۱۳۸۸/۱۲/۰۱

چون عربها نمی توانند پس ما ایرانیها هم ...


چون عرب‌ها نمی‌توانند !!! بنابراین ما ایرانی‌ها ...
در زبان عربی چهار حرف : پ - گ - ژ - چ - وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ حرف، از واژه ‌های : ف - ک – ز - ج بهره می‌گیرند.
و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،
به پیل می‌گوییم : فیل
به پلپل می‌گوییم : فلفل
به پهلویات باباطاهر می‌گوییم : فهلویات باباطاهر
به سپیدرود می‌گوییم : سفیدرود
به سپاهان می‌گوییم : اصفهان
به پردیس می‌گوییم : فردوس
به پلاتون می‌گوییم : افلاطون
به تهماسپ می‌گوییم : تهماسب
به پارس می‌گوییم : فارس
به پساوند می‌گوییم : بساوند
به پارسی می‌گوییم : فارسی!
به پادافره می‌گوییم : مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم می‌گوییم : جایزه

چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها
به گرگانی می‌گوییم : جرجانی
به بزرگمهر می‌گوییم : بوذرجمهر
به لشگری می‌گوییم : لشکری
به گرچک می‌گوییم : قرجک
به گاسپین می‌گوییم : قزوین!
به پاسارگاد هم می‌گوییم : تخت سلیمان‌نبی!

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،
به چمکران می‌گوییم : جمکران
به چاچ‌رود می‌گوییم : جاجرود
به چزاندن می‌گوییم : جزاندن

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها
به دژ می‌گوییم : دز (سد دز)
به کژ می‌گوییم : کج
به مژ می‌گوییم:  مج
به کژآئین می‌گوییم : کج‌آئین
به کژدُم می‌گوییم عقرب!
به لاژورد می‌گوییم : لاجورد

فردوسی فرماید :
به پیمان که در شهر هاماوران / سپهبد دهد ساو و باژ گران

اما مابه باژ می‌گوییم : باج

فردوسی فرماید :
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست / همی رفت شیدا به کردار مست

اما ما به اسپ می‌گوییم : اسب
به ژوپین می‌گوییم : زوبین

وچون در زبان پارسی واژه‌هائی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشته‌یم فاضل‌آب،
چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه می‌گوییم خرابه
به ابریشم می‌گوییم حریر
به یاران می‌گوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی می‌گوییم عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش می‌گوییم غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه می‌گوییم مقبره
به گور می‌گوییم  قبر
به برادر می‌گوییم اخوی
به پدر می‌گوییم ابوی

و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
هنر نزد ایرانیان است و بس! بله متاسفانه فقط هنر!!! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن می‌گوئیم: حمام!
چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» می‌گوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!
چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت
چون نمی‌توانیم بگوئیم امیدوارم، می‌گوئیم ان‌شاءالله
چون نمی‌توانیم بگوئیم آفرین، می‌گوئیم بارک‌الله
چون نمی‌توانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، می‌گوییم: ماشاءالله
و چون نمی‌توانیم بگوئیم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه می‌گوییم: مسکن
به داروی درد می‌گوییم: مسکن (و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» می‌گوییم تسکین، سکون
به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!

ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا می‌گوییم: عرض
به ژرفا می‌گوییم: عمق
به بلندا می‌گوییم: ارتفاع
به سرنوشت می‌گوییم: تقدیر
به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ
به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر

چون میهن ما خاور ندارد،
به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!
به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!

چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها،

چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش می‌نامیم!
و
استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یک‌ تن مباد!

و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌ سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است.

سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمی‌آید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمه‌عربی - نیمه‌پارسی سخن بگوئیم؟
فردوسی، سراینده‌ی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:

پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت / از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام / که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین

اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»

به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم! به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نام‌هائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را می‌گذاریم علی‌اکبر، علی‌اوسط، علی‌اصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام می‌نهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسین‌علی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....
نام آب کوهستان‌های دماوند را هم می‌گذاریم آبعلی!
وچون در زبان پارسی نام‌هائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...
و چون نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی) و.... نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...

دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم
به جای رستم‌زائی می‌گوئیم سزارین
رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستم‌زائی

به نوشابه می‌گوییم: شربت
به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت
به خاک می‌گوییم: تربت
به بازگشت می‌گوییم: رجعت
به جایگاه می‌گوییم: مرتبت
به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت
به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول
به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه
به پراکنده می‌گوییم: متفرق
به سرکوبگران می‌گوییم: قوای انتظامی
به کاخ می‌گوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر می‌گوئیم: انوشیروان عادل

در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان می‌گوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز می‌گوییم: زارع
به کشاورزی می‌گوییم: زراعت

اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه



درود ... راستش این متن رو یکی از دوستانم به ای میلم فرستاد دیدم خیلی جالب هستش این شد که در وبلاگم قرارش دادم اما بیشتر دوست دارم این وبلاگ یک فتوبلاگ باشه .... چند وقتی هست بنا به دلایل شخصی ، سفر نرفتم و کلی هم آرشیو عکس آنالوگ دارم که اسکن کردنشون تمومی نداره . گاهی هم وقتی دوربین دیجیتال دستم میاد چند تایی عکس میگیرم اما عکاسی آنالوگ بیشتر به دلم میشینه و دوست دارم آنالوگ عکاسی کنم .....

۱۳۸۸/۱۱/۳۰

بین خیال و واقعیت ...



Photo : meysam rezakhan
بين خيال و واقعيت نمی توان مرز مشخصی بين ذهن و چشم قائل شد ... زندگی مان همانند آئينه ای است كه خودمان و ديگران را در آن می بينيم . حال اين پرسش مطرح است كه اگر اين آئينه را غبار آلود كرديم ديگران در كدام آئينه نگاه كنند؟
دنيايی كه آئينه غبارآلود منعكس می كند دنيای حقيقی را هم تحت تأثير خود قرار می دهد ... آسمان ديگر همان آسمان صاف و آبی نيست . رنگها هم ديگر رنگهای سابق كه می ديديم نيستند حتی آدمها متفاوتند ... ما چقدر می توانيم چشم ديگران باشيم ؟ما چقدر می توانيم دنيای ديگران را دستكاری كرده ، آنها را از توهم ، خيال ، واقعيت كه خود خيال می كنند واقعيت است جدا كنيم و با دنيای حقيقی آشنا كنيم ؟ ظرفيت آدمها چقدر است ؟
اگر اين آئينه شكست چه كنيم ؟ چگونه می توان چهره واقعی خود را ديد ؟ چهره درون خود را ؟

۱۳۸۸/۱۱/۲۶

هستی و زمان

چند وقت پيش كتابي به دستم رسيد به نام هستي و زمان نوشته مارتين هايدگر ترجمه سياوش جمادي كه خيلي برام جالب بود چون فكر مي كردم نوشته هاي هايدگر براي ما ايراني ها چندان جالب نباشه . هايدگر به خاطر مراوداتي كه با نازي ها داشته چندان در ايران محبوب نيست و انديشه هاي فلسفي او در اصل مردود شمرده مي شه . حتي ميگفتن يا بهتر بگم توصيه میشد كه بيشتر به تفكرات كانت توجه بشه تا به هايدگر چون هستن كساني كه ادعا مي كنن فلسفه كانت براي ما از نظر ذهني و رواني "" بهداشتي تر "" و سالم تر از فلسفه ديگر فيلسوفانه .
من خودم به شخصه فلسفه هايدگر رو خيلي مي پسندم كاري با مراوداتش با نازي ها ندارم اما هايدگر تفكرش اين بود كه
( انسان يه طرحه در اصل انسان بودن نيست ، بلكه انسان شدن است . يعني انسان بايد بشود آنچه كه بايد بشود)
در آلمان و فرهنگ آلماني افرادي مثل كانت و فرگه و وينگنشتاين و همچنين هگل و نيچه و هايدگر بودن و فلسفه خاص خودشونو داشتن اما هايدگر مثل خودش بود . در اصل هايدگر چيز ديگري بود ...
توي آرشيو مجله اشپيگل نگاه مي كردم فكر كنم تاريخش مربوط به 1966 بود اگر اشتباه نكنم يه مصاحبه اي داشت با هايدگر كه گفته بود :
" امروز تا آنجا كه من مي دانم تفكر تشنه اين است كه متفكري بگويد چه كسي بس بزرگ است تا انديشه را در قلب اهميت نشاند و انديشه را به راه خود آورد . امروزه براي ما ؛ بزرگي آنچه بايد بدان انديشيد ، بس بزرگ است . شايد بهترين كاري كه از ما ساخته است اين است كه بكوشيم به آن نقبي بزنيم – نقبي به موازات گذرهايي تنگ و باريك كه چندان دور نمي روند ... "


۱۳۸۸/۱۱/۲۱

هر آدمی در هر لحظه عمرش مجموعه ای است از تمام آنها كه بوده و تمام آنها كه خواهد شد .


Photo : meysam rezakhan
هر آدمی در هر لحظه عمرش مجموعه ای است از تمام آنها كه بوده و تمام آنها كه خواهد شد .
اسكار وايلد

در مورد خودمان اين را چه موقع می فهميم ؟ وقتی تمام آنها كه بايد بشويم شده باشيم . يعنی بعد از پايان ، آنطرف خط زندگی . حالا كه هنوز در راه هستيم ... ما انسانها زبان را اختراع كرده ايم تا زمان را تقسيم كنيم ، تا با تقويم به آشفتگی و آشوب وجودمان پايان دهيم تا از يك رودخانه زيبا و باشكوه ، كانال بتونی زشتی برای بهره برداری بسازيم ، با زمان زندگی مان را مفيد می كنيم اما از ريخت می اندازيمش . با زمان ميان ديروز و فردايمان فاصله می گذاريم تا به رغم آنهمه آدم كه بوديم و خواهيم بود هويتی يكه و آرمانی برای خودمان ابداع كنيم . هويتی كه جدا از خواست ما فقط نمايشگر زشتی هايمان می شود . ما استاد از شكل انداختن زيبايی هايی شده ايم و شاعران واپسين آوای محزون زيبايی ...

تاریخچه کامل پرچم ایران

تاريخچه تکامل پرچم ايران

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه
ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را
عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا
مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را
بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد
و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و
بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و
بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان
صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه
در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي
گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش
کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که
فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم،
تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به
همين موضوع اشاره ميکند.
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ
ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت
مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در
جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن
را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي
از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد
و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين
سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا
پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم
خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ
داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و
سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را
حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها
تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام
امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک
ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در
سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به
شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه
تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979
ميلادي).
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد
بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد
علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد
دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در
اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد )
با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و
ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در
اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير
قرار گيرد.
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه
اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند.
پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه
طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير
و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها
ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و
خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در
همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي
بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به
استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و
باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد
بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان
قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک
الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا
دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد
و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در
پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران
نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم
وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با
شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت
آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در
تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش
با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت
پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در
حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر
اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است.
زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و
ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و
رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه
تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ
سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد.
دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به
رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير
قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد.
يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن
را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در
حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از
پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش
روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده،
پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است.
سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه
استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه
قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره
هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و
بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و
نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه
داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي
نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد
شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً
پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و
نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و
خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد
گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران
درآمد.
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل
مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و
متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي
بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که
نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار
گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از
رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير
يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به
دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي
دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به
استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه
پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي
پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد
شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در
ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني
است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به
ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به
ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين
استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس
سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه
کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به
پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان
شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم
نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب
مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج
نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار
کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم
نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را
نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.
بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به
عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست
وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و
پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً
ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد
طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي)
در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ
تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط
آن قرار دارد

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

جشن های گاهنباری

در آثار كهن ايراني از شش جشن ساليانه نام برده شده است كه با نام «جشن‌هاي گاهنباري» شناخته مي‌شوند. نام و هنگام برگزاري اين جشن‌ها در آثار گوناگون با تفاوت‌هاي فراواني ثبت شده است كه خود از نشانه‌هاي ديرينگي بسيار آن مي‌باشد. اين جشن‌ها (با مبدأ آغاز تابستان) به ترتيب چنين هستند: «ميديوشـِم» (در اوستايي: «مَـئيذيوشِـمَـه») به معناي ميانه تابستان، «پَـتيَـه‌شَـهيم» (پَئيتيش‌هَهيَـه) به معناي پايان تابستان، «اَياثرِم» (اَياثرِمَـه) به معناي آغاز سرما (منظور ميانه پاييز)، «ميديارِم» (مئيذيائيريه) به معناي ميانه سال (منظور پايان پاييز، بر مبناي سالي با مبدأ آغاز تابستان)، «هَـمَـسپَـت‌مَـدَم» (هَـمَـسپَـت‌مَـئيدَيَـه) به معناي برابري شب و روز يا برابري سرما و گرما (منظور پايان زمستان و هنگام اعتدال بهاري)، «ميديوزَرِم» (مَـئيذيوئي‌زَرِمَـيَـه)، به معناي ميانه فصل سبز (منظور ميانه بهار).

جشن‌هاي گاهَـنْـباري (پاره‌هاي سال/ موسم‌هاي ساليانه)، ادامه و بازمانده‌اي از نوعي تقويم كهن در ايران‌باستان است كه طول سال خورشيدي را نه به دوازده ماه خورشيدي، بلكه به چهار فصل و چهار نيم‌فصل تقسيم مي‌كرده‌اند و هر يك از اين بازه‌هاي زماني، نام و جشني ويژه به همراه داشته است. سال گاهنباري از هنگام انقلاب تابستاني يا نخستين روز تابستان (بلندترين روز سال) آغاز مي‌شده و پس از هفت پارة زماني، يعني سه پايان فصل و چهار ميانة فصل، به آغاز سال بعدي مي‌رسيده است (پايان بهار يا آغاز تابستان مانند ديگر فصل‌ها، داراي جشن گاهنباري نبوده و تنها به عنوان جشن آغاز سال نو بشمار مي‌رفته است). بعدها و در زمان تحريف‌هاي عصر ساساني، كوشش مي‌شود تا ضمن الحاق جشن‌هاي گاهنباري به تقويم مزديسنا، آنرا با باورهاي دينيِ ساختگيِ خود تطبيق دهند؛ براي آنها دلايلي مذهبي مي‌تراشند و خلقت آسمان، آب، زمين، گياه، جانوران و مردم را به اين گاه‌ها منسوب مي‌دارند و دخل و تصرف فراواني در فاصلة حقيقي موسم‌هاي گاهنباري (كه با تقويم طبيعي كاملاً برابر هستند) مي‌كنند. دستبردهاي عصر ساساني در نظام گاهشماري گاهنباري موجب شده است كه فاصلة گاهنبارها در متون كهن به گونه‌هاي بسيار مختلفي ثبت شوند و كمتر تطبيقي با يكديگر داشته باشند. در حالي‌كه نظام موسم‌هاي گاهنباري بسيار ساده و دقيق است و امروزه همچنان بيشتر روستانشينان و كشاورزان سرزمين‌هاي ايراني از آن بهره‌برداري مي‌كنند. در بين كشاورزان، سنجش زمان به گونة شمارش روزهاي فصل (مثلاً بيستم بهار، چهلم بهار، نيمة بهار و يا بيست روز به تابستان مانده) بسيار رايج‌تر از سنجش زمان بر اساس شمارة روز و ماه است. بيروني در «آثارالباقيه» (فصل دوازدهم) از ميانة فصل‌ها در خوارزم با نام «اجغـار» ياد مي‌كند و اينكه تودة مردم براي آن اهميتي فراوان قائل هستند. همو اين آيين را بازمانده از زمان‌هاي كهني مي‌داند كه بسياري از جزئيات تقويمي آن فراموش شده و تنها نام و مراسم موسوم به «اجغار» باقي مانده است.


با توجه به شمار ششگانه نام‌هاي گاهنبارهايي كه در آغاز آمد، دو كمبود براي نام گاهنبار پايان بهار و نيمه زمستان ديده مي‌شود. پايان بهار، مصادف با آغاز سال و جشن‌هاي سال نو در اين نظام گاهشماري بوده و همانند ديگر فصل‌ها داراي جشن ويژه پايان فصل نمي‌باشد. اما در مورد گاهنبار نيمه زمستان، همه منابع ساكت هستند و نشانه‌اي از نام آن به دست نيامده است. احتمال مي‌رود كه فراموشي نام گاهنبار ميانه زمستان نيز، عملي عامدانه و ناشي از تصرف‌هاي موبدان عصر ساساني و به قصد تطبيق تعداد گاهنبارها با شش مرحله آفرينش، صورت گرفته باشد. اما عليرغم اين فراموشي، مردمان نواحي گوناگون آيين‌هاي جشن ميانه زمستان را زنده نگاه داشته‌اند: برگزاري جشني در بزرگداشت «پيرشاليار/شهريار» در منطقه بسيار كهن و زيباي اورامانات كردستان (كه براستي گنجينه‌اي براي مطالعات فرهنگ‌شناسي باستاني بشمار مي‌رود)، جشن «ميرما» در نواحي كوهستاني طبرستان/ تپورستان (كه در چند سده اخير مازندران ناميده مي‌شود) و نواحي شمال‌غربي كوهستان‌هاي هندوكش (ولايت‌هاي تخار، بغلان و سمنگان)، نمونه‌هايي از آن هستند. همچنين نيمه زمستان، در برخي تقويم‌هاي محلي، مانند تقويم‌ «وهار كردي» كه در لرستان، بختياري و كردستان نشانه‌هاي آن تا به امروز باقي مانده است، به عنوان آغاز سال نو دانسته مي‌شود.

همچنين از آغاز تابستان و جشن سال نوي گاهنباري، نشانه‌هايي تا به امروز برجاي مانده است: در فراهان و ديگر نواحي مركزي ايران، در اين هنگام آيين‌هايي با نام «اول تووستوني» (تابستاني) همراه با گردهمايي و آب‌پاشي، در صحرا برگزار مي‌شود. بيست و نهم خرداد ماه را مردمان سوادكوه «عيدماه» مي‌نامند و با آتش‌افروزي بر بلندي‌ها، به شادي و بازي‌هاي گروهي مي‌پردازند و گاه مي‌كوشند تا جشن عروسي خود را در اين هنگام برگزار كنند (هومند، نصراله، گاهشماري باستاني مردمان مازندران و گيلان، ص4). جشن فراموش‌شده «نيلوفر» در ششم تيرماه و مراسم «پُـرسه» زرتشتيان (گراميداشت درگذشتگان) در نخستين روز تيرماه، از نمونه‌هاي ديگر آيين‌هاي كهن آغاز تابستان است.

ویژگی‌های عمومی جشن‌های ایرانی
برخی ویژگی‌هایی مشترک در میان همه جشن‌های ایرانی وجود دارد. نخست اینکه تقریباً همگی در پیوند با پدیده‌های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آنها هر چه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.
دوم اینکه تقریباً هیچکدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند. با اینکه همواره پیروان ادیان گوناگون تلاش کرده‌اند که برخی از آنها را مراسم دینی خود معرفی کنند؛ اما نمی‌توان آنها را متعلق به هیچ دینی دانست.
سومین ویژگی گردهمایی‌ها و مراسم ایرانی در این است که با سرور و شادی همراه هستند و غم و اشک و گریه در آنها جایی ندارد. حتی مراسم عید بـمـو در میان مانویان که اتفاقاً همزمان با روز جانباختن مانی بوده، همراه با سرود و شادی برگزار می‌شده است.
چهارمین ویژگی جشن‌ها و مراسم ایرانی در احترام و پاسداشت همه مظاهر طبیعت است. در هیچکدام آیین‌های ایرانی اثری از خشونت و بدرفتاری نسبت به گیاهان و حیوانات دیده نمی‌شود. بلکه حتی با آیین‌هایی همراه است که به انگیزهٔ پاکیزگی و پاسداری از محیط زیست برگزار می‌شود. بگذریم از اینکه امروزه، روز سیزده‌بدر، براستی روز سوگ طبیعت و تخریب و تباهی و آلودگی آن شده است. بر این باورم که برای ایزد بانوی زمین، روز سیزده‌بدر غم‌انگیز‌ترین روزهای سال است.
ویژگی پنجم، پیوند ناگسستنی جشن‌های ایرانی با آتش است. حتی اگر آن جشن پیوند چندانی با آتش نداشته باشد، اما عموماً اخگری کوچک به آن رسمیت و تقدسی بیشتر می‌بخشد.
ششمین ویژگی عمومی جشن‌ها و مراسم ایرانی چنین است که با زادروز یا سالمرگ کسی در پیوند نیست و آنگونه که از متون کهن همچون شاهنامه بر می‌آید، برای ایرانیان زادروز کسی اهمیتی فراوان نداشته و به ندرت آنرا ثبت می‌کرده‌اند؛ چرا که هر کسی در روزی زایش یافته و در روزی در می‌گذرد. آنچه برای ایرانیان با ارزش بوده و آنرا ثبت کرده و گاه جشن می‌گرفته‌اند، «انجام کاری بزرگ» بوده است که نمونه‌های آنرا در شاهنامه فردوسی می‌بینیم. می‌دانیم که فردوسی نیز تنها به ثبت زمانِ پایانِ کار بزرگ خود که همانا «سرایش شاهنامه» باشد، بسنده کرده و از یادآوری صریح زادروز خود خودداری کرده است.
هفتمین ویژگی‌های عمومی در گستردگی مراسم است. ایرانیان جشن‌ها و آیین‌های میهنی خود را به گونه‌ای یکپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت‌انگیزی برگزار کرده و تفاوت‌های قومی و دینی و زبانی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی‌دانسته‌اند. آیین‌های ایرانی متعلق به همه ایرانیان است و همه برای نگاهبانی از آن کوشیده‌اند. کسانی که با تعصب‌های نابجای دینی یا قومی نقش خود در پاسداری فرهنگ ایران بیشتر از دیگران می‌دانند، به این همبستگی باشکوه مردمان ایرانی آسیب می‌زنند.

۱۳۸۸/۱۱/۱۲

خبر کوتاه بود


خبر کوتاه‌ بود

شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه)


خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

۱۳۸۸/۱۰/۲۴

هوا بس ناجوانمردانه سرد است



Photo : meysam rezakhan

  هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... تگرگی نیست ، مرگی نیست... صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است... حریفان گوش سرما برده است ... این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ... به تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگ اندود پنهان است... حریفا رو چراغ باده را بفروز... شب با روز یکسان است ...  
مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۸/۱۰/۱۸

سفری کوتاه به راهی دراز


Photo : meysam rezakhan

سفری کوتاه  به راهی دراز ... مقصد نامشخص ... پیاده یا سواره ...  مثل جاده ای که مرا با خود میبرد ...

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

هنر سیر و سفر



Photo : meysam rezakhan


كتابی می خوندم از آلن دوباتن به نام " هنر سير و سفر " خانم گلی امامی اين كتاب رو ترجمه كردند . اين كتاب بيشتر درباره تأثيراتی هست كه مكانها بر روان آدمی میذاره . بيشتر درباره انسانهاست درباره زيباييه و اينكه چرا ما به زيبايی نياز داريم و اين زيبايی تأثيرش چی می تونه باشه .
يه شخصيتی در كتاب هست به نام آقای دوك كه می خواد بره لندن و چند ساعتی قبل از سفرش به يه كافه انگليسی می ره ، بعدش با خودش فكر می كنه برای چی بره لندن؟ لندن همين كافه است و بعد به خونش بر می گرده . يا اينكه يه جايی می گه : سفر برای آدمهايی هست كه در پی خوشبختی هستن يا سفری كه با ديدن يه عكس شروع می شه اما وقتی در منظره ای مشابه همون عكس قرار می گيرن احساس می كنن كه می خوان برن به دستشويی!!!
به نظرم در اصل سفر يه حالت روحی است و لازم نيست حتما" از جايی به جای ديگری بريم ...
هدف آلن دوباتن توی اين كتاب اينه كه آدمها بايد خودشون رو از درون بسازن و ديدگاهشون رو از درون تغيير بدن وگرنه هر جا كه برن و به هرچی كه نگاه كنن اون اندوه و غم و افسردگی هميشه باهاشون هست .
در واقع سفر برای اينه كه ديدگاهمون از درون تصفيه بشه ...
اميدوارم همينطور بشه ...

۱۳۸۸/۱۰/۱۴

جشن سیرسور


جشن سيرسور
روز چهاردهم دي روز گوش يا دَذْو به سبب زايل شدن اندوه و غم ناشي از كشته شدن جمشيد به دست ضحاك كه بر ايرانيان چيره شده بود برگزار مي‌شد. در باورهاي مردم اين اعتقاد وجود داشت كه بعد از كشته شدن جمشيد ايرانيان دست خود را به چربي‌ها آلوده نكردند تا از اين اندوه نجات يابند. وقتي به اين خواسته رسيدند و ضحاك به بند كشيده شد و فريدون بر تخت جمشيد نشست آن روز را كه چهاردهم ديماه بود جشن گرفتند، در جشن سيرسور شراب، سير، سبزي‌هاي مختلف را با گوشت پخته مي‌خوردند و عقيده داشتند با اين كار از شر ديوها و ابليس رهايي مي‌يابند. در اين روز كارهاي خير چون گذاشتن فرزندان به نزد استاد و آغاز به آموختن دانش و فن را خجسته مي‌دانستند.
روز يازدهم دي را نيز به مناسبت آفرينش آسمان درگاهان بار خورشيد جشن مي‌گرفتند كه تا پانزدهم دي (روز دي به مهر) ادامه داشت.
در دييگان روز پانزدهم (روز دي به مهر) مجسمه انساني را با خمير گل مي‌ساختند و در دالان خانه يا تالار قصر شاهي مي‌گذاشتند، اما به گفته بيروني اين رسم را با اعتقاد به اسلام شرك‌آميز تلقي كردند و ديگر به آن مبادرت نشد.
جشن گاو
روز شانزدهم دي روز مهر را به نشانه تعيين سرحد ايران و توران و جدا شدن اين دو سرزمين و باز گرداندن گله‌هاي گاوي كه توسط تورانيان غارت شده بود به شادي برگزار مي‌كردند.نيز روايت مي‌كنند كه در اين روز فريدون از شير گرفته شده به روايت شاهنامه ضحاك خواب ديده بود كه فرزند آبتين، فريدون سبب سقوط او خواهد شد، قصد كشتن فريدون را داشت و مادرش او را به نزد چوپاني فرستاد و آن چوپان فريدون را با شير گاوي به نام برمايه بزرگ كرد.
بعد ضحاك كه به اين موضوع پي برد آن گاو را كشت.
هر شب گاوي نوراني با شاخهاي طلايي در‌ آسمان ظاهر مي‌شد كه هركس آن را مي‌ديد دعايش مستجاب مي‌گرديد. به علاوه شبح بزرگي از اين گاو بر قله كوه ديده مي‌شد كه اگر دو بار نعره مي‌كشيد آن سال پربركت بود و اگر يك بار خشكسالي حكمفرما مي‌شد.
به هر صورت گاو نماد عمده اين جشن بود و در عين حال نشان از اهميت اين موجود پرفايده در زندگي و معيشت ايرانيان به حساب مي‌آمد.
در اين شب در كاخ پادشاهان آتش مي‌افروختند و وحوش را در آن آتش مي‌انداختند و بر شعله‌هاي آن مرغ كباب مي‌كردند و در كنار آتش به دست‌افشاني و پايكوبي و مي‌گساري مي‌پرداختند.
نيز روايت مي‌كردند كه فريدون در اين روز از آشپز ضحاك كه مغز جوانان را براي او مي‌آورد و ماران دوش او را تغذيه‌ مي‌كرد به سبب آن كه از دو جوان هر روز يكي را كه سالمتر و نيرومندتر بود فراري مي‌داد، تجليل كرد.
جشن باد روز روز بيست و دوم دي مدتها بعد از تسلط اسلام بر ايران اين عيد در شهرهاي قم و اصفهان برگزار مي‌شد و به آن كژين مي‌گفتند و يك هفته ادامه داشت و روز بيست و سوم را كه دييگان سوم بود در خود مي‌گرفت.
جشن نيران
آخرين روز دي ماه را نيز با جشن و شادي سپري مي‌كردند و به آن جشن نيران مي‌گفتند. در اين روز به نيت آمدن باران، ريختن آب جزو سنن اين جشن بود و مي‌گويند در زمان پيروز ساساني در ايران قحطي بروز كرده بود و همه انتظار باران داشتند. در اين روز در دهكام فيروز (جايي در استان فارس يا سرزمين ايلام) آرزوي شاه برآورده شد و باران باريد و مردم از قحطي رها شدند و اين جشن يادآور آن شادماني بود.
به طور كلي تمامي جشنهاي ماه دي به نحوي با اساطير و وقايع ماندگار رابطه دارد و زمان اين وقايع به عهد باستان بازمي‌گردد.

۱۳۸۸/۱۰/۰۸

جشن دیگان



جشن دیگان
واژه دی در در ايران باستان به معنای دادن و آفريدن و ساختن و بخشودن است و دادار در فارسي از همين ريشه است روز هشتم و پانزدهم و بيست وسوم هر ماه  به نام دی است و برای تشخيص اين سه روز از يکديگر هر يک از اينها را با نام بعد از خودش می خوانده و دی بآذز دی بمهر و دی بدين می گويند يعني اين سه روز را برای باز شناختن به روز بعد خودش نسبت مي دهند ضمن آنکه مي دانيم روز اول هر ماه هرمزد يا اورمزد مي باشد که نام آفريننده جهان است پس به اين ترتيب روز اول (۲۵ آذر به تقويم امروزی)و هشتم و پانزدهم و بيست وسوم ديماه به نام خداوند است و چون نام ماه و روز يکي مي شود هر چهار روز جشن است و خود ماه هم که به معنای خداوند است اين جشنها را جشن اورمزد و سه دی گويند يعني اولي در اورمزد روز و سه ديگر در سه روزی است که هر سه دی نام دارد. در ترجمه آثار الباقيه راجع به دی ماه مطالبي نوشته شده که خلاصه آنها به اين شرح است ((دی ماه نخستين روز آن خرم روز است و اين روز و اين ماه هر دو بنام خداوند است که هرمزد ناميده شده يعني پادشاه حکيم و صاحب رای و آفريدگار . در اين روز عادت ايرانيان چنين بود که پادشاه از تخت پايين مي آمد و جامه سفيد مي پوشيد و در بيابان بر فرشهای سفيد مي نشست و دربانها و محافظان را که هيبت پادشاه به آنهاست کنار مي راند و هر کس که مي خواست پادشاه را ببيند خواه دارا يا نادار بدون هيچگونه حاجب و مانع به نزد شاه مي رفت و با او گفتگو مي کرد و در اين روز پادشاه با برزگران مجالست مي نمود و در يک سفره با آنها غذا مي خورد و مي گفت من امروز مانند يکي از شماها هستم و با شما برادرم زيرا دوام و پايداری دنيا به کارهای است که با دست شما انجام مي شود و امنيت مملکت نيز با شاه است نه شاه را از رعيت گريزی است و نه رعيت را از شاه و چون حقيقت امر چنين باشد پس من که پادشاه هستم با شما برزگران برادر مي باشم و مانند دو برادر مهربان خواهيم بود)) کدام يک از ملتهاي دنيا داراي چنين فرهنگ پرمهرو غني هستند؟؟؟ صد افسوس که از اين آيين ها و گذشته کهن مان چيزی جز حسرتش برايمان باقي نمانده . خلاصه آنکه روز اول و هشتم و پانزدهم و بيست و سوم ديماه که هر چهار روز بنام خداوند است و با معني مفهوم واژه دی يعني آفريننده جهان موافق     مي باشد در ايران باستان جشن بوده که روز اول را جشن خرم روز و سه جشن ديگر را جشن ديگان مي ناميدند . امروزه هم در ايران اول ديماه را بنام شب اول چله زمستان عملا مورد توجه قرار مي دهند و مخصوصا در اين شب هندوانه يا ميوه های ديگر مي خورند . مسيحيان نيز اين شب را که در زبان عبری يلدا نام دارد شب ميلاد مسيح مي دانند و جشن مي گيرند . يلدا در اصطلاح نجوم آخرين شب پاييز و نخستين شب زمستان است که درازترين شبها مي باشد .هرچند که با تفاوتهايي که بين تقويم کهن و امروز ايران وجود دارد نمي توان گفت دقيقا شب يلدا چه تاريخي است . لازم به ذکر است که تعطيلات آخر هفته که امروز در بين ملل دنيا مرسوم است (شنبه ، يکشنبه يا جمعه) در فرهنگ کهن ايراني بوده و ايرانيان قديم بطور کلي در هر ماه اين چهار روز را که بنام خداوند است بجاي چهار آدينه فعلي تعطيل مي کردند . چه زيبا بود اگر مي توانستيم اين سنت قديم ايران زمين را دوباره زنده نماييم تا آثار نياکانمان و يادگارهای ارزشمند آنان بکلي فراموش نگردد .
جشن خرم روز بر تمام ايرانيان فرخنده باد .
پاينده باد ايران و ایرانیان


۱۳۸۸/۱۰/۰۶

چشم دوربین




Photo : meysam rezakhan


چشم دوربين می نگرد ،
كليد فشرده می شود ،
و ...
صدايی به گوش می رسد ؛
صدايی خشك و فلزی ،
دريچه ای باز و بسته می شود ،
در يكصدم ثانيه ،
و شايد هم يكهزارم آن ...
... و تصوير ثبت می شود ...
اين است عكاسی

۱۳۸۸/۱۰/۰۲

دوباره نگاه کردم




Photo : meysam rezakhan


دوباره نگاه کردم ..... دلم میخواست اون بالا بودم ... اصلا ... اصلا... اون بالا بدنیا می اومدم ... اون بالا زندگی میکردم... اون بالا میمردم... این پایین که خبری نیست... هر چی هست همون بالاست... آدمها دیگه برام مفهموم ندارند.... جذابیتی هم ندارند... دیگه چیزی بهم اضافه نمیکنند... آخ خداوندا این بود اشرف مخلوقاتت ..... من این پایین چکار میکنم ؟؟ اگه من از توام ... توام از من ... پس چرا من این پایینم ......

دوستی میگفت زندگی ... زندگی  است اینهمه ادا اطوار نداره که ..... شاید هم ... دلم میخواست مثل اونها فکر میکردم / اینهمه دغدغه های بودن / شدن / گشتن / رفتن را نداشتم / اون شب آرزو کردم دوباره بدنیا می اومدم.....
ولی اینبار دلم میخواست سرنوشتم را از سر می نوشتم ..... دیدم او وه چقدر آرزو دارم که بر آورده نشدند.... از اون موقع چند ماهی میگذره... حالا هر شب که آرزوهام کمررنگ میشه ... یاد اون ماه پررنگ می افتم... به خودم دلداری میدم ماه هر شب از تکرار بیرون اومدنش خسته نمیشه ... تو چرا از تکرار آرزوهات خسته بشی ............

۱۳۸۸/۱۰/۰۱

تنهایی خود خواسته



Photo : meysam rezakhan

دلم می گيرد هنگاميكه آدمی با شور و شوق و حس جوانی جريانی را دنبال می كند كه انتهای آن چيزی جز سراب باقی نمی ماند ...
اين دوران ، دوران تنهايی های خود خواسته و تنهايی هايی كه تحميل می شوند شده است ... از آن دسته تنهايی هايی كه آدم هرقدر خودش و دوستانش را شخم بزند و در جستجوی آنان باشد هرگز به آن نرسد ... فكر می كنم اين تنهايی بسيار عميق است ...

۱۳۸۸/۰۹/۳۰

شب یلدا ، شب زایش خورشید




Photo : meysam rezakhan



شب يلدا ، شب زايش خورشيد

دير زمانی است كه مردمان ايرانی و بسياری از جوامع ديگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می دارند كه در ميان اقوام گوناگون، نامها و انگيزه های متفاوتی دارد . در ايران و سرزمين های هم فرهنگ مجاور ، از آغاز شب زمستان با نام " شب چله " يا شب يلدا "نام می برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است . به دليل دقت گاه شماری ايرانی و انطباق كامل آن با با تقويم طبيعی ، همواره و در همه سالها ،انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی ام آذرماه و بامداد يكم دي ماه است . هر چند امروزه برخی به اشتباه بر اين گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترين شب سال برگزار می شود ؛ اما می دانيم كه در باورهای كهن ايرانی هيچ روز و شبی ، نحس و بد يوم شناخته نمی شده است. جشن شب چله ، همچون بسياری از آيين های ايرانی ، ريشه در رويدادی كيهانی دارد .
شب يلدا يا شب چله ، آخرين شب آذرماه، نخستين شب زمستان و درازترين شب سال است . ايرانی ها اين شب را جشن می گيرند . اين جشن حتی در زمان حمله مغول و تركان بی تمدن هم برگزار می شد . يلدا و جشن هايی كه در اين شب برگزار می شود ، يك سنت باستانی است و پيروان ميتراييسم آن را از صدها سال پيش در ايران برگزار می كرده اندۀ در اين باور ، يلدا روز تولد خورشيد و بعدها تولد ميترا يا مهر است .
از آنچه كه از منابع و متون كهن بر می آيد ، يلدا زادروز ايزد مهر يا ميتراست . ايزدی كه در كيش ميتراييسم پرستش می شد و اين دين ، يكی از تاثير گذارترين مذاهبی بود كه نخست در شرق و بعدها در غرب و در دين مسيحيت رد پای بسياری از خود به جای گذاشت.
ريشه كلمه يلدا متعلق به زبان سريانی است و به معنای تولد يا ميلاد است . در برخی منابع آمده است كه پس از مسيحی شدن روميان ، سيصد سال پس از تولد عيسی مسيح ، كليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسی پذيرفت ، زيرا زمان دقيق تولد وی معلوم نبود . در واقع يلدا يك جشن ايرانی است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار می كرده اند . وقتی ميتراييسم از تمدن ايران باستان به ساير جهان منتقل شد ، در روم و بسياری از كشورهای اروپايی روز 21 دسامبر به عنوان تولد ميترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم ميلادی در پی اشتباه محاسباتی ، اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت و از سوی مسيحيان به عنوان روز كريسمس جشن گرفته شد . از اين روست كه تا به امروز بابا نويل با لباس و كلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن يادگاری از كيش مهر است .


مير جلال الدين كزازی :
كريسمس همان شب چله است

دكتر مير جلال الدين كزازی استاد زبان و ادبيات فارسی ، به نقش ايزد مهر در مراسم شب چله و تقليد مسيحيان از اين آيين در شب كريسمس اشاره كرد . متن زير برگرفته از سخنرانی دكتر كزازی در همايش " كاوشی در شب چله " است .

" ايزد مهر در يكی از شهرهای خاوری ايران از دوشيزه ای به نام ناهيد زاده شد . پس از مدت اندكی كشور به كيش مهر پرستی كرويد . مهر پرستی از مرزهای ايران فراتر و به روم رفت . پادشاهان روم به آن گرويدند و دين رسمی روم شد .
" بوليانوس " يا "ژوليان "يكی از پادشاهان رومی گروه گروه مردم ترسا را به دين مهر می كشاندند و دعوت می كردند . هنوز هم نيايش های اين شاه رومی با مهر برجاست .
" ای پدر در آسمان نيايش مرا بشنو " . يوليانوس در اين نيايش خدا را پدر می نامد . اين اسمی بود كه ترسايان به تقليد از مهر پرستان بر خدای خود گذاشتند . روميان سالهای بسيار تولد مهر و شب چله را جشن می گرفتند و آن را آغاز سال می ناميدند حتی پس از گسترش دين مسيحيت ، باز كشيشان نتوانستند از گرفتن اين جشنها جلوگيری كنند و به ناچار مجبور شدند به خطا اين شب را زادروز تولد عيسی معرفی كنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عيسی جشن بگيرند نه تولد ايزد مهر ، هنگاميكه به آيين و مراسم مسيحيان در كريسمس نگاه می كنيم بسياری از نشانه های ايرانی اين مراسم را در می يابيم .ايرانيان قديم در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و طلايی می آراستند . بعدها مسيحيان درخت كاج را به تقليد از مهر پرستان و ايرانيان تزيين كردند .
مهر از دوشيزه باكره ای به نام آناهيتا در درون غاری زاده شد كه بعدها مسيحيان عيسی را جايگزين مهر و مريم را جايگزين آناهيتا قرار دادند . يكی ديگر از وام گيريهای مسيحيان از مهر پرستان ، روز مقدس مسيحی يعنی " يكشنبه " است .

۱۳۸۸/۰۹/۲۸



Damon Lynch یکی از دوست داران کشورمون هست,

حتما به سایت ایشون مراجعه کنید و نظرتون را بگید..

نظر دادن اجبار نیست بلکه تشویق این انسان هست...

 http://www.edgeofconsciousness.net/

۱۳۸۸/۰۹/۱۹

چه کج رفتاری ای چرخ


بعد از استاد پرویز مشکاتیان ، استاد فرامرز پایور هم رفت  ...
هنوز در بهت از دست دادن استاد پرویز مشکاتیان هستم که صبح امروز خبر رسید که استاد پایور هم رفت ...
چه کج رفتاری ای چرخ / چه بد کرداری ای چرخ / سر کین داری ای چرخ .....

فرامرز پایور، آهنگساز و نوازنده سنتور ایران درگذشت .

حدود 11 سال پیش سکته مغزی موجب توقف فعالیت های هنری فرامرز پایور شد اما به تایید کارشناسان موسیقی ایرانی آقای پایور که به گفته صاحبنظران موسیقی ایرانی از بهترین شاگردان ابوالحسن صبا بود، آموزه های این اساتید موسیقی سنتی را به صورت علمی به نسل های بعد منتقل کرد و بر تاریخ سنتور نوازی در موسیقی ایرانی تاثیر مهمی گذاشته است.

فرامرز پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمد. پدرش هنرمند نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت.

نسل قدیم و جدید سنتورنوازان ایرانی به نوعی توسط فرامرز پایور به هم پیوند خورد. او ردیف های ابوالحسن صبا برای سنتور را به خوبی آموخت و آنها را منتقل کرد.

فرامرز پایور یکی از برجسته ترین شاگردان ابوالحسن صبا بود به طوری که چند سال بعد، آقای صبا با نوای ویولون، سنتورآقای پایور را همراهی می کرد.

او با راه اندازی گروهی متشکل از هوشنگ ظریف (تار)، رحمت الله بدیعی (کمانچه)، حسن ناهید (نی) و حسین تهرانی (تمبک) پایه گذاری کرد که به گروه پایور معروف بود. جلیل شهناز(تار) علی اصغر بهاری(کمانچه)، محمد اسماعیلی (تمبک) محمد موسوی (نی) از دیگران نوازندگانی بودند که با این گروه همکاری کردند.

یکی از ويژگی بارز آقای پایور در موسیقی ایرانی ( به جز تکنیک خاصش در نوازندگی از جمله نواختن قطعات با سرعت بالا) تنظیم های او بر روی آثار قدیمی است.

تنظیم پایور بر روی آثار گذشتگان ( مانند عارف، شیدا و امیر جاهد) و اجرای گروهش، بسیاری از تصنیف های قدیمی را برای همیشه ماندگار کرد. از جمله این آثار که با صدای محمدرضا شجریان اجرا شده می توان به تصنیف " از خون جوانان وطن" "از کفم رها" و "گریه را به مستی بهانه کردم" ساخته های عارف قزوینی اشاره کرد.

فرارمرز پایور در سالهای پس از انقلاب کم کارتر شد. با این حال چند آلبوم با گروهش که نام "استاید موسیقی ایران" را بر خود داشت با صدای خوانندگانی چون شهرام ناظری (دل شیدا)، خلوت گزیده (شجریان) و علی رستمیان (چهارباغ) منتشر کرد.

او در نزدیک به پنجاه سال فعالیت هنری با بیشتر خوانندگان ایرانی از جمله عبدالعلی وزیری، مرضیه، عبدالوهاب شهیدی، نادر گلچین و سیما بینا همکاری کرده است.

او که بیشترین فعالیت زندگی هنری خود را با محمدرضا شجریان داشت، هارمونی و کمپوزیسیون را نیز در کلاسهای امانوئل ملیک اصلانیان آموخته بود.

وی از سال ۱۳۳۳ فعالیت خود را در وزارت فرهنگ و هنر وقت و از سال ۱۳۳۷ تدریس سنتور را در هنرستان عالی موسیقی ملی آغاز کرد.

صدها اثرمکتوب و صوتی از آقای پایور منتشر و به جا مانده است.

محمد رضا شجریان خواننده موسیقی سنتی ایرانی، درگذشت آقای پایور را ضایعه ای بزرگ برای جامعه هنری خواند و گفت که نظم و ادب و تربیت در کار را از او آموخته است.
به گفته آقای شجریان فرامرز پایور نتهای همه ردیف ها، پیش در آمدها، رنگ ها و تصنیف ها ی قدیمی را داشت و آنها را به بهترین شکل می شناخت و اجرا می کرد.

رضا شفیعیان نوازنده سنتور هم که از شاگردان قدیمی فرامرز پایور است آثار مکتوب او را در زمینه سنتور به ویژه در ردیف چپ کوک، بسیار تاثیر گذار و مهم عنوان کرد.
آقای شفیعیان که به گفته خودش بعد از فارغ التحصیلی از کلاسهای آقای پایور همچنان از "محضر" او استفاده می کرد گفت، آقای پایور بعد از فوت حبیب سماعی بر اساس روش او، سبک و سیاق مخصوص خود را تحت تعلیمات ابوالحسن صبا ابداع کرد.

رضا شفیعیان گفت حاصل تلاشهای فرامرز پایور ورود سنتور به ارکسترهای مختلف بود و به خاطر زحمات او بود که این ساز ایرانی توانست در کنار سایر سازها نقش قابل توجهی داشته باشد.

کیوان ساکت آهنگساز و مسئول گروه عارف نیز معتقد است، موسیقی ایرانی مدیون آقای پایور است و او تاثیر شگرفی بر نوازندگی سنتور و آهنگسازی در عرصه موسیقی ایرانی داشته است.

آقای ساکت با اشاره به نقش بسیارمهم آقای پایور در تهیه کتابهاب آموزشی موسیقی گفت:" تلاشهای مجدانه فرامرز پایور که یکی از برجسته ترین شاگردان ابوالحسن صبا بود موجب مطرح شدن ساز سنتور، اینگونه که امروزه در عرصه موسیقی ایرانی شاهد آن هستیم، شده است".

پری ملکی خواننده و سرپرست گروه موسیقی خنیا هم با تاکید بر جاودانگی تاثیری که آقای پایور در موسیقی سنتی ایرانی گذاشته گفت احتمال اینکه افرادی بتوانند تکنیک و سبک ویژه او را دنبال و به نسل های بعد منتقل کنند وجود دارد اما با در نظر گرفتن تجربیاتی که آقای پایور و افرادی مانند او در برهه خاصی از زمان داشته اند، تکرار آن پیشینه، رفتار و نتیجه ای که از تلاش در آن سالها حاصل شده ممکن نخواهد بود.

وداع با استاد ؛ ساعت نه صبح شنبه بیست و یکم آذر از مقابل تالار وحدت
روحش شاد

زمستان است

Photo : meysam rezakhan
زمستان است ...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد
پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جر پیش پا را دید ؛ نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است .......................................
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
پنهان هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه زمستان است ....................
شعر : مهدی اخوان ثالث


۱۳۸۸/۰۹/۰۶

ایمان برای بعد ، انسان برای بعد ...


Photo : meysam rezakhan


   یک روز دوست.... پشت در خانه اش نوشت...... ما خسته ایم دیدن مهمان برای بعد
   یک کوچه در کنار من و کودکی بکش ...... تصویر مرد پیر خیابان برای بعد
   جا مانده است دفتر فریاد در حیاط ....فرصت دهید ... بارش باران برای بعد
   هرگز کسی ندید که یخ زد نگاهمان.... هرگز کسی نگفت زمستان برای بعد
   پرواز این همیشه ترین / پیش روی ماست... یک عمر پشت میله ی زندان برای بعد
   در خانه فقر آمده است .... ایمان برای بعد
   شاید... شاید... کسی از تبار من .. بهتر بگوید عاطفه.....
   .....انسان.... برای بعد

۱۳۸۸/۰۹/۰۵

دو خدا وجود دارد



     دو خـــدا وجـود دارد ، خـدایی کـه اساتیـدمـان بـه مـا آمـوختنـد و خـدایی کــه بـه ما مـی آمـوزد.
     خـدایـی کـه مـردم همـیشـه دربـاره اش سخـن مـی گـوینـد و خــدایـی کــه بـا مـا سخـن مـی گویــد.
     خــدایـی کـه آمـوختـه ایـم از او بتـرسیـم و خــدایـی کـه بـا مـا از مهــــــر مــــی گوید
     خـدایـی کـه آن بـالاست و خــدایـی کـه در زنـدگـی روزمـره مـا مشارکت دارد.
     خــدایـی کـه مـا را مـواخـذه مــی کنـد و خــدایـی کـه قـصـورات مــا را مــی بـخشـــد.
     خــدایـی کـه مـا را بـه آتش دوزخ تهـدیـد مـی کنـد و خــدایـی کـه بهتـرین راه را نشان مــی دهـد.
     خــدایـی کـه مـا را زیـر بـار گنـاهانمـان خــرد مـی کنـد و خــدایـی کـه ما را بـا عـشقـش مــی رهـانــد.



    پـائـولـو کـوئیـلـو



۱۳۸۸/۰۹/۰۴

Photo : meysam rezakhan
در سانفرانسیسکو بر روی دیواری نوشته  شده بود :
می دانید چرا در کشورهای استبدادی رای دادن قانونی است؟ چو ن حاکمان می دانند مردم با آن استبداد و استثمار و ظلم و ستم رانمی توانند ریشه کن نمایند... اگر می توانستند آن را غیر قانونی می کردند ...

۱۳۸۸/۰۹/۰۳

استاد شجریان نامزد بهترین صدای تاریخ

http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=114013402

استاد محمد رضا شجریان نامزد بهترین صدای تاریخ / برای ثبت رای حتما 5 نفر را انتخاب کنید
در این نظرسنجی نام 120 خواننده به چشم می خورد
اخیرا رادیو عمومی ملی برای انتخاب 50 خواننده برتر جهان، اقدام به برگزاری نظرسنجی کرده است و بازدید کنندگان از سراسر جهان می توانند در این نظرسنجی شرکت کنند . در این نظرسنجی نام استاد آواز ایران محمدرضا شجریان دیده می شود  .

چه پریشانم از این فکر پریشان شب و روز
که شب و روز کجایی و کجای  تو کجاست
هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار
گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست

ه . ا . سایه




Photo : meysam rezakhan

۱۳۸۸/۰۷/۰۹

موج خون



شرمتان باد ای خداوندان قدرت
شرمتان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح، ای جهان لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه میبارید بر دلهای مردم ، سرب داغ
موج خون است اینکه میرانید بر آن کشتی خودکامگی ، موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندراین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده هاست
گر ستمهای شما هرگوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر
بیدادتان را بردباری می کنند
دستها از دستتان
ای سنگ چشمان بر خداست
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد
خواب مرگ بیگناهان است، وجدان شماست
با تمام اشکهایم
باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید
این  شعر از مرحوم فریدون مشیری است که توسط آقای رهام سبحانی در آواز اصفهان ساخته شده وبا نام "موج خون"  که  به صورت تصنیف ملی - میهنی است ... و آقای حسن شرقی و خانم هاله سیفی زاده این تصنیف را اجرا نموده اند ...  و بسیار زیبا اجرا شده

۱۳۸۸/۰۷/۰۲


Photo : meysam rezakhan

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی ...



برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

قرار بود دوباره با استاد محمد رضا شجریان همکاری و اجرای مشترک داشته باشه ... قرار بود دوباره از بیداد بگه ...
دوباره علاقمندان رو ببره به دوران خوب دستان و آستان جانان و دود عود ... قاصدک هان، چه خبر آوردی ........... از کجا وز که خبر آوردی ............
خبر فوت استاد پرویز مشکاتیان شوک بزرگی بود، باورم نمیشه که استاد دیگر در کنار ما نیست ... روحش شاد .

متن زیر برگرفته از سایت بی بی سی است

پرویز مشکاتیان، نوازنده و آهنگساز ایرانی درگذشت

پرویز مشکاتیان، نوازنده و آهنگساز برجسته موسیقی سنتی ایرانی روز دوشنبه، 30 شهریور بر اثر ایست قلبی در خانه اش در تهران درگذشت . پرویز مشکاتیان در اردیبهشت 1334 در نیشابور به دنیا آمد، آموزش موسیقی و نواختن سنتور را از کودکی نزد پدرش، حسن مشکاتیان آغاز کرد. او سپس به تهران رفت و در کنار آموختن آکادمیک موسیقی در دانشکده هنرهای زیبا، ردیف میرزا عبدالله را نزد نورعلی برومند و داریوش صفوت فرا گرفت و در کنار آن ریزه کاری های نوازندگی (به ویژه سه تار)، گوشه های مهجور و ناشناخته و ضربی های موسیقی ایرانی را از کسانی دیگری چون سعید هرمزی، یوسف فروتن و عبدالله دوامی می آموخت. مشکاتیان به جز فراگیری سینه به سینه موسیقی سنتی ایرانی، یادگیری هارمونی، آهنگسازی و ارکستراسیون و آشنایی با موسیقی علمی را از طریق موسیقدانانی چون مهدی برکشلی و محمد تقی مسعودیه ادامه داد. مشکاتیان درسال ۵۴ در آزمون باربد به اتفاق پشنگ کامکار رتبه نخست نوازندگی سنتور را به دست می آورد و درهمان سال به اتفاق داریوش طلایی (نوازنده تار) مقام ممتاز را کسب می کند. او در اوایل سالهای 1350 به عنوان مدرس موسیقی فعالیتش را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که زیر نظر داریوش صفوت اداره می شد، آغاز کرد. نسلی از برجسته ترین آهنگسازان، خوانندگان و نوازندگان موسیقی در آن سالها در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی مشغول به فعالیت بودند؛ کسانی چون محمدرضا شجریان، پریسا، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، داریوش طلایی، داود گنجه ای، نورالدین رضوی سروستانی و جلال ذوالفنون که هرکدام بعدها به وزنه های موسیقی ایران تبدیل شدند. اما بسیاری از این افراد با اختلافی که با مرکز پیدا کردند، از آنجا بیرون آمدند. پرویز مشکاتیان و حسین علیزاده گروه عارف و محمدرضا لطفی و پشنگ کامکار گروه شیدا را پایه گذاشته اند. دو گروهی که بعضا با هم ادغام می شدند و بیشترین سهم را درارتقاء موسیقی سنتی در سالهای پایانی حکومت پهلوی و سالهای آغازین پس از انقلاب داشتند. مشکاتیان در این سالها در حالیکه بیست و چند سال بیشتر نداشت، تصنیف هایی را سرود که به اعتقاد برخی کارشناسان، از بهترین های موسیقی سنتی ایرانی در نیم قرن اخیرمحسوب می شوند. در آن سالها گروه عارف بیشتر با پریسا همکاری می کرد و گروه شیدا با محمدرضا شجریان.کنسرت نوا (با تصنیف پیر فرزانه) که با همکاری گروه عارف با خوانندگی پریسا در جشن هنر شیراز، در حافظیه برگزار شد شاید اوج کار این گروه در آن دوران باشد. کنسرت افشاری و کنسرت ماهور (با تصنیف "ای تیر") از دیگر فعالیتهای گروه عارف و پریسا در پیش از انقلاب بود.مشکاتیان در سال 1356 همراه با دیگر نوازندگان و خوانندگان جوان آن زمان مانند لطفی، علیزاده، پشنگ و بیژن کامکار، شجریان و شهرام ناظری زیر نظر هوشنگ ابتهاج کانون فرهنگی – هنری چاووش را پایه گذاشت. کانون چاووش از آن سال تا 1362 8 کاست منتشر کرد.محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، بیژن کامکار و صدیق تعریف از خوانندگان این مجموعه بودند. تعدادی از تصنیف های این مجموعه که بعدها به "سرودهای میهنی" مشهور شد را مشکاتیان ساخته بود.تصنیفهای "همراه شو عزیز"، "ایران" (ایران خورشیدی تابان دارد) و "ایرانی" (ایرانی بسر کن خواب مستی) از جمله های سرودهای میهنی ساخته مشکاتیان است که شجریان آنها را خوانده است. مشکاتیان و شجریاندر سالها پس از انقلاب فعالیت مشکاتیان با شجریان که نسبتی سببی نیز داشتند (مشکاتیان مدتی داماد شجریان بود) بیش از گذشته شد . کنسرت "آستان جانان" که مشکاتیان و شجریان با همراهی تمبک ناصر فرهنگ فر در سالهای نخستین 1360 در سفارت ایتالیا در تهران برگزار کردند، ابتدا به صورت پنهانی به بازار راه پیدا کرد و در سالهایی که موسیقی ایران در محاق بود، استقبال فوق العاده ای از این آلبوم در ایران شد. این آلبوم در کنار کارهای مشترک دیگری از شجریان و مشکاتیان همچون "سرّ عشق" (با سه تار نوازی مشکاتیان)، "نوا و مرکب خوانی"، "دستان" و "دود و عود" هنوز از محبوبترین آثار موسیقی ایرانی نزد دوستداران موسیقی محسوب می شوند، به طوری که بسیاری بر این عقیده اند که این دو پس از قطع همکاری، هیچکدام نتوانستند از نظر کیفی اثری شبیه آثار مشترک شان منتشر کنند. آخرین آلبوم مشترکی که از این دو هنرمند به طور رسمی در ایران منتشر شد، آلبوم دستان بود که با اجرای گروه عارف در سال 1366 ضبط شد. هر چند بعدها نیز مشکاتیان و شجریان همکاری های جسته و گریخته ای داشتند، از جمله کنسرتی که در پاریس در سال 1995 برگزار کردند. تصنیف "قاصدک" ساخته مشکاتیان با شعری از مهدی اخوان ثالث در این کنسرت اجرا شد. مشکاتیان با خواننده های دیگری چون شهرام ناظری (آلبوم "لاله بهار")، علیرضا افتخاری ("مقام صبر") علی جهاندار و حمیدرضا نوربخش نیز همکاری کرده بود. اما پس از شجریان، او مدتی به طور مستمر با ایرج بسطامی (خواننده ای که در زلزله بم کشته شد) همکاری کرد که حاصل آن آلبومهایی چون "افشاری مرکب"، "مژده بهار" و "افق مهر" شد. مشکاتیان در سالهای میانی دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد به جز انتشار نت نوشته آثارگذشته اش، نزدیک به هشت سال اجرای کنسرت را متوقف کرد تاسال ۸۴ که کنسرتی را در تالار کشور با ترکیبی از اعضای قبلی گروه عارف و اعضای جوانتر با صدای شهرام ناظری اجرا کرد. آخرین کنسرت مشکاتیان در تهران با خوانندگی حمیدرضا نوربخش برگزار شد.از پرویز مشکاتیان دو فرزند به نامهای آئین و آوا بر جا مانده است.

۱۳۸۸/۰۶/۲۳


photo : meysam rezakhan

   برای استاد عزیز و بزرگوارم ، مردی که فروتن بود و آزاد،   برای عباس جعفری دعا کنید .... عباس خدا   کند برگردی ... طاقت دوری ندارم ...  

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

رمضان

چیزی در فضای شهر می پاشند ... چیزی که بوی دارچین می دهد و زعفران ... هفت رنگ است به رنگ چراغانی ها ، صدایش شبیه زمزمه دعای سحر است ، حرف که می زند انگار جوشن کبیر می خواند، درست مثل او کلامی غیر از خدا نمی گوید ...
چیزی در فضای شهر می پاشند، رمضان که می رسد ، چیزی که باعث می شود آدمهای کمتری غمگین باشند و آدمهای کمتری ناامید باشند و آدمهای کمتری گرسنه بمانند . چون همان چیز مرموز باعث شده آدمهای بیشتری یاد خدا باشند و بیشتر به یاد مردم بیافتند و بیشتر سعی کنند تا مهربان تر باشند . معلمی می گفت : چیزی که از آن حرف می زنی ، که بوی دارچین می دهد و زعفران، هفت رنگ است مثل چراغانی ها ، صدایش تداعی گر دعای سحر است و حرف که می زند غیر از خدا نمی گوید، چیزی شبیه عشق ورزیدن است . بعد می گفت : عشق آن چیزی است که به تو شجاعت می دهد و سخاوت و عزت نفس ... بعد می گفت : راهی که به بهشت می رود نزدیک است . نشانی اش را گفته اند، اما اگر عاشق باشی از راهی می روی که دور است و فقط به خدا می رسد . راهی که رفتنش شجاعت می خواهد و سخاوت و عزت نفس . بعد می گفت آن راه از بین مردم می گذرد . می گفت کسی راه دوم را انتخاب می کند که در پی پراکندن عشق است و برای خاطر آن می رود تا دلی را شاد کند از پی دلی دیگر ... دوباره برمی گشت سر عشق ؛ حرفهای معلمم شبیه دایره بود . آخر هم دعایی می خواند که معلم بزرگی یادش داده بود و ما فقط آمین می گفتیم :
(( خدایا مرا از همه فضایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز و به جهالت وحشی معارف لطیفی مبتلا مکن که در جذبه احساس های بلند و در اوج معراج ماوراء برق گرسنگی را در چشمی و خط کبود تازیانه را بر پشتی نتوانم دید . دکتر شریعتی ))
رمضان که می شود چیزی در فضای شهر می پاشند که بوی دارچین می دهد و زعفران ، رنگین است ، صدایش شبیه زمزمه دعای سحر است و تو را مهربان تر می کند با مردم ...

۱۳۸۸/۰۵/۲۹

برای خسرو آواز ایران

واقعا" متأسفم برای نویسندگان و کسانی که قلم به دست هستند اما به جای اینکه هدایت کننده باشند ،حرمت قلم را داشته باشند، از آن در جهت منافع خود استفاده می کنند ... خسرو آواز ایران استاد محمد رضا شجریان از اون دست هنرمندانی هست که در سرزمین مادری خودش بی مهری می بینه اما در آن سوی مرزها احترامش را حفظ می کنند و قدرش را می دانند . چند روز پیش کاریکاتوری در روزنامه کیهان دیدم که استاد آواز ایران را به تصویر کشیده بود که به اجرای آواز می پرداخت . هنوز چند وقتی از اعتراض این روزنامه به استاد مسلم آواز نسبت به موضع گیری سیاسی اش نگذشته و با نوشتن مقاله ای این استاد آواز را وطن فروش خوانده بود ( امیدوارم استاد همیشه برای ما خس و خاشاکها آواز بخواند که قدرش را بیش از هر کسی میدانیم ) انگار دست اندر کاران کیهان فراموش کرده اند که هنرمندان پرآوازه را نمی توان با نوشتن مقاله وطن فروش خواند و با کشیدن کاریکاتور آنها را تحقیر کرد و از چشم ملتی که با آنها خاطره ها دارند انداخت ...
استاد شجریان از اون دست هنرمندانی هست که در دل ما ایرانی ها خانه کرده و این بداخلاقی ها و تندی ها که از سوی برخی افراد که نه تنها بویی از انسانیت نبرده اند و اندک دانشی از موسیقی ندارند سر می زند ، چیزی از استاد آواز ایران کم نمی کند ...
امیدوارم روزی برسه که هنرمندان ایرانی صدایشان را میهمان گوشهایی کنن که فارسی رو بیشتر از زبان دیگری دوست دارن ...
به امید اون روز ...
مشت می کوبم بر در ... پنجه می سایم بر پنجره ها ... من دچار خفقانم ، خفقان ... من به تنگ آمده ام از همه چیز ... بگذارید هواری بزنم .... آخ با شما هستم ... این درها را باز کنید ... من به دنبال فضایی می گردم ... لب بامی ، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم ... آه ! می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد ! من هوارم را سر خواهم داد !... چاره درد مرا باید این داد کند ... از شما خفته چند ! چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
شعر از مرحوم فریدون مشیری
آواز : استاد محمدرضا شجریان
قطعه ترکمن ساخته استاد حسین علیزاده
آلبوم فریاد

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

عکس

Photo : meysam rezakhan

عكسها نشانه هايی هستند كه برداشته نمی شوند بلكه برگردانده می شوند به هر شكلی كه ديده شود و به هر ترفندی ...
يك عكس همواره ناديدنی است ، در اصل همانی نيست كه ما می بينيم ...
رولان بارت