۱۳۸۹/۰۹/۰۲

خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن


متن های زیر از استاد سیاوش اوستا دانشمند و پژوهشگر دین اجدادی ما زرتشت است


سياوش اوستا
خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن ميباشد که بر اثر عدم آگاهی و آُشنايی ما بزبان عربی سالهاست مورد استفاده قرار گرفته است
بدين رو در خطبه عقد تازی از دو واژه انکحتک و زوجتک استفاده ميشود که انکحت از نکح می آيد و نکح يعنی گاوی و يا شتری سوار شتر ديگری شدن و با او کار جنسی انجام داد
و آنگاه که ملا ميگويد انکحتک و زوجتک لموکلی يعنی من چنين کاری را بوکالت موکلم انجام دادم زيرا واژه زوج نيز يعنی جفت شدن و آن کار را انجام دادن
من که امروز ميخواهم اين مسئله را بنويسم و شرح بدهم شرمنده ام و نميتوانم بيش از اين اين مسئله را باز کنمحالا شما در نظر بگيريد که چهارده قرن است پدران و مادران ما را با اين واژه های توهين آميز عقد کرده اند
اصلا چرا بايد در بهترين لحظه زندگی يک زن و مرد از واژه های زشت جفت شدن و سوار هم شدن استفاده کرد آنهم کسی ديگر اين کار را بوکالت انجام بدهد

نامهاي تازي ميان ايرانيان
مثلاً غلام نامي است و يا شايد بهتر باشد بگوييم پيشوند برخي از نامهايي است كه هرگز در زبان عربي از آن استفاده نمي شود. اما غلامعلي و غلامحسين و غيره درميان ما ايرانيان بسيار رايج بوده است!
من بسياري از كشورهاي عربي را گشته‌ام!! دوستان بسياري دارم كه از كشورهاي عربي هستند و هرگز يك عنصر عرب را نديده‌ام كه اورا غلام بنامند! و اين بدين خاطر است كه اعراب معني غلام را مي‌دانند و ما نميدانسته‌ايم. غلام از ريشه غلم مي‌آيد كه به معناي بهره‌وري جنسي است! و غلام به پسربچه‌هايي مي‌گفتند كه اعراب از آنها استفاده جنسي مي‌نموده‌اند! بغلط به ما گفته‌بودند كه غلام يعني نوكر وبرده و بنده! درصورتيكه درزبان عربي، عبد ميشود برده و نوكر را خادم ميگويند! غلام وكنيز همطراز و همراهند!! از كنيزان نيز بهره جنسي وخانگي مي‌برده‌اند و از غلام بچه ها نيز!!
بسياري از نامهاي عربي كه درميان ما ايرانيان رايج است درميان اعراب اصيل (عربستان سعودي، كشورهاي خليج فارس..) ابداً متداول نيست! هرچند امكان دارد كه اين نامها درميان شيعيان مورد استفاده قرار بگيرد. آنهم بعنوان عشق وتعصب ويژه‌اي كه نسبت به برخي از شخصيتهاي تاريخ اسلام داشته و دارند. اما بدون شك اگر پدرومادري باريشه اين گونه نامها ومعناي آنها آشنايي ميداشته‌اند هرگز نامهاي نازيبا را بعشق شخصيتهاي تاريخي برروي فرزندان خود نمي‌نهادند.
با هم به معني چندنام نگاهي مي‌اندازيم كه نتيجه سالها پژوهش و كنكاش مي‌باشد:
ام كلثوم: ام يعني مادر و كلثوم به فرزند خيكي و چاق اطلاق ميشود
حفصه: هسته خرما و يا زن سياه و زشت
خديجه: به سقط جنين شتر ميگويند
بتول: زني كه هوس مرد و همخوابگي دارد
سميه: از سم مي آيد و به اندازه زهري كه در چيزي باشد ميگويند.
سكينه: كه مسكين نيز با اين نام هم خانواده مي‌باشد. به بانوي گدا و خوار و بيچاره ميگويند.
رقيه: كه از ريشه رق مي‌آيد، به معناي افسون و جادو و نيرنگ است.
عذرا: به هرآن چيزي كه سوراخ نشده باشد ميگويند.
جعفر: ماده شتري كه شير بسيار داشته باشد.
ذبيح: به هرچارپايي كه گلويش را ببرند ميگويند. ذبح شده يعني گلو بريده
باقر: كه از خانواده بقره مي‌باشد به گاو نر چاق ميگويند و اعراب جاهلي به كسي كه خيلي چيز مي‌فهميده است نيز ميگفته. باقرالعلوم يعني طرف همچون گاو چيز ميداند.
عباس: از عبس مي‌آيد به معناي اخمو، ترشرو، ترسناك و بدخود
عثمان: بچه مار
كاظم: از كظم مي‌آيد و به معناي لال بودن، گنگ و بي‌زبان و خاموش
هاشم: به نان فروش دوره‌گرد مي‌گفته اند.
 حيدر: اين نام مخلوطي است از عربي و پارسي، حي يعني زنده و در يعني دريدن! حيدر به كسي گفته اند كه انسانها را زنده زنده پاره ميكرده است.
صغري: كوچك و پست و اصغر نيز از همين خانواده و ريشه صغرا است. به معناي كوچكتر
سيد و سيدي آقا و آقايي
البته نامهاي ديگري چون كلب علي، كلبحسين و غيره نيز رايج بوده است كه كلب يعني سگ و كلب علي يعني سگ علي و سك حسين و غيره. اينها نمونه اندكي بود ازمعني برخي از نامهاي تازي كه درميان ما ايرانيان قرنها رايج است. ما كمتر از معني آنها آگاه بوده ايم و كلاً اين گونه نامها نوعي توهين وتحقير بوده است براي هرعنصر ايراني همچنانكه درقرنهاي نخست هجوم تازيان به ايران، ما را برده و موالي ميخواندند و خودشان را مولا! و براساس همين تفكر و انديشه بودكه نامهاي نازيباي عربي را نيز برما تحميل كردند! همچنانكه با رايج نمودن واژه و لقب و يا عنوان آقا كه عربي آن ميشود سيد!! به طور غلط به ما فهماندند كه سيد بودن يعني نواده پيامبر اسلام بودن! يك پنجم درآمد هر ايراني نيز در بست بايد دراختيار تازيان قرار بگيرد و چون سيد بودن يك برتري اجتماعي و اقتصادي را از آن دارنده اين عنوان ميكرد، تعداد سيدها نيز در تاريخ ما فراوان شد و تا به امروز برجاي مانده است. وكلاً نوعي تبعيض اجتماعي ميان تازي و ايراني برعنصر آزاده ايراني تحميل شده است! دررابطه با نادرست بودن نسبت اين همه سيدها با پيامبر اسلام و نوادگان دختري ايشان (فرزندان فاطمه) اخيراً در ايران تحقيقاتي بعمل امده است كه دفتر ولايت فقيه از انتشار آن جلوگيري نموده است.
در اين پژوهش آمده است كه بسياري از ثروتمندان و روساي قبايل و زورمندان وفرماندهان سپاه خود را سيد خوانده گواهي‌نامه‌هايي را نيز تدوين نموده‌اند تا اولاً از موالي بودن به مولا شدن ترقي پيدا كنند و هم از عدم پرداخت خمس كه يك پنجم درآمد بوده است بهره‌مند شوند و از آن سو يك پنجم درآمد ديگر ايرانيان را نيز از آن خود سازند.


در پی تازش تازيان به ايران پس از وفات پيامبر اسلام دختران و زنان ما بعنوان غنيمت جنگی و با نام کنيز و با توجيه قرآنی ما ملکت ايمانکم مورد تجاوز اعراب قرار ميگرفته اند و پس از استفاده نخست خودشان آن عزيزان را به عقد ديگران در می آورده اند با دريافت وجهی که تعيين مبلغ در ازدواج نيز از همين شيوه بد تازی آمده است


سخنان كوتاه، چرا غ راه « اين وصيت من است!»ا زسياو ش اوستا
- اهورامزدا خداي دانا، توانا و مهربان انسان است.
- آري معمار بزرگ هستي « خداوند» « اهورمزدا» و .. وجود دارد، اما فراتر و يا فروتر از آن هرچه بگويند دكاني براي كاسبي و يا افسانه‌اي بيش نيست!
- اهورامزدا نه اهريمن را ‏آ‏فريده است ونه آتش جهنمي را براي ما فراهم آورده است.
- تمامي كتب وگفته‌هاي ديني جهان را به سه سخن:
نيكي در پندار، گفتار و كردار نيك بفروش.
- هستي را با خرد بنگر و خدا را با دل.
- بزرگترين سرفرازي باور به خداوند است.
- خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد.
- انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است.
- خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست.
- مشورت با بانوان نيكو است.
- هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است.
- دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست.
- تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد.
- نابخردان خودرا داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند.
- راستي با ياران دوستي را پايدار ميكند.
- مهرورزي دل و روان را شاد ميكند.
- با مردم نيكي به اندازه تا بدهكار نشوي.
- خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناخته‌هايش كوچك ميدانند.
- بدون برنامه روز را شب نمودن كشتن زمان و عمر است.
- دشمن دوست نما چنان كند كه هيچ دشمني نكند.
- نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن!
- خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند!
- گفتگو نمودن با رقيب و دشمن برتر از جنگيدن است.
- عشق به هركس! عيب آن كس را ميپوشاند!
- از خداوند خردمندي و تندرستي بخواهيم!
- وجدان ما دادگاه و دوزخ ماست.
- ميان خدا و انسان هيچ واسطه‌اي نيست.
- خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان بهترين برنگزيند.
- خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين معرفي نكند!
- خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند!
- ايران در زمان هخامنشيان بر بيش از 120 كشور جهان حاكم بود.

۱۳۸۹/۰۸/۱۸

مرغ سحر ناله سر کن

چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟


مرغ سحرنیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد
:آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
اماشاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر است و این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد
:بند دوم می گوید
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند
اما بند دوم شعری اجتماعی است.شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند
مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.
ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن

ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی زنده نماییم...

۱۳۸۹/۰۸/۱۵

زبان قرآن " آرامي " است نه " عربي "

کريستف لوکزنبرگ* (Christoph Luxenberg) متخصص آلمانی در زبان شناسی تاريخی و واژه شناسی تطبيقی (Philologe) در سال ۲۰۰۰ کتابی پيرامون زبان قرآن بنام « متن سوری- آرامی قرآن » منتشر کرد. اين کتاب به لحاظ زبان شناختی و روشن کردن بسياری از نکات ناروشن قران نقطه عطفی بشمار می رود. بسياری از متخصصان و قرآن پژوهان غرب برای فهم و روشن کردن نکات ناروشن قرآن از قرن ۱۹ از تفاسير علمای دينی مسلمان کمک می گرفتند.
عالمان دينی مسلمان، متون و واژگان ناروشن و مبهم قرآن را به اين نحو تفسير می کردند که اين واژ گان رازگونه هستند. مفسران قرآن در دنيای اسلام عمدتا بدليل عدم فهم اين متون و واژگان ناروشن بکار رفته در قرآن (که حداقل يک چهارم قرآن را شامل می شود) از تفسير اين متون با توجيه اينکه فقط خدا می تواند آن را تفسير کند، رهايی می يافتند. اما دردهه های اخير اين تفاسير برای قرآن پژوهان غرب غير قابل قبول جلوه نموده و آنان را قانع نمی ساخت.
امروزه با بکار بردن دانش و روش فيلولوگی بسياری از اين مفاهيم ناروشن قابل فهم و تبيين شده است. کار علمی لوکزنبرگ بحث بسيار جدی را در بين اسلام شناسان و قرآن پژو هان در غرب بوجود آورده است.لوکزنبرگ در تحقيق خود (که متخصص در زبان آرامی است) نشان می دهد که زبان آرامی- سوريايی در زمان حيات پيامبر اسلام زبان نوشتاری افراد با سواد و با فرهنگ منطقه بوده است و زبان عربی به اين گونه که ما امروز شاهد آن هستيم تکامل نيافته بود. لذا او در مطالعه قرآن بطور همزمان با دو زبان عربی و آرامی، به اين نتيجه رسيد که بسياری از عبارت های عربی کلاسيک در قرآن، در ابتدا به زبان آرامی بوده و هستند.
او می نويسد در زمان فوت پيامبر اسلام (۶۳۲ ميلادی) کتاب مقدس مسلمانان يعنی قرآن به شکل امروزی وجود نداشت. شکل امروزی قرآن در واقع در زمان خليفه سوم يعنی عثمان (۶۴۴ تا ۶۵۶) نهايی شد و به تمام مناطق فرستاده شد و نسخه های ديگر و يا عبارت هايی که با عبارت های موجود در نسخه تهيه شده توسط عثمان اختلاف داشت از بين برده شد. کتاب مقدس مسلمانان (قرآن) به شکل فعلی آن به کمک افرادی جمع آوری شد که قسمتهايی از آن را ازحفظ می دانستند و يا بر روی پوست يا استخوان نوشته شده بود. (۱) لوکزنبرگ در تحقيق خود ابتدا به زبان عربی و تکامل آن توجه کرده است و به اين مورد اشاره دارد که در زمان پيامبر اسلام، عربی زبان ناکامل و ناقص (به لحاظدستوری و حروف صدا دار و اعراب که دارای فقط ۱۸ حرف بود) بوده و لذا زبان نوشتاری آن زمان نبوده است. مطابق سنت اسلامی، نگارش قرآن به قرن هفتم ميلادی بر می گردد ولی متون عربی و ادبيات عربی کامل از دو قرن پس از آن در قرن نهم ظاهر می شود يعنی همزمان با نگارش زندگينامه محمد توسط ابن هشام در ۸۲۸ ميلادی. بدين ترتيب اولين واژه شناسی عربی مبتنی بر ادبيات قرآن در سال ۷۸۶ توسط الخليل ابن احمد به نام کتاب «العين» يعنی ۱۵۰ سال پس از مرگ پيامبر اسلام در ۶۳۲ ميلادی منتشر شد ( ۲). از اينرو زمان تدوين و يکسان سازی نسخ متعدد قرآن در عصر عثمان، نسخه نهايی شده که امروزه نيز در بين مسلمانان رواج دارد، مبتنی بر زبان نوشتاری- گفتاری آرامی سوری بوده است و از همين رو دارای نقاط و فراز های بسيار مبهمی است که در زبان عربی متولد شده در دو قرن بعد، معانی غير واقعی بخود می گيرند.
لوکزنبرگ در نتايج تحقيق خود توضيح می دهد که که زبان با نفوذ و فرهنگ مسلط در زمان پيامبر اسلام زبان و فرهنگ سوری- آرامی (syro- Aramäisch ) بود. او از طريق روش علمی در زبان شناسی تلاش می کند که به ريشه زبان آرامی درنوشته های قرآن پی ببرد و از اين طريق می تواند به معانی بسياری از آنچه که در قرآن به عربی اشتباه خوانده و ترجمه شده است پی ببرد. بخصوص در سوره های ۴۴ و ۵۲ که در آن به مومنان حوريان بهشتی وعده داده می شود. از نظر او متن قرآن مخلوطی از عبارت ها و وازگانی از حتی زبان ايرانيان و اتيوپيايی، عربی و آرامی بوده است و از اين زبانها اقتباس شده است. مونا ناگر در همين ارتباط در مقاله خود يادآور می شود که در آغاز هم بين مفسران اسلامی قرآن اين بحث وجود داشت اما رفته رفته اين بحث مربوط به عناصرغير عربی در قرآن در کشور های اسلامی و در بين علما ی دينی تابو شده است (۳). لوکز نبرگ می نويسد برخلاف اعتقاد مسلمانان در واقع قرآن به زبان عربی نگاشته نشده است. به اين معنا که زبان متن اوليه قرآن، يک زبان مخلوط و آميخته از بخصوص عربی- آرامی بوده است . او توضيح می دهد که در آن زمان هيچ مدرسه عربی وجود نداشت بجز مرکز مسيحی الانبار و الحيرا در جنوب منطقه ای که امروزه از آن بنام عراق ياد می شود. اعراب آن زمان مسيحی شده بودند و بويژه سوريايی- مسيحی و زبان آنان سوری – آرامی بود. از قرن سوم ميلادی، مسيحيان سوری برای ترويج پيام مسيح به ارمنستان، ايران، چين، هند، اتيوپی و ... می رفتند و از زبان بدوی و يا عربی استفاده می کردند. زبان عربی فقط مجموعه ای از اصوات بود و قاعده و گرامر نوشتاری يا حروف نداشت و مروجان دينی مسيحی ناچار بودند برای نوشتن اصوات عربی از الفبای سوری- آرامی استفاده کنند و بدين ترتيب زبان عربی- آ رامی متولد شد (۴) (همانند زبان فارسی آميخته با حروف لاتين در اينترنت بنام فينگليش!).
بعد از آنکه زبان عربی تکامل يافت، زبان آرامی رفته رفته از بين رفت و ديگر برای نسل های بعد اين زبان قابل فهم نبود. اين در زمانی است که اسلام و زبان عربی بدليل فتوحات خود توسعه می يابد و امپراتوری عرب مسلمان دامنه نفوذ و قدرت خود را بر بسياری از مناطق گسترده می کند.
در نتيجه در چنين فضايی واژها و عبارات آرامی در قرآن که ديگر برای آنها فابل فهم نبود به زبان عربی ترجمه شد. اما اين عبارات غلط خوانده شده و در نتيجه در سايه سلطه سياسی بصورتاشتباه به عربی ترجمه شد. در اين زمان بايد توجه داشت که دين و سياست دست در دست يکديگر داشتند.
لوکزنبرگ به توجه به بسياری از سوره های مکی توضيح می دهد که ادبيات موجود در اين سوره ها در واقع ادبيات سوری- مسيحی است. از ديد او بسياری ازعربها در آن زمان با اين ادبيات کم و بيش آشنايی داشتند. چرا که مذهب مسيحی و يهودی جامعه عرب آنزمان را تحت تاثير قرار داده بود.
به طور مثال در زبان آرامی ( syro- Aramäisch) « حور » در واقع به معنی انگور است که در ادبيات سوری- مسيحی از ميوه های خاص بهشتی است و به نظر لوکزنبرگ همين حور در سوره های ۴۴ و ۵۲ تحت عنوان حوريان بهشتی يا دختران باکره، بعدها به عربی معنی شده است. همچنين درسوره نور آيه ۳۱ آمده است:« ای رسول خدا، زنان مومن را بگو تا چشمها را بپوشانند و فروج و اندامشان را محفوظ دارند و.. بايد سينه و دوش خود را به مقنعه بپوشانند »، درحاليکه معنای سوری- آرامی اين عبارت به سادگی يعنی « آنها بايد شال خود را دور کمرشان ببند ند». اين شال و کمربند همان کمربندی است که در سنت مسيحی، خود عيسی مسيح نيز به دور کمر خود می بست و معنای نجابت داشت.
لوکزنبرگ کلمات و عبارت های اقتباس شده آرامی را چيز نويی نمی داند و به نظر او کلمه قرآن خود نيز از ريشه زبان آرامی (qeryana) است. نفوذ ادبيات مسيحی- سوريايی در قرآن بخصوص در سوره های مکی بسيار زياد است تا جايی که اين انديشه را تقويت می کند که قرآن از همين ادبيات ناشی شده است. (مهاجرت پيروان پيامبر به دستور او از مکه به طرف حبشه در سايه فرمانروای عادل آن که مسيحی بود گويای شناخت دقيق و آشنايی پيامبر به اين اديان دارد).پويين از دانشگاه Saarlandesمتخصص در خط و خوشنويسی قرآن کار لوکزنبرگ را تائيد می کند و معتقد است که او در مسير درستی حرکت می کند.
پويين که تکه هايی از يک قرآن بسيار قديمی را که در هنگام عمليات ساختمانی مسجد بزرگی در صنعا (در يمن) پيدا شده است مورد بررسی قرار داده است. بعضی از تکه های اين قرآن تنها ۵۰ سال بعد از فوت پيامبر اسلام نگاشته شده است. زمانی که پويين اين يافته را بازسازی کرد، متوجه شد که اين نسخه اختلاف بسيار آشکاری با نسخه رسمی فعلی قرآن دارد. او بر اين باور است که با اين يافته بايد تاريخ اسلام را باز خوانی و بازنويسی کرد. چرا که قرآن دارای متن های متفاوتی است. در اين تکه های قرآن پيدا شده در صنعا عبارات و واژگان آرامی بسياری وجود دارد که با نوشتار اصلی عربی آن قابل تشخيص نيست. اين دو زبان بسيار به هم شباهت داشتند. به اين معنا که به لحاظ ساختار نوشتاری لغات بسيار مشترکی داشتند ولی با معنای متفاوت. به طور مثال در زبان هلندی و آلمانی (anbellen ) در زبان هلندی يعنی زنگ زدن ولی در آلمانی به معنی پارس سگ است. لذا پويين سالها است که به لحاظ ساختار زبانی بدنبال تشخيص معانی در زبان عربی است (۵).در پايان يادآورياين نکته ضروری است که شناخت و آگاهی از اين گونه يافته های پژوهشی می تواند به سازگاری بيش از پيش مسلمانان با انديشه و شيوه زندگی دردنيای مدرن ياری رسانده و زمينه باز انديشی پيرامون بسياری ازآموزه های ناموزون با افکار و سلوک مدرن وعقلايی را فراهم نمايد. ( Gerd- Rüdiger Puin )

منابع:
مشخصات کتاب کريستف لوکزنبرگ عبارت است از:
Christoph Luxenberg,“Die syro-aramäische Lesart des Koran ” Verlag das arabische Buch,Berlin,
برای مطالعه بيشتر می توانيد به کتاب محمد ارکون روشنفکر الجزايری به نام اسلام به دو زبان آلمانی و فرانسه مراجعه کنيد:
Mohammed Arkoun , ´´ Der Islam, Annäherung an eine Religion´´ Verlag Palmyra , Heidelberg,
S. 73 -82

۱۳۸۹/۰۸/۱۰

آواز بانوان




يکی دو ماه بعد از انقلاب در سال ۱۳۵۷  که خواندن زنان در راديو و تلويزيون و مجامع عمومی ممنوع شد، پريسا خواننده ترانه ها و آوازهای عرفانی در گفتگو با يکی از مجلات گفت خدايی که من دارم با خواندن زنان مخالف نيست. شايد اشتباه در اين جا بود که خدايی که او می شناخت حاکم نشده بود. کسانی  حاکم شده بودند که با خواندن زنان در ملأ عام مخالف بودند و هنوز هم هستند. 
پس از انقلاب مشروطه زنان علنا وارد صحنه هنر موسيقی شدند. در زمان رضا شاه که سازمان های دولتی به موسيقی مانند هنرهای ديگر توجه نشان دادند، يافتن استعدادهای خوانندگی و تربيت آنها باب شد.
تاسيس راديو در ايران در سال ۱۳۱۹ شمسی که موسيقی بزرگترين و اصلی ترين خوراک آن بود، مايه گسترش و رونق موسيقی شد. آمدن تلويزيون در دهه ۴۰  رونق موسيقی و حضور زنان را چندين برابرکرد. شايد بتوان گفت که سال های ۱۳۱۹ تا ۱۳۵۷ سال های طلايی موسيقی ايرانی بوده است.
اگر انقلاب مشروطه موسيقی ايرانی را از دربار به ميان مردم آورد،  انقلاب اسلامی، اين روند را برگرداند و موسيقی را از فضاهای عمومی به فضاهای خصوصی کوچانيد؛  کار به جايی کشيد که تا سال ها حمل يک ساز از جرم های آشکار به حساب آمد.
بازار سازهای ايرانی دست کم برای مدتی از دست رفت، نوازندگان منزوی و خانه نشين شدند، آهنگسازان ديگر سفارشی برای ساختن آهنگ دريافت نمی کردند، ترانه سازان ترانه ای نمی ساختند و خوانندگان ناگزير در جستجوی جايی برآمدند که بتوانند زنده بودن خود را بار ديگر اعلام کنند؛ آنها بدون خواندن زنده نبودند.

سخت کوشی بسياری از هنرمندان و تلاش شخصی آنها برای حفظ موسيقی و تربيت خوانندگان ونوازندگان جوان، عليرغم ترشرويی رسمی مقامات، به داد هنر موسيقی رسيد. آنها توانستند نه تنها هنرمندان برجسته ای را بار آورند بلکه دامنه خلاقيت و نوآوری را در موسيقی ايرانی گسترش دهند.  و بسياری از هنرمندان برجسته کنونی موسيقی ايران حاصل اين پشتکارهستند.
اما در فضای پس از انقلاب ديگر جايی برای خوانندگان زن نبود.
بهترين خوانندگان ايرانی بويژه زنان خواننده، به استثنای معدود کسانی که هنوز در ايران می توانستند به نوعی فعاليت کنند، راهی خارج از کشور شدند.
حتا خوانندگانی مانند سوسن که از درون مردم برخاسته بودند راهی جز اين نيافتند که خود را به گروه مخاطبانی برسانند که در خارج از کشور گرد آمده بودند. آنانی هم که سال ها طاقت آورده زندگی در وطن را برگزيده بودند، مانند گوگوش، سرانجام، ناگزير به مهاجرت شدند.
امروزه تنها آن نوع از موسيقی هايی رسما تشويق می شود که صبغه مذهبی و انقلابی داشته باشد و فضا عملا بر موسيقی به عنوان يک هنربسيار تنگ شده وبرخلاف بسياری ازجاهای ديگر شايد نتوان از اقتصاد موسيقی ايرانی نام برد. 

۱۳۸۹/۰۸/۰۵

تقديم به نماينده ي مجلسي که در راستاي حذف صداي استاد شجـــــــريان گفته بود من از شنيدن صداي شجريان حالم به هم ميخوره!!!

كلاغ پيري تکه پنيري دزديد و روي شاخه درختي نشست.
روباه گرسنه اي که از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:
اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معرکه اي داري!چه شانسي آوردم!
اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان …
کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت:
اين حرفهاي مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم.
روباه گفت:
ممنونت مي شوم ، بخصوص که خيلي گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدايت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز کن، از همين جا يک تکه مي اندازم که صاف در دهانت بيفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
كلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندي که نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تکه کوچکي.
روباه گفت :
بازيه ؟ خيلي خوبه ! بهش ميگن بسکتبال .
خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و فضله اي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد :
بي شعور ، اين چي بود
کلاغ گفت :
کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد ...

۱۳۸۹/۰۷/۲۷



     در ادامه هتاکی ها به استاد محمدرضا شجریان توسط حامیان دولت، معاون اول محمود احمدی نژاد با تعبیری بی‌ادبانه، صدای این استاد آواز را "حلقوم بیگانه" نامید و خواستار بازخوانی آوای "ربنا" توسط افراد دیگر شد.
     به گزارش «خبرآنلاین»، محمدرضا رحیمی شامگاه دوشنبه در مراسم اختتامیه جشنواره رضوی در مشهد، پس از آنکه تصنیف قطعه ای موسوم به "بهشت" در سالن مجتمع صبا (محل برگزاری مراسم اختتامیه جشنواره مذکور) پخش شد خواستار خوانده شدن "ربنا"یی جدید شد.
    رحیمی گفت: از استاد کریم خانی تقاضا می کنم که با صوت زیبایشان ربنایی بخوانند که جایگزین آن ربنایی شود که از حلقوم بیگانه شنیده شده است.
    گفتنی است ربّنا، یکی از آثار استاد محمدرضا شجریان و شامل ۴ دعا از آیات قرآن است که همه با عبارت ربّنا آغاز می‌شوند. این اثر به مدت ۳۰ سال، جزء برنامه‌های اصلی رادیو و تلویزیون ایران در ماه رمضان بوده‌ است؛ اماپس از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته، استاد شجریان – در همگامی با جنبش مردمی- به عزت الله ضرغامی، رئیس سازمان صدا و سیما نامه ای نگاشته و خاطرنشان کرد "تا زمانی که وارونه نمایاندن واقعیت‌ها در صداوسیما صورت می‌پذیرد"، به پخش سایر آثارش از شبکه‌های مختلف آن رضایت نخواهد داد.
     لازم به ذکر است شجریان به صورت خاص فقط اجازهٔ پخش ندای ربّنا را به صدا و سیما داد.
     محمد حسین صوفی، معاون صدای صدا و سیما نیز، در واکنش به این موضوع اعلام کرد که رادیو حتی در ماه رمضان هم ربّنا و ادعیهٔ محمدرضا شجریان را پخش نمی‌کند و در تابستان ۱۳۸۹ و همزمان با آغاز ماه رمضان، سازمان صدا و سیما، پخش دعای ربنا با صدای محمدرضا شجریان را به طور کامل در تمام شبکه‌ها ممنوع کرد. این سازمان اعلام کرد که حتی از پخش آگهی‌های بازرگانی که معمولاً در ماه رمضان با نوای اذان یا دعا همراه است در صورتی که صدای ربنا زیر صدای آگهی قرار گرفته باشد ممانعت می‌کند.
     پیش از این زمزمه های بازخوانی ربنا توسط علیرضا افتخاری مطرح شده بود؛ که وی در حمایت از شجریان، از انجام این کار، خودداری کرده بود.
بیداد

۱۳۸۹/۰۷/۲۵

۱۳۸۹/۰۷/۲۱




بانو مرضیه در گذشت
http://tahrirblog.persiangig.com/More/raftam-ke-raftam.jpg


آبشاريست صدايت كه فرو ميريزد خنكاي همه زيبايي ها را به كوير شب تنهايي ها بوسه باران است كه فر و مي چكد از پنجره خاطره ها يم و مرا مي برد آنجا به همان كوچه مهتابي و آن خانه كه پربود ز آواز تو و بوي اقاقي ها نت صبح است صدايت كه چو آن كولي خندان نسيم لب هر پنجره اي ميخواند نغمه شاد قناري ها را آفتاب است صدايت كه دراين تيره ترين شب همه را سوي سحر ميخواند بوسه باران است مخمل برگ گل اطلسي است يا در اين سردترين موسم سال شعله اي گرم ز فروردين است سبزه را مي شكفد باع را مي رويد ابر را مي بارد دل تنهاي مرا سوي وطن ميخواند در گلوي تو چه خوش مي رقصد باد با هلهله اش ابر با چك چك بارانهايش باغ با همهمه چلچله هايش و سحر با نفس گر م اقاقي هايش ... 
بانو مرضیه (اشرف السادات مرتضايى ) در سن هشتاد و پنج سالگی به علت ابتلا به بیماری سرطان در پاریس در گذشت
این روزها خبرها یکی از یکی دیگر تلخ تر و جانسوز تر است هنرمندان - این زندگی درگذشته ما یک به یک از دستمان میروند و فقط آهی جانسوز بر دل ما میگذارند تک ستاره های هنر یک به یک در آسمان هنرموسیقی افول میکنند و شب ما سیاه تراز سیاه میسازند 


زندگينامه
مرضيه در سال ۱۳۰۴ در تهران بدنيا آمد. پدر و مادرش از يك خانواده هنردوست بودند و هنرمندانى از قبيل مجسمه‌ساز، نقاش و مينياتوريست و موسيقى‌دان در فاميلش زياد بودند. اما مادرش بود كه بطور خاص او را تشويق به خواندن كرد و در همه دوران زندگى‌اش از او پشتيبانى مى‌كرد.
وى در مصاحبه‌اى درباره خود گفته‌است:
«درزمانى كه خانواده‌هاى ايرانى به ندرت فرزندان دخترشان را براى تحصيل علم مى‌فرستادند پدر من با وجود كه يك فرد روحانى بود مرا تشويق به آموزش تحصيلات مرسوم زمان نمود. وقتى كه من آغاز به خواندن كردم خواننده شدن براى زنان خيلى غير عادى بود و درعين حال يك خواننده در آن زمان بايد هم دانش مدرسه‌اى مى‌داشت و هم دانش كلاسيك موسيقى و هم چنين يك صداى خوب. در ضمن استادان موسيقى زيادى بايد صداى او را تأئيد مى‌كردند و همچنين تئورى موسيقى را بايد بخوبى مى‌دانست. من سالهاى زيادى را به آموختن در زير نظر استادان بزرگ موسيقى ايرانى گذراندم پيش از اينكه شروع به خواندن كنم.
مرضيه در سال ۱۹۴۲ (۱۳۲۲ خورشيدى) به جهان هنر موسيقى وارد شد. نخستين بار در يك تئاتر كه نمايشنامه شيرين و فرهاد را اجرا مى‌كرد (تئاتر باربد) در نقش شيرين بازى كرد.اين نمايش ۳۷ شب روى صحنه بود كه براى او يك موققيت بزرگ و سريع به بار آورد و با استقبال زياد مردم مواجه شد.
مرضيه به سرعت نظر استادان موسيقى را به خود جلب كرد و نخستين زنى بود كه توانست در برنامه گل‌ها آواز بخواند مرضيه در حدود ۱۰۰۰ آواز در دوران شكوفايى هنريش خواند كه در ارتقاى موسيقى ايرانى بسيار اثرگذار بود.
پس از انقلاب
مرضيه در سال ۱۳۷۳ از ايران به خارج كشور رفته و در فرانسه به تشويق دوستانش مريم و هدايت‌الله متين‌دفترى پناهندگى گرفت. او در انجا به شوراى ملى مقاومت ايران اعلام پيوستگى كرد و در سفرهاى گوناگون به كشورهاى مختلف كنسرت‌هاى زيادى داد. در اين دوران او با هنرمندان معروف و شاعران و آهنگسازان و نوازندگان مشهورى چون محمد شمس و شاپور باستان‌سير و عماد رام و محمد على اصفهانى و اسماعيل وفا يغمايى و راس پاپل و حميدرضا طاهر زاده كارهاى متعددى ارائه نموده‌است.(منبع ویکی پدیا)

 خداوندا به جناب عزرائیل بفهمان که انسانهایی غیر از هنرمندان  نیز در این مملکت زندگی می کنند که لیاقت یکروز زنده ماندن را ندارند .....
به تمامی هنرمندان و هنردوستان مخصوصا دوستداران موسیقی ایرانی درگذشت بانو مرضیه را تسلیت می گویم

۱۳۸۹/۰۷/۲۰

نمیدونم تا کی میشه خود بود و خود ماند در این دنیایی که هیچ چیزش اصل نیست ...نوشتن در باره خیلی چیزها برام سخته  اما راهی ست برای فراموشی ، شاید ... شاید نتونم هرگز به یاد بیارم فراموشی هایی که در زندگیم شروع شدن !!!  اما فکر میکنم ننوشتن بسیار سخت تر باشه ... خیلی ...........


18 
FRAGEN

?DIETER: Mutti, warum bist du meine Mutti
.MUTTI : Ich bin deine Mutti, weil dein Vati mein Mann ist
?DIETER: Mutti, warum ist Vati dein Mann
.MUTTI : Vati ist mein Mann, weil ich ihn lieb habe
?DIETER: Mutti, hast du mich auch lieb
.MUTTI : Ja, natürlich habe ich dich auch lieb
?DIETER: Mutti, warum bin ich nicht dein Mann
.MUTTI : Du bist nich mein Mann, weil du noch so klein ist
?DIETER: Mutti, werde ich später dein Mann sein
MUTTI : Nein, mein lieber Junge, du wirst auch später nicht mein Mann sein, weil ich
schon ein Mann habe. Und dieser Mann ist dein Vati . Ich habe Vati lieb und ich
.habe dich lieb
?DIETER: Hast du auch meinen Bären lieb
.MUTTI : Ja, ich habe auch deinen Bären lieb
?DIETER: Mutti, warum ist der Bär nicht mein Vati
MUTTI : Du sollst nicht so viel fragen, weil ich sonst noch verrückt werde. Du machst
.mich ganz verrückt
?DIETER: Warum wirst du verrückt
.MUTTI : Ich werde verrückt, weil du so viele Fragen stellst
?DIETER: Kannst du mir sagen, warum ich so viele Fragen stelle
.MUTTI : Du Fragst so viel, weil du nicht zu Bett gehen willst
?DIETER: Mutti, warum will ich nicht zu Bett gehen
.MUTTI : Weil du ein ganz böser Junge bist
?DIETER: Mutti, warum hast du einen bösen Jungen lieb
!!!MUTTI : Das möchte ich auch wissen
?DIETER: Siehst du, nun Fragst du auch, warum

13 der Baer hier: Stofftier fuer Kinder -- 19 Fragen stellen fragen

۱۳۸۹/۰۶/۳۱

بازگشایی مدرسه ها

فردا مدرسه ها باز می شه ... دوباره صدای پای كودكانه به سمت مدرسه ها شنيده می شه ... یادش بخیر كوله  نو، كفش نو، مداد قرمز، مداد تراش ، جامدادی كشويی  ، پاك كن پليكان سفيد ، بوی خوب گچ روی تخته سياه ... يادش بخير... معلمی كه با عشق درس زندگی می داد ، معلمی كه غم نون نداشت و هرچه بود عاشق درس دادن بود ، درس زندگی می داد ...  يادش بخير كودكی ، وقتی اول دبستان بودم روز اول مدرسه خيلی گريه كردم ، چقدر از دست مادرم ناراحت بودم كه منو آورده بود مدرسه ، گريه ام به اين خاطر بود كه فكر می كردم توی مدرسه گم شدم ، فكرشو بكن من فكر می كردم توی مدرسه گم شدم ....... مدرسه ای كه توی چشمم خيلی بزرگ بود ، بزرگ تر از خونمون ... كلاسهاش پراز نيمكت های چوبی بود ، نيمكت هايی كه بايد توی اون سه نفری می نشستيم و درس می خونديم ، چقدر بازی گوشی كرديم و از معلم كتك خورديم ... دوست دارم بنشينم سر كلاس اول دوباره از اول اول شروع كنم بنويسم «الف ، ب ، جيم ، دال ... آن مرد در باران آمد ... بابا نان داد ... هيچ وقت هم از خودم نپرسيدم چرا می نويسم بابا نان داد بايد می نوشتم بابا نان می دهد يا آن مرد در باران می آيد ... هميشه آن مرد در باران می آمد ... خيس نمی شد ... بی خيال ... » الان وقتی به این جمله فکر میکنم میبینم فارسی تنها زبانی هست که توی آموزش اون فعل گذشته ساده به جای حال ساده آموزش داده میشه ... ای بابا ...  چقدر سر نشستن توی نيمكت برای اينكه كنار پنجره بشينيم با هم دعوامون می شد ... يادش بخير دوران كودكی ... چقدر مشق نوشتيم و چقدر از روی چوپان دروغگو جريمه نوشتيم ... ده بار از روی درس تصميم كبری بنويس ... تصميم نوشتنش توی دوره كودكی برای من واقعا" كبری بود ... چقدر از روی دست هم توی امتحان تقلب كرديم ... چه كيفی می داد تقلب توی امتحان ... يادش بخير كودكی ... گچ         برمی داشتيم و روی ديوارهايی كه در مسير مدرسه بود خط می كشيديم ... هيچ بد نبود اگرمی تونستم روی ديوار زندگی هم درست مثل ديوارهايی كه در مسير مدرسه بود خط ممتد می كشيدم . شايد كمك می كرد كه سرم گرم زندگی خودم باشه و به چيزهای ديگر فكر نكنم ... اين ديوار زندگی برايم يك معنای ديگر هم داره ، اينكه جايی كسی چشم به راه آدم نشسته ، يا به آخرين ديواری كه پايان خطه تكيه زده و منتظر مونده  ... زندگی پيچيده تر از اونيه كه فكر می كردم و بايد زندگی را جدی گرفت ... نبايد به اون بی اعتنايی كرد . فكر می كنم بی اعتنايی به زندگی نتيجه بی اعتمادی آدمها به يكديگر هست و نتيجه اين می شه كه ما آدمها دنيا را از پشت عينك بدبينی خودمون می بينيم و طبيعی است كه ميزان اين بدبينی در افراد متفاوت هست و شيشه اين عينك انگار هرقدر كلفت تر باشه قضيه پيچيده تر می شه . فكر  می كنم اين حق هر آدمی هست كه دنيای خودش رو بسازه ، كه دور دنيای خودش ديواری بسازه و در اين ديوارها پنجره ای رو به ديگران نسازه ... اين حق هر آدمی هست كه گوشه ای بشينه و كاری به ديگران نداشته باشه و زندگی ديگران رو نبينه و اعتنايی به آدمهايی نداشته باشه كه آنسوی ديوار ، آنسوی پنجره ای كه واقعا" نيست ، راه می رن و حرف می زنن و خوشی هايشون رو با هم قسمت می كنن و البته كه آدمها می تونن به همه چيز بدبين نباشن . گاهی چيزی در زندگی ما آدمها هست كه ما رو به چيزی يا كسی بدبين می كنه و دقيقا" همين چيزهاست كه در زندگی روزمره ما اهميت داره ... آخ كه دلم چقدر تنگ شده واسه مدرسه ... برم توی كلاس بشينم و هی معلم درس بده ... عجب دنيايی شده ... الان توی اتاقم روی صندلی نشستم جلوی ميز كارم و دارم مرور خاطرات می كنم و می نويسم... گاهی سرك می كشم به دنيای مجازی ... آرام و بی صدا ... انگار كسی اونجا نشسته منتظر تا تو بيای و دكمه ها رو فشار بدی و ازش چيزی بپرسی يا دنبال چيزی بگردی ... ديگه از گچ و تخته سياه خبری نيست ... از معلمی كه توی دنيای حقيقی مون بود خبری نيست ... انگار نسلشون داره منقرض می شه مثل نسل ما ... بد دنيايی شده اين دنيای مجازی ... آدمهای مجازی با افكاری كاملا" مجازی ... توی اين دنيای هزار توی زيبای بی روح هركسی برای خودش يه كلبه داره كه بهش می گه كلبه فقيرانه كه مثل پناهگاه درونی می مونه واسه آدمها كه هر وقت تحمل دنيای واقعی تقريبا" غير ممكن می شه به اون پناه می برن ... با چشمانی كاملا" بسته و با قدرت تخيل كه توی آدمها كمتر شايع هست ...
در اين كوچه باغهای خاطره انگيزكه خاطرات ناگفتنی بسيار دارد برای نگفتن ... كلبه هايی كه پنجره هايش به روی هيچكس گشوده نيست ... می توان به ديوارهای كاهگلی آن تكيه زد و از اين زندگی روزمره در امان ماند ... روزهای خوب و فراموش شدنی ...
در ضمن فردا سالروز تولد خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان هم هست و فقط میتونم این دو بیت شعر رو به استاد شجریان تقدیم کنم و از خداوند متعال برای استاد ارجمند طول عمر و سلامتی خواستارم ...
تا شعله آفتاب خاموش شود /
این هستی با مرگ هم آغوش شود /
پژواک صدای تو محال است محال /
از حافظه وطن فراموش شود /
این دو بیت نمیدونم از کیست اما بسیار پر معنی و دلنشین سروده شده ...
پیام شادباش‌تان برای استاد را در اینجا بنویسید:
http://www.delawaz.com/fa/birthday.html

۱۳۸۹/۰۶/۲۹

سینه مالامال درد است ، ای دریغا مرهمی ...

" یک قصه تکراری :
چه بسیار هنرمندانی که اینگونه از دست رفته اند و می روند و قدرشان را نمی دانیم و نمی دانند.به قول خود استاد مشکاتیان که در مورد زنده یاد ایرج بسطامی گفته بود : زندگی هنرمند جهان سومی بعد از مرگش آغاز می شود ، حالا همین حرف در مورد زندگی و مرگ خودش هم درست است.باید به این وضعیت خون گریه کرد ، خون…"
فردا که بیاید یکسال از درگذشت استاد پرویز مشکاتیان گذشته ...
سال گذشته وقتی خبر درگذشت زنده یاد استاد پرویز مشکاتیان رو شنیدم مبهوت شدم و شوکه ... اصلا باورم نمیشد که این اتفاق افتاده باشه انتظار داشتم که اعلام عزای عمومی بشه اما نشد تعجبی هم نداشت وقتی موسیقی حرام اعلام میشه در برهه زمانی در تاریخ معاصر ما و وقتی نشون دادن ساز گناهی نا بخشودنیست به این نتیجه رسیدم که دولت مردان ما نه تنها ناراحت نشدن از درگذشت چنین استاد بزرگی ، بلکه خوشحال هم شدن !!! با خودم گفتم اگه یه روحانی فوت می کرد می گفتن به ملکوت اعلا پیوسته بعدش همش مارش عزا بود و نوحه خوانی که از تلویزیون ما پخش میشد!!!!! اما نمیدونم  وقتی یه هنرمند فوت میکنه از نظر اینا به کی و کجا می پیونده !!! عزرائیل هم که قربونش برم همت مضاعف رو فقط در هنرمندا دیده و ول کن هم نیست یکی باید بهش بگه بابا جون من جدی گرفتی ها!!! بیخیال هم نمیشی ...
امروز هم داشتم این مطلب رو برای امسال می نوشتم یه سر به سایت دل آواز زدم و متن زیر رو که مربوط به سال کذشته بود برداشتم چون حق مطلب رو بیشتر ادا کرده و ...... خدا رحمت کنه استاد پرویز مشکاتیان رو ... 

عشق در دل ماند و یار از دست رفت (به یاد مشکاتیان)
روبروی همین پنجره ایستاده بودم . مات برده و خشک زده ،
 انتظار می کشیدم تا کسی بگوید حقیقت ندارد . خبر کوتاه بود و باورش سخت ... " مشکاتیان رفت ... "
و مشکاتیان یعنی خیلی از روزها و خیلی از شبها . یعنی همان وقتهایی ، که صدایی را می شنیدی و دوست می داشتی ، اما سوادت نمی رسید که بدانی چه سازی است و که می نوازدش . دو سال اول دبستان آنقدر یادت می دهند که پشت جلد نوار را بخوانی . نوشته اند : آستان جانان . سنتور : پرویز مشکاتیان .  آن وقت ها هنوز خبر نداری ، که آستان جانان می خواهد تو را به کجاها بکشاند . به دبیرستان که میروی ، یک سنتور برایت می خرند و شروع می کنی به مشق سنتور . حالا از سنتوری که می شنوی ، بیشتر بهره می بری . استادت یک قاصدک به تو می دهد تا تو هم بپیوندی به جمع دیوانگانش.
روزها و شب ها می گذرد . می خوانی تا بدانی . می فهمی که قصه ، فقط نوازندگی نیست . او یک استاد تمام است ، چون وقتی به پهلوی شاعر می زند ، شاهکار می سازد و وقتی نخواهد با شعر بگوید با نغمه های بی کلام ، جادو می کند .
یک بار ، صدایش را از رادیو می شنوی . از دل پرش ، رنج هایش را می شنوی . تنهایی هایش را می شنوی . می شنوی که به فغان آمده از آدم هایی که خواستند ساز او را پشت گل و بوته ها پنهان کنند . اما او قبای اطلسی آنان را به نیم جو نیز نخرید . شهامتش تورا به وجد می آورد . حالا وقت فهمیدن های عمیق تریست . استاد بودن ، فقط خوب نواختن و خوب ساختن نیست . او استاد است ، چون خیلی مرد است . چون نمی ترسد از بیان آنچه بدان عشق می ورزد .
با آنچه یاد گرفته ام ، جمله میسازم و برایش می نویسم . می نویسم که می دانم آستان جانانت ، قصه ی سوته دلانست ؛ و بیدادت حکایت سرهای گلوله خورده ی مسافران تابستان شصت و قاصدکت ، روایت هوهوی باد زمستان های دور .
روزها و شبهای دیگری می گذرد . تابستان پر قصه و پر غصه هشتاد و هشت می خواهد تمام شود که می بینی ، ای داد ، "سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی" . امشب ، باید تمام غم های عالم را خبر کنی .خانه هست . صاحب خانه نیست .

۱۳۸۹/۰۶/۲۶

اگر قره قاج نبود ...

اگر پیچ و خم های رودخانه قره قاج ، آنجا که به نخلستان " مکو " می رسد آن همه دل انگیز نبود ؛
اگر بیشه ها و دشتهای پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت ؛
اگر پر و بال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهو هایش آن همه سیاه نبود ، روز و روزگار من غیر از این بود!
اگر این اگرها نبود ، من آدمی دیگر و در عالمی دیگر بودم ...
در ایل بودم ، از غوغای شهرها گریخته به دامن کوه  بیابان آویخته بودم ، ولی بیش از پنج سال تاب و طاقت اقامت در بهشت را نداشتم . باز هوای سفر به سرم زد و فرار را بر قرار اختیار کردم .
زندگی من مجموعه ای از این فرارها و قرارهاست . من از فرارهایم خوشنودترم و بر این باورم که گهگاه فرار بیش از قرار ، دلیری و شهامت می خواهد . هنگامیکه ستم ها چنگ و دندان نشان می دهند و توان رویارویی نیست راهی جز این نمی ماند .....

داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود / میشد چاره ای یافت / با صد داغ و صد درد چه میتوان کرد ؟
من این باغ خرم را با اشک چشم سیراب کردم / چرا گلشن برای دیگران خارش برای من ؟؟؟


یکی از دوستان بسیار خوبم برای روز تولدم کتابی به رسم هدیه به من داد به نام " اگر قره قاج نبود " نوشته محمد بهمن بیگی درباره ایل قشقایی که بیشتر خاطرات زندگی در ایل هستش . به دلیل مشغله زیاد ، فرصت نداشتم بخونمش گاهی با خودم میبردمش جنوب اما چند صفحه بیشتر نمیتونستم بخونم اما بالاخره خوندمش و از خوندنش خیلی لذت بردم و این چند سطر رو هم در وبلاگ گذاشتم ... 

۱۳۸۹/۰۶/۲۴

طاق کسری و مرگ تدریجی تاق خسروانی ...


طاق كسری و مرگی تدریجی 
تاق خسروانی، یادگار شکوه ایران باستان، با بی توجهی عراق، روز به روز به پایان خود نزدیکتر می‌شود. پرسش اینجاست، کشورمان تا کنون برای حفظ این میراث ایرانی، چه کرده است؟
روزانه ایرانیان بسیاری با هدف زیارت به کشور عراق سفر می‌کنند، با وجود این، درصد اندكی از آنان حتی می‌دانند یکی از با شکوه ترین آثار معماری ساخته دست پدرانشان، در این کشور واقع است.

طاق كسری یا تاق خسرو (ایوان مدائن)، در شهر مدائن و در 35 كیلومتری جنوب بغداد در استان دیاله قرار گرفته است و به نظر می‌رسد اتفاق بدی نمی‌افتد اگر تورهای زیارتی و سیاحتی که وظیفه گرداندن ایرانیان را بر عهده دارند، تدابیری بیندیشند که ایرانیان بتوانند از تاق خسروانی نیز دیدن کنند.

این کار دو مزیت دارد: نخست اینکه ایرانیان زائر، با تاریخ کشورشان نیز بیشتر آشنا می‌شوند و دوم اینکه عراق در صورت افزایش شمار بازدیدکنندگان از این اثر تاریخی مجبور می‌شود حفظ و مرمت و رسیدگی به زیرساخت‌های گردشگری این اثر تاریخی ایرانی را جدی تر بگیرد.

تا هنگامی که خودمان جهت حفظ و نگهداری از میراث فرهنگی سرزمینمان کوشا نباشیم، نه تنها دیگران برای حفظ و نگاهبانی از داشته‌های فرهنگیمان دل نمی‌سوزانند، چه بسا (با تجربه‌ای که در این زمینه وجود دارد)، در جهت نابودی هر آنچه در منطقه به نام آثار ایرانی وجود دارد، همه ابزارهای خود را به کار گیرند.

به جایی بر نمی‌خورد اگر از بودجه‌های هنگفتی که برای سازندگی عراق سرازیر می‌شود، مبلغ ناچیزی نیز به حفظ، نگهداری و مرمت طاق کسری و توسعه زیرساخت‌های گردشگری این بنای ایرانی اختصاص یابد.

• نابودگران تاریخی طاق کسری

خوشبختانه توده مردم عراق با توجه به ریشه‌های مشترک تاریخی با ایران، هیچگاه درصدد نابودی آثار ایرانی کشور خود نبوده و نیستند. مشکل اصلی در این زمینه، حکومت‌های نژادپرست و خودکامه و افراد متعصبی هستند که با ایران و ایرانی دشمنی و کینه تاریخی دارند؛ دشمنی و کینه‌ای که باید از لحاظ جامعه شناسی، درباره آن کنکاش تاریخی صورت گیرد.

هارون الرشید، خلیفه عباسی کوشید طاق کسری را کاملا ویران کند، ولی در انجام هدف خود ناکام ماند.

• صدام و تلاش برای نابودی کاخ خسروانی

تاق خسرو تا اواخر حكومت رژیم بعث عراق، به عنوان یكی از مهمترین تفریح‌گاه‌‌های اعراب شناخته می‌شد، اما رژیم بعث كه تاب این استقبال را نداشت، اقدام به تخریب بیشتر این مكان كرد.

نخست به دستور صدام، موزه ‌ای از عكس ‌های وی به شیوه‌ ای مدرن نزدیك این مجموعه تاریخی ساخته شد كه هدف از آن، تغییر مكان تجمع مردم از ایوان مدائن به آن مكان بود. اما این موزه نتوانست جایگاه باارزش ایوان مدائن را نزد مردم تغییر دهد؛ از این رو صدام دستور تخریب برخی مكان‌ها و دیوارهای باستانی این مجموعه را صادر كرد.
این جنایتکار نژادپرست حتی در نوشته‌‌های سنگی قدیمی مجموعه نیز دست برد و به عمد، اسم خود را وارد آنها كرد تا با خدشه‌ دار كردن این مجموعه تاریخی، مردم را از تجمع در آن باز دارد. این عمل وی سبب شد تا یونسكو، با ارسال نامه‌ ای از این اقدام دولت عراق شكایت كرده و پس از آن، طاق كسری و ایوان مدائن را از فهرست آثار ثبت شده یونسكو حذف كند.

پس از مدتی، رژیم بعث، سفر به این مكان را ممنوع اعلام كرد و با گذشت یك سال از منع سفر به آن، صد و هفتاد نفر از متخلفان را به جرم رفتن به این مكان، اعدام كرد. پس از این واقعه، این مكان متروك باقی ماند و هیچ اعتنایی به آن نشد و روز به روز بر فرسودگی و خرابی‌‌های آن افزوده شد.

• تاق خسرو و تروریست‌های فرهنگی

در پی تصرف عراق به دست نظامیان آمریكا و هم پیمانانش در سال 2003، آسیب‌های بسیاری به این مكان وارد شد؛ به گونه ‌ای كه در پی درگیری‌های پیاپی نظامیان خارجی با نظامیان بعثی، این مكان نیز هدف گلوله و بمب ‌های دو طرف قرار گرفت. این در حالی بود كه پس از آن، امكان سفر به این مكان برای مردم مهیا شده بود و رونق از دست رفته، به تدریج دوباره به آن باز می‌گشت.

با شروع فعالیت گروه‌های تروریست در عراق، وضع مجموعه ایوان مدائن باز هم بدتر شد. در ماه فوریه 2005، تروریست‌‌ها با انجام یك عملیات تروریستی، قسمتی از ایوان مدائن را تخریب كردند كه از آن به عنوان بزرگ ‌ترین آسیب به این مجموعه پس از اشغال عراق یاد شده است.


در پی اعلام خطر نابودی این مجموعه تاریخی ارزشمند در عراق، مقامات میراث فرهنگی ایران اعلام كردند قصد دارند با كمك یونسكو، این مكان تخریب شده را بازسازی كنند و دوباره آن را به جمع آثار ثبت شده در اسناد میراث فرهنگی یونسكو بازگردانند.

بر خلاف انتظار، این عمل پسندیده ایرانی ‌ها را اعراب افراطی و تندرو، مداخله در امور عراق و راهی برای حاكمیت بر این كشور تعبیر كردند؛ به گونه‌ ای كه یكی از پایگاه‌های اینترنتی عرب، موسوم به الصوت العروبه نوشت: «ایرانی‌‌ها با كمك سپاه پاسداران و سازمان اطلاعات خود، به بهانه‌ بازسازی ایوان مدائن كه یادآور ستیز پیشینیان آنها ضد پیغمبر اسلام (ص) است، می‌ خواهند عراق را به تصرف خود درآورده و یاد و خاطره سلسله‌ گذشتگان كفار خود را زنده كنند.»

البته مقامات عراقی نه فقط تا كنون پاسخ منفی‌ به مقامات ایرانی نداده ‌اند، بلكه حاضر به همكاری و ادامه مذاكرات با مقامات ایرانی در این باره نیز شده ‌اند. البته این مذاكرات به سبب وجود ناامنی در عراق به تعویق افتاده است. اما مقامات عراقی اطمینان داده ‌اند كه به حرف‌‌های مغرضانه برخی رسانه ‌های عربی گوش نخواهند داد و با كمك ایرانیان، میراث فرهنگی خود را كه مشتركات زیادی با ایرانیان دارد، بازسازی و زنده خواهند كرد.



• چیستی تاق خسروانی...

طاق کسری (تاق خسرو) یا ایوان مدائن، کاخ پادشاهان ساسانی در شهر «اسبانبار» در ساحل خاوری رود دجله و از مهم ترین سازه ‌های دوران ساسانیان است، محلی که در شهر مدائن در 35 كیلومتری جنوب بغداد کنونی در استان دیاله که از استان‌های مرزی و شرقی عراق است، قرار گرفته است.

بیشتر گمان می‌ شود که طاق کسری در تیسفون جای‌ دارد، ولی تیسفون، اسبانبر و چند شهر کوچک دیگر مانند بغداد، روی هم شهرگان یا مدائن را تشکیل می‌ دادند. طاق اصلی این کاخ، بلندترین طاق خشتی ساخته شده به دست انسان است. بلندای این طاق 35 متر، پهنایش 25 متر و درازایش 50 متر است.

بنا بر آنچه در نوشتار پهلوی خدای‌ نامگ آمده ‌است، این کاخ به دستور شاپور اول ساخته ‌شده ‌است.

بسیاری نیز ساخت این کاخ را به نوشیروان بزرگ، شاه مشهور و مقتدر ساسانی نسبت می‌دهند.

برخی نیز اینچنین می‌گویند که تاریخ ساخت این بنا، به زمان اشكانیان باز می‌‌گردد كه در زمان ساسانیان به دستور انوشیروان ساسانی بازسازی و توسعه یافته است.

گفتنی است شیوه معماری این بنا پارتی است.

مدائن در حقیقت همان تیسفون، پایتخت سلسله ساسانی است كه با حمله اعراب و تصرف آن به دست آنها، به مدائن تغییر نام یافت.

این شهر در روزگار خود، از چنان زیبایی‌ ای برخوردار بود كه اعراب ساده سپاه اسلام وقتی آن را فتح كردند، به چنان حیرتی دچار شدند كه گفتند تیسفون همان بهشت موعودی است كه پیغمبر وعده ‌اش را به ما داده بود !

پس از آن، این شهر تبدیل به تل ویرانه ‌ای شد كه زیبایی گذشته خود را هرگز باز نیافت.

این كاخ پس از حمله اعراب، به كلی نابود شد و جز ویرانه ‌های طاق آن كه ارتفاعی در حدود 70 متر دارد و شماری از دیوارهای كاخ هیچ چیز باقی نماند.

در گذر زمان، شهر پویایی خود را باز یافت. قرن‌ها بعد، این مكان به یك تفرج‌گاه زیبا برای مردم تبدیل شد كه همه ساله پذیرای خیل عظیمی از مردم عراق بود كه با وجود هوای بسیار خوش و باغ ‌های وسیع به آنجا سفر كرده و وقت خود را در كنار بقایای طاق كسری و دیوارهای اطراف آن می‌ گذراندند.

مردم عراق و اعراب منطقه از این بنا نه به سبب پیشینه تاریخی، بلكه به علت سندیت اسلامی آن مبنی بر اینكه روزی كه پیامبر اسلام (ص) به دنیا آمد، طاق بلند آن شكاف خورد، از آن یاد می‌ كنند.

طاق کسری بقایای تالار بزرگ عهد ساسانی در محل تیسفون، عراق حالیه، که جزء کاخ سلطنتی بزرگ معروف به ایوان کسری بوده ‌است؛ طول و عرضش را به ترتیب حدود 365 و 275 متر تخمین زده‌اند. این ایوان در محله جنوبی تیسفون موسوم به اسفانبر یا اسانبر واقع بود.

در مجاورت طاق، چهار دسته ویرانه مشاهده می‌شود که جالب‌ ترین آنها تلّی است معروف به حرم کسری؛ این ویرانه ‌ها جزء ایوان کسری بوده ‌است. به فاصلهٔ حدود ۴۶۰ متری جنوب شرقی طاق، بقایای ساختمان ‌هایی مشاهده می‌شود که تا گوشهٔ دیوار معروف به بستان کسری، که شاید حصار باغ وحش بوده ‌است، امتداد دارد.

در فاصله حدود 190 متری جنوب غربی بستان، تلی به ارتفاع 6 الی 5/ 7 متر واقع است که قاعده ‌اش چهارگوش است. معروف به تل‌ الذهب (تل طلا) یا خزانهٔ کسری است و آن ظاهراً در اصل بنای واحدی بوده که خسرو پرویز برای خزائن خود ساخته بوده ‌است.

طاق کسری که بزرگ‌ترین و نظرگیرترین یادبود عظمت گذشته تیسفون است، در وسط ویرانه‌‌های مدائن قرار دارد.

• فردوسی پاکزاد و تاق خسروان

فردوسی در شاهنامه خود پس از اشاره به داستان ساخت این بنای باشکوه، چنین می‌گوید که در برابر ایوان تیسفون، پرده بسیار مجللی آویزان شده بود جواهرنشان که پس از یورش اعراب توسط مهاجمان، قطعه قطعه و میان آنها تقسیم شد.

هنگامی که کاخ تسیفون برپا بود، در روز بار عام، شاهنشاه روی تخت طلای خود می‌نشست و چون تاجی که باید برسر بگذارد، بسیار سنگین بود، آن را به زنجیری از طلا در بالای سر شاهنشاه از بالای طاق، طوری آویزان می‌‌کردند که در بالای سر وی قرار گیرد. (همین کارها را در همین اواخر برای پادشاهان قاجاریه انجام می‌ دادند و این نشانه این است که این رسوم، از دهان به دهان تا دوره ‌های جدید ادامه یافته ‌است)

سپس اعیان و طبقات مختلف امپراتوری در بیرون پرده، صف می‌‌کشیدند و طی مراسمی، پرده را کنار می‌‌زدند و شاهنشاه ایران باشکوه و جلال مخصوصی روی تخت خود پدیدار می‌گشت و به طبقات مختلف بار می‌ داد.



• هان ای دل عبرت بین ...

و چه خوش گفت خاقانی به شاهان و رهبران خودکامه همه اعصار تاریخ، هنگامی که شکوه بر باد رفته تاق خسروان را مشاهده کرد:
هان ای‌ دل‌ عبرت‌ بین‌ از دیده‌ نظر كن‌ هان‌
ایوان‌ مدائن‌ را آیینه‌ عبرت ‌دان‌

.. مست‌ است‌ زمین زیرا؛ خورد است‌ به جای‌ می‌
در كاس‌ سر هرمز، خون‌ دل‌ نوشروان‌

كسری‌ و ترنج‌ زر، پرویز و تر‌ زرین‌ بر
بر باد شده‌ یكسر، با خاك‌ شده‌ یكسان‌

۱۳۸۹/۰۶/۰۷

یک فنجان قهوه ...




گاهی با خودم كلنجار می روم كه هدفم از نوشتن در واقع يكجور فكر كردن به آدمهای دور و برم باشه نه اينكه مثلا" يك چيزی نوشته باشم ... بايد آدمها را از روی رفتارشان ، از روی حرفهايی كه می زنند و حرفهايی كه نمی زنند بشناسم . گرچه می دانم كه گفتن كلمه ای در يك لحظه بخصوص ، نتيجه چند ماه فكر كردن است و اين را هم خوب می دانم كه برخورد ناگهانی آدمها در خيابان چيزی جز يك برخورد ناگهانی نيست . شناختن ذات آدمها كار راحتی نيست و دو آدمی كه همديگر را نمی شناسند بعيد است پس از نوشيدن فنجانی قهوه در كنار شعله ای كه سرخ می سوزد به شناختی از يكديگر برسند ... در حقيقت زندگی پيچيده تر از آن است كه در فاصله نوشيدن فنجان قهوه و خوردن برشی از كيك آن را بشناسيم و به خاطر همين پيچيدگی است كه شادی و غمهای ما آدمها در هم آميخته شده است . آلن دوباتن نويسنده انگليسی توی كتابش اگر اشتباه نكنم « تسلی بخشی های فلسفه » نوشته بود :
" نه هر چيزی كه سبب می شود احساس بهتری پيدا كنيم خوب است و نه هر چيزی كه ما را می آزارد بد است " آره راست می گه آلن دوباتن ... آنچه مهم است در واقع به نظرم آنچه بايد اهميت داشته باشد اين است كه ما آدمها معنای آرامش را درك كنيم و به دنبال چيزهايی برويم كه خنكای مرهمی باشد بر شعله زخمی ...

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

شجریان صدای زندگی مردم ایران است ...





عبدالجبار کاکایی: 
شجریان صدای زندگی مردم ایران است

موسیقی ما - عبدالجبار کاکایی شاعر و ترانه سرای مشهور دریادداشتی که در سایت خود منتشر کرده به تمجید از استاد شجریان پرداخته است .

کاکایی دریادداشت خود نوشته است :محمد رضا شجریان صدای زندگی مردم ایران است . تلاطم نفس او در دستگاههای موسیقی سنتی ،فراز و نشیب تاریخ کهنسال ماست . آیینه تمام نمای باورهای عارفانه حافظ و اندیشه های عاشقانه مولانا صدای محزون اوست . فرصت تامل های عمیق در شعر فارسی از سوی نسلها حاصل پنجره ی حنجره ای ست که به آفاق ایران و سرزمینهای فارسی زبان باز شده است . به عدد روزهای عمرم با طنین محجوب این صدا زندگی کرده ام . دوست داشتن و محروم شدن از دعای ربنای او هزینه ی است که مثل هزینه های دیگر باید به کسانی بپردازیم که سنگینی بار جهالتشان روی دوش عاقلان و هوشیارن این روز ها احساس می‌شود .

آنچه مهم است، خرد جمعی ایرانیان است که میل به زیبایی و صدای زیبا دارد و بی اعتنایی به این میل ،از سوی هر کسی نابخردانه است.

چنگ انداختن به صورت موسیقی و صدای ایران دور باطل دیگری ست که فرجامی جز پشیمانی ندارد. برخی صحنه گردانان عرصه فرهنگ و هنر و سیاست گویی از زیبایی و عقل و آرامش به ستوه آمده اند و آنچه که خداوند از آنها دریغ کرده است در صورت و صدای رقیب نمی توانند ببینند .

صدای شجریان رنجنامه ی تاریخ سیاسی ایران در صد سال اخیر است .خاموش کردن این زمزمه ممکن نیست که طنین آن در یادگاران پرشکوه معماری و فرهنگ و هنر ما پیچیده است .

رنگ ریای این قوم آینه ی صدای استاد شجریان را نخواهد پوشانید که :

آینه ای رنگ تو عکس کسی ست تو ز همه رنگ جدا بوده ای


* شعری از احد چگینی تقدیم به استاد شجریان
 
                                                   "ربنایت "نردبانی تا خدا
این گلو، این حنجره داودی ست
بی تو دل در معرض نابودی ست  

بوی باران میدهد لحن صدات
زائرم، برگشته از صحن صدات

"ربنایت" ،دست اسرافیل ،سور
ابتدای لحن باران است و نور

"ربنایت "ریشه دارد در دلم
ساغری از شیشه دارد در دلم

در ته مغرب تو گویی آفتاب
سر بر آورده ست با جامی شراب

"ربنایت "نردبانی تا خدا
پله پله میرود بی انتها

می تراود ماه در آیینه ها
"ربنایت" می تپد در سینه ها

سینه صافی میشود در نور ماه
ازته دل میکشد آیینه آه:

"ربنایت" ریشه دارد در بلال
ریشه در سرچشمه ای پاک زلال

"ربنایت" را بگو ما تشنه ایم
ما برای لحن دریا تشنه ایم

اجرای " ربنا " توسط افتخاری ...



ایمیل وارده که عیناً نقل می شود : نظر يک كارشناس موسيقی درباره پيشنهاد اجرای "ربنا" توسط افتخاری
سلام ، من يك كارشناس موسيقی هستم و درباره فرمايش استاد عليرضا افتخاری برای اجرای ربنا توضيحاتی رو ميخوام خدمت حضرت استاد و مردم عزيز عرض كنم : آقاي افتخاری فرمودند كه رهبر اجازه بدند ربنا رو ايشون بخونن! اجازه رهبر هم دست شماست قربان ! اما با كدام صدا وسعت صوتی و تكنيك آوازی؟ چرا در سنی كه داريد چنين حرفهايی را ميزنيد كه موسيقيدانان ايران به شما بخندند؟ آخرين نتی كه حنجره شما توان اجرای آن را داشت نت سل بودكه در اثر مقام صبر استاد پرويز مشكاتيان به سختی اجرا كرديد شما در اجرای آثار تكنيكی چنان مشكل داشتيد كه سال ٧١ آهنگساز همان اثر را به مرحوم ايرج بسطامی سپرد و اجرای استادانه بسطامی همه را به تحسين واداشت،درحاليكه ربنا از نت سی بمل شروع ميشود و اوجش به نت می ميرسد ( يعني يك ششم بزرگ بالاتر از آخرين توان صوتی شما ) شما توان تكنيكی خواندن يك نت زينت را نداريد درحاليكه ربنای شجريان سراسر نتهای زينت و پاساژهای آوازی دارد و از همه مهمتر فالشی بلفطره صدای شماست كه مردم هنرشناس ايران هرگز آن را نميتواند جايگزين صدای رويايی محمدرضا شجريان كنند و بهترين گواه فالش بودن شما اين كه درطول ٣٠ سال فعاليت حتی يك كنسرت هم اجرا نكرديد . چون توان اجرای زنده نداريد و تنها با امكانات استوديويی صدای شما قابل پخش است . آيا تمسخر ايميتاسيون ضعيف شما از استاد ايرج توسط مردم در دهه ٧٠ ويا اجرای افتضاح آثار زيبای تجويدی و خرم را كه پيش تر مردم با صدای دلكش و ... شنيدند كافی نبود؟ چرا راه دور برويم؟ بجای رقابت با شجريان در اثر ربنا آهنگ "خواهم كه بر مويش" و "وصل مشكل شيدا" كه توسط هم شما و هم شجريان اجرا شده گوش كنيد و از دختر هنرمندتان خانم آوا افتخاری كه نوازنده چيره دست ويلن است قضاوت بخواهيد ! ايرج درحالی كه آثاركلاسيك راديوگلها را اجرا ميكرد بخاطر تكنيك بينظير و رفلكس حنجره اش وقتی برای فيلم های عاميانه ميخواند موردتحسين همگان بود . چرا كه آن تكنيك ناب را از محافل هنری به سفره دلهای مردم می آورد. اما شما كمبودهای تكنيكيتان را آنقدر كاست كرديد تا تيراژتان به ٥٠٠٠ نسخه رسيده است آقاي افتخاری ! همان خواننده كوچه بازاری صداوسيمايی باش و بيش ازين خودت را مسخره خاص و عام نكن !!!!!!

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

روزگاریست شیطان فریاد می زند :
آدم پیدا کنید ،  سجده خواهم کرد ...........

۱۳۸۹/۰۴/۱۷

پشت پنجره بی کسی ...

پشت پنجره بی کسی
پشت پنجره بی کسی ، خودم را با هیچکس مقایسه نکردم تا کیستی خودم را بشناسم ، خودم را مرور کردم از کودکی هایی که به یاد می آوردم تا همین دیروز به این امید که دلایل و چرایی عملها و عکس العملهایم را پیدا کنم ... اما هیچکس را قضاوت نکردم ... هیچکس ... دو راه بیشتر ندارم ، یا باید محیطم را عوض کنم یا یک سپر دفاعی بسازم ...
زنده بودن دیگر کافی نیست ... باید زندگی کرد ....



Zu jeder kunst gehoeren zwei
einer, der sie macht, und einer ,der sie braucht


۱۳۸۹/۰۴/۱۲

کنسرت استاد محمدرضا شجریان

سلام دوستان ... خبر بسیار خوشحال کننده ای هست ... کنسرت استاد محمدرضا شجریان در پاییز امسال ... بعد از خبر کنسرت کیهان کلهر و نوربخش که اواخر تیرماه برگذر میشه حالا خبر کنسرت استاد شجریان رو می شنوم خیلی عالیه ... هم لینک خبر رو میذارم هم متن ارسالی رو...

پاییز امسال؛ برگزاری کنسرت‌های استاد «محمدرضا شجریان» در ایران
بنا بر اعلام اولیه، استاد محمدرضا شجریان و گروه «شهناز» قرار است پاییز امسال در دو شهر تهران و شیراز و مجموعاً طی ۱۳ شب به اجرای برنامه بپردازند. بر این اساس، برنامه‌ریزی‌های اولیه از اجرای ۷ شب کنسرت در تهران و ۶ شب در شیراز حکایت می‌کند.

همچنین وب‌سایت شرکت فرهنگی - هنری دل‌آواز در خبری از اجرای استاد شجریان و گروه «شهناز» در لبنان خبر داده است. این اجرا به دعوت برگزارکنندگان فستیوال بیت‌الدین در ۱۵ مرداد ۱۳۸۹ برگزار خواهد شد. اطلاعات بیشتر درباره‌ی این فستیوال، در این وب‌سایت قابل دسترسی‌ست.

خبر برگزاری کنسرت استاد شجریان در داخل کشور در حالی اعلام می‌شود که آخرین اجرای استاد شجریان در ایران به همراه گروه «شهناز» در پاییز ۱۳۸۷به مدت ۲ شب به نفع خانه‌ی موسیقی ایران برگزار شد.

اخبار تکمیلی به‌زودی در «شجریانی‌ها» ارسال خواهد شد...
http://shajarianfans.com/post/515-print.aspx