامتی، زیبایی، موفقیت شخصی، خانواده خوب، فرزند، خانه و کاشانه، امنیت و آسایش، منابع غذایی، شغل و درآمد مناسب و ... همگی نعماتی است که خداوند به انسان کامل و با ایمان یا الگوی اورشلیم می دهد . او مطیع فرمان خداوند است و شب و روز از ذکر خدا غافل نمی ماند و در ایمان به خدا شکی به خود راه نمی دهد حتی اگر به جای نعمت بر او مصیبت ببارد . مثلا اگر خانه اش بسوزد، فرزندش کشته شود، دهکده اش را سیل ببرد، شهرش را زلزله ویران کند حتما دلیل و مصلحتی دارد که او از آن آگاه نیست و نباید در کار الهی دخالت کند . به هر حال انسان الگوی اورشلیم تابع وضعیت و شرایطی است که بر او حاکم است  حتی اگر در فقر و شوربختی کامل بسر می برد نباید به عدالت خدا شک کند . او باید صبور و خدمتگزار بماند زیرا در این کار مصلحتی است که او نمی داند . در هان بینی اورشلیم خدا محور همه چیز است . انسان ارزش چندانی ندارد و در مقابل خداوند حشره ای بیش نیست . او به دنیا آمده است تا به خدا خدمت کند .
اما انسان الگوی یونانی در مرکز عالم است . اوست که همه چیز را تعیین می کند . نمونه های برجسته الگوی یونانی را در اسطوره های هومر می توان دید . کلی و هرکولس از توان فیزیکی فوق العاده ای برخوردارند. وسیوس اسطوره انسانی است سرشار از هوش. اودیسیوس که هم از لحاظ فیزیکی و از نظر هوشمندی از توانایی برجسته ای برخوردار است و یا پرمیتیوس انسانی است که خود را تا سطح خدا بالا می برد . اگرچه او خدا نیست ولی از تهدید کیفر الهی واهمه ای ندارد و در مسیر خود گام بر میدارد . انسان الگوی آتن با خیال پردازی در تقوای معنوی بیگانه است . او نماینده برتری هوش انسانی بر نیروی طبیعت است . انسانی است زیرک و دانا که همه چیز را به خوبی در می یابد و می شناسد . او تمام مشکلات طبیعی و ماوراالطبیعه را از طریق توانایی انسان حل می کند. عمل او انسانی است و تعهدی به نیروی متافیزیکی ندارد .
انسان یونانی سرکش و چالش گر است . او می خواهد شخصا آنچه را که نمی داند و می خواهد بداند کشف کند . بر این باور است که هیچکس بهتر از خود او نمی تواند پدیده های جهان را بشناسد . او در جستجوی راه حل های انسانی برای مشکلات زندگی است . موفقیت و کامیابی را ناشی از خود انسان می داند و خدا را منبع و مسئول کمک نمی شناسد . خدا در تفکر یونانی وجود دارد ، ولی پدیده ای است عقلی که می توان آن را نادیده گرفت یا از کنار آن گذشت زیرا نقشی در زندگی انسان ندارد . الگوی انسان یونانی که در اساطیر هومر ظاهر می شود به الگوی شیطانی اورشلیم نزدیک است . انسان یونانی آن می کند که بدان علاقه دارد ، نه آنچه به او تکلیف شده است . انسان یونانی در مقابل خدا می ایستد . ار صریحا" اعلام می دارد که از خدا اطاعت نمی کند ، می خواهد بر طبیعت حاکمیت کند و بر خدا برتری داشته باشد . می خواهد نظم زندگی خود را تعیین کند و نظم جهان را خود بشناسد . او دنیایی جز دنیای فیزیکی نمی شناسد . انسان یونانی این جهانی است . انسان اورشلیم آن جهانی. انسان اورشلیم درست نقطه مقابل انسان یونانی است .
اساس و سرشت تفکر یونانی ، انسان مرکزی است . انسانی که می خواهد بر جهان طبیعی و معنوی سلطه داشته باشد، به چیزی برتر از آنچه خود او هست گرایش دارد و در صدد است کمال کرامت و توان و خواست خود را گسترش دهد یا وسعت بخشد . جهان بینی اورشلیم خدامحوری است . انسان تنها در ارتباط با خدا مفهوم و معنا می یابد . وجود انسان برای خداست . انسان یونانی می خواهد ناشناخته ها را بشناسد و شناخته ها را بهتر بشناسد در حالیکه برای انسان اورشلیم همه چیز شناخته شده و پاسخ آن ثابت است و از طرف پروردگار داده شده است . نهایت کوشش او شناخت پاسخ خداوند است . او حتی این وظیفه را در خود نمی بیند بلکه آن را به کسانی واگذار می کند که به خدا نزدیک تر می داند . بنابراین پژوهش و تفحص از او ساقط می شود .
انسان غربی پدیده ای است که از تنیدگی این دو جهان بینی ساخته شده است هرچند بسیاری از فلاسفه و اهل تفکر خود را در دو سوی این تفاوت ، تضاد و دوگانگی آشکار قرار می دهند، بسیاری دیگر نیز حاصل این پیوند هستد و جهان بینی آنها رگه هایی از هر دو را با خود دارد . انسان غربی تلاش خود را در چگونگی شناخت این دو پدیده گذارده است . بنابراین تفحص و تعقل آزاد ، پیش از داوری و عمل ، محتوای این تلاش است . انسان غربی سنت دانش سکولار یونان را ادامه داده است و علم کلام یا سنت اورشلیم را به کلی از آن جدا کرده و در حیطه کلیسا گذارده است . 
در واقع طلوع تمدن یونانی زمانی آغاز شد که انسان به قدرت خویش پی برد، به عقل خود تکیه کرد و هر نوع عمل نابخردانه را رد کرد . در زمینه دینی نیز آموخت خدایی که بر او حکومت می کند نمی تواند با خواست های منطقی، مثبت و عقلانی او سازگار نباشد .
آثار ادبی، هنری و حماسی هومر اولین محصول و نشانه قابل ملاحظه از تمدن متفاوت یونان بود به طوری که بعضی از محققان آن را سرآغاز تمدن یونان باستان می دانند .  برتراند راسل ، بر خلاف بسیاری از صاحب نظران ، معتقد است که هومر نمی تواند یک نفر باشد . تنظیم این مجموعه حدود دویست سال به طول انجامیده است ( 500-750 ق م ) بنابراین باید تعدادی از شعرا با همین نام این مجموعه را نوشته باشند . منابعی دیگر هومر را شاعری کور میدانند که معنی اسم او " گروگان " است و این خود مربوط به جنگی است که پانصد سال پیش از پیدایش منظومه هومر در سرزمین یونان رخ داد . نکته مهم دیگری که در آثار هومر ویژگی خدایان المپی است. خدایان المپی یونان به انسان شبیه اند . آنها مونث و مذکرند. آنها نیز همانند انسان می توانند به فریب و خیال بافی گرفتار شوند . در واقع خدایان در اسطوره های هومر یک قهرمان یا پرورنده قهرمان مانند پدر یا مادر آنها هستند . آنچه آنها را از انسان معمولی جدا می کند مرگ ناپذیری خدایان است . آنها مانند هر قهرمان دیگری زندگی ابدی دارند ولی آنها نیز قدرتشان محدود است و نمی توانند سرنوشت خود و دیگران را تعیین کنند . قهرمانان اگر وظایف قهرمانی خود را انجام ندهند خود به خود شکست می خورند بنابراین شکست قهرمانان یا خدایان در انجام هرکاری مانند شکست در جنگ و ... به دلیل اشتباه خدایان است در حالیکه در ادیان شرقی دلیل را باید در گناه بندگان جست . خدایان یونان پرورش یافته زندگی شهری اند . زندگی ای که انسانها در آن شرکت دارند و از آن برای زندگی خود می آموزند . " در اساطیر یونانی ، جهان مخلوق خدایان نیست، جهان پیش از خدایان وجود داشته است . خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند سپس با زادگان خود؛ انسانها، زناشویی کردند . از این رو آدمان از نسل خدایانند . خدایان علم و قدرت تام ندارند و مانند انسانها فریب می خورند و اشتباه می کنند . 

روحانیان دین یونانی در اساس به اداره مراسم و مناسک دینی اشتغال داشتند و هرگز اتوریته و قدرتی برای پاسخ دادن به پرسش های اساسی و حیاتی انسان نداشتند . به همین دلیل تفکر فلسفی برای پاسخ دادن به پرسش های انسان پیدا شد . یونانیان بر خلاف یهودیان خود را در حوزه توجهات الهی نمی دیدند . بنابراین سرنوشت خود را خودشان تعیین می کردند. آنها به خودمختاری رسیده بودند. خودمختاری در پرسش، خودمختاری در پاسخ و در این میان عقل میزان درستی و نادرستی پاسخ های عملی زندگی بود . نخستین معلمان بزرگ فلسفه بر این بستر متولد می شوند و دنیا را وابسته به یافته های فلسفی خود می کنند . دنیایی که کمتر به رمز پیدایش این فلسفه توجه می کرد و اگر توجهی داشت قصد نابودی آن را می کرد . 
اما چه چیز باعث چنین رخدادی شد؟ طبیعت آنها، برده داری،اسطوره های هومر، زندگی شهری، نوع دین باوری و یا نژاد آنها؟ زندگی شهری آنها از یک سو وابسته به اقلیم ویژه آنها و از سوی دیگر نمایانگر نوع تفکر سیاسی، فلسفی و دینی آنها بود. کسانی چون دانیل رابینسون نقطه آغازین این تفاوت را در اسطوره های هومر، نوع دین یونانی و خدایان المپی آنها می دانند. خدایان انسان گونه ای که مانع اصلی پیدایش دین دولتی بودند . بی تردید عدم پیدایش دین دولتی عامل تعیین کننده ای در رشد تفکر فلسفی یونان بود . همانگونه که دین دولتی در شرق بزرگترین مانع رشد فلسفه عقلی شد و هرکجا جوانه ای از این فلسفه بیرون آمد قهر دین دولتی به آن امان نداد و بی درنگ به نابودی شتافت .
در شرق از جمله ایران از فلسفه مادی یونان خبری نبود و اصولا چیری به عنوان فلسفه ، یعنی عشق به دانش ارتباط پدیده ها در ایران باستان وجود نداشت . دین کار فلسفه را نیز انجام می داد یا به عبارت دیگر سلطه انحصاری ادیان و ادغام آن با حکومت های متمرکز جایی برای پیدایش فکر آزاد یا گفتمان آزاد انسان باقی نمی گذاشت . گفتمان آزاد نتیجه اقتصاد و سیاست آزاد بود در حالیکه در ایران نه اقتصاد آزاد وجود داشت و نه سیاست آزاد . اقتصاد و سیاست هردو در کنترل دستگاه واحد حکومتی قرار داشت و دین به عنوان نیاز دستگاه های قدرت متمرکز و توجیه گر سلطه انحصاری شاهان ، به عنوان سایه خدا روی زمین ( فره ایزدی، خلیفة ا...، ظل ا... و ...) شناخته می شد . رفتار انسان که با معیار اخلاق سنجیده می شد، به حوزه فلسفه سیاسی راه نیافت . اصولا آنچه میزان داوری رفتار یا کردار فردی بود در حوزه رفتار انسان با انسان نیز به کار گرفته شد . به عبارتی معیارهای دینی در حوزه سیاست گسترش یافت ،زیرا زمینه های پیدایش میزان داوری برای چگونگی رفتار انسان با انسان رشد نکرد . برخلاف یونان که اخلاق از حوزه سیاست یا فلسفه سیاسی جدا گردید، در ایران این جدایی دیده نشد .بنابراین در سیاست و حکومت ، یعنی نهاد کنترل قدرت و رفتار انسان با انسان نیز معیار دینی یا متافیزیکی به کار گرفته شد به طوری که اخلاق در نهاد حکومت ادغام گردید. شخص یا نهادی که بر مصدر داوری اخلاقی نشسته بود داوری حقوقی یا سیاسی را نیز بر عهده داشت . معیار و اساس سنجش درستی و نادرستی رفتار انسان در تمام وجوه سنن قائم به ذات ادیان گردید نه عقل انسانی . به عبارت دیگر برای عقل انسانی محدوده ای تعین شد که نمی بایست از آن حد تجاوز کند . این به منزله ناتوانی عقل انسان نبود بلکه از آنجا که تجاوز از حد انسانی دخالت در کار الهی به شمار می رفت اجازه چنین کاری به انسان داده نمی شد . بنابراین کسانیکه از حد انسانی پا فراتر می گذاشتند با کیفر نماینده قدرتمند خداوند در روی زمین مواجه می شدند. اتحاد و یا دین و دولت نیز شرایط عینی این کیفردهی را فراهم میکرد . 
شاید بی مورد نباشد که این وضعیت را با دوره سلطه کلیسای مسیحی در اروپا مقایسه کنیم . در غرب در قرون وسطا و دوره تاریکی و خاموشی علم و فلسفه همین مناسبات برقرار بود . معیار درستی و نادرستی متافیزیک و عامل تشخیص آن نیز کلیسا بود و از این طریق کلیسا مرتکب جرایم و جنایات بیشماری در حق انسان های بی گناه گردید . ایستادگی گالیله در مقابل کلیسا در شرایطی رخ داد که تحولات اقتصادی پایه های کلیسا را ضعیف تر کرده بود .تشخیص گالیله مبنی بر کروی بودن زمین و گردش آن به دور خورشید از عقل آزاد انسانی ریشه گرفت و در مقابل جزم اندیشی متافیزیک کلیسا آن را خلاف حقیقت می شمرد . گالیله می بایست در مقابل اراده کلیسا، حوزه تشخیص و دریافت عقلی خود را محدود می کرد تا با مجازات کلیسا مواجه نگردد . برای قرون متمادی این اراده قدرتمند یا زورمند کلیسا کارایی داشت و حوزه خلاقیت انسانی را محدود می ساخت . تنها نتیجه آن عقب ماندگی جامعه بشری بود . 

" چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت ؟" دکتر کاظم علمداری

۱۳۹۲/۰۴/۱۶

فلسفه حکومت و عقب ماندگی ایران

در کتاب دکتر کاظم علمداری " چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت " به طور تحقیقی و مفصل در چندین فصل به موارد و مطالب مختلفی اشاره شده و در چاپ سوم کتاب مقدمه را با این جمله ویل دورانت آغاز کرده :
یک تمدن بزرگ تا از درون منهدم نشده از بیرون مغلوب نمی شود .
( من چاپ 17 این کتاب رو تهیه کردم ) در ادامه به این بحث میپردازه که بسیاری از نظریه هایی که در صدداند تا عقب ماندگی ایران را به دلیل حملات و دسیسه های خارجی بدانند، شکست تمدن ساسانی را ناشی از هجوم اعراب ، ناتوانایی های سده های میانی را با حملات ترکان و مغولان توجیه کنند، توسعه نیافتگی دوران معاصر را به استعمار و سرانجام عقب ماندگی تاریخی ایران را به اسلام نسبت دهند مورد نقد قرار داده .
می توانست این پدیده ها و حوادث تاریخی رخ ندهد ولی باز ایران سرنوشتی بهتر از آنچه امروز دارد ، نداشته باشد . کما اینکه دنیای پیشرفته غرب نیز در طول تاریخ خود خالی از این گونه حوادث ویرانگر نبوده است . در مقابل آن دسته از نظریه پردازانی که اسلام را عامل عقب ماندگی ایران دانسته اند ، گروهی در واکنش به آنها سعی کرده اند که واقعیت را وارونه کنند و پیشرفت های نسبی ایران در سده های اولیه هجری را به عامل دین ربط دهند .این تئوری نیز بی پایه و اساس اند . اعراب مهاجم تمدن پیشرفته ای نداشتند که به ایران بیاورند .

نظریه های عمده درباره علل عقب ماندگی ایران

در اینجا به چند گروه بندی اشاره ای گذرا می کنیم .
- گروه اول عوامل خارجی را مسئول عقب ماندگی می دانند ؛
- گروه دوم عامل ذهنی و فرهنگی و شخصیتی را مسئول عقب ماندگی می شمارند ؛
- گروه سوم بر عامل اقتصادی و یا دقیق تر بر مناسبات تولیدی جامعه تکیه می کنند .

گروه اول : 1) نظریه هایی که حمله اعراب به ایران و پیدایش اسلام را به طور مشخص تعیین کننده می دانند ؛ 2) نظریه هایی که حملات ترکان آسیای میانه و مغولها را مهمترین عامل توسعه نیافتگی ایران به شمار می آورند و سرانجام آنانکه سلطه استعمار غرب را مسئول پدیده عقب ماندگی ایران می خوانند .

نظریه اول : 
معتقد است که پیدایش اسلام و هجوم اعراب به ایران با پایان حکومت ساسانیان ، که اوج تمدن باستانی ایران محسوب می شد، همراه بود . پس از این دگرگونی و شکست ایرانیان در برابر هجوم اعراب ، وقفه ای طولانی - بیش از یک قرن - در توسعه فکری و علمی تمدن ایران رخ داد و از آن پس به انحراف کشیده شد . برخی محققان این گروه معتقدند که وقتی مسلمانان عرب وارد ایران شدند ، کتابها را سوزاندند و یا آنها را به آب ریختند . بنابراین ، رشد علوم در ایران از بین رفت .
این نظریه ، پیدایش اسلام را به عنوان یک دستگاه دینی - ایدئولوژیک ، عامل دگرگونی های نهادهای جامعه دانسته و معتقد است که همین غلبه ، رشد جامعه ایران را منحرف و سپس ایستا کرد . استا دابراهیم پور داوود، احمد کسروی ، صادق هدایت ، میرزا آقاخان کرمانی، فتحعلی آخوندزاده و تا حدی علی میرفطروس از جمله نمونه هایی از صاحب نظران این نظریه اند که با درجات مختلف عامل دینی را مسئول عقب ماندگی ایران می دانند . میرزا آقاخان کرمانی می نویسد : " هر شاخه از درخت اخلاق زشت ایران را که دست می زنیم ریشه او کاشته عرب و تخم او بذر مزروع آن تازیان است . جمیع رذایل و عادات ایرانیان یا امانت و ودیعت ملت عرب است و یا ثمر و اثر تاخت و تازهایی که در ایران واقع شده است . این نظریه عامل ذهنی را مهم تر از عامل عینی و ساختاری می شمارد . نمونه دیگری از این نظریه را آخوندزاده بیان کرده است . فتحعلی آخوندزاده اسلام را " هم موجب سیه روزی عرب وهم تنها علت نگون بختب ایرانیان ... " اعلام می کند . میرزا فتحعلی خان به دنبال نقد دین ، راه حل اصلاح جامعه را در " پروتستانیسم اسلامی " می داند تا سیاست و دین از یکدیگر تفکیک شوند . 
نظریه دوم : 
حمله مغول ها ( قرن هفتم ) را خانمان سوز و عامل ویرانگری تمدن ایرانی می داند . این قبایل چادر نشین گذشته از ویرانی هایی که در ایران به جا گذاشتند ، سیستم عقب مانده فئودالی را نیز بر این جامعه حاکم ساختند . برای نمونه می توان به نظریه محمدرضا فشاهی در کتاب تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی ایران  اشاره کرد . از جمله نظریه های شناخته شده دیگری که حمله اعراب و مغول را به عنوان حاملان شیوه معیشتی بادیه نشینی و پیوندهای خونی در برابر گروه های شهرنشین عامل اساسی تخریب و افول تمدن جوامع ایرانی - اسلامی می داند ، نظریه ابن خلدون است .ابن خلدون علت غلبه اقوام بادیه نشین بر شهرنشین را که در مرحله ای بالاتر از رشد قرار داشتند ، در ساختار قدرت سیاسی یا عصبیت که توضیح گر پیوندهای قبیله ای آنهاست ، می داند . 

سومین نظریه : 
عوامل عقب ماندگی ایران را به پیدایش پدیده استعمار و سپس غلبه سلطه امپریالیستی مربوط می داند . صاحبان این نظریه معتقدند که فارغ از آنچه در گذشته تاریخی جامعه ایران رخ داده ، پیدایش سیستم سرمایه داری غرب و گسترش صنعت نظامی جدید و سیاست و اقتصاد جهانی مانع بزرگی در راه رشد جوامع عقب مانده بوده است : " در مراحل تاریخی توسعه و پیشرفت جهان ، مشرق با رقیبی قدرتمند و دانا یعنی غرب مواجه شد که برای حمله آماده بود . به این ترتیب شرق قربانی غرب استعمارگر شد . "

گروه دوم :
از نظریه های طرح شده علل عقب ماندگی ایران را در وجوه فرهنگی ، عامل فکری و ارزش های انسانی می داند . که شامل سه نظریه است .

نظریه اول :
با تاکید بر اهمیت عوامل فرهنگی ، معتقد است که در جامعه ایران مناسبات فرهنگی و اجتماعی ویژه ای حاکم است که مانع از پیدایش اندیشه های نوین ، عقلی ، ابداعی و خلاقیت های انسانی می شود . به طور خلاصه این فرهنگ یا نازاست و یا ویران گر است . نظریه آرامش دوستدار در درخشش های تیره ( آرامش دوستدار - انتشارات خاوران ) بیانگر نازایی فرهنگ ایرانی است . فرهنگی که به دین و فلسفه اسلامی آغشته شده است مانع می شود که انسان به گونه عقلی و علمی بیاندیشد . بنابراین عامل بازدارنده رشد در ایران ، ذهنی بوده است . صاحبان نظریه فرهگی معتقدند که فکر خلاق و سازنده در فرهنگ فرسوده و ناتوان و غیر مولد ایرانی کمیاب و نادر بوده است و از آنجا که فرهنگ ویرانگر چیرگی دارد ، هر زمان که عناصری آگاه و صاحب اندیشه نو و خواهان سازندگی پا به عرصه عمل گذاشته اند ، این فرهنگ غالب هرگونه فرصتی را از آنها گرفته است .
جامعه شناسی نخبه کشی اثر علی رضاقلیاز نمونه های واضح این نظریه است . در این کتاب مناسبات فرهنگی و روابط متقابل با بافت اجتماعی به عنوان دلایل عقب ماندگی ایران معرفی شده اند . او از یک سو فرهنگ را مقصر قلمداد می کند و از سوی دیگر نخبگان سیاسی را مسئول عقب گرد جامعه ایران می داند ( تاریخ نخبه گرا ) ؛ با این همه او مردم را مقصر می داند که اجازه دادند نخبگان فاسد بر جامعه حکم برانند ( تاریخ توده گرا ) .
آنچه امروز بر جوامع حکم می راند مناسبات انسانها با یکدیگر در واحد جامعه است . فرهنگ ایرانی ذاتا" سترون یا فاسد نیست . جامعه کم بهره از تولید و کم دانش ماست که فرهنگی علم ستیز می پروراند . هرچه جامعه بی سوادتر باشد ، دسترسی مردم به منابع خواندنی ، اطلاعاتی و اندیشیدنی کمتر است و معیار داوری به کسانی واگذار می شود که توان خواندن ، اندیشیدن ، بد اندیشیدن، نیاندیشیدن و مغرضانه و منفعت جویانه اندیشیدن دارند .

نظریه دوم :
توسعه جامعه را منوط به رشد علم می داند . برای مثال کتاب " ما چگونه ما شدیم " نوشته صادق زیباکلام ، علت اصلی عقب ماندگی ایران را در عدم رشد ، یا دقیقتر ، در افول علم می داند . این نظریه به طور ضمنی و مستقیم رشد تمدن معاصر غرب و برتری آن را نسبت تمدن های شرقی ناشی از پیدایش و رشد علم در این جوامع می خواند .

نظریه سوم :
بر ارزش های انسانی و نقش شخصیت و روانشناسی اجتماعی تکیه دارد . بر اساس این نظریه شرط توسعه جامعه وجود ارزش های نوین و خلاق انسانی و نوآوری های فردی و اجتماعی است . این نظریه معتقد است که در جوامع پیشرفته انسانها ارزش هایی را باور دارند که سازنده مناسبات رشد است . این گونه انسانها که صاحب انگیزه پیشرفت ، خلاقیت و ابداع گری هستند در جوامع عقب مانده کمیاب اند .دلیل یا دلایل این کمیابی را میتوان اختناق سیاسی یا غلبه ارزش های سنتی دانست که هرنوع دگرخواهی و نوگرایی را سرکوب میکند و یا با هرگونه تجربه جدید مخالفت می ورزد که نتیجه آن به عقب ماندگی جامعه می انجامد .

گروه سوم : 
شمال نظراتی است که به شکل های مختلف و به وجه اقتصادی و مناسبات تولیدی جامعه تکیه دارد . این شکل های تولیدی عبارتند از : 
- فئودالیسم
- سیستم قبیله ای
- شیوه تولید آسیایی

نظریه اول :
از تئوری تداوم شیوه تولید فئودالی در ایران پس از ورود اسلام و به خصوص پس از سلجوقیان با نقش مهمی که خواجه نظام الملک ایفا می کند ، نام می برد . این نظریه به همین نفوذ و تقویت را مانع اساسی در راه پیدایش مناسبات سرمایه داری در ایران می داند .

نظریه دوم :
به ساختار ایلی و کوچ نشینی در ایران تکیه میکند و معتقد است که عدم سکونت قبایل و عشایر در ایران مانع بزرگی در راه توسعه اجتماعی و سیاسی بوده است . دلیل اصلی کوچ نشینی در سرزمین های شرقی از جمله ایران کمبود آب است که باعث می شده کوچندگان به دنبال طبیعت سازگارتر از منطقه ای به منطقه دیگر کوچ کنند .

نظریه سوم :
دلیلل اصلی عدم پیدایش مناسبات سرمایه داری و عقب ماندگی ایران را ناشی از سلطه شیوه تولید آسیایی می داند . این نظریه نیز با تکیه بر کمبود آب برای کشت و زرع نتیجه می گیرد که همین عامل ، یعنی کمبود آب ، نه تنها شکل و محتوای کشاورزی را مشخص و متمایز از غرب کرده ، بلکه در مناسبات سیاسی و اجتماعی جامعه نیز بسیار دخیل بوده است . شیوه حکومت استبداد شرقی نیز برایند همین مناسبات در عرصه اقتصادی و تولیدی بوده است .......

در آخر آنچه پیدایش تمدن معاصر غرب را میسر ساخت ، شیوه تولید سرمایه داری بود . آنچه شیوه تولید سرمایه داری را به وجود آورد مناسبات فئودالیسم اروپایی بود . آنچه فئودالیسم را میسر ساخت ، مالکیت خصوصی بر زمین بود . این هر سه در ایران غایب بوده اند ...


هویت فرهنگی

وقتی هویت فرهنگی جامعه - به هر دلیلی - از دست برود یا از هم بپاشد ، یگانگی اجتماعی نیز از دست می رود . برای باز یافتن هویت فرهنگی موثر ، یگانگی اجتماعی لازم است . یگانگی اجتماعی به برداشت و تلقی واحد از تاریخ ملی ، علایق مشترک و ارزش های آن جامعه بستگی دارد . هویت اجتماعی و سیاسی ایران در طول تاریخ با دین آمیخته بوده است به طوری که ملیت ایرانی با دین شناخته می شود . بنابراین برای مطالعه پیرامون عوامل و موانع توسعه نقش دین نیز باید مشخص گردد .
در جامعه دین سالار، قوانین اجتماعی که اصولا توافقی عقلی ، نسبی، متغیر و با اراده جمعی است . بر اساس اطول و فقه دینی که معیاری است ایمانی ، مطلق ، لایتغیر و با قدرت فردی شکل می گیرد .در چنین جامعه ای ، حکومت مشروعیت خود را نه بر رضایت مردم بلکه بر ادعای مشیت الهی بنا می نهد . جامعه ای که در آن دولت مذهبی اعمال قدرت می کند ، آزادی بیان را محدود می سازد و خلاقیت انسانی را سرکوب می کند . یگانگی دولت و مذهب به خلق قدرتی متمرکزتر و مطلق تر منجر می شود ، مسئله ای که به ایجاد مانع در برابر عقلانیت انسانی ، سکولاریسم ( رستارگرایی ) اجتماعی و پلورالیسم ( کثرت گرایی ) سیاسی، یعنی سه عنصر بنیادین تمدن مدرن می انجامد .
اصولا ادغام دین و دولت در اسلام با مسیحیت مقایسه شده است . در مورد این مقایسه دو دیدگاه وجود دارد . نخست ، نظریه غالب مبنی بر اینکه رابطه دین و دولت در اسلام متفاوت از مسیحیت است . در حالیکه در مسیحیت ، کلیسا و دستگاه حکومتی از آغاز هویتی جدا از یکدیگر داشتند ، در اسلام این دو از آغاز یکی بودند . زیرا نخستین کلیساهای مسیحی ، نوعا" نهادی شهری ( مدنی ) بودند که مورد حمایت سنت های رومی قرار داشتند . خردگرایی ، یا محاسبه همه جانبه رفتار، از جمله رفتار مذهبی ، بیشتر با زندگی شهری آمیخته بود تا با زندگی روستایی که زندگی در آن در معرض مخاطرات طبیعی قرار داشت .
ماکس وبر می نویسد که تمایلات خردگرایانه در مسیحیت مربوط به عقلانیت ناشی از مناسبات صنعت و تجارت است ولی اشتغال به کار کشاورزی فاقد این ویژگی است . این در حالی است که اسلام در جامعه ای عقب مانده ، محیطی خشک و کویری و مناسباتی قبیله ای طهور کرد تا به نیازها و علایق قبایل عرب که عمدتا به شکل بادیه نشینی زندگی می کردند پاسخ گوید .
بسیاری از اصولی که اسلام تاکید کرده و جزو خود درآورده از سنن باستانی عربند که در اسلام ( به صورت احکام امضایی ) تهذیب و شخصیت تازه یافته اند . احترام به کعبه و زیارت آن ، سنت قدیمی عرب است و هکذا بسیاری از احکام و آداب خود حج . بنابراین عادات دینی چه در غرب و چه در شرق تجربه های زمینی اند ، نه آسمانی ، پس قابل تغییرند .


برگرفته از کتاب دکتر کاظم علمداری " چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟ "


۱۳۹۲/۰۴/۰۹

آدمهای این شهر

شهر ما آدم ندارد یعنی آدمهایی که باعث شوند ما به کجایی مان پی ببریم ......... هر چقدر هم خوش بین باشیم آدم پیدا می کنیم اما بدور از آدمیت ، که در ظاهر آدم اند اما با باطنشان ..........
این شهر پر از آدمهایی است که وجودشان مانع از این می شود که جای خودشان را پیدا کنند . در واقع وارد دنیایی می شویم که سراسر تاریک و نا امید است دنیایی که ترس و عصبانیت در آن معنایی ندارد در واقع سراسر نا امیدی است .
آدمهای این شهر را می گویم که صد در صد وفادار نیستند و در واقع شروعشان در یک جایی از میانه راه به سمت دیگر کج می شود و ادامه دارد این جریان تا ناکجا ....... 

۱۳۹۲/۰۲/۱۰

ظلمت در نیمروز ...


ما تاریخ را کاملتر از دیگران آموخته ایم . می دانیم که تاریخ برای فضیلت ارزشی قائل نیست و جنایت ها مکافات نمی شوند ؛ ولی هر خطایی عواقب خود را دارد که دامن هفت نسل را میگیرد . هر فکر غلطی که دنبال می کنیم ، جنایتی است که در حق نسلهای آینده مرتکب می شویم . در نتیجه ، افکار غلط را باید همانگونه مجازات کنیم که دیگران جنایت را مجازات می کنند : با مرگ ...

همین چند سطر را که در پشت کتاب " ظلمت در نیمروز " خواندم کافی بود تا برای خریدنش به خودم تردیدی راه ندهم ... این کتاب به روایتی جزو زیباترین رمانهای سیاسی زمانه ماست ... روایتی داستانی از واقعیتی تاریخی ...روایتی از توتالیتاریسم، سوسیالیسم ، کمونیسم و فردگرایی......درباره این کتاب بسیار نوشته اند و آن ا نقطه عطف در گذر از دهه 1930  به سالهای جنگ سرد و از متن های مهم روشنفکری علیه کمونیسم شمرده اند . در سطح فلسفی ، این کتاب بحث هدف و وسیله و تاثیر بالقوه ویرانگر نظریه های آرمانگرایانه را مطرح می کند و حمله ای تند به نظریه مارکسیستی جبر تاریخی به شمار می آید .
در لابلای متن کتاب به این نوشته برخوردم که ذهنم را درگیر کرد : " چرا متهمان به جای آنکه در این محاکمه های علنی انگشت اتهام را به طرف اتهام زنندگان بگیرند به جرایم خیالی اعتراف می کردند؟ و در اسارت به جرایمی اعتراف می کردند که مرتکب نشده بودند و این دروغها را در دادگاه تکرار می کردند و خود و دیگران را گناهکار می دانستند ."
در حین خواندن صفحاتی از کتاب نتوانستم به خودم بقبولانم که آدمی تا چه اندازه می تواند برای حزب از خود مایه بگذارد؟ با اینکه میداند بی گناه است ، نمی تواند این فکر را از سر بیرون کند که " حزب هرگز اشتباه نمی کند ... حزب تجسم تفکر انقلابی در تاریخ است ... تاریخ راهش را بلد است . هرگز اشتباه نمی کند ."
کتاب " ظلمت در نیمروز " اثر " آرتور کوستلر " ارزش خوندن داره به عنوان اثر ادبی مستقل ...

۱۳۹۲/۰۲/۰۷

چرا چیزی نمیگی ...

میلاد باقری تا اونجایی که من میشناسمش اصلا عادت نداره به  شخصی یا خواننده ای یا گروهی از موسیقیدانها و نوازنده ها توهین کنه یا بخواد خدای نکرده تخریبشون کنه و با اینکار خودش رو اثبات کنه کاری که خیلی از هنرمندانی که میخوان خودشون رو مطرح کنن انجام میدن و من برخی اوقات که باهاش صحبت کردم از دوستان هنرمندش با نهایتِ احترام حرف زده ...

چنین حسی رو کمتر در جوانان امروز میبینیم  یعنی صادق بودن با خودشون ... 

میلاد باقری دوست هنرمندیست  که برام خیلی عزیز و قابل احترام هست و ترانه زیبایی بنام "چرا چیزی نمیگی" رو با صدای گرم خودش به زیبایی هرچه تمامتر اجرا کرده  که بسیار دلنشین هست البته از آهنگسازی خوب و تنظیم زیبای این اثر نباید غافل شد... همیشه اعتقاد داشتم و دارم که موسیقی خوب رو باید شنید و اجازه شنیدن آن را  دیگران هم داد گرچه متاسفانه رعایت قانون کپی رایت در این دیار به یک رویا تبدیل شده و نیاز به آموزش و فرهنگ سازی احساس میشه ... دیشب در زمینه کپی رایت اثر صحبت میکردم گرچه خودش هم اذعان میکرد که باید رعایت بشه ولی در این دیار فعلا کاری نمیشه کرد و بهتره که این کار دانلود بشه و گوش داده بشه ...  از لینک زیر میتونید این آهنگ زیبا رو با دو کیفیت دانلود کنید .

http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Milad-Bagheri-Chera-Chizi-Nemigi



۱۳۹۲/۰۲/۰۴

Nur Ich kann nicht ...

Was würde ich schreiben? Was würde ich tun? Ich bin wütend auf mich selbst, nicht Sie. Ich bin verrückt nach immer nett, immer entschuldigte sich für Dinge, die ich nicht getan habe, für immer verbunden ist, für die Herstellung Du bist mein Leben, abhängig von Ihnen, meine Zeit zu verschwenden auf dich, an dich zu denken, verzeihen Sie, wollen für Sie, träumen von Ihnen, aber vor allem für die nicht hassen dich, was ich weiß, ich sollte ... sondern nur ich kann nicht ...

۱۳۹۰/۰۱/۱۶

داروگ! کی می‌رسد باران؟

شعری از نیما یوشیج

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

داروگ = قورباغه‌ ای درختی است که‌ پیش از باران پیام آور باریدن آن است

۱۳۸۹/۱۲/۲۴

خلقيات ما ايرانيان" به قلم روانشاد محمد علي جمال زاده

مهموني مي ديم اونهايي که دوست داريم و نداريم رو دعوت مي کنيم. يواشکي به لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها خرمتعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!
> پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه! بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه! موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم! شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها! فحش خواهر و مادر مي ديم! به همديگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران.. ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم. ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم! ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه! ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم! ما احتمالاً غير از رامسر و کلاردشت جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم! ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار هاي آدمخور ...... فقط يک کلمه از هر مورد کافيه ! ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه! ما - مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا هيمنطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد. ما توي خيابون زل مي زنيم به زن ها! کوچيک يا بزرگ مهم نيست! مهم اينه که وقتي خانومه نزديک شد حتماً يه متلک آبدار نثارش کنيم ......... ما از اينکارا خيلي مي کنيم! به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين دوستامون آذري هستن! اما سه چيز براي ما خيلي مهمه: يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه! دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طوماراينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم! سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه.. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!

۱۳۸۹/۱۲/۱۲

جا مانده است چيزي ...

حسین پناهی

جا مانده است چیزی
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سپید

------------------------------------------------

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
------------------------------------------------
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
------------------------------------------------
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
------------------------------------------------
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
------------------------------------------------
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
------------------------------------------------
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
روحش ویاد عزیزش گرامی باد

۱۳۸۹/۱۲/۰۸

مخمل مهتاب یا طنین بال قو؛ به‌یاد غلامحسین بنان

در موسیقی سنتی ایران، "آواز" اهمیت اساسی دارد. آواز خوان در صدر می‌نشیند و نوازندگان می‌کوشند، تا آواز او را به نغمه‌های ساز خود بیارایند.

حال که چنین است، منطق حکم می‌کند که آوازخوان آشنایی عمیق با شعر و توانایی کافی در عرضه موسیقایی آن داشته باشد و درست همین جاست که پای بسیاری از آوازخوانان موسیقی سنتی ایران می‌لنگد.

روح‌الله خالقی، "بی سوادی اغلب خوانندگان" گذشته را سبب اصلی ناتوانی آن‌‌ها می‌داند. اینان معنای شعر را نمی‌فهمیدند، پایبند درست ادا کردن آن نیز نبودند و همه حواسشان را به "چهچه و غلت و تحریر" می‌دادند. از سوی دیگر "رسم زمانه" این بوده که بلند و به اصطلاح "در اوج" بخوانند و فریاد بکشند. با چنین شیوه‌ای، خواننده اگر هم می‌خواسته، نمی‌توانسته "کلمات را درست ادا کند." سبب دیگر "زیر" و "بلند" خوانی آوازخوانان گذشته را باید در نبود خوانندگان زن جستجو کرد. مردان می‌خواسته‌اند در "تعزیه" نقش زنان را نیز ایفا کنند! خالقی می‌گوید آن‌ها که در "مکتب تعزیه" تربیت شده‌اند و "بیشتر علاقه به بلند خواندن داشته‌اند، سبک خواندنشان امروز مطلوب ما نیست."

با این همه، در زمانه ما- در چهل پنجاه سال گذشته- نیز بوده‌اند خوانندگانی که همچنان همان شیوه‌ تعزیه‌ای را ادامه داده‌اند.

نخستین کسی که آوازخوانی را از چهارچوب کهنه سنتی به در آورد، در گزینش و عرضه شعر ذوق و سلیقه به خرج داد و با بم خوانی‌های گرم و مخملی خود به آواز سنتی جلوه‌ای تازه بخشید، غلامحسین بنان بود که هشتم اسفند ماه، بیست و پنجمین سالروز مرگ اوست.

زندگی و دستاوردها


بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد
غلامحسین بنان، در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران و در خانواده‌ای اهل هنر و فرهنگ زاده شد. پدرش بنان‌الدوله، از دیوانیان و دارای آوازی خوش بوده و مادرش، که نسب از خانواده قاجار می‌برده، با نواختن پیانو آشنا بود. می‌گویند در خانه آنان چهار پیانو و یک ارگ وجود داشت.

اعضای دیگر خانواده نیز هر یک به شکلی با موسیقی نزدیک بودند. خاله بنان نی می‌نواخته و خواهرانش، از شاگردان تار "مرتضی خان نی‌داود" بودند. زندگی دیوانی و فرهنگی، باعث آشنایی خانواده با بزرگان موسیقی زمان شد. برادران خاندان هنر: آقا حسینقلی، میرزا عبدالله، درویش خان و مرتضی نی داود از میهمانان اصلی مجالس بزم در خانه آن‌ها بود.

در چنین فضایی بدیهی است اگر غلامحسین خردسال به موسیقی نزدیک و دلبسته شده باشد. در یکی از جلسات بزم، پدر دریافته که فرزندش صدای خوش را از او به ارث برده است. نتیجه دریافت پدر آن شد که غلامحسین از یازده سالگی، نزد مرتضی نی داود به فراگیری رموز آوازخوانی پرداخت.

از دو تن دیگر به عنوان آموزگاران آواز بنان یاد می‌کنند: ناصر سیف و میرزا طاهر ضیاء رسایی‌، معروف به "ضیاء‌الذاکرین" که این دومی "روضه خوانی" با "بیان جذاب" و "صدای مطلوب" توصیف شده است.

غلامحسین بنان از سال ۱۳۲۱- دو سال پس از بنیاد نخستین فرستنده رادیویی ایران- در این سازمان به کار خواندن پرداخت. عبدالعلی وزیری او را به خالقی معرفی کرد و خالقی آزمایش صدای او را به ابوالحسن صبا سپرد. صبا درآمد سه گاه را که به پایان برد، از بنان خواست، در پی، گوشه "حصار" را بخواند و او آنچنان خوانده و با مهارت به "درآمد" فرود آمده که شگفتی و تحسین صبا و خالقی را برانگیخته است.

"کشف" بنان برای خالقی و دیگر دست اندرکاران موسیقی موهبتی تلقی شد. آنان تازه انجمن موسیقی ملی را بنیاد کرده بودند و به خواننده‌ای چنین خوش صدا و ردیف شناس احتیاج داشتند. ارکستر انجمن با صدای پخته بنان حال و هوای دیگری پیدا کرد. با تبدیل انجمن، به هنرستان عالی موسیقی، بنان نیز از سال ۱۳۳۲ به عنوان آموزگار آواز به استخدام اداره کل هنرهای زیبای کشور درآمد.

با بنیاد برنامه "گل‌ها"‌ی رادیو، از سوی "داود پیرنیا"، عرصه تازه و گسترده‌تری برای آوازخوانی‌های بنان پدید آمد. او پانزده سال تمام (۱۳۳۰-۱۳۴۵) پای ثابت در بخش‌های مختلف این برنامه (گل‌های رنگارنگ، گل‌های جاویدان و یک شاخه گل،...) بود. در این برنامه‌ها، استادان طراز اول موسیقی سنتی چون روح‌الله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی، لطف‌الله مجد و..... با او همکاری و همراهی می‌کردند.


سرود "ای ایران" ساخته خالقی، با صدای بنان، دلنشین‌ترین یادگاری است که از او به جای مانده است
بنان در آغاز کار در رادیو تنها "آواز" می‌خوانده، ولی چندی بعد به توصیه خالقی که برای اجرای آفریده‌های ارکستری، در جستجوی خواننده‌ای مناسب بوده، پذیرفته که "تصنیف" نیز بخواند و چه خوب که چنین کرده و با خوانده‌های درخشان خود، گنجینه‌ای از آفریده‌های معاصر سنتی را برای ما به یادگار گذاشته است.

در این گنجینه که گمان می‌کنیم بیش از سیصد و پنجاه برنامه آواز و ترانه خوانی بنان را در خود داشته باشد، با آفریده‌هایی از شیدا، عارف، وزیری، خالقی، محجوبی، تجویدی، و معروفی، روبرو می‌شویم که برای ارکستر بزرگ- غالبا از سوی خالقی و معروفی- تنظیم شده‌ و صدای استثنایی بنان، جاذبه ویژه‌ای برای آن‌ها فراهم آورده است. در این میان ترانه‌هایی چون: "حالا چرا" (خالقی- شهریار)/ "روز ازل" (محجوبی- معیری)/ "می ناب" و "جام جم" (خالقی – حافظ)/ و "عاشق شیدا" (تجویدی- منیر طه)/ و "الهه ناز" (محسنی – فکور)، جاذبه‌ای فراگیر و ماندگار پیدا کرده‌اند.

سرود "ای ایران" (خالقی- گل گلاب)، با صدای بنان، در این سال‌ها، دلنشین‌ترین یادگاری است که از او به جای مانده است.

بنان در سال ۱۳۳۶، در یک سانحه اتومبیل، بینایی یکی از چشمان خود را از دست داد و برای حفظ چشم دیگر، به توصیه پزشکان به اروپا سفر کرد. سفری که به گفته خودش، در نحوه اجرای ترانه‌های او نیز موثر افتاده است:

"از ا ین پس آهنگ‌هایی را خواهم خواند که شنونده را به وجد آورد. نه آن که وادار به ریختن اشک نماید."

او از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندن‌های خود کاست و چند سال بعد به "افتخار بازنشستگی" رسید. سبب را خود او برای دوستانش "مدیریت مغرضانه اداره رادیو و اوضاع نابسامان موسیقی ایرانی" عنوان کرد.

بنان، به گفته همسرش، از اواخر سال ۱۳۵۷- یعنی سال انقلاب- به سبب "حوادث و وقایع پیاپی و یاس و ناامیدی" رنجور شد و کارش به بستر کشیده و بیماری "دستگاه گوارشی" سرانجام در هشتم اسفند ماه سال ۱۳۶۴، آواز خوان بزرگ را به دست مرگ سپرد.

صدای ناب پرورده


بنان از سال ۱۳۴۵ به مرور از حجم خواندن‌های خود کاست
ارزش موسیقایی در آوازخوانی‌های بنان از پیوند دو عامل طبیعی وهنری شکل می‌پذیرد. عامل طبیعی، جنس و رنگ صدای اوست که در تاریخ آوازخوانی سنتی در ایران، اگر نگوییم بی‌نظیر، کمیاب است.

وقتی حرف از صدا و آواز به میان می‌آید، همه بیش از هر چیز نظر بر "ششدانگ" بودن آن دارند. حال آن که موسیقی سنتی ایران پیش از آن که نیاز به صدای ششدانگی داشته باشد، صدای "با حال" می‌طلبد.

جیغ و فریاد با مزاجش سازگار نیست. اهل نجوا و زمزمه است. صدای بنان همانی است که موسیقی سنتی ما می‌طلبد. نه تنها حجم ضروری برای اجرای راحت آن را دارد که با ویژگی‌های دیگر نیز سازگاری نشان می‌دهد. صدای بنان، از بم‌های میانی صدای مردان است (نزدیک به باریتون) و جان می‌دهد برای پیوند با محتوای عرفانی موسیقی سنتی که از سوی دیگر معمولا با شعر عرفانی ایران نیز پیوند خورده است.

چیز دیگری در صدای اوست که باز در پیوند با شعر و موسیقی سنتی اهمیت پیدا می‌کند: غلت و تحریرهای کوتاه- و نه بلند- که با حرکت‌های آرام و غیر جهشی در خط سیرهای نغمه‌ای موسیقی سنتی هماهنگی دارد و به خواب و بیدار مخمل می‌ماند.

و اما این ویژگی طبیعی صوتی اگر چه ضروری است ولی کافی نیست، باید با ویژگی‌های هنری و فنی، جلا پیدا کند. صدا هر قدر هم که خوش طنین باشد، نیاز به "پرورش" دارد و برای آن که درست عرضه شود- دانایی هنری و توانایی فنی می‌طلبد. دانایی همان آشنایی دقیق با محتوای موسیقی و شعر سنتی است و توانایی از گوش دقیق، حافظه قوی و تمرین مدام به دست می‌آید.

یک خواننده خوب در قلمرو موسیقی سنتی کسی است که علاوه بر موسیقی، با عروض شعری نیز آشنا باشد. جای درست "تقطیع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌"‌های شعری را بشناسد و آن‌ها را به هنگام اجرا، درست اعمال کند. تحریرها و غلت‌های آوازی را در جایی به کار گیرد که به محتوای شعر آسیب نرساند. تاکیدها و کشش‌های شعر و آهنگ را بر یکدیگر منطبق کند. به بیان کوتاه به مهارت‌های هنری برای پیوند شعر و موسیقی دست یافته باشد.

بنان از نادر آوازخوانانی بود که مجموعه‌ای از این داده‌های طبیعی و دست یافته‌های فنی و هنری را در خود داشت. آنچه از خوانده‌های او بر جای مانده می‌تواند برای آوازخوانان ریز و درشت زمان ما نقش سر مشق و "دستور" را ایفا کند.

از چشم دیگران


تصنیف روز ازل ساخته مرتضی محجوبی بر روی شعری از رهی معیری (عکس) از ماندگارترین آثار بنان است
در پایان این یادواره کوتاه، بد نیست حرف‌های دیگران را نیز در این جا بیاوریم، دیگرانی از اهالی هنر و فرهنگ:

حسینعلی ملاح می‌گوید: "از دیدگاه زیبایی شناسی، صوت خوش بنان را می‌توان به خطی منحنی تشبیه کرد که عاری از هر گونه زاویه است و زبری و درشتی.... در آن احساس نمی‌شود."

روح‌الله خالقی می‌گوید: "تحریرهای ناب بنان، مانند مشتی مروارید است که بر صفحه‌ای از مرمر بغلتانند!"

اسماعیل نواب صفا می‌گوید: "در مرکب خوانی استاد بود. به سهولت می‌توانست از دستگاهی به دستگاه دیگر برود و بازگردد، ولو این که این دو دستگاه متضاد باشند..."

احسان یار شاطرمی‌گوید: "آواز بنان خیلی بلند نبود. ولی نرم و صاف و پر و گرم و خوش طنین بود. اختیار حنجره‌اش هرگز از دستش خارج نمی‌شد. چهچه بی جا نمی‌زد و قدرت نمایی نمی‌کرد. بر عکس قدرت خود را در انتقال معنی شعر و ارائه ظرافت‌ها و لطافت‌های آواز نشان می‌داد. تحریرهایش موج‌های ریز حریری را در معرض نسیم به خاطر می‌آورد! تحریر و چهچه هرگز خارج از متن آواز نبود، بلکه جزء بافت آواز او به شمار می‌رفت. بنان آن طور که "می‌بایست" می‌خواند و دیگران بیشتر آن طور که می‌توانستند."

فریدون مشیری، پس از مرگ بنان، "یاد یار مهربان" را سروده که در آن به شماری از ترانه‌های او اشاره شده و "فرهاد فخرالدینی" بر آن آهنگی نهاده که با صدای کاوه دیلمی"- شبیه به صدای جوانی‌های بنان- ضبط شده است:

جویبار نغمه می‌غلتید، گفتی بر حریر/ آبشار شعر، گل می‌ریخت، نغز و دلپذیر

مخمل مهتاب بود این، یا طنین بال قو/ پرنیان ناز آواز سرا پا حال او/
محمود خوشنام

۱۳۸۹/۱۲/۰۱

کنسرت استاد شجریان دردبی،که می خواند “نشان ستم نخواهد ماند”

نشان ستم نخواهد ماند!
وقتی آواز رسای استاد محمد رضا شجریان در سالن بزرگ "شیخ راشد" در مرکز تجاری دوبی طنین انداز شد که از زبان حافظ می خواند: "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند..." غریو آرزومندی از هزاران مشتاق آزادی برخاست که رفته بودند تا آخرین کنسرت زنده خسرو آواز ایران را با گروه "شهناز" به سرپرستی مجید درخشانی و در برنامه "رندان مست" از نزدیک ببینند و بشنوند. این کنسرت پنجشنبه 28 بهمن ماه (17 فوریه) روی صحنه رفت و تصنیفها همانها بودند که در طول دوسال گذشته در این برنامه در دو بخش دستگاه همایون (رندان مست) و ماهور (بی همزبان) همراه با سازهای ابداعی استاد شجریان در چهار گوشه دنیا از اروپا تا آمریکا و کانادا و تا استرالیا و مراکش اجرا شده بودند. اما آنچه تفاوت می کرد، آوازهای برنامه بود که باردیگر استاد شجریان با بهره گیری از دریای بی کران شعر پارسی، حرف دل و آرزوی قلبی ملتی بجان آمده از ظلم و جور و استبداد را دو روز پس از خیزش 25 بهمن ماه فریاد کرد:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند
....
زمهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند!
منبع : وبلاگ بيداد

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

شعر - وقتی که شاملو خودش را کشت

 توضیح لازم: سال شمار زنده گی زنده یاد احمد شاملو قید کرده است که درسال 1326 شمسی مجموعه ی شعری با نام آهنگ های فراموش شده از او به چاپ رسیده است. با این وصف، نادرند کسانی که بدانند چرا اشعار این مجموعه به فراموشی سپرده شده اند؟ این در حالی  اتفاق می افتد که مجموعه ی آهنگ های فراموش شده یک بار پس از مرگ شاملو تجدید چاپ شد. بد نیست بدانید که تارنمای رسمی شاملو http://www.shamlou.org/  بانظارت مشترک همسرش آیدا و یار نزدیکش ع. پاشایی و با مدیریت شاعر و محقق جوان محسن عمادی اداره می شود، حتا یک شعر از این مجموعه را نقل نکرده است.دلیلش هم این است که هر سه شاملوشناسند و به خواست قلبی او احترام می گذارند. شاهد بزرگ این نیت بارز شاملو شعری است از او با نام سرود مردی که خودش راکشته است. این شعر، در سال 1330 شمسی در مجموعه ی قطعنامه به چاپ رسید. شعری است استثنایی که وجوه فراوان دارد. وجه اصلی اش برخورد آگاهانه یی است که شاعر با گذشته اش می کند و با حلق آویز کردن آن، به حیات فرهنگی خود حیاتی تازه می بخشد. کسانی که با شاملو حشر و نشرو انس و الفت داشتند خوب به یاد می آورند که او تا حدسرخورده گی از انتشار آهنگ های فراموش شده متاسف و متاثر بود. سروده های مجموعه را زمزمه های تعبدی و نارس دوران پر شورو شر و هیجان زده ی جوانی می دانست و معتقد بود ازوجه لازم شعرواقعی، که خودجوشی و الهام گونه بودن آن است، بری هستند. برخوردصادق، صمیم، مردمی و شهامت آمیز شاملوبا گذشته اش می تواند درس خوبی برای همه ی کسانی باشد که نسبت به رفتار و کردار خود احساس تعهد و مسوولیت می کنند. بخش عمده یی از شعر شکل محاوره یی دارد و شاملو با نقل گوشه هایی از سروده های آهنگ های فراموش شده، به خامی و کج اندیشی دوران جوانی اش پاسخ قاطع، کوبنده و آگاهانه می دهد. وجوه دیگر شعر، به ثبت حوادث فرهنگی، سیاسی  و تاریخی برمی گردد. از قتل فدریکو گارسیا لورکا، شاعر نامداراسپانیایی، به دست ایادی فرانکوی دیکتاتورسخن می گوید. از ترور سرتیپ احمد زنگنه وزیرآموزش و پرورش (فرهنگ و معارف) کابینه ی سرلشگر حاجیعلی رزم آرا که سه هفته قبل از او به قتل رسیده بود، دم می زند.  به رویدادها، اعتصاب ها، ترورها و کشتارهای محلی (ازناشناخته هایی چون قادیکلا و کلپترگرفته تا شهرهای بزرگی چون اصفهان وآبادان)اشاره می کند.از فقر و عقب مانده گی اجتماعی می نالد.  توده ی در بند را"خدایان اساطیر من"لقب می دهد و خود را "تختخواب بی خوابی"شان قلمداد می کند.  دامنه ی این سروده ی کم نظیرزمانی گسترده تر می شود که بدانیم بخش عمده یی ازآن بر تجربه های شخصی شاعرمتکی است. دلیل اش هم این است که پدر شاملو نظامی کله شقی بود که تاوان پس می داد و پیوسته مامورمناطقی از این سو و آن سوی ایران می شد و خانواده اش را با خود یدک می کشید. این واقعیت که نسل جوان ما و چه بسا بسیاری از بزرگترهایمان از حوادث  گذشته های دور خاطره ی چندانی ندارند، از ارزش کار شاملوذره یی نمی کاهد و زمان شمولی اندیشه هایش را از میان نمی برد. فراموش نکنیم که تاریخ آئینه ی عبرت نمای روزگارماست
 
سرود مردی که خودش راکشته است

نه آبش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویش نهادم
ودر احتضاری طولانی
اورا کشتم.
به او گفتم:
"به زبان دشمن سخن می گویی!"
واورا
کشتم!
*
نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود،
ومرا بیگانه کرد
باشما،
با شما که حسرت تان
پا می کوبد در هررگ بی تابتان
و مرا بیگانه کرد
با خویشتنم
که تن پوش اش حسرت یک پیراهن است
و خواست در خلوت خود به چارمیخم بکشد.
من اما مجالش ندادم
و خنجر به گلویش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویش چکید
به زمین،
یک قطره
همین!
خون آهنگ های فراموش شده
نه خون "نه!"
خون قادیکلا
نه خون "نمی خواهم!"،
خون "پادشاهی که چل تا پسرداشت"
نه خون "ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت".
خون کلپتر
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
خون نظامی ها- وقتی که منتظر فرمان آتش اند-،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
به رنگ خون پدران داروین
به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
به رنگ خون سرتیپ زنگنه
ونه به رنگ خون نخستین ماه مه
ونه به رنگ خون شما همه
که عشقتان را نسنجیده بودم!
*
به زبان دشمن سخن می گفت
اگرچه نگاهش دوستانه بود،
وهمین مرا به کشتن او واداشت...
*
در رویای خود بود...
به من گفت او:"لرزشی باشیم در پرچم،
پرچم نظامی های ارومیه!"
بدو گفتم من:"نه!
خنجری باشیم
برحنجره شان!"
به من گفت او:"باید
به دارشان آویزیم!"
بدو گفتم من:"بگذار
ازدار
به زیرمان آرند!"
به من گفت او:"لبی باید بوسید."
بدو گفتم من:"لب مار شکست را، رسوایی را!"
لرزید و از رویایش در آمد.
من خندیدم
اورنجید
وپشتش را به من کرد...
فرانکورا نشان دادم
و تابوت لورکارا
وخون تنتور اورا برزخم میدان گاوبازی.
واوبه رویای خود شده بود
وبه آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه
به خاطره ام باز نیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی صدای خود
که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست
به شک افتاده بود.
و من درسکوت
اوراکشتم
-خودم را-
و در آهنگ فراموش شده اش
کفنش کردم،
در زیر زمین خاطره ام
دفنش کردم.
*
او مرد
مرد
مرد
و اکنون
این منم
پرستنده ی شما
ای خداوندان اساطیر من!
اکنون این منم، ای سروهای نابه سامان!
نغمه پردازسرود ودرودتان
اکنون این منم
من
بستری تخت خواب بی خوابی شما
وشمایید
شما
رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.
اکنون این منم
وشما...
وخون اصفهان
خون آبادان
درقلب من می زند تنبور،
ونفس گرم و شور مردان بندر معشور
دراحساس خشمگینم
می کشد شیپور
اکنون این منم
وشما-مردان اصفهان-
که خونتان را در سرخی گونه ی دختر پادشاه
برپرده ی قلم کار اتاقم پاشیده اید.
اکنون این منم
وشما-بیماران کار!-
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار.
اکنون این منم
وشما-یاران آغاجاری!-
که جوانه می زندعرق فقر بر پیشانیتان
در فروکش تب سنگین بیکاری
*
اکنون این منم
باگوری در زیرزمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام
در تابوت آهنگ های فراموش شده اش...
اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده ام
واو را کشته ام دراحتضاری طولانی،
ودر آن هنگام
نه آبش داده ام
ونه دعایی خوانده ام!
اکنون
این
منم!
احمد شاملو- مجموعه ی قطعنامه

تهیه و تنظیم : جناب آقای جاوید ثقفی

۱۳۸۹/۱۱/۰۳

کنسرت شهرام ناظری و حسین علیزاده در اروپا؛ همکاری دو یار دیرین


    شهرام ناظری و حسین علیزاده، دو چهره نامدار موسیقی ایرانی، پس از حدود بیست سال، بار دیگر کنار یکدیگر قرار می گیرند تا کنسرت هایی را در چند شهر اروپایی برگزار کنند.این کنسرت ها از ۲۰ مه تا ۲۹ مه (۳۰ اردیبهشت تا ۸ خرداد ۱۳۹۰) در شهرهای کلن، فرانکفورت، استکهلم، گوتنبرگ، مادرید، اسلو و آمستردام برگزار خواهد شد.
     نوازندگان برجسته ای چون پژمان حدادی (تنبک ، دایره کوکی)، محمد فیروزی (بربت)، سینا جهان آبادی (کمانچه)، سیامک جهانگیری ( نی) و بهنام سامانی (دف و کوزه) در این گردش اروپایی ناظری و علیزاده را همراهی می کنند.
   نخستین دور همکاری های شهرام ناظری وحسین علیزاده به نیمه دوم دهه پنجاه و به ویژه در قالب گروه عارف باز می گردد. پیوندهای هنری این دو چند سال بعد در جریان ضبط و عرضه آلبوم های چاوش، با همکاری هنرمندان به نامی چون محمد رضا لطفی و شماری از موزیسین های جوان و با استعداد آن دوران گسترش یافت.
همزمان با رشد آشفتگی و ابهام در صحنه موسیقی کشور و توقف فعالیت موسسه چاوش در اوایل دهه شصت، حسین علیزاده راه اروپا را در پیش گرفت و شهرام ناظری نیز بیشتر به تدریس آواز و تامل در آن پرداخت و وقفه ای چند ساله در همراهی آنان به وجود آمد.
پس از بازگشت علیزاده از آلمان، دیری نپایید که پیوند دو هنرمند دوباره جوش خورد که شاید مهم ترین عامل آن علایق و برخی از دیدگاه های مشترک آن دو بود. شیرین ترین یادگار آن دوران را می توان آلبومشورانگیز دانست. 
علیزاده در آن زمان با تکیه بر ذوق، پشتکار و پژوهش های خویش شکل های تازه ای را برای اجرای موسیقی ایرانی ترسیم کرده بود و پس از آن نیز به ویژه با بهره گیری از همفکران و شاگردان خویش به آنها عمق بخشید.
اکنون در شرایطی راه هنری شهرام ناظری و حسین علیزاده دوباره با یکدیگر برخورد می کند که هر دو از شناخته شده ترین چهره های موسیقی ایرانی در جهان به شمار می روند و در عین حال هر یک پاسدار نام و شیوه ویژه هنری خویش هستند.
شهرام ناظری نیز که در اواخر دهه شصت از استادان آواز سنتی به حساب می آمد، با تکیه بر شناخت خود از موسیقی عرفانی و مناطق غرب ایران به ویژه کردستان شیوه های نوینی را در ارائه قطعات آوازی به ویژه تحریرها بنیان نهاده بود.
همین عوامل زمینه آن را فراهم آورد تا دامنه برنامه های مشترک این دو به اروپا کشیده شود. کنسرت به یادماندنی ناظری و گروه تحت سرپرستی علیزاده در نوروز 1369 (1990میلادی) در کلن آلمان، پنج سال بعد در قالب آلبومی با عنوان «نوروز» توسط موسسه معتبر World Network در اروپا انتشار یافت.
با آنکه نوآوری در چارچوب موسیقی سنتی ایرانی به شکل عام آن ، همواره دغدغه مشترک این دو هنرمند بوده، از اواخر دهه شصت ، آنان کمتر فرصت آن را یافته اند تا به طور رسمی در کنار یکدیگر روی صحنه بروند.

همکاری دوباره

اکنون در شرایطی راه هنری آنان دوباره با یکدیگر برخورد می کند که هر دو از شناخته شده ترین چهره های موسیقی ایرانی در جهان به شمار می روند و در عین حال هر یک پاسدار نام و شیوه ویژه هنری خویش هستند.
از یک سو شهرام ناظری تا دریافت نشان شوالیه لژیون دو نور فرانسه پیش رفته و از سوی دیگر علیزاده آثار ارزشمندی را به هنرمندان ایرانی و خارجی منتشر ساخته که مورد توجه محافل موسیقی مهم جهان قرار گرفته است.
شاید از این روست که بهنام سامانی، نوازنده سازهای کوبه ای گروه، از همراهی ناظری و علیزاده در قالب یک تور اروپایی به عنوان رویدادی مهم در صحنه موسیقی ایرانی در سال جاری میلادی نام می برد.
بهنام سامانی و پژمان حدادی این گروه را همراهی می کنند
دیگر نوازندگان گروه حاضر در این کنسرت ها نیز دارای ویژگی هایی هستند که می تواند کار علیزاده به عنوان آهنگساز را غنای بیشتری بخشد.
علیزاده برای صدای بم گروه بربت محمد فیروزی را برگزیده است. فیروزی از جمله نوازندگانی است که در دهه های اخیر با بیشتر نامداران موسیقی ایرانی ساز زده و تجربه زیادی اندوخته است.
سازهای کوبه ای نیز در دستان پژمان حدادی و بهنام سامانی است که سال ها کار مشترک آنان در گروه های دستان و ضربانگ، زوج کوبه ای شاخصی را از آنان ساخته است.
سیامک جهانگیری نی نواز گروه نیز از جمله استعدادهایی است که علیرغم جوانی تجربیات ارزنده ای دارد که از جمله مهم ترین آنها همراهی با کیهان کلهر در اجرای جاده ابریشم است. سینا جهان آبادی نیز از جمله کمانچه نوازانی است که در ده سال اخیر فعالیت های قابل توجهی داشته و از جمله با محمد رضا شجریان و شهرام ناظری کنسرت هایی را اجرا کرده است.

ترنم در هوای بی چگونگی

به گفته سامانی که مدیریت برنامه های این تور را نیز برعهده دارد، کنسرت های مذکور با عنوان «ترنمی در هوای بی چگونگی» برگزار می شود.
سامانی اعلام کرد که گردش اروپایی این گروه از ۲۰ ماه مه در سالن بزرگ فیلارمونیک کلن آغاز می شود. روزهای ۲۱ و ۲۲ مه نیز به ترتیب شهرهای استکلهم و گوتنبرگ سوئد میزبان گروه خواهند بود.
پس از آن، در روز ۲۴ نوامبر نوبت به مادرید، پایتخت اسپانیا، خواهد رسید. شهرام ناظری تاکنون یک بار و در سال ۱۹۹۱ به همراه داریوش طلایی و محمد قوی حلم کنسرتی در مادرید برگزار کرده است.
اسلو، پایتخت نروژ، نیز ۲۷ مه میزبان این کنسرت است و یک روز پس از آن رادیو فرانکفورت آلمان زمینه هنرنمایی اساتید موسیقی ایرانی را فراهم خواهد آورد.
کنسرت های ناظری و علیزاده و گروه همراه آنان روز ۲۹ ماه مه با اجرایی در شهر آمستردام هلند پایان می گیرد. ( منبع : بی بی سی )

۱۳۸۹/۱۰/۲۹

بدینسان زیست باید پست ...




بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشاننم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک…

«شاعر:گمنام»



این شعر تنها به دلیل کوچ های پی در پی هم وطنان به ان سوی مرزهاست...
در پاسخ به دوستی آزادی خواه و ایران دوست که در سال1352از این سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به ترک دیار می نمود.

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت...
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!

تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران.

تو را این خشک سالی های پی درپی ،
تو را از نیمه ره برگشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامه شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد...

تو با پیشانی پاک نجیب خویش،
که از ان سوی گندم زار،
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است;تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت..
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت،
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمان غمباری،
- که روزی چشمه جوشان شادی بود،-
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم...
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی است می مانم.
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و میدانم...
تو روزی باز خواهی گشت .

۱۳۸۹/۱۰/۲۲

روح پراگ


در عجبم به خاطر این برداشتهایی که از کتاب " روح پراگ " کردم چقدر گویای شرایط روزگار ماست !! جالب آنکه به توصیه یکی از دوستان بسیار خوبم این کتاب رو خریدم و البته خیلی تعجب کردم که چاپ این کتاب مربوط به سال 88 هستش !!! تاره خوندن کتاب رو تموم کردم با وجود فرصت کم و گرفتاریهای زیاد ... به قول ایوان کلیما این نوشته ها به صورت مقالات سیاسی در سالهای پس از 1989 به مدت 15 سال نوشته شده اما اشکالش اینه که مقالات بدون تاریخ  هستش ... در قسمت اول بیشتر جنبه شخصی و زندگی نامه ای دارد ودر قسمتهای بعدی یادداشتهای روزنامه ای و مقالات سیاسی است و جالب آنکه این نوشته ها مربوط به چندین سال گذشته است اما شباهت بسیارزیادی به دوران فعلی ما دارد که تحت حکومت توتالیتر قرار دارد ... هم از نظر نوع رفتار حکومت با مردم ( از لحاظ حوزه فرهنگی و سیاسی ) و هم نوع رفتار با کشورهای دیگر . به عنوان مثال :
در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا میگذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده معدودی که فراتر از قانون هستند میکوشند دیگران را از شأن و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند . رژیمهای جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت، شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید . اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد . هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل میکند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان و گروه دیگری را هرقدر اندک و کوچک محروم میکند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا" فروپاشی محض میکند ...
کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا هم نکته های جالبی داشت مثلا اینجا که نوشته بود : 
ملتها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند، کتابهایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند، و تاریخشان را نیز ... و بعد کسی دیگر می آید و کتابهای دیگری می نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می دهد و تاریخ دیگری را جعل می کند ... 
ایوان کلیما نکته ای را بازگو میکند که بسیار تأمل برانگیز است ، در اصل میلان کوندرا با این عبارت الهام بخش او شد ...
او رئیس جمهوری را که تجسم نظام کمونیستی بود « رئیس جمهور فراموشی خواند » . ملتی که رهبری اش به دست رئیس جمهور فراموشی است با سر به سوی مرگ می تازد و آنچه در مورد ملتها مصداق دارد در مورد افراد هم ، یعنی در مورد تک تک ما ، صادق است . اگر ما حافظه مان را از دست بدهیم ، خودمان را از دست داده ایم . فراموشی یکی از نشانه های مرگ است . وقتی حافظه نداری دیگر اصلا" انسان نیستی ...
یا در جای دیگر اینگونه از دیکتاتوری سخن می گوید : 
اگر از ممنوعیت انتشار ، علی الخصوص ، و از تعقیب و پیگرد سخن آزادانه ، در کل ، سخن می گوییم ، باید متوجه باشیم که سانسور می تواند اشکال مختلفی داشته باشد و فراتر از همه شدت و حدتش متفاوت باشد . هر وقت زندگی نویسند ای ، به دلیل بیان آزادانه ، به مخاطره می افتد، خود خلاقیت است که در ذات و جوهرش به خطر می افتد .
در یک وضع پارادوکسی آشکار ، ممنوعیت انتشار برای عده زیادی یک آزادی به همراه آورد : آزادی از تأثیرات و منافع ثانوی و فرعی، آزادی از خود سانسوری که پیشتر به امید فریب دادن ممیزان گوش به زنگ انجام می گیرد  و آزادی از منافع بازار .

۱۳۸۹/۱۰/۱۲

پاسخ به ياوه گويي امير عاملي عليه استاد محمدرضا شجريان

چندي پيش خبرگزاري فارس سروده اي از امير عاملي منتشر كرد كه باعث رنجش دوستداران استاد آواز ايران گرديد. جاي تعجب است كه مفاخر هنري خود را اينگونه پاس ميداريم ... ابتدا  پاسخ به اين ياوه گويي را بخوانيد كه نوشته ( مریم رسول زادگان )هست و  در انتها ياوه گويي امير عاملي را...

گم نخواهد شد صدای ِ ناز من                چونکه از دل می رسد آواز من
این نه آواز من و ساز من است               این صدای سالهای میهن است
ربنا خواندم که ملت روزه بود                روزه ی دل بود و غمها می فزود
من صدای شادی این مردمم                   من خود آزادی این مردمم
حیف عمری را که جهل آمد پدید             حیف ملت رنگ آزادی ندید
من نه پیرم آنچه را گفتی حسود              پیر راهم دان به هر بود و نبود
مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی              جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی
تاج را قدرش شناسی بی خرد               ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟
ملتی را گر ندیدی . مرده ای                چوب رب را بی صدا تو خورده ای
این نشان است تا روی رو به زوال        هرکه شد خارج ز مرز اهتدال
قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟            او که هجرت کرد از رفته بر او
سایه خورشید است در این آسمان          گرچه گفته است او مرا آوازه خوان
خانه ی من شد دل پیر و جوان             معبد عشاق دل شد آستان
من غرور خود ز ملت یافتم                نی به زر یا زور قدری یافتم
ناز را بازار ملت می خرد                 ملتی نامم به عزت می برد
من اگر خاشاک باشم بهتر است           بهتر از آنکس که مخدوم زر است
خادمش افسوس نادان است و بس         کی شناسد فرق زر با جمله خس
من اگر پیرم ولی مستغنیم                  بی نیاز احترامم ،دون نیم
گوشه گوشه ،نام من آواز شد              آگهی شعرت به کین ،همساز شد
جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو              رو ره عشق مرا ای دل بپو

درود بر استاد آواز ايران


خبرگزاری فارس، سروده امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.
در مقدمه این شعر آمده است: «در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»




گم شدی آوازه خوان پیر ما                       گم شدی آخر به زیر دست و پا
کرد بیگانه تو را ابزار خویش                   خود شدی تا نور حق دیوار خویش
ربنایت چون خودت از یاد رفت                 خیل شاگردان، هلا! استاد رفت
رفته‌ای از پیش ماها دور حیف                  در سر پیری شدی مغرور حیف
مطرب عهد شبابم بوده‌ای                        مزه نان و کبابم بوده‌ای
خوب می‌خواندی صدایت خوب بود            بعد تاج اصفهان مطلوب بود
می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب              با نوای تار و تنبور و رباب
هست ساز اینک ولی آواز نیست               یک در گوشی به سویت باز نیست
تا نپیوندی عزیزم بر زوال                      کاشکی بودی مرید اعتدال
مکر آمریکا تو را منفور کرد                  زرق و برق غرب چشمت کور کرد
چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی               مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی
«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان             که مرید پیردل باش و بمان
لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور               کرد از مردم تو را صد سال دور
وقت پیری ناز کردی با همه                   ناز را آغاز کردی با همه
ناز کم کن سوی ملت باز گرد                 کم بگو از یأس ای استاد زرد»